مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات
  • ۲۳ آذر ۹۷، ۱۸:۲۵ - مهدی
    عالی
  • ۱۹ آذر ۹۷، ۱۳:۵۹ - فاطمه
    #عشق

"ابوعلى کجاست؟ ۳

پنجشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۵۵ ب.ظ



"ابوعلى کجاست؟" زندگى نامه خودگفته شهید مدافع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى)؛

بسم رب الشهداء و الصدیقین

خیلى درگیر بسیج بودم. هفته اى یک شب گشت بسیج بود و من تا صبح در پست ایست و بازرسى بودم. هفته اى یک شب شیفت حرم بودم و شب هاى دوشنبه هم به هیئت حاج قاسم قمى مى رفتم.

از طرف دیگر در طول روز هم خیلى درگیر کار بودم و برگزارى کلاس هاى بسیج و آموزش، حسابى وقتم را پُر کرده بود. خانمم شاکى شده بود و مى گفت: "هر روز بسیج! هر روز گشت! هر روز آموزش!"

یک روز گفت: "مى خواهم جدّى با تو صحبت کنم." گفتم: "چى شده؟" گفت: "تکلیف من را معلوم کن. مدام گشت بسیج، آموزش، اردو، رزمایش! تا کى مى خواهى این طورى باشى؟ دیگر باید انتخاب کنى؛ یا من یا بسیج." در همان حالت عصبانیت، من هم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم: "بسیج را عشق است." بنده خدا عصبانى شد و گفت: "تو خیلى کله شَق هستى." خلاصه کوتاه آمد.

شهید حسن قاسمى دانا، اولین شهید ایرانى بود که به اسم مدافع حرم در مشهد تشییع شد. بعد از تشییع جنازه او به حرم رفتم. در آنجا تصمیم گرفتم به سوریه بروم؛ تا قبل از شنیدن خبر شهادت حسن در فکرم بود که به سوریه بروم، اما شهادت او من را مصمم تر کرد.

در یکى از سفرهاى اربعین، مقدمات رفتنم به سوریه فراهم شد. من به سفر کربلا زیاد رفتم، تقریباً ٢٨ مرتبه. در سفرِ آخر از حضرت سیدالشهداء خواستم که امضا کند و من هم افتخار سربازى خواهرشان را پیدا کنم.

براى نیمه شعبان از نجف تا کربلا پیاده مى رفتیم. سفرهایمان بین چهارده تا بیست و یک روز طول مى کشید. کاروانى هم به صورت مجرّدى در اربعین راه مى انداختیم و فقط آقایان را مى بردیم. براى پیاده روى اربعین سال ٩٣ کاروانى راه انداختم؛ کاروانى از دوستان و آشنایان که حدود چهل نفر مى شدیم. در این سفر آخر، آقایى به نام موسوى همراهمان بود. به او گفتم: "حاجى، خیلى وقت است که دوست دارم به سوریه بروم، ولى نمى دانم چطورى!" گفت: "این که کارى ندارد! به مشهد که رسیدیم، بگو تا رفقاى خودمان کارَت را هماهنگ کنند."

یک هفته بعد از اینکه به مشهد آمدیم، پیش یکى از مسئولین رفتم و گفتم: "قضیه رفتن به سوریه چطورى است؟" گفت: "به گلشهر مى روى. در فلان مسجد اسمَت را مى نویسى و من هماهنگ مى کنم که شما را به سوریه بفرستند. اگر بخواهى، مى توانم براى عراق هم هماهنگ کنم."

من هم از همه جا بى خبر، به آن آدرس رفتم و گفتم: "آمده ام براى سوریه ثبت نام کنم." گفتند: "مدارکت را بده." کپى شناسنامه و گذرنامه، همه را روى میز گذاشتم. با تعجب گفت: "آقا شما که ایرانى هستید!" گفتم: "بله دیگر، ایرانى هستم." گفت: "اینجا فقط بچه هاى افغانستانى ثبت نام مى کنند. برو آقا ثبت نام نداریم." از همان جا به رفیقم زنگ زدم و گفتم: "اینکه مى گوید ثبت نام نداریم!" گفت: "من الان هماهنگ مى کنم." دو سه بار زنگ زدم و گفتم: "قضیه ما چى شد؟ ما اینجا مانده ایم." گفت: "ظاهراً آن کسى که من با او هماهنگ کردم، براى مأموریت به عراق رفته، باید یک ماه صبر کنى تا برگردد."

من که دیگر هوایى شده بودم، نمى توانستم یک ماه صبر کنم. دل توى دلم نبود و مى خواستم هر چه زودتر بروم. شب بعد دوباره به آنجا رفتم. کسى که توى دفتر بود، گفت: "آقا شما دیشب آمدید و گفتم که نمى شود." گفتم: "شاید راهى پیدا شود." گفت: "نه آقا هیچ راهى پیدا نمى شود. برو. فایده اى ندارد."


دیگر کار هر شبم این شده بود که به آن مسجد بروم و بگویم مى خواهم به سوریه بروم و آنها هم بگویند نمى شود. آنجا تقریباً ٢٥ کیلومتر تا خانه ما فاصله داشت و تا یک هفته، هر شب موقع نماز مغرب و عشا خودم را به آنجا مى رساندم.

آن بنده خدا مى گفت: "با این رفتن و آمدن ها خودت اذیت مى شوى." من هم مى گفتم: "حالا مى آییم، ببینیم چه مى شود." بچه هاى افغانستانى مى آمدند و ثبت نام مى کردند و من با آنها صحبت مى کردم. از طرفى مدارکم را هم به ستاد بازسازى داده بودم تا با توجه به شغلم که تأسیسات بود، به آنجا بروم. آنها هم گفته بودند: "براى کار تأسیسات در حرم حضرت سیدالشهداء [علیه السلام] خبرتان مى کنیم." قبلاً یکبار با ستاد بازسازى به کربلا رفته بودم و آنها از من راضى بودند.

به خانمم هم گفته بودم در ستاد بازسازى براى کار تأسیسات ثبت نام کردم و احتمال دارد که امروز و فردا بروم. این را گفته بودم که اگر رفتن به سوریه هماهنگ شد، متوجه نشود و از طرفى هم مخالفت نکند.

 @labbaykeyazeinab

  • خادم اهل بیت (ع)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">