مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات
  • ۲۸ فروردين ۹۶، ۲۱:۳۴ - جواد حسینی
    سلام

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سید اسدالله کمالی» ثبت شده است

اسدالله شیفته ی شهادت بود

سه شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۲۱ ب.ظ


خلاصه ای اززندگینامه و گفت و گو 

بسیار زیبا و تأثیر گذار

با پدر شهید کمالی

شهیدی از نسل شهداء

شهیدی  که در خواب دید آقا رسول الله انتخابش کرد

شهیدی که عموها و پدربزرگش در هشت سال دفاع مقدس ایران

و جبهه های مقاومت افغانستان رشادت ها نشان دادند و به شهادت رسیدند.

اینک او در سوریه مدافع حرم میشود

شهید سید اسدالله کمالی

بیشتر شهداء راه صد ساله را یک شب پیمودند.

برای آن ها مرزی وجود ندارد.

یاد شهداء کمتر از شهادت نیست.

یکی حسینی میشود

و یکی زینبی

اما متأسفانه برخی نسبت به مقام شهداء جاهلند...

بار دیگر راهی منزل یکی از شهیدان مدافع حرم حضرت زینب کبرے(سلام الله علیها) از لشگر پر افتخار فاطمیون شدیم.

در اصفهان از کوچه پس کوچه های پشتی محله ی زینبیه  حرم زینب بنت موسی ابن جعفر (س)

عبور کردیم تا به درب منزل شهید سید اسدالله کمالی رسیدیم.

پدر شهید با چشمانی منتظر در ورودی در ایستاده بود.

خانه ای کوچک و ساده اما با صفا و پاکیزه.

با استقبال خانواده ی شهید روبرو شدیم و در گوشه ای نشستیم.

پدر شهید انگار که دل پر غصه ای داشت اما لبخند از لبانش کناره  نمی رفت. هنوز عرقمان خشک نشده درد دل باز کرد و از فرزند شهیدش گفت.

پدر شهید در حالی که تسبیح سبزی را در دست داشت گفت که شهداء رفتند و سعادت مند شدند

و نگذاشتند مرقد بی بی زینب به اسارت درآید.شهداء ره صد ساله را یک شب پیمودند.برای آن ها مرزی وجود ندارد و همه یکی هستند.

او از رشادت های گذشته ایل و تبارش می گوید که یکی پس از دیگری شهادت را در آغوش گرفته اند.

از برادری که نامش محمد جواد است و در جنگ هشت ساله ی ایران و عراق پا به پای رزمندگان ایرانی به مدت یک سال جنگید تا شیمیایی شد و وقتی می خواست برای درمان به کشورش بازگردد در میانه راه به دست منافقین کور دل شهید شد.

از برادر دیگری که در جنگ افغانستان  به دست طالبان شهید میشود تا پدری که در همان جنگ به دست این گروهک ستمکار به شهادت رسید و خودش که به مانند فرماندهان بسبجی سرزمین ما در آن نبرد حضور داشته...

پس از بیان این رشادت ها نوبت به پسرش اسدالله رسید.

او میگفت اسدالله بسیار شجاع با صداقت بود و با بچه هلی این زمانه تفاوت داشت.

اسدالله بسیار شیفته ی شهادت بود.

یک روز به من گفت که فکر میکنم کربلا و امام حسین دوباره تکرار شده .امام حسین برای جنگ از شهر خود خارج شده و به کربلا رفت و حالا ما برای جنگ به سوریه برویم.

ما فقط نگوییم کاش در کربلا بودیم و حسین را یاری میکردیم.تا ما زنده ایم نباید اجازه دهیم حرم اهل بیت به دست دشمنان دین برسد.

من راضی به رفتنش نمی شدم یک بار سوال کرد که پدر اگر فردا امام حسین بگوید چهار پسر داشتی ولی کاری نکردی چه جوابی خواهی داد؟؟؟

بگذارید اگر خدا لیاقت دهد به سوریه بروم و شهید شوم.

چرا که شهادت من افتخاری برای شما است.

اصفهان که بود میگفت:پدر قیافه ی من به شهداء می خورد؟

می گفتم :بله ان شاءالله قبول خواهی شد.

تنها دو ماه از رفتنش گذشته بود که شهید شد.

اسد الله میگفت: انسان رفتنی است چرا بالاترین نحوه ی مرگ را برای خود انتخاب نکند؟

من هم در پاسخ گفتم به سلامت برو و او هم رفت.

به سوریه که رسید تماس گرفت تا احوال پرسی  کند گفتم کی برمیگردی؟

او گفت که بابا قول نمی دهم اما ان شاءالله برمیگردم .

اسدالله ۲۴ ساله بود که به سوریه رفت.

یک روز داخل پی ام بی (نفر بر)در حال حرکت زخمی ها را پانسمان میکرده که ناگهان نفر بر را میزنند و اسدالله شهید میشود.

پدر آهی از نهاد دل بیرون میراند و با گفتن جمله ی جدایی و مرگ جوان سخت است.ادامه میدهد .

وقتی برا شناسایی پیکرش به باغ رضوان رفتیم.یکی از آقایان گفت  که اسدالله تو این قدر بی ادب نبودی که پایت را جلوی پدرت دراز کنی ...

دایی اسدالله گفت وقتی این جمله گفته شد ناگهان اسدالله چشمان خود را باز کرد اما خود من فقط تکان خوردن پسرم را در لحظه دیدم.

پدر میگفت:فرمانده شان آمده بود و می گفت که جدایی اسدالله برای ما مصیبت بود.انگار چیزی را گم کرده باشیم.

او قوت قلب تمام رزمندگان بود.

اسدالله اول صبح قبل از اذان بیدار میشد و نماز شب می خواند و سپس برای نماز جماعت صبح همه را بیدار میکرد.

به گفته ی همرزمانش پسرم بیست روز قبل از شهادت خواب دیده بود که سه شهرک را آزاد کرده بودند. و در حال برگشت لشگری سبز پوش به آن ها میرسد. با خود گفته بود که این ها چگونه از پشت به ما رسیدند.!!

ناگهان یکی گفت این ها خودی هستند ولشکر پیغمبر و آن سوار اولی آقا رسول الله (صلی الله علیه و اله وسلم) هست...

اسدالله در خواب دست رسول الله را گرفته بود و رسول خدا به او فرموده بودند که تنها تو با ما خواهی آمد.

دوستش میگفت: دقیقا پس از آزادی سه شهرک اسدالله شهید شد.

قبل شهادت نیز خواب دید که یه هیئتی آمدند و گفتند که کسانی که قبول شدند جلو بیایند و اسدالله را نیز صدا کرده بودند و گفته بودند که تو پذیرفته شدی.

شهداء انتخاب میشوند...

 @fatemeuonafg313

 کانـــال رسمــے فاطــــمیون