مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات

"ابوعلى کجاست؟" 17

جمعه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۲۵ ب.ظ


"ابوعلى کجاست؟" زندگى نامه خودگفته شهید مدافع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى)؛

بسم رب الشهداء و الصدیقین

داعش با هدف ایجاد رعب و وحشت و تضعیف روحیه، هر شب گشت کمین راه مى‌انداخت. دقیقاً مثل تاکتیکى که رزمنده‌هاى ما در زمان دفاع مقدس به کار مى‌بردند. البته بچه‌هاى ما هم با هوشیارى عمل مى‌کردند و حملات آنها را دفع مى‌کردند و از آنها تلفات مى‌گرفتند.

طبق تقسیم‌بندى‌اى که با سیدابراهیم انجام داده بودم، نوبت من بود که شب بیدار باشم. تا صبح در سنگرها قدم مى‌زدم و با یک دوربین دید در شب، وضعیت منطقه و پست‌هاى نگهبانى را چک مى‌کردم.

عقیده من این بود که وقتى نیروها ببینند فرمانده هم مثل آنها بیدار است و به سنگرها سر مى‌زند، احساس مسئولیت مى‌کنند و سر پست چُرت نمى‌زنند.

فاصله ما با دشمن دویست متر بود. من یکى یکى به سنگرها که روى خط الرأس تپه بودند، سر مى‌زدم تا ببینم کم و کسرى نداشته باشند و کسى خواب نباشد. در آن تاریکى مطلق که چشم، چشم را نمى‌دید، به سنگرى رسیدم. هر چه صدا کردم، کسى جواب نداد. در سنگرهاى قبلى، وقتى آنها را صدا مى‌کردم، صدایم را مى‌شناختند و خودشان را معرفى مى‌کردند.

من هم خداقوّت مى‌گفتم. به اصطلاح چاق‌سلامتى مى‌کردم و بعد هم از آنجا عبور مى‌کردم؛ اما در این سنگر هیچ‌کس خودش را معرفى نکرد. گفتم: "سلام دلاور" اما صدایى نیامد. جلو رفتم دیدم هر دو نگهبان تخت خوابیده‌اند. احمد مکیان هم با من آمده بود. احمد گفت: "بگذار آنها را بیدار کنم." گفتم: "نه، یک وقت هول مى‌کنند. خودم آرام بیدارشان مى‌کنم. نشستم دستم را گذاشتم روى شانه‌اش و گفتم: "سلام دلاور، سلام برادر". اما انگار نه انگار. مست خواب بودند. کمى محکم‌تر زدم به سرش گفتم: "داداش! دلاور!" وحشت‌زده از خواب پرید و با لگد چنان در سینه من گذاشت که پرت شدم و به دیوار آن طرف سنگر چسبیدم! فکر کرد ما داعشى هستیم و مى‌خواست ما را بزند.

احمد سریع اسلحه‌اش را گرفت و گفت: "این فرمانده، ابوعلى است. نزنید! نزنید!" گفتم: "مرد حسابى! همین طورى مى‌خواهى خط را نگه دارى؟! جان بچه‌ها دست شما امانت است." کمى او را نصیحت کردم و به سرکشى ادامه دادم تا اینکه خبر دادند دوتا از ماشین‌هاى ما را زده‌اند.

یکى از شب‌ها در عملیات تدمر، شب خیلى وحشتناکى بود. آمده بودند که دیگر کار را تمام کنند و خط را از ما بگیرند. دوتا از ماشین‌هاى ما را زدند. یک نفر گفت دشمن حمله کرده است اما بلافاصله شخص دیگرى گفت: "نه خودى است. ما را با دشمن اشتباه گرفته است." صحبت‌ها پشت بى‌سیم شروع شد و ولوله‌اى در پشت بى‌سیم‌ها به راه افتاد. یکى مى‌گفت خودى است، نزنید.

ما هم مانده بودیم در این تاریکى که کسى دیده نمى‌شود، چه کار کنیم. حدود یک ربع طول کشید. به سید گفتم: "سید چه کار کنیم؟ این طورى نمى‌شود. اگر دشمن بین ما نفوذ کرده باشد، باید برنامه‌اى چید تا راه نفوذش بسته شود."

هر کس چیزى مى‌گفت. سیدابراهیم پشت بى‌سیم گفت: "خفه شید! هیچ‌کس پشت بى‌سیم حرف نزند تا من ببینم قضیه چیه!" عصبانى شده بود و دستور سکوت رادیویى داد.

به‌هم‌ریختگى در خط درست شد. من ایمان داشتم که خط دست خودِ ماست، براى همین فکر مى‌کردم بچه‌هاى حزب الله اشتباهى تیراندازى کرده‌اند. حتى اسلحه هم برنداشتم و دویست متر بى‌سلاح در دل دشمن رفتم.

با خودمان مى‌گفتیم نکند به سمت نیروى خودى شلیک کنیم. در دوراهى بدى مانده بودیم. مدتى گذشت تا اینکه سیدابراهیم تدبیر قشنگى به‌کار برد و گفت: "ابوعلى، ماشین صوت را روشن کن برویم."

🔺ماشین فرهنگى دست من بود. با آن هم کارهاى گردان و هم کارهاى تبلیغات را انجام مى‌دادم. گفتم: "سید مى‌خواهى چه کار کنى؟" گفت: "از اینجا که ما هستیم، تا آنجا که به سمت ماشین‌هایمان شلیک کردند، دو سه کیلومتر فاصله است. پشت فرمان بنشین تا به سمت آنها برویم. صوت آهنگران را هم روشن کرد و صداى "اى لشکر صاحب زمان" در دل شب در منطقه پیچید.

یک ماشین محمول ١٤/٥ را هم هماهنگ کرده بود که پشتِ‌سر ما حرکت کند. به سرنشینان آن گفت: "ما جلو حرکت مى‌کنیم، شما هم آهسته پشت سر ما با کمى فاصله بیایید. به محض اینکه کسى به سمت ما تیراندازى کرد، شما شلیک کنید." به من هم گفت: "صداى مداحى را تا آخر زیاد کن که اگر نیروى خودى مقابل ما بود، متوجه شود."

🔸بعد پشت بى‌سیم اعلام کرد: "ما داریم با ماشین صوت به سمت تهدید مى‌آییم. هیچ‌کس حتى یک گلوله شلیک نکند. هرکس به طرف ما یک گلوله شلیک کند، سوراخ سوراخش مى‌کنیم." به ماشین محمول هم تأکید کرد: "اگر حتى یک تیر به سمت ما شلیک شد، بى‌معطلى آن نقطه را به زمین بدوزید و به آن رحم نکنید."

خیلى آرام حرکت کردیم اما هیچ‌کس تیراندازى نمى‌کرد. گفتم: "سید، احتمالاً خودى بوده و اشتباه زده." تا پنجاه قدمىِ دوتا ماشینى که سمت آن شلیک شده بود رسیدیم. درهاى آن باز بود و بچه‌هاى ما در آن شهید شده بودند. مى‌خواستم دوباره به سید بگویم خبرى نیست که یک دفعه رگبار گلوله روى ماشین ما خالى شد. اصلاً نفهمیدیم چه شد. درِ ماشین را باز کردیم و بیرون پریدیم. به سمت عقب غلت زدیم، در حالى که سوبالاى ماشین هم روشن بود و سیبل گلوله‌هاى داعش شده بود.


  • خادم اهل بیت (ع)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">