مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات
  • ۲۸ فروردين ۹۶، ۲۱:۳۴ - جواد حسینی
    سلام

خاطره ای از یکی از رزمندگان فاطمینون

جمعه, ۱۷ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۴۹ ب.ظ


نمیدونم باید از کجا شروع کنم 18 سال بیشتر ندارم درس و مشق را رها کردم و عازم منطقه شدم رفتیم آموزشی خیلی برام سخت بود ولی گذشت وقتی بردنمون پای پرواز که بریم سوریه دیگه دل تو دلم نبود فقط هر چه سریع تر دوست داشتم حرم بی بی رو ببینم فردا عصر رفتیم حرم قربونش برم مثل باباش علی(ع) می مونه ابهت و جذبه خاصی داشت اصلا زبانم بند اومده بود و نمیدونستم به بی بی چی بگم رفتیم داخل صحن حرم وضو گرفتیم و رفتیم سمت حرم وقتی چشمم به ضریح افتاد نه میتونستم چیزی بگم و نه اشک بریزم رفتم جلو پایین پا رو بوسیدم و دستم رو وصل کردم به شبکه های ضریح بی بی و پیش خودم زمزمه هایی کردم و آخرش که داشتیم برمیگشتیم سرم رو چرخوندم سمت گنبد گفتم خانم جان((شهادت ما یادت نره)) و رفتیم مقر دو سه روزی موندیم و رفتیم سمت منطقه...،،خلاصه رسیدیم به مناطق عملیاتی حلب، رفتیم برای دریافت تجهیزات نظامی،چند شب مونده بود به محرم الحرام تا اینکه روز عروسی رسید(تو منطقه وقتی میخوایم هجوم کنیم میگیم میخوایم بریم عروسی) شب اول محرم شده بود قبل از اینکه بریم خط رفتیم یه مقر دیگه برای نماز جماعت و عزاداری....از همون جا یک راست راهی خط شدیم (به دلیل مسائل امنیتی اسم فرماندهان و  مناطق عملیاتی نامبرده نمیشود) بعد  از پاکسازی منازل رفتیم سمت تل به تل میگن تپه یا کوه.... از عصر که هجوم کردیم تا  نزدیک ساعت 6 صبح فرداش طول کشید خلاصه رفتیم بالای تل بعد3، تا 5، ساعت درگیری یکدفعه گفتن که عقب نشینی کنید که ما هم مشغول درگیری و اتیش ریختن بودیم قیچی شدیم 3 نفر مونده بودیم پشت یه خاکریز خلاصه قرار شد که با تاکتیک آتش گریز بریم عقب من اولین نفر پا شدم برم سمت جنگل زیتون که پیکاچی از پشت خاکریز بلند شد و شروع کرد تیر اندازی که یه دونه گلوله هم نصیب من حقیر شد و اصابت کرد به ساق پام اون دو نفر هم میخواستن بیان سراغ من کمک که اسلحه ام رو گرفتم سمت شون گفتم اگه بیاین خودم میزنمتون گفتم فقط تجهیزات تون رو به من بدین حالا 12 تا خشاب داشتم و 4 تا نارنجک شروع کردم به تامین گرفتن تا اون دو نفر فرار کنن اونها رفتن و من موندم تنها دیگه مهمات هم نداشتم و فقط برام نارنجک ها مونده بود گذاشتم تو جیبم و بیسیم رو گذاشتم رو خط 7 تا بتونم صدای بچه هارو بشنوم شروع کردم سینه خیز رفتن نزدیک 300 متر راه رو اومدم دیگه حال نداشتم حرف بزنم از پشت سر هم صدای تکفیری ها میومد و شعار میدادن کمی ترسیده بودم ولی متوسل شدم به بی بی زینب کبری سلام الله علیها  چشم هام رو باز کردم دیدم نزدیک یه خاکریز هستم حال نداشتم داد بزنم و همینجوری از پام خون میرفت موجی هم شده بودم گوش هام هم هیچی نمی شنید بیسیم رو پرت کردم پشت خاکریز فقط دیدم که دو نفر اومدن منو بردن پشت خاکریز گذاشتنم لای پتو و دیگه بیهوش شدم و چشم باز کردم دیدم در بیمارستان حلب هستم....(خاطره ای کوتاه از جزء کوچکی از لشگر همیشه پیروز فاطمیون) جانباز ولایت مهدی.ا با نام جهادی ذوالفقار....

  • خادم اهل بیت (ع)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">