مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات

ابوعلی کجاست؟۲

سه شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۵۸ ب.ظ

اوایل دهه ٧٠ وارد پایگاه شهید حسینى در مسجد حضرت رقیه [علیها السلام] آزادشهر شدم. به گشت هاى بسیج خیلى علاقه داشتم و بیشتر در بُعد نظامى فعالیت مى کردم. آن زمان نظامى گرى در بسیج خیلى پُررنگ تر از الان بود. اردوهاى نظامى، خیلى بهتر و پُربارتر بود و انفجارها و تیراندازى ها در حجم بیشترى برگزار مى شد؛ اما اولویت امروز بسیج تمرکز بر فعالیت هاى فرهنگى است.

اوایل ورودم به بسیج، فعالیت جدّى انجام نمى دادم تا اینکه بعد از چند سال، بعد از گرفتن مدرک دیپلم، به خدمت سربازى رفتم.

اسفند ٧٤ تا اسفند ٧٦ دوران سربازى من در ارتش بود. سه ماه آموزشى ام را در بیرجند و بیست و یک ماه دیگر خدمت را در تهران بودم. در ارتش هم که بودم، شخصیت بسیجى ام را حفظ کردم و چفیه بر دوشم مى انداختم. فرمانده پادگان ما از این ارتشى هاى قدیمى و به قول ما شاهى بود. البته آدم درستى بود ولى آن خوى ارتشى و خشک نظامى را داشت و این کارها را ممنوع اعلام کرده بود؛ اما من علاوه بر اینکه چفیه مى انداختم، همیشه یک واکمن کوچک و تعدادى نوار مداحى هم داشتم. بقیه که سرو و وضعم را مى دیدند، خیلى تعجب مى کردند.

بعد از اینکه از خدمت سربازى برگشتم، در مغازه پدرم مشغول کار شدم. رسماً شدم تعمیرکار تأسیسات ساختمان و کارهایى مثل تعمیر آب گرمکن، کولر، لوله کشى، پکیج و شوفاژ را انجام مى دادم و تا قبل از اینکه ازدواج کنم، در مغازه پدر کار مى کردم.

در سال ٧٨ ازدواج کردم و بعد از آن مغازه مستقلى براى خودم اجاره کردم. بعدها هم عضو اتحادیه تأسیسات ساختمان شدم.

تا امروز تقریباً بیست سال است که سابقه کار تأسیساتى دارم. الحمدالله و به لطف اهل بیت، کارم خوب بود و توانستم مغازه اى را که اجاره کرده بودم، بخرم. یک خانه هم در قاسم آباد خریدم و مدتى در آن ساکن بودم، اما به دلیل اینکه فاصله آن تا حرم زیاد بود و دوست داشتم به حرم امام رضا [علیه السلام] نزدیک باشم، خانه ام را به اجاره دادم و خانه اى در چهارراه لشکر اجاره کردم و با همسر و فرزندانم، نفیسه و على در این خانه زندگى مى کنیم.

قبل از سال هاى ٨٣ و ٨٤ به حج عمره مشرف شده بودم اما توفیق حج تمتع نصیبم نشده بود. خیلى دلم مى خواست به حج تمتع بروم اما به سختى نوبت حج تمتع به افراد مى رسید. یک روز یکى از همسفرهاى مکه به من گفت: "اگر گذرنامه افغانستانى داشته باشى، مى توانى به راحتى ویزاى حج تمتع بگیرى." من هم که خیلى علاقه داشتم به حج واجب بروم، راه و چاه کارهاى ادارى آن را از او پرسیدم. چون در تأسیسات ساختمان کار مى کردم، تعدادى از بچه هاى افغانستانى را مى شناختم. به یکى از برادران افغانستانى به نام سید محمد گفتم: "سید محمد، یک گذرنامه افغانستانى مى خواهم. مى توانى برایم جور کنى؟" گفت: "بله، پول که باشد، همه چیز مى شود." گفتم: "چقدر و چطورى؟" گفت: "صد هزار تومان پول و یک عکس بده تا برایت بیاورم." من هم پول و عکس را به او دادم. اما اصلاً فکر نمى کردم کارم درست شود. دیگر از آن پول دل کندم اما دو روز بعد گذرنامه را براى من آورد.

وقتى گذرنامه را به من داد، دیدم گذرنامه تروتمیز و مرتبى است و در قسمت مشخصات نوشته مرتضى، ولدِ حیدر، شغل: دکان دار. دو دوتا چهارتایى با خود کردم و بعد به حرم حضرت رضا [علیه السلام] رفتم و گفتم: "آقاجان، اگر قرار است که حواله کنید و ما به حج واجب برویم، بالاخره این شما و این هم گذرنامه ما." اما به دلم بد افتاد و با خودم گفتم: "اولاً من باحق حساب این گذرنامه را گرفتم و بعد هم با هویت دیگر و به نام افغانستانى قرار است به حج واجب بروم و بالاخره سهمیه چند نفر را پایمال مى کنم. آدم در عمرش یک بار ممکن است که به حج واجب مشرّف شود. بعد، این چه حج واجبى است که با این همه تضییع حق همراه باشد؟!" خلاصه منصرف شدم.

از طرفى در مجموعه بسیج بودم. گفتم اگر فرداروزى حفاظت گذرنامه را ببیند، مى گوید نکند تو جاسوس هستى و ممکن است برایم مشکل پیش بیاید. به مغازه رفتم و آن را در گاوصندوق گذاشتم و دیگر هم به سراغش نرفتم.

در اردوهاى بسیج و میدان هاى تیر، دیسیپلین [انضباط] کار را حفظ مى کردم. بعضى ها که به میدان تیر مى آمدند، متأسفانه بعضى از کارهایشان کیلویى بود. من که مسئول آموزش شدم، در این مسائل سخت مى گرفتم.

در میدان تیر، مربى باید پاى سیبل برود و با ماژیک سوراخ هایى را که روى سیبل ایجاد شده است، علامت بزند و بعد نیروها قلق یابى کنند. به هر خط آتش که مى خواهد نمره بدهد، دو سه مرتبه باید بدود و پاى سیبل برود و امتیاز بدهد. این کارها خسته کننده بود. نود و پنج درصد مربى ها از این قسمت مى گذرند، اما من حدود شش سالى که مسئول آموزش حوزه بودم، به آموزش نیروها به صورت جدى مى پرداختم.

فکر مى کنم سال ٨٥ بود که مسئول عملیات حوزه شدم و چند سالى در زمینه مبارزه با معضلات اجتماعى، مواد مخدر و شُرب خمر و کارهاى این چنینى فعالیت کردم. چند بار هم در کارهاى امنیتى شرکت کردم و منجر به کشف سلاح گرم شد.

تفاق خاصى هم در ایام مسئولیت من افتاد که مربوط به ایام انتخابات بود، دقیق نمى دانم کدام انتخابات. مسجد امام جواد [علیه السلام] یکى از حوزه هاى رأى گیرى بود. چهل و هشت ساعت نخوابیده بودیم، چون مسئولیت تأمین امنیت صندوق هاى محدوده یکى از حوزه ها بر عهده ما بود. کار خیلى سنگین بود. حدود سى گروه مسلّح آماده کردیم و همه آن ها را از شب قبل از رأى گیرى سر صندوق ها چیدیم.

روز جمعه در ساعت هاى آخر رأى گیرى، دقیقاً موقع نماز مغرب و عشاء متوجه شدم نارنجک جنگىِ چهل تکه اى را در مسجد تله گذارى کرده اند. مسجد، روبه روى پارک ملت بود و آن منطقه هم خیلى پُر رفت و آمد بود. موقع نماز مغرب به رفقا گفتم: "شما حواستان باشد تا من بروم وضو بگیرم و نماز بخوانم. چون شلوغ است، اگر نمازم به آخر وقت بیفتد، ممکن است فراموش کنم." سرویس بهداشتى مسجد در زیرزمین بود و در آن ساعت خلوت بود. از دستشویى که بیرون آمدم و خواستم وضو بگیرم، دیدم یک سطل آشغال بزرگ آنجاست. ناخودآگاه سرم از روى سطل آشغال رد شد و دیدم که چیزى در سطل آشغال برق مى زند. حساس شدم. با دقت نگاه کردم و متوجه شدم ضامن و دستگیره نارنجک است. مشخص بود که خیلى دست به دست شده است. رنگ آن رفته و برّاق شده بود. مقدارى پوست کیک و آبمیوه هم در سطل آشغال بود. تا آمدم دست بزنم، احساس کردم با حالت خاصى تله شده است؛ اما مطمئن نبودم. سریع فرمانده گردان را خبر کردم. سریع آمد و گفت: "دست نزنید. الان دم اذان است و همه کسانى که جلوى پارک ملت هستند، براى نماز به اینجا مى آیند. بدون اینکه مردم را حساس کنید، مانع شوید و نگذارید کسى پایین بیاید تا من با بچه هاى چک و خنثى سازى هماهنگ کنم." یکى دوتا دژبان را با لباس شخصى دم در گذاشتم تا مردم حساس نشوند. بعد از اذان کمى سروصدا شده بود اما کم کم مردم را متفرّق کردیم تا اینکه بعد از ده دقیقه مسئول گروه چک و خنثى سازى به اتاق حوزه آمد. بدنه نارنجک چهل تکه را روى میز گذاشت و گفت: "بدنه نارنجک تحویل شما. درِ سطل آشغال تله شده بود و اگر سطل آشغال جابه جا یا چپ مى شد، منفجر مى شد." بدنه نارنجک را تحویل گرفتیم و آن ها هم چاشنى نارنجک را با خودشان بردند.

بعد از این ماجرا گزارشمان را نوشتیم، اما انگار نه انگار اتفاقى افتاده باشد. بسیج در این قضایا معمولاً غریب است. کسى هم نبود که بگوید دست شما درد نکند! فقط فرمانده حوزه مان در مراسمى از ما تشکر کردند. بعد از این حادثه مسئله حاد امنیتى دیگرى در حوزه استحفاظى مان پیش نیامد. حتى در سال ٨٨، مشهد مثل تهران شلوغ نبود و آن طورى بزن بزن و بگیروببند نبود. خیلى محدود بودند و سریع سروته آن هم آمد.

ادامه دارد

 @labbaykeyazeinab


  • خادم اهل بیت (ع)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">