شهادت دو مدافع ایرانی در سوریه
📸در پی حمله روز گذشته جنگندههای رژیم صهیونیستی به پایگاه هوایی در حمص سوریه مدافع حرم سید عمار موسوی اعزامی از اهواز و اکبر زوار جنتی اعزامی از تبریز به شهادت رسیدند.
@Rajanews_com
📸در پی حمله روز گذشته جنگندههای رژیم صهیونیستی به پایگاه هوایی در حمص سوریه مدافع حرم سید عمار موسوی اعزامی از اهواز و اکبر زوار جنتی اعزامی از تبریز به شهادت رسیدند.
@Rajanews_com
بسم رب الشهداوالصدیقین
رزمنده دلاور سپاه اسلام عباس جعفری از ورامین و از لشگر فاطمیون به خیل عظیم شهدای مدافع حرم پیوست
هنیألک الشهاده
بسم رب الشهداوالصدیقین
🌷رزمنده دلاور سپاه اسلام عاشور احمدی از لشگر فاطمیون به خیل عظیم شهدای مدافع حرم پیوست
هنیألک الشهاده
نقی های ایران ...
آرام بخوابید ...
حوری های این وطن هرگز اسیر دست حرامیان نمیشوند ...😡
مدافعان حرم
مدافعان ناموس شیعه
@MolazemanHaram69
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «خداداد امیری» یکی از رزمندگان افغانستانی
لشکر فاطمیون که چندی پیش داوطلبانه برای دفاع از حریم اهل بیت(ع) راهی سوریه شده بود،
توسط تروریستهای تکفیری به شهادت رسید.
یک شب اقا حسین گفت :
محسن امشب چکاره ای؟
گفتم : کار خاصی ندارم .
گفت :حوصله کارگری داری .
گفتم:اری
گفت: بعد از نماز یه شام بخوریم و برویم.
جای همه خالی سرکوچه مسجد المهدی(عج) یه کبابی هست. از اونجا کباب سیری خوردیم.♨️
اقا حسین غذا کم میخورد . خلاصه نیمی از غذای اقا حسین را هم من خوردم و بعد راه افتادیم.♨️
بین راه اقا حسین گفت : محسن حالا یکجایی میروم که تا قیامت هرکس انجا برود برایمان حسنه مینویسند و روز قیامت هم شهادت میدهد که ما کمک کردیم.
گفتم: این جای پر برکت کجاست؟؟!!!
گفت: یک مسجد داخل بازار بالا.اسم اون مسجد الان مسجد غدیره.
نزدیک کتاب فروشی اقای پایروند وقتی رسیدیم چند جوان دیگر مشغول کار بودن ما نوبتی خاک بار ماشین میکردیم
من از آنجا فهمیدم اقا حسین شیمیایی است چون در حین کار هم سرفه میزد و هم خلط زیاد بالا میاورد .
اما با همان وضع چه شبها که برای آن مسجد زحمت می کشید .
قربة الى الله
توی کوه های شمال لاذقیه
یه شب وسط عملیات
لای درخت ها سنگر زده بودیم و جا خوش کرده بودیم
با عمار و اسماعیل کنار هم خوابیده بودیم
چله تابستون بود اما از سرما میلرزیدیم
رفتم یه پتو گیر آوردم سه تایی رفتیم زیرش
عمار دستش رو باز کرده بود و سرم روی دستاش ، دراز کشیده بودیم و آسمون پر ستاره رو تماشا میکردیم
عمار فاز گرفت برام که فردا که اسیر شدی اصن نگران بچه ات نباشی ها ، خودم مراقبشم ، مشتی عمویی میکنم براش
زد زیر خنده
گفتم مرتیکه دعا بود کردی
اقلاً بگو شهید
گفت دیوانه اسیرم بشی آخرش میکشنت دیگه ، شهید میشی
اجرشم بیشتره
گفتم داداش ما اجر بیشتر نخواستیم
جون هر کی دوست داری از این لفظ ها برا ما نیا
تو اکه از الان برا من اینجوری نسخه میپیچی ، معلومه چه عمویی میخوای برا بچه هام باشی
بیچاره بچه هام
گفت نه خدایی مثل امیرحسینم مراقبشونم
اونشب برا اولین بار قرار برادری گذاشتیم
قراری که بعد از اون ، سه چهار بار دیگه هم تکرار شد
رفیق
داداش
فرمانده
شهید محمدحسین محمدخانی
حاج عمار
مدافعان حرم
@sangar_neveshteh
شهید مدافع حرم هادى جعفرى به روایت همسر گرامى؛
«گذشت راز خوشبختى»
زندگی خانوادگی به گذشت پابرجاست. در زندگی ما بیشتر آقا هادی «گذشت» داشت، همین هم موجب خوشبختی ما میشد.
@labbaykeyazeinab
بسم رب الشهداء
نوروز پارسال می خواستیم بریم اردوی جهاد سازندگی.
یه قلک بزرگ داشت که پول زیادی توش جمع شده بود.
گفت: اگه منو هم ببرید، قلکمو هدیه میدم به اردو ... اسمش توی قرعه کشی در نیومد،
به شوخی گفتم: قلکتو می تونیم ببریم، اما خودتو نه!
شوخی شوخی، قلکش رو هدیه کرد برای مخارج اردوی سازندگی!
امسال یه قلک بزرگتر خریده بود و دوباره داشت توش پول می ریخت!
گذشت و خبر شهادتش رسید ... توی یه تیکه کاغذ که داده بود دست یکی از دوستان، تکلیف بعضی چیزا که ازش مونده بود رو مشخص کرده بود:
لباس ها: هدیه به فقرا
کتاب ها: هدیه به کتابخانه
قلک: هدیه به اردوی جهادی ...
حیف بود شهید نشی رفیق
@labbaykeyazeinab
همسر شهید غفوری با ذکر خاطرهای میگوید: پسرم چند ماه پیش در حال تماشای تلویزیون گفت «مامان پول جمع کن تا بتوانی برایم بابا بخری.» پاسخ دادم «تو پدر داری عزیزم»؛ گفت «بله، اما او که شهید شده و زیر خاک
گروه جهاد و مقاومت مشرق - پس از مهاجرت افغانستانیها به ایران و دفاع از آرمانهای یکدیگر، به «خون شریکی» رسیدند. قریب دو هزار تن از مهاجران افغانستانی در دوران جنگ ایران و عراق به شهادت رسیدند. همکاری مردمان این دو کشور به آن دوران ختم نمیشود و در طی سالهای گذشته با شروع جنگ در سوریه و عراق، بار دیگر مردم غیور افغانستانی برای دفاع از حرم آل الله به میدان آمدند. آنها بدور از وابستگیهایشان با وجود تمام کنایههایی که میشنیدند تا آخرین نفس ایستادگی کردند. یکی از این مردان غیور، «مرتضی غفوری» است که همسر باردار و فرزندش را به خداوند سپرد و به سوریه رفت. وی در پاییز سال 95 به شهادت رسید. برای آشنایی بیشتر با این شهید بزرگوار خبرنگار ما به گفتوگو با لطیفه هاشمی همسر شهید غفوری پرداخت که در ادامه میخوانید.
از چه زمانی مطلع شدید که همسرتان به سوریه رفته است؟
همسر شهید غفوری: مرتضی استاد فلزکاری بود. درآمد خوبی هم داشت. گاهی برای کارهایش به ایران میآمد. بار آخر هم خرداد ماه 95 بود که به ایران آمد. یک شب قبل از اینکه به ایران بیاید، از من پرسید: «خانم! اگر من بمیرم چه میکنی؟ بچههایمان را بزرگ میکنی یا مجدد ازدواج میکنی؟» گمان میکردم که حرفهایش شوخی است. من ابتدا به شوخی پاسخ دادم، اما سوالش را مجدد پرسید. گفتم: «پیش مرگ تو شوم، تحمل دوریت را ندارم.» ادامه داد: «مرگ ناگهانی است و از قبل خبر نمیدهد. میخواهم از تصمیمت با خبر شوم.» پاسخ دادم: «اگر تو قبل از من بمیری، بچههایمان را بزرگ میکنم.» صحبتهایمان که تمام شد، گفت: «من انتخاب شدم.» گفتم: «کی تو را انتخاب کرده است؟» پاسخ داد: «یک روز متوجه میشوی.» دیگر پاسخی نداد. آن زمان من باردار بودم.
یک هفته پس از سفرش به ایران، با یکدیگر در ارتباط بودیم. پس از این ارتباطمان قطع شد. هر بار که تماس میگرفتم برادرهمسرم پاسخ میداد و میگفت که مرتضی برای کار به مکانی دور رفته است و در حال حاضر به وی دسترسی ندارم. هفته آینده تماس بگیرید، گوشی را به او میرسانم.» سه هفته پشت سر هم این اتفاق افتاد و من نتوانستم با همسرم صحبت کنم.
مصطفی برادرهمسرم به من نمیگفت که مرتضی به سوریه رفته است. بعدها متوجه شدم که همسرم با نیت اعزام به سوریه راهی ایران شده است. یک ماه بعد از تماسهای مکررم به ایران، برادرهمسرم با مادرش تماس گرفته و اطلاع داده بود که مرتضی به سوریه رفته است.
مدتی بعد همسرم از سوریه تماس گرفت. مادر همسرم گوشی را جواب داد. زمانی که صدای مرتضی را شنید، گریه کرد. گوشی را گرفتم و گفتم: «مرتضی تو کجا هستی؟» پاسخ داد: «حلالم کنید. سوریه هستم.»
از وضعیت سوریه با خبر بودید؟
همسر شهید غفوری: ناامنی در افغانستان زیادی است، به همین جهت کمتر اخبار سوریه را دنبال میکردیم. از گوشه و کنار از وضعیت سوریه با خبر میشدیم. در فضای مجازی هم خوانده بودم که لشکر فاطمیون تشکیل شده و شهدای زیادی هم تقدیم اسلام کرده است. گمان نمیکردم که روزی همسرم هم عضو این لشکر شود.
همسرم در نخستین اعزامش به مدت چهار ماه در سوریه ماند. سپس ۲۰ روز به مرخصی آمد، اما از آنجایی که نمیتوانست به افغانستان بیاید، مجدد عازم سوریه شد. همسرم پیش از آغاز عملیات با من تماس گرفت و گفت که عملیاتی در پیش داریم، اگر برنگشتم حلالم کن.
با شنیدن سخنان همسرم گریه کردم و گفتم: «درست است که دفاع از حرم حضرت زینب (س) بر هر مسلمانی واجب است، اما وابستگی را نمیتوان انکار کرد. اگر برای تو اتفاقی بیافتد، من چطور بچهها را نگهداری کنم.» پاسخ داد: «بی بی زینب به شما کمک میکند. بچههای من از فرزندان امام حسین (ع) که عزیزتر نیستند. بچههایم فدای امام حسین (ع).» هر قدر اصرار کردم که برگردد، فایدهای نداشت. مرتضی گفت: «حضرت زینب (س) صبری به تو میدهد تا تمام دلتنگیها و مشکلات را طاقت بیاوری». در پایان صحبتهایمان گفتم که فرزندمان دختر است و چند ماه دیگر به دنیا میآید. از من خواست تا نامش را رقیه بگذاریم و من هم قبول کردم. مرتضی در آن عملیات به شهادت رسید.
چه زمانی به شما خبر دادند که همسرتان به شهادت رسیده است؟
همسر شهید غفوری: طاقت دوری از همسرم را نداشتم. میگفتم اگر مرتضی شهید شود، من یک روز هم زنده نمیمانم. پس از گذشت ۲ سال، هنوز شهادتش را باور نکردم و نمیدانم چطور زنده هستم.
۱۲ آذر ماه ۹۵ برادرهمسرم تماس گرفت و به مادرش گفت که مرتضی شهید شده است. مادر همسرم جیغی کشید و به زمین افتاد. با ترس گوشی را گرفتم و گفتم: «چه اتفاقی افتاده است؟» مصطفی گفت: «مرتضی شهید شد.» تنها این جمله را شنیدم و به زمین افتادم. حدود سه روز در حالت عادی نبودم. سه روز لب به غذا نزدم. فقط چشم به در دوخته بودم و میگفتم: «مرتضی میاید.»
وقتی به حال عادی برگشتم، میخواستم زودتر به ایران بیایم و پیکر مرتضی را ببینم، اما به جهت اینکه باردار بودم اجازه ندادند. ۴۰ روز بعد از به دنیا آمدن دخترم، به ایران آمدیم و پس از وداع با پیکر مرتضی، او را در قطعه ۵۰ به خاک سپردیم.
روزهای بدون پدر برای فرزندان چگونه میگذرد؟
همسر شهید غفوری: الیاس گاهی میگوید: «من بزرگ شوم، میخواهم مثل بابام قوی باشم و بعد شهید مدافع حرم شوم.» میپرسد: «مامان من اگر سوریه بروم، تو چه کار میکنی؟» یک بار که دلم برای پدرش تنگ شده بود و الیاس هم این صحبتها را میکرد، طاقت نیاوردم و گفتم: «بس است. پدرت که نیست اگر تو بروی من میمیرم.»
الیاس گاهی هم بهانه پدرش را میگیرد. پسرم چند ماه پیش در حال تماشای تلویزیون، گفت: «مامان پول جمع کن تا بتوانی برایم بابا بخری.» پاسخ دادم: «تو پدر داری عزیزم.» گفت: «بله، اما او که شهید شده و زیر خاک است. همه بچهها پدر و مادر دارند، ولی من بابا ندارم.»
۴۰ روز پس از به خاک سپردن پیکر همسرم، الیاس به مادربزرگش گفته بود که من پدرم را دیدم. آن زمان حرفش را باور نکردیم و گفتم از مرگ پدرش ناراحت است.
حدود یک ماه بعد، ساعت ۱۱ به همراه الیاس و رقیه به بهشت زهرا رفتم. قطعه شهدا خلوت بود. پسرم را سر قبر پدرش گذاشتم و خودم به دنبال آب رفتم. کنار قطعه یک شیر آب بود. هر چه گشتم شیر آب را پیدا نکردم. به همین جهت مجبور شدم تا کمی دورتر شوم. آن روز پس از خواندن فاتحه به خانه برگشتیم. در خانه الیاس گفت که من امروز بابا را دیدم. گفتم: «کجا؟» پاسخ داد: «زمانی که برای آوردن آب رفتی، بابا به همراه دوستانش پیش من آمد. دوستانش عقبتر ایستادند. بابا بغل و بوسم کرد. برایم ماشین کوچک آورده بود. با هم بازی کردیم. از داخل کیفش هم برایم خوراکی آورده بود. وقتی تو سمت من آمدی. بابا گفت که آرام بنشینم. بابا و دوستانش پشت گلها رفتند و خوابیدند. پشت سرش دویدم، گفت: برو کنار مادرت بنشین.»
از آن روز هر پنج شنبه با الیاس و رقیه بر سر مزار پدرش میروم. زمانهایی که من کنار الیاس نیستم، پدرش را میبیند. هر چه در دلم باشد به الیاس میگویم تا به پدرش بگوید. پدرش هم جوابم را به الیاس میدهد. از پسرم پرسیدم که آیا پدرت به خانه هم میآید؟ گفت: «وقتی تو خواب باشی، میآید.» یک شب که من خواب بودم، الیاس درخواست آب کرد. من با کوچکترین صدا بیدار میشوم، اما آن شب نتوانستم از جایم بلند شوم. روز بعد الیاس گفت: «وقتی شما خواب بودی. بابا دستم را گرفت و به آشپزخانه برد. پس از اینکه آب خوردم، مجدد من را به رختخوابم آورد.»
از آنجایی که نگران حال الیاس بودم. ماجرا را برای چند روحانی تعریف کردیم. آنها پاسخ دادند که شهید زنده است. از آنجایی که کودکان روح پاکی دارند، ممکن است آنها را ببینند.
توراخدا
بہ زمین هدیہ داده
چون بـــاران
ڪہ آسمان و
زمیـن را
به هم بیامیزی ...
شهیدجاویدالاثرمحمداینانلو
سالروز ولادت
@jamondegan
تو رفتـے من تنهــا موندم!
تو اوج سختیهــا موندم...
تورفتـے پیش اربابـــــ و
منم که اینجـاجاموندم...
سالگرد شهادت
شهید ابولفضل راه چمنے
@jamondegan
خاطرات سیده سلام بدرالدین
خوابی از شهیداحمدمشلب
او همیشہ با من دربارہ ے شهادت صحبت میڪرد ڪہ من نباید ناراحت بشوم بہ من میگفت من یقین دارم ڪہ قوے و صـــبـــور میباشے.
در خواب دیدم ڪہ آمدہ بود و من رو باخودش برد.خوشحال بود.
از او پرسیدم مامانے حالت چطورہ خوشحالے قربونت برم؟
در خواب از او پرسیدم چہ احساسے داشتے هنگام شهادت؟
بہ من گفت:من خیلے خوشحال هستم و(در آن لحظه)هیچ احساسے بہ غیر خوبے نداشتم.
هنگامے ڪہ بہ نزدیڪے مسیر قبرستان رسیدیم؛گفتم من از لحظہ مرگ خیلے میترسم.
بہ من گفت:نترس من با یہ چیز خوبے منتظرتم.
راوی: مادر شهید
کانال رسمی شهید احمد مشلب
Telegram.me/ahmadmashlab1995
نگاهی به 3 دهه مجاهدت شهید مدافع حرم «خیرالله صمدی»
شیمیایی بود و با رفتنش به سوریه موافقت نشد
همیشه میگفت میخواهم شهید شوم. پس از جنگ ما میگفتیم جنگ دیگر تمام شده و شهادتی نیست ولی پاسخ میداد من میدانم شهید خواهم شد.
گروه جهاد و مقاومت مشرق - سومین شهید مدافع حرم استان زنجان «خیرالله صمدی» نام دارد که بر اثر اصابت ترکش خمپاره در محور بوکمال مجروح و حین انتقال به پشت جبهه به فیض شهادت نایل آمد. مردی از جنس جهاد و مقاومت که خستگیناپذیر در جبهههای مقاومت حضور داشت. سالها رزمنده دفاع مقدس بود و پس از آن رزمنده مدافع حرم شد تا در آخر به جمع یاران شهیدش بپیوندد. دقایقی با برادر شهید روحالله صمدی، به گفتوگو پرداختیم تا ایشان دورنمای بهتری از شهید در مقابل دیدگانمان قرار دهد.
فضای خانوادگیتان به لحاظ مسائل مذهبی و تربیتی از قدیم چگونه بوده و شهید از چه زمانی فعالیتهای انقلاب و جهادیاش را شروع کرد؟
خانواده ما از سمت مادربزرگمان روحانی بود و مادربزرگم آن زمان قاری قرآن بود و به همین خاطر پدر و عموهایم همه قرآنخوان بودند. در شهرستان تکاب در آذربایجانغربی زندگی میکردیم. خانوادهای مذهبی داشتیم که در منطقه به تدین، رعایت حلال و حرام و علاقهمند به روحانیت معروف بودند. خانهمان محل رفت و آمد روحانیون بود و در مناسبتهای مختلف در خانه مراسم میگرفتیم و روحانیون را دعوت میکردیم. ما هشت خواهر و برادر هستیم و شهید پنجمین فرزند است. پدرمان در 12 فروردین 1359 به رحمت خدا رفت. پدرم عاشق حضرت امام بود.
با این که مدت کمی از انقلاب گذشته بود با اخلاص نسبت به انقلاب کار کرد. این بینش پدر در خانواده و روی ما هم تأثیر گذاشته و باعث شده بود ما هم از کودکی امام را بشناسیم و مقلد ایشان شویم. پدرم به علت حشر و نشر با روحانیون و کسانی که زمان شاه زندانی یا تبعید بودند آگاهی خوبی نسبت به مسائل روز داشت. زمان تبعید امام در تهران بود و اتفاقات شهر ورامین را برایمان تعریف میکرد که چه اتفاقاتی افتاد و رژیم دست به کشتار مردم زد. نسبت به جریانات سیاسی و اجتماعی آشنا بود. شهید 13 ساله بود که پدرمان فوت کرد. از همان طفولیت خیلی به بسیج و بسیجی بودن علاقه داشت و بعد از وفات ایشان چون چند تن از بستگانمان در سپاه بودند به سپاه و بسیج میرفت. در آخر در سال 60 یا 61 به صورت رسمی وارد سپاه شد.
در همین سالها رخت رزمندگی به تن کردند و در دفاع مقدس شرکت کردند؟
بله، از همان سالهای 62، 63 به جبهه رفت و در جبهه حضور داشت تا جنگ تمام شد. بعد از جنگ چند سال برای برقراری کامل امنیت در مرزها و در مناطق مرزی حضور داشت. بعدها که بازنشسته شد همواره از همرزمان شهیدش یاد میکرد. خیلی به شهید احمد کاظمی و باکریها علاقه داشت. در جبهه شیفته رفتار و منش این عزیزان شده بود و سعی میکرد از این فرماندهان بزرگ الگوگیری کند. این اواخر آرام و قرار نداشت و میگفت مقاومت پیروز خواهد شد ولی الان که نیاز است باید از حرم اهل بیت دفاع کنیم. برای رفتن هم خیلی به زحمت افتاد. شهید صمدی متولد 1347 بود و مشکلات جانبازی و شیمیایی شدن را از زمان جنگ به همراه داشت و به همین خاطر خیلی موافق رفتنش به سوریه نبودند. در آخر موفق به اعزام شد و دورههای سختی برای رفتن به سوریه دید. حدود سه سال به صورت مستمر به سوریه میرفت و میآمد. آنجا هم منشأ اثرات خوبی بود. تا آخرین روزها که عملیات برای فتح بوکمال انجام شده بود خداوند خواست تا برادرم را به دوستان شهیدش برساند.
به نوعی زندگی ایشان از همان جوانی تا هنگام شهادت با جنگ و جهاد و مقاومت گره خورده بود؟
واقعاً همینطور است. ایشان در جبهه در مسئولیتهای دسته، گروهان و گردان حضور داشت و همیشه در عملیات و مناطق عملیاتی بود. برای مرخصی هم به خانه نمیآمد و بیشتر زمان جنگ را در منطقه حضور داشت. ما چهار برادر هستیم و شهید انس و الفت خاصی با مادر داشت و مادرمان ترجیح میداد خیرالله بیشتر همراهش باشد. یک روز مادر را برای کاری به بیرون بردم و آنجا به من میگفت آقا خیرالله این طور مرا بیرون نمیبرد و اگر احساس میکرد کوچکترین سرمایی باشد اجازه نمیداد به من سخت بگذرد. زندگی مادر با او بود و رمز و راز و صفایی با هم داشتند. برای همین فراقش برای ما ضایعه غیرقابل وصفی است. هرچند خوشحالیم به آرزویش رسید و خداوند پاداشش را از این طریق داد. بعد از شهادتشان رسانههای بیگانه گفتند که یکی از نزدیکان سردار سلیمانی را زدیم. در جبهه کاملاً شناخته شده بود. کارهایی که با اخلاص باشد در زمان حیات مشخص نمیشود و بعداً معلوم خواهد شد شهدا چه انسانهای بزرگی بودند.
شده بود در تمام این سالها احساس خستگی یا انزوا به ایشان دست بدهد؟
هیچگاه برای حضور در جبهه و جهاد احساس خستگی نمیکرد. کسالت و آثار شیمیایی و مجروحیت در وجودش بود ولی وقتی میرفت احساس نشاط، بالندگی و انرژی میکرد. همسرش میگفت وقتی اینجاست احساس کسالت میکند و معلوم میشود دلش برای جبهه تنگ شده است. در یکی از اعزامها مجروحیتی برایش پیش میآید و پایش آسیب میبیند. میگویند باید به ایران اعزام شوی و چون قبلاً مشکلات جانبازی داشتی این مجروحیت حالت را بدتر میکند. دکتر که بیرون میرود، آقاخیرالله میگوید من کلی کار دارم و الان نمیتوانم برگردم. بلند میشود و از بیمارستان بیرون میزند.
از رفتنشان با شما یا خانوادهشان صحبت کرده بودند؟
چند سال قبل گروهی در زنجان قرار گذاشته بودند که به سوریه بروند. در آزمونها شرکت میکنند و انگار در وهله اول فقط چند نفر باقی میمانند. چند نفرشان به برادرم اصرار میکنند که باید با هم برویم و فکر میکنم در آخر به همراه هم میروند اما اگر اشتباه نکنم آخرین بار تنها رفته بود. ایشان با لشکر قم و مازندران به سوریه میرفت. از زنجان هم اعزام میشد. گویا اخوی گروهی تشکیل داده بودند و آنجا مسئولیتی هم داشتند. با جوانان حشر و نشر داشت و بعد از شهادتش سر مزار میآیند و از رفاقتشان میگویند.
در رابطه با شهادت صحبتی داشتند؟
همیشه میگفت میخواهم شهید شوم. پس از جنگ ما میگفتیم جنگ دیگر تمام شده و شهادتی نیست ولی پاسخ میداد من میدانم شهید خواهم شد. من میگفتم مسائل علمی و درس و تحصیلت را ناقص گذاشتهای و برای ادامه تحصیلت کاری کن، میگفت این چیزها به دردم نمیخورد. به خواهرهایم گفته بود بعد از شهادتم قدر و منزلتم به خوبی مشخص میشود و مردم میفهمند من چه کسی بودهام. واقعاً هم همینطور است و من خیلی چیزها را نمیدانستم و تازه بعد از شهادت متوجه کارهایش شدیم. مثلاً یک روز فرزند شهیدی سر مزارش آمد و خیلی بیتابی میکرد. دلیل بیتابیاش را که پرسیدم گفت شما نمیدانید ایشان 11 خانه برای روستائیان نیازمندان ساخته بود. گروهی داشتند و با افرادی که تمکن مالی داشتند کار میکرد. خودش یک حقوق پاسداری داشت و افراد توانمند را میشناخت و با هم کار میکردند. جزو خیرین بود.
گویا این خبر بودن و دست به خیر داشتن یکی از ویژگیهای اخلاقی ایشان بود؟
وجودش منشأ خیر و برکت بود. برای خانواده و دیگران منشأ خبر بود. مردم مدافع ارزشها هستند و برای آقاخیرالله مراسم تشییعی برگزار کردند که در زنجان بینظیر شد. از بس که دستگیری از دیگران داشت مردم هنوز در مساجد برای شهید بزرگداشت میگیرند. یک روز که برای انجام کاری به اداره ثبت احوال رفته بودم آنجا هم از کارهای خوب و خیر شهید میگفتند. همیشه دنبال این قضیه بود که مشکلات مردم را حل کند و به دنبال مشکلات مردم بود. خداوند در وجودش نیرویی قرار داده بود که به دیگران خیر برساند. نام «خیرالله» واقعاً زیبنده شهید بود.
از آخرین روزهایشان در منطقه از همرزمان و دوستانشان چیزی شنیدهاید؟
بله، یکی از فرماندهان و از دوستانش نقل میکرد که یک روز در منطقه گرد و خاک شدیدی میشود. آقاخیرالله به دوستش میگوید اینجا لباس داری تا من دوش بگیرم. دوستش میگوید لباسی که در حد شما باشد نداریم و به حلب که برویم به شما لباس سرداری میدهیم. آقاخیرالله هم میگوید فکر نمیکنم به حلب برگردم و شما این لباس را به پسرم امیرمحمد بدهید. یک کلیپی از اعزامشان هست که از زیر قرآن رد میشود و میگوید یادتان نرود آن جعبه را برای پسرم بفرستید. اواخر که صحبت و خداحافظی میکرد خیلی خاص خداحافظی میکرد. بچههایم میگفتند عمو طوری خداحافظی میکند که انگار میداند خبری هست. به یکی از دوستانش گفته بود من رفتم و امیرمحمد را به شما سپردم. چند بار روی این جمله تأکید کرده بود.
شما آمادگی شهادتشان را داشتید؟
اخوی، انسان توانمند، چابک و قدرتمندی بود. با وجود تمام جراحتها، ورزش میکرد و بدنش را آماده نگه میداشت. دورههای نظامی دیده بود و ما باور نمیکردیم که اتفاقی برای آقاخیرالله بیفتد. شهید خیرالله صمدی به قدری انسانی نیکخو و خوشرفتار بود که هیچ وقت از جنگ و دشمن ترسی نداشت. همیشه به دنبال دفاع از میهن و حق بود به همین دلیل اگر مرگ او به هر نحوی جز شهادت اتفاق میافتاد همه ما تعجب میکردیم. او به واقع شایسته شهادت بود و حالا به آرزوی خود رسید.
شهید صمدی چند فرزند دارند؟
دو فرزند دارند. فرزند بزرگترشان پسری 26 ساله است. شهید مراسم عروسی پسرش را فراهم کرد، یک هفته بعد به سوریه رفت و به شهادت رسید. یک دختر هفت ساله هم به نام زینب دارد که اول ابتدایی است. دخترشان در تولد حضرت زینب(س) به دنیا آمد و اخوی میگفت دخترم هدیه حضرت زینب(س) است. اولین بار هم که به مقاومت پیوست میگفت من برای به دنیا آمدن دخترم نذر کردم هر زمانی حرم حضرت زنیب(س) به مخاطره افتاد من باید بروم و از حرم دفاع کنم. همین موضوع هم انگیزههای برادرم را برای رفتن دوچندان کرده بود.
قطعاً نبودنشان برای خانواده و بچههایشان خیلی سخت است.
از جانب خدا صبری به همسرش عنایت شده و ایشان میگوید حضور شهید را همیشه در زندگی احساس میکنم و هیچگاه احساس تنهایی نمیکنم. دختر کوچکشان بیقراری میکند و بعضی اوقات خواب پدرش را میبیند. تصور ما این بود که همسر و فرزندان نتوانند به این زودی با شهادت آقاخیرالله کنار بیایند ولی خدا عنایت کرده و هر چند برای همه مشکل است ولی صبر و تحمل این داغ را دارند.
منبع: روزنامه جوان
"ابوعلى کجاست؟" زندگى نامه خودگفته شهید مدافع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى)؛
بسم رب الشهداء و الصدیقین
در آن ظلمات، چراغ بىسیم سیدابراهیم روشن شد. گفتم: "سید بىسیمت را خاموش کن. الان سوراخ سوراخمان مىکنند." سید هم اسلحهاش را رو به سمتى که به ما تیراندازى مىکردند گرفت، اما او را از شلیک منصرف کردم تا دشمن موقعیت ما را تشخیص ندهد. در حالى که غلت مىزدیم، مىدیدم که گلوله ها از کنار بدن من و سیدابراهیم رد مىشود، ولى هیچکدام به ما نمىخورد. فقط خردهسنگ و خاکى که از گلوله به زمین ایجاد مىشد، به صورتمان مىپاشید.
پنجاه مترى روى زمین غلت زدیم تا به یک شیار رسیدیم و خودمان را در آن انداختیم. سیدابراهیم پشت بىسیم گفت: "خط را محکم بگیرید که دشمن نفوذ کرد." از من هم پرسید: "محمول کجاست؟" گفتم: "سید نمىدانم. نامرد ترسید و همان وسطِ کار دررفت."
تقریباً پانصد ششصد مترى در همان شیار رفتیم تا به راننده و تیربارچىِ محمول برخوردیم. سید با دیدن آنها قاطى کرد و گفت: "نامردها، مگر قرار نبود شما پشتِ سر ما بیایید و تأمین ما باشید؟ کجا رفتید؟" گفتند: "ماشین ما در خاکها گیر کرد" اما چهره آنها و شواهد چیز دیگرى مىگفت.
سید زیاد پاپیچ آنها نشد و گفت: "پشتِ سر ما راه ببفتید." بدوبدو خودمان را به بچهها رساندیم. دو کیلومترى را که با ماشین آمده بودیم، این بار پیاده برگشتیم. یکى از بچهها پشت بىسیم گفت: "آنها مىخواهند از روى خطالرأس حمله کنند."
فکر مىکردیم که آنها خط را شکستهاند، اما در آن تاریکى نمىشد از فعالیت آنها مطلع شویم. سیدابراهیم گفت: "ابوعلى، شما برو سر خطالرأس، من هم اینجا را مىچسبم." هنوز حرکت نکرده بودم که یک دفعه گفت: "نه، نه. من خودم آنجا مىروم." متوجه شدم براى اینکه خطر آنجا بیشتر بود، خودش به آنجا رفت.
یک سنگر یو شکل بین شیارهایى که میان ما و دشمن بود، درست کرده بودیم. ماشین محمول و تیربار سنگین در آن سنگر بود تا اگر دشمن نفوذ کرد، به آنها شلیک کند. به سمت آن سنگر رفتم که یک دفعه دیدم از بالاى ارتفاع، نارنجکى پایین آمد.
بعد از انفجار، بزنبزنى شد که نگو! غافلگیر شده بودیم. بر اثر انفجارها، هوا مثل روز روشن شد. یکى از حربههاى دشمن در آن شب، استفاده از فشنگ رسام بود. این فشنگ فقط براى علامت دادن یا نشان دادن خط تیر استفاده مىشد، اما دشمن از آن براى ایجاد رعب و وحشت استفاده مىکرد و در همه تیربارهایش فشنگ رسام کار گذاشته بود.
داعش قبل از حمله، با حُقهاى که در زدن ماشینهاى ما به کار بسته بود، فکر ما و بچهها را مشغول روبهرو کرده بود تا فرصت پیدا کند در بالاى تپهها تعدادى تیربار کار بگذارد.
بعد از انفجار نارنجکها، تیربارهاى دشمن بلافاصله شلیک کردند. حدود دهبیست دقیقه، حتى نفس هم نمىتوانستیم بکشیم. گلولههاى رسام را مىدیدم که از کنار سروصورت بچهها رد مىشد. تیربارها زمین و زمان را به هم مىدوخت. اگر سربلند مىکردیم، گلوله مىخوردیم. شهید ذوالفقار در همین عملیات گلوله خورد و به شهادت رسید.
ما در خطالرأسِ تپهها، نیروهایمان را چیده بودیم. بین این تپهها یک اَبرو بود که به سمت دشمن مىرفت و ما وسط آن، خاکریز زده بودیم تا دشمن از آنجا نفوذ نکند. بعداً فهمیدیم تمام تحرکات و شلوغ کارى دشمن، حرکت ایزایى بود تا نیروهایشان از طریق اَبرو، عملیات اصلى را انجام بدهند و منطقه را تصرف و پاک سازى کنند.
سیدابراهیم در دل درگیرى رفته بود و با دشمن سینهبهسینه مىجنگید. من و تعدادى از نیروها در محوطه بین تپهها، کنار سنگر محمول بودیم. روبهروى ما سیدابراهیم در خطالرأس بود و کمى آن طرفتر هم دشمن. هیچکدام از نیروهاى ما نمىدانستند به کجا شلیک کنند، براى همین هم بچهها وحشت کرده بودند؛ چرا که دشمن بین بچههاى خودى رسوخ کرده بود و امکان داشت بچههاى خودمان را هدف بگیریم. حتى تعدادى از آنها به من هم مىگفتند: "از اینجا تیراندازى نکن. با تیراندازى، موقعیت ما را لو مىدهید." هر طور بود مىخواستند مانع شوند.
پشت بىسیم به سیدابراهیم گفتم: "دستم به دامنت. یک حرکتى بزن. ما ماندهایم چه کار کنیم." سید خیلى خوب این قضیه را مدیریت کرد و گفت: "در شیار روبهروى شما موقعیت دکتر درویش است. براى شما مفهوم است؟" گفتم: "آره." پرسید: "فشنگ رسام دارید؟" به او جواب دادم: "الى ماشاءالله." گفت: "محل نفوذ دشمن دقیقاً از داخل همین شیار است. یک خشاب سمت موقعیت دکتر درویش روانه کنید."
بچهها وقتى صداى سیدابراهیم را شنیدند، گفتند: "ابوعلى، یک وقت به آن سمت تیراندازى نکنى؛ آن هم با فشنگ رسام! همه ما را به کشتن مىدهى." گفتم: "سیدابراهیم، فرمانده گردان مىگوید این کار را انجام بدهیم." خلاصه از من اصرار و از آنها انکار. حتى بعضى از تازهواردها مرا تهدید کردند. سیدابراهیم هم پشت بىسیم داغ کرده بود و مىگفت: "ابوعلى چرا نمىزنى؟" گفتم: "سیدجان چند لحظه تحمل کن."
🔸از سنگر بچهها فاصله گرفتم و از پشت خاکریز خودم را در سنگر یوشکل تیربار انداختم. آن سنگر حدود چهل سانت ارتفاع داشت. پشت بىسیم گفتم: "سیدجان آماده هستید؟" گفت: "آره، بزنید معطل نکنید." من هم سلاح را به سوى شیار گرفتم.دستم را روى ماشه گذاشتم و یک خشاب رسام خالى کردم در دهنه شیار.
🔺یکدفعه همه تیربارها چرخید رو به سمت من. من خودم را کف زمین انداختم و گلولهها از بالاى سر من رد مىشد. سیدابراهیم در بىسیم گفت: "دمت گرم! همین را تکرار کنید." گفتم: "سید دهنت سرویس! مثل اینکه به شما مزه کرده است! الان مىزنند من را کلهپا مىکنند." سید با این فرمان، تیربارهاى دشمن را به سمت من هدایت کرده بود. با این کار، آتش روى بچهها سبکتر شد و توانستند نفسى بگیرند. موقعیت تیربارهاى آنها هم مشخص شد و آتش خودى را به سمت آنها فرستاد.
@labbaykeyazeinab
"ابوعلى کجاست؟" زندگى نامه خودگفته شهید مدافع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى)؛
بسم رب الشهداء و الصدیقین
داعش با هدف ایجاد رعب و وحشت و تضعیف روحیه، هر شب گشت کمین راه مىانداخت. دقیقاً مثل تاکتیکى که رزمندههاى ما در زمان دفاع مقدس به کار مىبردند. البته بچههاى ما هم با هوشیارى عمل مىکردند و حملات آنها را دفع مىکردند و از آنها تلفات مىگرفتند.
طبق تقسیمبندىاى که با سیدابراهیم انجام داده بودم، نوبت من بود که شب بیدار باشم. تا صبح در سنگرها قدم مىزدم و با یک دوربین دید در شب، وضعیت منطقه و پستهاى نگهبانى را چک مىکردم.
عقیده من این بود که وقتى نیروها ببینند فرمانده هم مثل آنها بیدار است و به سنگرها سر مىزند، احساس مسئولیت مىکنند و سر پست چُرت نمىزنند.
فاصله ما با دشمن دویست متر بود. من یکى یکى به سنگرها که روى خط الرأس تپه بودند، سر مىزدم تا ببینم کم و کسرى نداشته باشند و کسى خواب نباشد. در آن تاریکى مطلق که چشم، چشم را نمىدید، به سنگرى رسیدم. هر چه صدا کردم، کسى جواب نداد. در سنگرهاى قبلى، وقتى آنها را صدا مىکردم، صدایم را مىشناختند و خودشان را معرفى مىکردند.
من هم خداقوّت مىگفتم. به اصطلاح چاقسلامتى مىکردم و بعد هم از آنجا عبور مىکردم؛ اما در این سنگر هیچکس خودش را معرفى نکرد. گفتم: "سلام دلاور" اما صدایى نیامد. جلو رفتم دیدم هر دو نگهبان تخت خوابیدهاند. احمد مکیان هم با من آمده بود. احمد گفت: "بگذار آنها را بیدار کنم." گفتم: "نه، یک وقت هول مىکنند. خودم آرام بیدارشان مىکنم. نشستم دستم را گذاشتم روى شانهاش و گفتم: "سلام دلاور، سلام برادر". اما انگار نه انگار. مست خواب بودند. کمى محکمتر زدم به سرش گفتم: "داداش! دلاور!" وحشتزده از خواب پرید و با لگد چنان در سینه من گذاشت که پرت شدم و به دیوار آن طرف سنگر چسبیدم! فکر کرد ما داعشى هستیم و مىخواست ما را بزند.
احمد سریع اسلحهاش را گرفت و گفت: "این فرمانده، ابوعلى است. نزنید! نزنید!" گفتم: "مرد حسابى! همین طورى مىخواهى خط را نگه دارى؟! جان بچهها دست شما امانت است." کمى او را نصیحت کردم و به سرکشى ادامه دادم تا اینکه خبر دادند دوتا از ماشینهاى ما را زدهاند.
یکى از شبها در عملیات تدمر، شب خیلى وحشتناکى بود. آمده بودند که دیگر کار را تمام کنند و خط را از ما بگیرند. دوتا از ماشینهاى ما را زدند. یک نفر گفت دشمن حمله کرده است اما بلافاصله شخص دیگرى گفت: "نه خودى است. ما را با دشمن اشتباه گرفته است." صحبتها پشت بىسیم شروع شد و ولولهاى در پشت بىسیمها به راه افتاد. یکى مىگفت خودى است، نزنید.
ما هم مانده بودیم در این تاریکى که کسى دیده نمىشود، چه کار کنیم. حدود یک ربع طول کشید. به سید گفتم: "سید چه کار کنیم؟ این طورى نمىشود. اگر دشمن بین ما نفوذ کرده باشد، باید برنامهاى چید تا راه نفوذش بسته شود."
هر کس چیزى مىگفت. سیدابراهیم پشت بىسیم گفت: "خفه شید! هیچکس پشت بىسیم حرف نزند تا من ببینم قضیه چیه!" عصبانى شده بود و دستور سکوت رادیویى داد.
بههمریختگى در خط درست شد. من ایمان داشتم که خط دست خودِ ماست، براى همین فکر مىکردم بچههاى حزب الله اشتباهى تیراندازى کردهاند. حتى اسلحه هم برنداشتم و دویست متر بىسلاح در دل دشمن رفتم.
با خودمان مىگفتیم نکند به سمت نیروى خودى شلیک کنیم. در دوراهى بدى مانده بودیم. مدتى گذشت تا اینکه سیدابراهیم تدبیر قشنگى بهکار برد و گفت: "ابوعلى، ماشین صوت را روشن کن برویم."
🔺ماشین فرهنگى دست من بود. با آن هم کارهاى گردان و هم کارهاى تبلیغات را انجام مىدادم. گفتم: "سید مىخواهى چه کار کنى؟" گفت: "از اینجا که ما هستیم، تا آنجا که به سمت ماشینهایمان شلیک کردند، دو سه کیلومتر فاصله است. پشت فرمان بنشین تا به سمت آنها برویم. صوت آهنگران را هم روشن کرد و صداى "اى لشکر صاحب زمان" در دل شب در منطقه پیچید.
یک ماشین محمول ١٤/٥ را هم هماهنگ کرده بود که پشتِسر ما حرکت کند. به سرنشینان آن گفت: "ما جلو حرکت مىکنیم، شما هم آهسته پشت سر ما با کمى فاصله بیایید. به محض اینکه کسى به سمت ما تیراندازى کرد، شما شلیک کنید." به من هم گفت: "صداى مداحى را تا آخر زیاد کن که اگر نیروى خودى مقابل ما بود، متوجه شود."
🔸بعد پشت بىسیم اعلام کرد: "ما داریم با ماشین صوت به سمت تهدید مىآییم. هیچکس حتى یک گلوله شلیک نکند. هرکس به طرف ما یک گلوله شلیک کند، سوراخ سوراخش مىکنیم." به ماشین محمول هم تأکید کرد: "اگر حتى یک تیر به سمت ما شلیک شد، بىمعطلى آن نقطه را به زمین بدوزید و به آن رحم نکنید."
خیلى آرام حرکت کردیم اما هیچکس تیراندازى نمىکرد. گفتم: "سید، احتمالاً خودى بوده و اشتباه زده." تا پنجاه قدمىِ دوتا ماشینى که سمت آن شلیک شده بود رسیدیم. درهاى آن باز بود و بچههاى ما در آن شهید شده بودند. مىخواستم دوباره به سید بگویم خبرى نیست که یک دفعه رگبار گلوله روى ماشین ما خالى شد. اصلاً نفهمیدیم چه شد. درِ ماشین را باز کردیم و بیرون پریدیم. به سمت عقب غلت زدیم، در حالى که سوبالاى ماشین هم روشن بود و سیبل گلولههاى داعش شده بود.