مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات

"ابوعلى کجاست؟" 7

يكشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۴۸ ب.ظ


"ابوعلى کجاست؟" زندگى نامه خودگفته شهید مدافع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى)؛

بسم رب الشهداء و الصدیقین

چون سیدابراهیم سرش خیلى شلوغ بود و مدام به جلسات مى رفت، نیروها را در اختیار ابوعباس مى گذاشت. ابوعباس، مسئول آموزش تیپ بود. نیروهاى ابوعباس، به بچه ها آموزش مى دادند. خودش هم براى آموزش به بعضى از کلاس ها مى آمد. تمرینات عملى را در حیاط مدرسه محل اسکانمان انجام مى دادیم. زمانى هم که خودِ ابوعباس و سیدابراهیم براى آموزش حضور داشتند، به صحرا، میدان تیر یا عملیات پاکسازى آموزشى خانه ها مى رفتیم.

زمانى که سیدابراهیم در آموزش ها حضور داشت، کاملاً مشخص بود که یک بسیجى به نیروها آموزش مى دهد و در شعارهایى که مى گفتیم کاملاً روحیه بسیجى مشخص بود.

یکى از آن شعارهایى که قبل از هر عملیات مى خواندیم این بود: "گردان عمار در راه اسلام/ گردان عمار در راه قرآن/ بگذشته از سر، بگذشته از جان/ اى امام امت، جان را برایت، مى کنیم قربان". با این شعارها مشخص بود که بسیجى هستیم و پیرو امام امت و حضرت آقا. ما چنین شعارهایى را در اردوها و رژه هاى بسیج به بچه ها آموزش مى دادیم. در رژه ها پا مى کوبیدیم و سرودهاى حماسى را همخوانى مى کردیم. بعضى از شعارهایى هم که در کارهاى آموزشى مى گفتیم این بود: "ماشا الله حزب الله/ کى خسته ست؟ دشمن/ دشمن کیه؟ آمریکا/ مرگ بر آمریکا".

سید وقتى دید من کمى به آموزش هاى نظامى مسلط هستم، ارتباط بیشترى با من برقرار کرد و کم کم با هم خودمانى شدیم. من حالت بغض داشتم چون یک حرفى در دلم مانده بود. دلم مى خواست یک نفر را پیدا کنم که هم مطمئن باشد، هم بتوانم حرف دلم را به او بزنم. چون من به اسم افغانستانى آمده بودم، جرأت نمى کردم با هر کسى ارتباط برقرار کنم. آنجا به محض اینکه متوجه مى شدند کسى ایرانى است، از همان جا او را بر مى گرداندند ایران. خودم هم چندین مرتبه نزدیک بود لو بروم.

به خاطر آن معنویت و نورانیتى که در چهره سیدابراهیم مى دیدم، به خودم گفتم: "این کسى است که مى شود به او اطمینان کرد. او آدم فروش نیست."

بالاخره هر طور که بود، دل را به دریا زدم. یک روز سیدابراهیم را کنار کشیدم و گفتم: "سید مى خواهم یک چیزى به تو بگویم." تا گفتم مى خواهم یک چیزى به تو بگویم، نگذاشت ادامه بدهم. گفت: "مى دانم مى خواهى چه بگویى. مى خواهى بگویى من ایرانى هستم." انگار برق از سرم پرید. دیگر چیزى نگفتم. خندید و سرِ شانه ام زد. گفتم: "از کجا فهمیدى من ایرانى ام؟" گفت: "ما عمرى با بسیجى ها این طرف و آن طرف رفتیم. اگر طرفم را نشناسم که دیگه هیچى!" خیلى جالب بود که قبل از اینکه من بگویم او خودش حدس زده بود.

آن موقع هنوز نمى دانستم سیدابراهیم ایرانى است. یکى مى گفت پدرش افغانى است و مادرش ایرانى. هرکس چیزى مى گفت. آن ایام من سعى مى کردم که با بچه ها باب صحبت را باز نکنم، چون اگر مى پرسیدند بچه کجاى افغانستانى، چیزهایى داشتم که بگویم، ولى اصطلاحات افغانستانى را بلد نبودم. اگر کسى کمى سوال و جواب مى کرد، مى ماندم؛ براى همین سعى مى کردم زیاد وارد جمعیتشان نشوم و با کسى صحبت نکنم که لو نروم. اما مى دیدم که سیدابراهیم گاهى در جمع نیروها، افغانستانى صحبت مى کند.

خیلى ها حتى بعد از شهادتش هم مى گفتند سیدابراهیم افغانستانى است. البته با لهجه تهرانى هم صحبت مى کرد، ولى زمانى که با بچه ها شوخى مى کرد، اصطلاحات افغانستانى به کار مى برد و به اصطلاح در دل بچه ها، خیلى خوش مى افتاد.

به مرور، احساس راحت ترى به من دست داد و بیشتر با او صحبت مى کردم. یک بار با لهجه مشهدى با او صحبت کردم. یک دفعه دیدم اشک در چشم هایش جمع شد. گفتم: "سید چى شد؟ حرف بدى زدم؟" گفت: "نه عزیزم." گفتم: "پس چى شده؟" گفت: "تو که حرف مى زنى، یاد یکى از رفیق هاى جون جونى ام مى افتم. یاد حسن مى افتم." گفتم: "کدام حسن؟" گفت: "حسن قاسمى دانا" گفتم: "اِ، تو حسن را مى شناختى؟" گفت: "حسن کنار خودم شهید شد." گفتم: "حسن بچه محل ما بود." حالا با هم رفیق آن چنانى نبودیم ولى در مجموعه آموزش و رزمایش هاى بسیج، حسن را خیلى دیده بودم. این باعث شد که من و مصطفى با هم صمیمى تر شویم و ارتباط ما خیلى نزدیک تر شود. سیدابراهیم مدت کوتاهى بعد از حضورم در گردان عمار، مرا مسئول دسته گذاشت. این اولین مسئولیت من در منطقه بود. مدتى با بچه ها کار آموزشى انجام مى دادم و در عملیات حضور نداشتم تا اینکه عملیات تل قرین پیش آمد. عملیات تل قرین و ماجراهایى که در آن پیش آمد، باعث شد سید بیشتر به من اعتماد کند

تل قرین پانزده کیلومترىِ مرز فلسطین اشغالى است. عملیات اصلى در شهر الهباریه بود که قبل از تل قرین است. فرمانده تیپ، شهید ابوحامد و جانشین او فاتح بود. سیدابراهیم، فرمانده گردان عمار بود و من هم مسئول یکى از دسته ها.

به مدت دو ساعت آتش تهیه سنگین در شهر الهباریه ریختند و بعد، دستور پیشروى صادر شد. به سمت الهباریه رفتیم اما در شهر کسى نبود. شهر را خالى کرده بودند. شاید دلیل آن، آتش تهیه خیلى سنگین بود و ما بدون اینکه تیرى شلیک شود، شهر را گرفتیم.

ما شب در نقطه رهایى و در دل کوه ایستاده بودیم. منتظر بودیم تا آتش تهیه تمام و دستور پیشروى صادر شود. حجم آتش ما خیلى سنگین بود. از عقبه با توپ هاى ١٠٧، ١٠٦، کاتیوشا و خمپاره هاى ١٢٠ و ٨١ این قدر آتش ریختند که آسمان مثل روز روشن شده بود. وقتى گلوله شلیک مى شد، آتش دهانه سلاح از دور دیده مى شد و مسیر حرکت آن در آسمان شب تا زمانى که روى تل مى رسید، کاملاً مشخص بود. بعد از انفجار هم شعله اش همه جا را روشن مى کرد و بعد تازه صداى آن مى آمد. به قول سیدابراهیم چهارشنبه سورى راه افتاده بود و ما با نگاه کردن به آن کِیف مى کردیم.

بعد از تصرف الهباریه، سیدابراهیم و عده او دیگر به شهید ابوحامد پیشنهاد مى دهند ما که تا اینجا بدون دردسر و درگیرى آمدیم و خیلى راحت الهباریه را تصرف کردیم؛ اگر صلاح مى دانید با تعدادى نیرو، روى تل برویم و اوضاع آنجا را بررسى کنیم.

تل قرین جزء طرح عملیات نبود. ارتفاعات تل قرین به الهباریه سوار بود و با روشن شدن هوا، تثبیت خط براى ما سخت مى شد. به قول سیدابراهیم: "اگر هوا روشن بشود، از روى تل، ما را زیر آتش مى گیرند و داغانمان مى کنند. تا شب است، از روى تاریکى شب و اصل غافلگیرى استفاده کنیم. با توجه به اینکه ممکن است آنجا تله باشد، ابتدا با گروهى براى شناسایى برویم و اگر دیدیم شرایط مساعد است، هماهنگ مى کنیم تا نیروها بیایند.

سیدابراهیم هیچ موقع سرخود عمل نمى کرد. به جزئیات و ریزه کارى ها خیلى حساس بود. واقعاً کارش درست بود و کوچکترین مسائل را رعایت مى کرد. این قدر در کارش حساب و کتاب داشت که حتى مى گفت: "رعایت نکردن قوانین راهنمایى و رانندگى در سوریه هم دِین بر گردن آدم مى آورد." محال بود که بدون دستور فرماندهى و سرخود کارى انجام بدهد.


  • خادم اهل بیت (ع)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">