مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات
  • ۲۸ فروردين ۹۶، ۲۱:۳۴ - جواد حسینی
    سلام

دلنوشته ی خواهرشهید حسین فیاض

سه شنبه, ۷ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۷ ق.ظ


حسین فیاض 

شهید حسین فیاض متولد شب یلدای سال1370 درمشهدمقدس است. 

او از کودکی بسیار باهوش وبازیگوش بود. ازمقطع راهنمایی درکنار درس خواندن کار هم می کرد وبزرگتر که شد کمک خرج خانواده هم بود. 

پسری شجاع و شوخ بود.غیرت اودر میان برادرانش مثال زدنی بود.درمیان اعضای خانواده مادرش رابسیار دوست داشت. هربار که ازسوریه زنگ میزد اولین حرفش این بود: "سلام ارباب" 

حسین وقتی خبر محاصره حرم حضرت رقیه (سلام الله علیها) را شنید آرام وقرار نداشت تا اینکه 10دی ماه درست ده روز بعد ازبیست ودو سالگی اش به سوریه رفت. 

دراولین اعزام بعد از دوماه بازگشت. درمدت مرخصی مدام توی فکربود بسیارکم حرف شده بود حرفی هم اگرمیزد ازسوریه وجنگ وشهادت بود. تا اینکه دوباره راهی شد اما این بار با رضایت مادر... 

حسین برای باردوم دریکشنبه 17م فروردین برای دفاع ازحرم عمه سادات به سوریه رفت وبعد از بیست و سه روز در10 اردیبهشت 93 طی عملیاتی درمنطقه ملیحه بعد ازاصابت گلوله به سرش توسط تک تیراندازان داعشی به شهادت رسید. 

به گفته دوستان وهمرزمانش حسین با آنکه 22 سال بیشترنداشت بسیار شجاعانه وجسورانه میجنگید. برای حسین هیچ وقت ترس معنایی نداشت. 

در یکی از عملیات‌های ملیحه که عملیات خط شکن هم بود؛ گروه اول عملیات میکنند و زخمی و شهید زیادی میدهند؛ گروه دوم که «حسین» هم در همان گروه بود  فرستاده میشوند. 

میگویند «حسین» سر کوچه ایستاده بود و دشمن را زیر رگبار گرفته بود و حتی اجازه نمیداد یک داعشی رد شود، تا اینکه بچه ها زخمی ها و شهدا رو کشیدن عقب و بعد از آن فرمان عقب نشینی میدهند که «حسین» جلو بوده و بخاطر سر و صدای زیاد درگیری، فرمان را نمیشنود. 

وقتی گروه به عقب میگردد متوجه می شوند که «حسین» نیست و وقتی که به دنبالش می روند در کمال ناباوری می بینند که شهید شده است. 

ابوزهراء از فرمانده های سوریه میگفت: «حسین» به تنهایی کار یک گروهان رو انجام داد. 

او ازقبل شهادت به دلش افتاده بود و روز عملیات به دوستانش گفته بود من شهید میشوم بیاید با من عکس بگیرید. قبل از رفتن به سوریه هم پرچمی را که مزین به نام حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) و متبرک به ضریح امام رضا (علیه السلام) بود را به خانواده داده بود وگفته بود هر وقت شهید شدم آن را داخل کفنم بگذارید.

روحت شاد دلاور

حسین جان یک سال و 9ماه و 22روز از شهادتت میگذره و من نمی دونم چطور تا الان دوام آوردم.

این روزها همش به این فکر می کنم کاش میشد قبل از شهادتت می تونستم ببینمت کاش میشد لحظات آخر زندگیت کنارت باشم کاش میشدنماز آخرتو می دیدم کاش میشد شب آخرعمرت...وخیلی از این ای کاش ها...

اما نمی دونم اگر واقعا اون لحظات کنارت بودم چه حسی داشتم آیامی تونستم پای رفتنت وایستم یانه..سدراهی میشدم که انتخاب کردی...راهی روکه باعشق انتخاب کردی و پاش موندی

حسین جان خیلی خیلی دلم برایت تنگ شده ، هرکسی عکستو می بینه فکر میکنه ما چه جوری تونستیم ازت بگذریم.ولی اینها غافلند از اینکه برای من مهم ترین چیزعاقبت بخیری تو بود برای من این مهم بود که تو، داداش گلم تو زندگیت بالاخره عشق تو پیداکردی و تا ریختن خونت پای عشقت ایستادی...

توباعث افتخارمی داداش گلم

وقتی به لحظاتی که گفتم دلم می خواست پیشت باشم فکر می کنم به یه چیزدیگه ام فکر می کنم اینکه حضرت زینب سلام الله علیها تو اون لحظات چه بهش گذشت و چه برسرش آمد و اینجاست که باید گفت:امان از دل زینب

نمیدونم تو اون لحظات اگر پیشت بودم منم مثل حضرت پای عقیده ات می استادم یا نه نمیذاشتم برم..


الان سر کلاس نشستم دقیقاروبروی استاد و می دونم استاد اشک هایی که دارم می ریزم رو می بینه اما هیچکدوم برام مهم نیست الان دلم میخواد برات اشک بریزم برای دلتنگی ها وبرای روزهایی که باتوگذشت ...برای روزهایی که بی تو گذشت روحت شاد داداش یادماهم باش که بیشتر ازهمیشه بهت نیاز داریم...

حسین جان ...نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست...

روزهایی که نبودی خیلی سرمون سخت گذشت حتی سخت تر از روزهای بودنت

حسین جان تورفتی و به آرامش رسیدی اما برای ما کوهی از درد را به یادگار گذاشتی دنیایی از رنج و حسرت...حسرت روزهایی که بودی و قدرتوندونستیم..

خیلی وقت ها آروز می کنم که کاش میشد به همون روزهای برمی گشتم و جبران می کردم... اما حالا برای جبران خیلی دیر شده..

داداشی گلم... حلالم کن... حلالم کن بخاطر همه اون روزهایی که سخت گذشت بخاطر روزهایی که ازم ناراحت شدی برای روزهایی که نتونستم درکت کنم منو ببخش

بخاطرروزهایی که درد و ناراحتیتو دیدم اماسعی نکردم بهت نزدیک بشم...

بخاطر همون روزهاست که حالابرای تو خوشحالم برای توکه از این دنیاباتمام غصه هاش خلاص شدی...

نگران ما هم نباش یه جوری بی توسرمی کنیم...چاره ای نداریم جز سوختن و ساختن.زندگی نمی کنم فقط می روم که به آخر برسم.

داداش برات حرف زیاددارم به اندازه این دوسالی که نبودی به اندازه ی22سالی که بودی ولی ندیدمت و به اندازه 26سالی که نفس کشیدم...

دلم بدجوری هواتو کرده...کاش کسی پیدا میشد که برای ما ازتومی گفت از روزهایی که اونهادیدن ولی ما ندیدیم

کاش کسی بودکه از نمازت می گفت از گریه های شبانه ات و از روزهای خدایی شدنت...

شایدباشنیدن این حرفهاکمی از درداین روزها کم میشد...درد روزهای نبودنت...

 کلاس تموم شد و من هیچی ازش نفهمیدم، بیخیال....

برادرم....

اینروزها عجیب حال و هوای تورا دارند...

عجیب بادرد دل من دیگران هم میگریند....

آن زمان ک قصه ی کربلا میرسد به اینجای داستان ک جوان مولا، شاه علی اکبر...بی خیال جوانی جان را فدای اسلام و حفظ حریم و حرم میکند....

اینجای داستان ، غم نامه ی من است برای دل سوخته ی مولایم ...

برادر شهیدم...

جایت در بین سینه زنهای حسینی خالی ست ولی من یقین دارم ک تو درجایگاهی هستی ک لایقش بودی جایگاهی ک اذن نوکری ات را از ابن الحسین ، شه زاده علی اکبر گرفتی!

  • خادم اهل بیت (ع)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">