مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات
  • ۱۳ شهریور ۹۷، ۱۴:۱۹ - علی علیزاده
    دنبال کن

از نحوه آشنایی و ازدواج خودش با شهید برام گفت و خاطرات روزهای با هم بودن و فراز و نشیب زندگی اش . خیلی جالب بود بهم گفت که قبل از ازدواجش همیشه دردلش آرزو داشت همسرشهید باشد. از روزهای تولد محمد امین و زهرا و ... چند ساعتی که در کنارش بودم با بغض و اشکهایش و حالی که نشان از دلتنگی شدید این روزهایش به او داشت از نحوه رفتن شهید به سوریه و دفاع از حریم حرم بی بی زینب (س) و حضرت رقیه (س) گفت و خبر شهادت همسرش و تشییع با شکوه پیکرگلگونش . گفت که بعد از شهادت امید(عبدالحمید) آنها به دیدار رهبر رفته بودند و این هم از آرزوهای همیشگی اش بود که به آن رسیده بود . ازحلاوت این دیدار شیرینی لبخند را بر لبانشان می دیدم

بسم رب الشهدا و الصدیقین

گزارش مصاحبه با همسر  و فرزندان اولین شهید مدافع حرم استان هرمزگان

بالاخره بعد از چندین  روز انتظار موفق شدم برای روز سه شنبه تاریخ 21اردیبهشت ماه 95جهت  دیدار و گفتگو  با ایشان هماهنگ کنم . برای اطمینان خاطر یک روز قبل هم تماس گرفتم و ایشان مشتاقانه اعلام آمادگی کرد، آدرس منزلشان را گرفتم و از طریق تماس تلفنی با همسر شهید به ایشان گفتم فردا صبح ساعت نه و سی دقیقه می بینمشان. طبق قولی که داده بودم  جلوی درب منزلشان از ماشین پیاده شدم ، دیدم محمد امین جلو درب  منزل منتظرم ایستاده بود ، بعد از سلام و احوالپرسی گرم سراغ مادرش رو گرفتم گفت بیا داخل منتظرشماست. با کسب اجازه رفتم داخل  که با استقبال گرم  و صمیمی آنان در خانه ای قدیمی و بسیار ساده روبرو شدم . شاخه گلی که با خودم برده بودم تقدیمشان کردم. سر صحبت را با حال و احوال پرسی و وضعیت تحصیلی  فرزندانش محمد امین و زهرا باز کردم در همین حین محمد امین کارنامه اش را آورد و نشانم داد . خودش وبچه ها خیلی راحت با هام ارتباط برقرار کردند این را از نگاه و رفتارشان فهمیدم و من احساس خوبی داشتم. محمد امین  کلاس هشتم بود و زهرا خانم هم کلاس ششم.

مریم از نحوه آشنایی  و ازدواج خودش با شهید برام گفت و خاطرات روزهای با هم بودن و فراز و نشیب زندگی اش . خیلی جالب بود بهم گفت که قبل از ازدواجش همیشه دردلش آرزو داشت همسرشهید باشد. از روزهای تولد محمد امین و زهرا و ...از شهید برایم گفت ، هرجا اسمش را می آورد او را امید خطاب می کرد چرا که اسم مستعارش بود و عبدالحمید اسم شناسنامه ای او. چند ساعتی که در کنارش بودم با بغض و اشکهایش و حالی که نشان از دلتنگی شدید این روزهایش به او داشت از نحوه رفتن شهید به سوریه و دفاع از حریم حرم بی بی زینب (س) و  حضرت رقیه (س) گفت و خبر شهادت همسرش و تشییع با شکوه پیکرگلگونش . گفت که بعد از شهادت امید(عبدالحمید) آنها به دیدار رهبر رفته بودند و این هم از آرزوهای همیشگی اش بود که به آن رسیده بود  ، ازحلاوت این دیدار شیرینی لبخند را بر لبانشان می دیدم ....

ساعت را نگاه کردم عقربه ها سپری شدن چهار ساعت از زمان را نشان می داد چند تایی عکس با اجازه اونا از فضای داخل اتاقشان و تصویر شهید گرفتم .. سپس آماده رفتن وخداحافظی شدم آنها اصرار داشتند بیشتر پیششان بمانم ، برای خوشحالی دلشان و احترام آنها یک ساعت بیشتر آنجا ماندم ،بعد  با کسب اجازه از آنها خداحافظی نمودم ...

این گفتگو  را در ادامه با هم  مرور می کنیم:

خودتون رومعرفی کنید و از نحوه آشنایی تون  با امید(عبدالحمید) برام بگویید؟ 

مریم سالاری سال 1356 در بندرعباس متولد شدم. امید (عبدالحمید) هم  دوم شهریورسال 1355 توی روستای سردر از توابع شهرستان حاجی آباد هرمزگان متولد میشه .

دوران کودکی تا پایان راهنمایی توی همون روستا می مونه، به خاطر نبودن دبیرستان جهت ادامه تحصیل به شهر بندرعباس میاد . سال اول دبیرستان بود که وارد نیروی انتظامی میشه ،چند سالی اونجا خدمت میکنه و پس از آن به شغل آزاد روی میاره. من  و امید(عبدالحمید) دخترخاله پسر خاله بودیم .اون موقع من معلم نهضت سوادآموزی بودم سال دوم خدمتم بود عبدالحمید با توجه به شناختی که نسبت به من داشت به مادرش پیشنهاد خواستگاری از من  میده ، خاله هم که بسیار موافق بود موضوع خواستگاری را با مادرم مطرح  میکنه شهریورماه سال 79 پس از گذاشتن قول و قرار امید (عبدالحمید) و خانواده اش برای خواستگاری اومدن خونه ما .خانواده ما هم راضی بودند به همین خاطر مقدمات ازدواج من و امید (عبدالحمید)  زود فراهم شد ،عقد ساده ای گرفتیم ،بابام از تجملات خوشش نمیومد، مهریه منو یک جلد کتاب کلام الله مجید ،14 سکه بهار آزادی و یک آینه و شمعدان قرار داد. آبان ماه سال 79 بود که پس از گرفتن جشن ازدواج رفتیم سر خونه و زندگی مون.

میشه از اولین سفرتون بعد از ازدواج برام بگویید؟

اولین سفر ما سه روز بعد از ازدواجمون بود که تصمیم گرفتیم ماه عسل به پابوس و زیارت حرم مطهر آقا امام رضا (ع) بریم به همین خاطر راهی شهر مقدس مشهد شدیم . البته به غیر از پدرمان به هیچ کس درباره این سفر چیزی نگفتیم .با قطار رفتیم و با هواپیما برگشتیم.سفری به یاد ماندنی و خاطره انگیز بود بخصوص که او اهل گردش و خوش سفر هم بود.خاطره اون روزها برایم ماندگارشده اند. البته بعدها هم جهت تفریح و گردش به شهرهای دیگه  مثل رامسر، فریدون کنار ، ساری و..هم رفتیم .


ازتولد  فرزندانتون بگید؟کی بدنیا اومدن و نامگذاری اسماشون اگه دوست دارین..

خداوند اولین فرزند را پسر بهمون عطا کرد، محمد امین توی هقته وحدت ،تاریخ 7/3/1381به دنیا اومد.برای نام گذاری اسمش نظر خواهی از خانواده هامون گرفتیم هرکدام یه اسمی رو گفتند.من گفتم دوست دارم اسمش رو محمد امین بذاریم ایشان هم به نظرم احترام گذاشتند و وقتی شناسنامه اش رو از ثبت احوال گرفت آورد به شوخی بهم گفت اسمش را محمد صادق گذاشتم ،بعد که بهم نشان داد دیدم اسم محمد امین توی شناسنامه است. هشت ماه بعد باردار شدم و دخترم هم در بندرعباس متولد شد اسمش را زهرا گذاشتیم چرا که در ایام شهادت امام علی (ع) به دنیا اومده بود.

 از خصوصیات و اخلاق شهید توی زندگی بگید چطور بود؟

بهم توجه داشتند ، حجاب منو دوست داشتند و میگفت حجابت رو با لباس و پوشش بندری دوست  دارم . به تربیت بچه ها خیلی اهمیت می داد میگفت دوست دارم بچه هام روی پای خودشون بایستند ،می خوام اونا از همه لحاظ  تک باشند، هم از نظر اخلاق و رفتار و هم از نظر درس و مدرسه،پسرم محمد امین مداحی یادگرفته و توی مجالس مداحی میکنه . اون توی دیدار با رهبر درحضور ایشان مداحی کرد که مورد تشویق آقا قرار گرفت. دخترم زهرا هم علاوه بر درس خواندن تکواندو کارمیکنه. اون به دوستاش خیلی کمک می کرد مثلا اگر بیمارستان بودند یا جایی نیاز داشتند به کمکشون می رفت. به فعالیت های اجتماعی هم علاقه داشت. من و امید(عبدالحمید) به اتفاق بچه هامون توی راهپیمایی روز قدس و بیست ودوم بهمن شرکت می کردیم . نماز جمعه هم اغلب با محمد امین می رفت. لحظه تحویل سال نو بدون استثناء  توی گلزار شهدای بندرعباس سر مزار شهدا بودیم ،به شهید علی سالاری اعتقاد خاصی داشت.این شهید بزرگوار عموی منه .


  از اعتقاد و رابطه اش با ائمه و رفتنش به سوریه میگین؟ شما موافق بودین ایشون بره؟

رابطه اش بسیار خوب بود اعتقاد خاصی به ائمه (ع) داشت . ده روز محرم رو توی مسجد روستایمان می رفت ،اونجا غلامی و خادمی آقا (امام حسین علیه السلام ) رو می کرد، با آب و چای و... از مهمانان امام حسین (ع) پذیرایی می کرد. به دلیل عشق و علاقه ای که به ائمه (ع) داشت، بهم میگفت که اگه قبول کنند برم سوریه حتما میرم برای مبارزه با داعشی ها و دفاع از حرم حضرت زینب (س). منم مخالف رفتنش نبودم ولی از شکنجه های داعشی ها می ترسیدم بهش گفتم اگه اسیر داعشی ها بشی شکنجه ات می کنند! اون جبهه می گرفت و می گفت : مگه میتونن منو اسیر کنند و شکنجه ام بدند؟! من هم همیشه آرزو داشتم همسر شهید بشم. فکر نمیکردم دفعه اول رفتنش شهید بشه.

خبر شهادتش چطوری بهتون رسید؟

با برادرم رفته بودیم بازار برای خرید ولیمه (بازگشت پدر ومادرم از کربلا) در همین حین یکی از اقوام زنگ زد  وگفت یکی از فامیلامون فوت شده ، من خیلی ناراخت شدم همش به دلم میومید که انگار یه جوانی از دست رفته ،وقتی برگشتم خونه زهرا دخترم جلوی درب حیاط منتظرم بود ،دوان دوان به طرفم اومد و گفت: خبر داری چی شده ؟ بهش اجازه ندادم صحبتش تموم بشه، چون ناراحت بودم گفتم می دونم کی فوت کرده . توی خونه دیدم داداشم هم خیلی ناراحته بهش گفتم چی شده ، داداشم میخواست بگه که زهرا پرید وسط حرفش و گفت : مامان میخواستم بهت بگم که بابا امید(عبدالحمید) شهید شده! دچار تردید و دلهره شدم نمدونستم حرف زهرا حدی است یا حرف کسی که  قبلا بهم زنگ زده بود و گفت  که یکی از اقوام فوت شده. به داداشم گفتم زنگ بزن به فامیلمون که توی سپاهه و خبر قطعی بگیر. داداشم کاظم زنگ زد و بهش گفتن خبر قطعیه، تلویزیون هم داشت از شبکه استانی زیر نویس می کرد .پسرم محمد امین داشت تلویزیون نگاه می کرد گفت درسته داره زیرنویس می نویسه . دیدم نوشته که شهید عبدالحمید سالاری فرزند حمزه... باز هم باور نمیکردم. وقتی به داداشم از سپاه زنگ زدن و گفتنن عکس عبدالحمید بفرستید دیگه این موقوع دیگه باور کردم..(با حالت بغض و گریه) .

از اخرین دیدار و خداحافظی شهید موقع رفتنش برام بگید؟ 

موقع رفتنش که خیلی عادی خداحافظی کرد چون هنوز اعزامشون قطعی نشده بود  . به دلم هم چیزی نیومد. فقط وقتی با محمد امین و زهرا خداحافظی کرد به زهرا گفت این گوشی تلفن که دستمه چند وقتی دیگه میدم به شما ،به محمد امین هم گفت چون توی روستا مداحی میکنه یه گوشی جدید براش میخرم .

توی این مدت خوابی از شهید اگه دیدین تعریف میکنید برام؟

هفته اول شهادتش بود خوابش رو دیدم ، توی خواب دیدم لباساش گل آلود و خاکی بود . بهش گفتم کجا سر کاری ؟ گفت یه کار خوب پیدا کردم و تو کاری به این کارها نداشته باش . بعد یه کارتی بهم داد و گفت با این کارت برو برای خودت و بچه ها خرید کن .

همچنین بعد از شهادتش  همیشه به خاطر حرف هایی که بعضی ها میزدن و میگفتن چون که شوهرش شهید شده پول خوبی گیر بچه هاش میاد ناراحت و دلگیر بودم. حتی به دخترم زهرا هم توی مدرسه میگفتند این حرفها رو، یه شب خوابم اومد ، انگار توی بیداری می دیدمش ، بهم گفت حاج خانم مگه نمیدونی فلانی عادتشه این حرفا رو میزنه ! اصلا خودت رو ناراحت نکن، بیکاری نشستی حرف اینا رو گوش میدی...  یه دفعه از خواب بیدار شدم...موقع اذان صبح بود و صدای اذان میومد.

احساستون از اینکه همسر یک شهید مدافع حرم هستید...

خیلی افتخار میکنم که همسر یک شهیدم . برای تنهایی بچه هایم دلم میسوزه. اما همین قدر که ما رو پیش خدا آبرو دار کرده برایم خیلی ارزش داره . به امید(عبدالحمید) میگویم خوش به حالت که چنین راهی رو انتخاب کردی .باید بگم خوش به سعادتش..

گقتید بعد از شهادت همسرتون دیداری با رهبر معظم انقلاب داشتید ، از این دیدار بگید...

روز بیست و سوم دیماه سال  93 من ، محمد امین ، زهرا و پدرم به اتفاق پدر مادر شهید و خانواده هفت شهید مدافع حرم که از همرزمای شهید بودند برای دیدار با حضرت آقا به بیت رهبری رفتیم . لحظه اذان  ظهر بود که آقا اومدند ، سلام و احوالپرسی کرد و نماز ظهر و عصر را به امامت ایشان خوندیم، واقعا بهترین نمازی توی زندگیم  بود که  پشت سر ایشان خوندم. باور نمیکردم خدا توفیق بده رهبرم رو از نزدیک ببینم. بعد از نماز در دیداری بسیار صمیمانه یکی یکی اسم ها رو میخواند و احوالپرسی میکرد .بسیار خوشحال بودم از دیدار با ایشان...



 در ادامه همسر شهید میخواست خاطره دیدار زهرا و محمد امین با آقا رو بهم بگه که  اونا دوست داشتن این خاطره رو از زبان خودشون بیان کنند.

خاطره دیدار با رهبر از زبان محمد امین:

 وقتی آقا منو به اسم صدا زد ، بلند شدم رفتم روبروی آقا ایستادم ، اول آقا  به من دست  داد بعد منو کشید سمت خودش.. صورت منو بوسید، منم دست آقا رو فشار دادم و بوسیدم.اون منو تو آغوشش گرفته بود. ازم پرسید کلاس چندمی ؟چندسالته؟ جوابش دادم. آقا سفارش کرد که :  درساتون رو خوب بخونید .دیگه اینجا مامانم به آقا گفتند: محمد امین نوحه خوانی هم میکنه و ایشان یه نوحه و دوبیتی آماده کرده واسه شما بخونه ...بعد آقا میکروفن خودش رو سمت من چرخوند و منم نوحه ام رو خوندم:

زیر این گنبد مینای کبود / لعنت الله علی آل سعود

دشمن دین خدا بوده و هست/ لعنت الله علی آل سعود

چه کسی شیخ نمر را به شهادت رساند/ لعنت الله علی آل سعود

میون این همه سر و صدا و دود / لعنت الله علی آل سعود

بعد به آقا گفتم یه دو بیتی دیگه هم دارم که بخونم:

حقا که تو از سلاله فاطمه ای / با خنده خود به درد ما خاتمه ای

زیبا تر از این نام ندیدم به جهان / سید علی حسینی خامنه ای

آقا گفتند : احسنت..تشکر کردند . به او گفتم دوست دارم راه پدرم را ادامه دهم و تفنگ پدرم رو بر روی زمین نگذارم.آرزو دارم برای دفاع از حرم و مبارزه با داعش برم سوریه . میخوام اینجوری راه پدرم رو ادامه بدم ...

محمد امین درپایان صحبتش گفت : بهترین نمازی رو که تا حالا توی تمام خوندم ، نمازی بود که پشت سر رهبرم خوندم.

 

خاطره دیدار با رهبر از زبان زهرا فرزند شهید:

آقا صدا زد: فرزند  شهید مدافع حرم ، زهرا سالاری، بعد من رفتم پیشش. آقا بهم گفت شما تکواندو کاری؟ منم گفتم بله، همین لحظه آقا یه سه چهار ثانیه خنده ای از ته دلش زد و منو تشویق کرد وگفت: آفرین! آفرین به خانم ها و دختر خانم هایی که از کوچکی ورزش های رزمی میرن ...  .بعد پرسید: کلاس چندمی؟ گفتم ششم.گفت : چند سالته؟ گفتم دوازده سال. بهم گفت درست  رو بخون و حجابت رو هم بکوش همین جور همیشه رعایت کنی.  بعد یه هدیه به من داد ..

احساس میکردم رهبرم رو هزار بار دیدم . یه دو بیتی روی کاغذ برایش نوشته بودم و یک نقاشی و یک نامه ، بهش دادم ، اون خوشحال شد و گفت بعدا این رو میخونم...

دو بیتی من این بود:

آهن آبدیده را زنگ عوض نمیکند/چهره انقلاب را جنگ عوض نمیکند

به خیل دشمنان بگوبه کوری دو چشمتان /مطیع امر رهبریم رنگ عوض نمیکنیم

و زهرا خانم به من گفت : بهترین هدیه ای که بعد از شهادت پدرم گرفتم دیدن رهبرم بود که بسیار خوشحال شدم.

 

ودر پایان : جمله : < کلنا عباسک یا زینب بر پیشانی بندی که محمد امین بر پیشانی خودش بسته بود  حال و هوای مرا هم زینبی کرد ...

گفتگو از : مرضیه ناکوئی درگزی

  • خادم اهل بیت (ع)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">