مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات

۷ مطلب با موضوع «شهید رضا کارگر برزی» ثبت شده است

خاطره ای از شهید کارگربرزی

سه شنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۰۴ ب.ظ

یکی از دوستانش مےگفت :

"شهیـد رضا ڪارگر برزی "

هربار ڪہ مےآمد سوریه

خیلی از شاگردانش با تأسی از رفتار رضا شیعه می‌شدند.

در این آخرین مأموریت

۷ نفر از شاگردانش به تشیع گرویده بودند.

خاطره ای از شهید رضا کارگر برزی

شنبه, ۵ تیر ۱۳۹۵، ۰۲:۲۷ ب.ظ


به یاد دارم که سحری هایی که رضا می خورد اصلا نمیشد بهشون گفت سحری ، یک غذای بسیار ساده و با مقدار کم . گاهاً هم میشد نان و خرما .

اما رضا توی اون شرایط سخت ، گرمای شدید منطقه و همچنین فشار زیاد کارهایی که بر دوشش بود ، بر روزه گرفتن مقید بود.

فقط رضا و سید روزه می گرفتند ، مخصوصا رضا به گونه ای برنامه ریزی می کرد که توی هر منطقه مدت زمان شرعی را حضور داشته باشه تا روزه هاش و بگیره . براش خیلی مهم بود این مسئله.

شهادت قمری: ۲۴رمضان ۹۲

همرزم شهید

کانالشهید  @rezakaregarbarzi

بانک اطلاعات شهدای مدافع حــــــرم

@Shohadaye_Modafe_Haram 

خاطره مادر شهید کارگر برزی از او

جمعه, ۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۷:۱۶ ب.ظ


مادر معزز شهید:

آخرین دیدار حضوری ما روز دوازدهم تیرماه سال پیش بود، آن روز رضا را برای آخرین بار دیدم و شب هم منزل برادرش با هم بودیم. حتما خودش می دانست که آخرین دیداره ، چون خیلی از کارهای ما را سروسامان داد مثلاً برای دستگاه تست قند خون من باتری مناسب خرید، دوچرخه محمد مهدی را درست کرد، به همه خواهرها و برادرش سر زد ، به دیدن دایی اش رفت ، حتی سراغ دوستان نوجوانی اش را هم گرفته بود و با جندتا از آنها دیدار داشت .

 انگار می‌خواست بی‌دغدغه برود و حتما در دلش با همه وداع کرد . البته سه روز قبل از شهادتش تماس گرفت و با من و پدرش صحبت کرد، همه‌اش می‌گفت: من حالم خوبه. خیلی با بغض با او صحبت کردم، به من گفت: مادر هروقت دسترسی به تلفن داشته باشم باز زنگ می‌زنم. با خنده برای اینکه شرایط سخت آنجا را برایم تجسم کند گفت: مادر من 11روز است  که به تلفن دسترسی نداشتم. در حالی که می‌دانستم ایران نیست اما همیشه حضورش را کنارم حس می‌کردم. دیدار بعد ما شد روز دوازدهم مرداد ماه که پیکر رضا را برایم آوردند. از اینکه خدا من را هم لایق دانست تا در صف مادران شهید باشم، شکرگزارش هستم. راضی‌ام به رضای خدا.

شهادت مبارک رضا باشد ، خودش خواست ، خدا هم بهش داد.

دستخط شهید حجت (رضا خاوری)

پنجشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۴، ۰۴:۰۵ ب.ظ



حجت بعد شهادت حاجی تو جلسه فرماندهان این متن رو نوشت برای ادامه راه حاجی و منحرف نشدن ازمسیر..و سندی برای دیگر بچه های فاطمیون بعدشهادت خودش..

سردار شهید حجت

@shahid_hojjat 



نحوه شهادت شهید رضا کارگر برزی در سوریه

دوشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۴، ۰۵:۵۸ ب.ظ



 آقا "رضا" روز بیست و چهارم ماه رمضان سال ۱۳۹۲ شهید شد، به گفته دوستان و همرزمانش، آقا "رضا" ایام ماه رمضان رو روزه میگرفت و گاهی هم در شرایط سخت و کمبود افطار میکرد و روز شهادتش روز جمعه، روز قدس بود

 آقا "رضا" با توجه به اینکه شب قبلش در منطقه کارهای مربوط به خودش رو انجام میداده و تا سحر مشغول کارش بوده، بعد از صرف سحری، نزدیک‌های صبح خبر میدن که دوستانش در کمین گرفتار شده و تعدادی مجروح شدن و یکی از دوستانش هم شهید شده

ایشون برای کمک به همرزمانش و همچنین بر‌گرداندن مجروحین و دوست شهیدش به همراه فرمانده‌اش به منطقه میره

در اونجا پس از درگیری از ناحیه سینه و پهلو با سه گلوله قناسه زخمی میشه

بچه‌های رزمنده رو سوار وانتی میکنن و به بیمارستانی که در اون نزدیکی بوده میرسونن

آقا "رضا" پشت وانت بوده و سر یکی از مجروحین را هم روی پاش گذاشته

بعد به به بیمارستان میرسن، مجروحین را با برانکارد به بیمارستان میبرن اما آقا "رضا" با پای خودش به بیمارستان میره که از شدت خونریزی داخلی که بخاطر از بین رفتن جگر، کبد و شکستن استخوان سینه‌اش بوده، به شهادت میرسه.

آقا "رضا" به خانواده‌اش گفته بود «من اسیر نمیشم، پیکرم برمیگرده و سالم به نزد شما میام»

"رضا" به قولش عمل کرد و پیکرش سالم به وطن بازگشت

پاسدار مهندس شهید "رضا کارگربرزی" عضو سپاه‌قدس در منطقه کفرء کار در مدرسه ترکان در جنوب حلب در سال ۱۳۹۲ به فیض شهادت میرسه

منبع: 

@Shohadaye_Modafe_Haram

خاطره ای از شهید مدافع حرم رضا کارگر بزی

چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۳۵ ب.ظ

زمستان سال نود و یک دعوت شدیم خانه‌ی یکی از اقوام که از قضا ماهواره هم داشتند.

همین موضوع باعث شد تا رضا درباره اهداف شبکه‌های ماهواره‌ای واسه صاحب‌خانه و بقیه صحبت کنه. توضیحاتی در مورد چگونگی تشکیل این شبکه‌ها، منابع مالیشون، اهدافشون و حامیانشون داد ، توی اون مهمونی تعدادی از افراد حاضر که از لحاظ نسبی رابطه دوری با ما داشتن هم بودن و صحبت‌های رضا را هم گوش می کردن.
چند نفری شروع کردن به مسخره کردن رضا! که فلانی ، توی فلان جا مغز تو شستشو دادن ، تو کله شما کردن که ماهواره فلان و فلان. بعد از مهمانی ، من با رضا تند برخورد کردم که چرا شروع می‌کنی از این حرف‌ها می‌زنی که بخوان مسخره‌ات کنن ؟ و کلی توپ و تشر !!!!

اما رضا این جوری جواب داد: من وظیفه‌ام را انجام دادم ، در قبال این خانواده توضیحات رو دادم ، دیگه اون دنیا از من نمی پرسن که چرا دیدی و می دونستی اما چیزی نگفتی. من کار خودم و کردم ، به وقتش این حرف‌ها جواب می‌ده. خیلی برام جالب بود ، اون اصلاً به این فکر نمی‌کرد که دارن مسخره‌اش می کنن ، فقط به فکر انجام وظیفه‌اش بود.

 

شهیدی که نمی‌خواست پیش «حاج قاسم» لو برود

پنجشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۴۷ ق.ظ

وقتی پدر شهید رضا کارگربرزی خاطره ای از سفر پدرش با پای پیاده از کرمان به کربلا را تعریف می کرد،
ناگهان حاج قاسم با حالت تعجب از پدر شهید پرسید: مگر شما اهل کرمان هستید؟
پدر شهید پاسخ دادند: بله، اصلیت ما مال کرمان است و ما چندسالی است به اینجا آمده ایم.
حاج قاسم با حالت تعجب رو به فرمانده یگان محل کار رضا کرد .
 گفت: «چرا به من نگفته بودید که رضا همشهری ماست؟»
فرمانده یگان پاسخ داد: حاج آقا! رضا خودش خواسته بود که این موضوع هیچ جا مطرح نشده و مخصوصاً به حضرتعالی گفته نشود.
آری او اخلاص را در جزئیات هم می دانست...