مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

چشمان آسمان به جای من می‌بارد

دوشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۴۶ ب.ظ

از نگرانی‌های پدرم و حالت مادرم مضطرب شدم و دلهره همه وجودم را گرفته بود که مادرم گفت همه نگرانی ما برای مادربزرگت است که بیمار است و مرا آرام کردند. از صبح مدام تلفن روح‌الله تماس‌های بی‌پاسخ از طرف دوستان و آشنایان داشت و پدرم که به مأموریت نرفت، من را هر لحظه نگران‌تر می‌کرد. خاله همسرم با من تماس گرفت و وقتی متوجه شده بود من از جایی خبرندارم تلفن را قطع کرد، پدر شوهرم زنگ زد...
گروه حماسه و مقاومت رجانیوز - کبری خدابخش: هوای دلم اردیبهشتی است. گاهی ابری و گاهی آفتابی می‌شود. یاد خاطراتت دلم را گرم می‌کند و سرمای فراق تا مغز استخوانم فرو می‌رود. چشمان آسمان به جای من می‌بارد. درست مثل همان روز که اهالی محله تو را روی دستان‌شان بردند من ایستاده‌ام پشت پنجره. آن روز تمام‌قد چشم شده بودم. دلم می‌خواست از پشت همه پنجره‌های اکباتان نگاهت کنم. خاطرات آن روز پاییزی را هیچ باران بهاری پاک نمی‌کند. خاطرات رفتن تو و ماندن من. من یعنی زینب فروتن. عروس 25 ساله روح‌الله قربانی. شهید مدافع حرم که 13آبان 1394 در حوالی شهر حلب سوریه به شهادت رسید. نامم زینب است و چند ماهی است که غم از دست دادن همسری مهربان را با توسل به این نام، تاب آورده‌ام. همسری که حسین‌گونه شهید شد و من مانده‌ام که آیا همچون زینب(س) تاب می‌آورم؟
 
معرفی روح‌الله قربانی
 
هوای گرم خرداد ماه سال 1368 در محله هفت تیر تهران بود که خداوند فرزند پسری را به خانواده قربانی هدیه داد، همان سال بود که در 14 خردادش، کل ایران در مصیبتی بزرگ فرو رفت و داغدار رهبرکبیر انقلاب شد. مادر روح‌الله اول نامش را عباس گذاشته بود، اما بعد از رحلت امام خمینی(ره) نام فرزندش را تغییر داد و روح‌الله گذاشت. پدر روح‌الله سردار سپاه و از رزمندگان هشت سال جنگ تحمیلی عراق علیه ایران است و مادر روح‌الله که زنی مؤمنه بود، او را در سن پانزده سالگی تنها گذاشت و به رحمت خدا رفت. روح‌الله 10 سال از زندگی خود را در این دنیا بدون مادر سَر کرد. در سن 19 سالگی از شاگردان اخلاق حاج‌آقا مجتهدی تهرانی شد و از ایشان بهره‌های فراوانی برد. دانشگاه هنر قبول می‌شود و در کنارش در کلاس‌های انیمیشن حوزه هنری هم شرکت می کند و زمانی که جذب سپاه می شود از دانشگاه انصراف می‌دهد. مادر روح‌الله هم مثل همه مادران برای پسرش آرزوهایی داشت، و همیشه آرزویش بود که یا شهید شود و یا اینکه یک طلبه باشد تا قدمی در راه دین بردارد و روح‌الله سال‌ها بعد آرزوی مادر را در دفاع از حرم عقیله بنی‌هاشم سلام‌الله علیها محقق کرد. 
  
آغاز زندگی مشترک
 
زمستان 90 مهمان حرم آقا علی‌بن‌موسی الرضا علیه‌السلام همراه با هم‌کلاسی‌های دوره دانشگاهم بودم، از حضرت یک همسر مؤمن و باتقوا و دیندار خواستم و اینکه هدیه ازدواج به من عاقبت به خیری در دنیا و آخرت باشد، یک ماهی شد از برگشت سفرم که با واسطه دختر خاله مادرم، من و روح‌الله به هم معرفی و با هم آشنا شدیم و 18 فروردین سال 91 روح‌الله با خانواده‌اش به خواستگاری من آمدند. خانواده من و روح‌الله از لحاظ فرهنگی، اعتقادی و اجتماعی و سبک زندگی بسیار شبیه به هم بود. هر دو بزرگ شده در خانواده‌های سپاهی بودیم و من زندگی یک شخص نظامی را می‌دانستم و از طرفی روح‌الله عاشق کارش بود و دنبال زنی بوده که بتواند شرایط سخت کارش را تحمل کند و من چون زندگی با یک شخص نظامی را از مادرم یاد گرفته بودم و می‌دانستم تحمل سختی و دوریِ فراوانی در پیش رو دارم، اما همه شرایط به ظاهر سخت را پذیرفتم و به خاطراشتراکات خانوادگی و موارد بسیار دیگری که در روح‌الله وجود داشت و او را یک مرد ایده‌آل می‌کرد، سبب شد که من جواب مثبت را بدهم و بهار 91 من و روح‌الله بر سر سفره عقد نشستیم. دوران عقدمان که دوسال طول کشید، اکثر اوقات روح‌الله در مأموریت‌های کاری به سر می‌برد و ما به دور از هم بودیم. در این دوران که همسران دوست دارند در کنار هم باشند، اما من از این دوری‌ها و ندیدن‌ها اصلاً ناراضی نبودم، چون می‌دانستم روح‌الله عاشق کارش است و هیچ‌وقت گلایه نمی‌کردم تا با خیال آسوده انجام وظیفه‌اش را بکند و حتی ذره‌ای فکرش مشغول نباشد. شهریور سال 92 من و روح‌الله به خانه‌ای کوچک 45 متری در مرکز تهران زندگی مشترک خود را شروع کردیم و شروع زندگی‌مان ساده، زیبا و راه‌های ورود تجملات را بستیم که وارد مراسم عروسی و بعداً زندگی‌مان نشود و دو سال هم با هم زیر یک سقف مشترک زندگی کردیم.
 
خصوصیات اخلاقی
 
پیرو خط رهبری بود و همیشه به ما هم می‌گفت چشم و گوش و رفتارتان به حرف آقا باشد. روحیه قانون‌مندی در روح‌الله موج می‌زد، برای ریزترین مسائل زندگی تا بزرگ‌ترین آنها برنامه‌ریزی می‌کرد، دیدار خانواده‌اش تا یک مسافرت دو روزه همه را با برنامه به سرانجام می‌رساند. همه برنامه‌های زندگی را یادداشت می‌کرد و همه را مو به مو انجام می‌داد و این روحیه را هم در من ایجاد کرد. همیشه تلاش خودش را می‌کرد که من متکی به خودم باشم و در شرایط سخت زندگی قوی و محکم باشم، نمی دانم حالا که فکرش را می‌کنم پیش خودم می‌گویم شاید آینده‌نگری را داشته که شاید یک روز بیاید که نباشد و من را برای آن روزها آماده می‌کند. صله رحم در اولویت همه امور زندگی‌مان قرار داشت و اگر وقت نمی‌کرد به خانه فامیل برود حتماً ماهی دو مرتبه با آنها تماس می‌گرفت . برای خرید کردن برعکس همه مردان حوصله بسیار زیادی به خرج می‌داد، گاهی من خسته می‌شدم، اما روح‌الله اصلاً احساس و یا ابراز خستگی نمی‌کرد. عاشق کمک به دیگران بود و هر کسی که در گوشه خیابان ایستاده بود و احتیاج به کمک داشت حتماً به سراغش می‌رفت و کمکش می‌کرد. درس‌خوان بود و خیلی هم علاقمند به درس بود و حتی جزو نفرات برتر دانشگاه بود و به زبان عربی و انگلیسی مسلط بود و تصمیم داشت زبان آلمانی را هم تسلط پیدا کند. خط و نقاشی‌اش عالی بود. 
 
رفتن برای دفاع از حرم عقیله بنی هاشم سلام‌الله علیها
 دفعه اولی که به سوریه رفت و برگشت مأموریتش 59 روز طول کشید، اولین سالگرد ازدواج‌مان بود و بدون روح‌الله گذشت. بسیار سخت و سنگین، اما به خواست خداوند صبر و تحملم هر روز بیشتر می‌شد. نزدیک اربعین بود که برگشت و قرارمان بود بعد از مأموریتش به مسافرت برویم، دفترچه‌اش را که همیشه برنامه زندگی‌مان را می‌نوشت نگاه کردم، کل برنامه مسافرت‌مان را نوشته بود حتی مایحتاج ریز و درشتی که احتیاج داشتیم هم نوشته بود، وقتی برنامه‌ریزی دقیق روح‌الله را دیدم بسیار خوشحال شدم که در شرایط سخت هم به فکر زندگی مشترک‌مان هست.
 
سیزده شهریور آخرین مرتبه‌ای بود که روح‌الله به سوریه رفت، پنج‌شنبه صبح، چقدر خوشحال بود و من بغض دلتنگی در گلویم داشتم. غذای مورد علاقه‌اش را پختم، ناهار را خوردیم. از صبح ساکش را جمع کرده بودم، بهترین لباس‌هایش را پوشید، از زیر قرآن ردش کردم و راهی قرارگاه شدیم، مدام اصرار می‌کردم که زنگ بزند شاید مأموریتش عقب افتاده باشد تا یک روز یا یک نصف روز و یا یک ساعت تا لحظات و ثانیه‌های بیشتری را در کنار روح‌الله سَر کنم. تماس گرفت و گفتند ساعت پرواز تغیر نکرده، پیاده شد و بدون خداحافظی رفت و به من هم گفت توقف نکنم، سریع ماشین را بردارم و حرکت کنم و نگاهم را سپردم به روح‌الله. با سرعت به‌طرف قرارگاه حرکت کرد و من هم راهی خانه شدم.
 
در سوریه هر چند روز یک مرتبه تماس می‌گرفت و از اوضاع و احوال همدیگر مطلع می‌شدیم. دو هفته قبل از شهادتش تماس گرفت، بعد از حال و احوال گفت: خانم این دنیا خیلی بی‌وفا است و کوتاه و بی‌ارزش، مادرم، حاج آقا مجتبی و خیلی از بهترین‌های ما در زندگی رفتند، این دنیا خیلی کوتاه و کم است و اگر خداوند روزی‌ام کرد و من در این سفر شهید شدم، غصه نخور، من به تو قول می‌دهم که در آن دنیا هم با تو همراه باشم؛ در برابر همه سختی‌ها و مشکلات زندگی صبر پیشه کن. با این حرف‌های روح‌الله دلم ریخت و خود به خود اشک‌هایم جاری شد، گفتم روح‌الله نصف شب این چه حرفی است که می‌زنی؟ و فقط خدا می‌داند که آن شب را چطور به صبح رساندم. با همه اضطراب‌ها و نگرانی‌هایم فقط نفس می‌کشیدم. دیگر ادامه زندگی برایم سخت شده بود. دلتنگی همه وجودم را گرفته بود. 
 
مدام اخبارجبهه مقاومت را پی‌گیر بودم که سردار همدانی به شهادت رسیدند، شناخت زیادی روی ایشان نداشتم، اما از شهادت‌شان و اینکه نظام جمهوری اسلامی ایران یکی از فرماندهانش را از دست داده است بسیار متاثر و ناراحت شدم. چند روز بعد از شهادت سردار، روح‌الله تماس گرفت، من شروع کردم گریه کردن و از شهادت سردار گفتم، روح‌الله گفت: چرا گریه می‌کنی، سردار عاقبت به‌خیر شد و مزد زحماتش را گرفت. این همه زحمت برای نظام و انقلاب کشید و حالا اجر همه آن زحمت‌ها شهادت است که نصیبش شد. خانم! شما هم خودت را برای سختی‌ها و مشکلات زندگی آماده کن.
 دو شب قبل از شهادت به من زنگ زد و کمی از اوضاع کارم پرسید، با نگرانی گفتم: روح‌الله کی برمی‌گردی؟ از من خواست صبر و تحملم را زیاد کنم و از کوکان سوری، مظلومیت و غربت‌شان برایم گفت و اینکه نمی‌تواند ببیند کودکان در آن شرایط بد زندگی کنند و رها کند و بیاید. در آخر تماس هم نام یک‌یک نزدیکان اقوام را برد و گفت سلام به همه‌شان برسان. برایم کمی جای تعجب بود، چون همیشه می‌گفت سلام به همه برسان، اما این بار نام تک‌تک را برد، هر لحظه دلهره‌ام بیشتر و بیشتر می‌شد و در آخر از  من خواست تا به همه سلام برسانم و یکی‌یکی نام برد. خیلی کم پیش می‌آمد که از من بخواهد تا به تک‌تک اقوام و نزدیکان سلامش را برسانم و این آخرین تماس تلفنی من و روح‌الله بود و از آن شب به بعد، اضطراب و نگرانی هم‌نشین همه دقایق زندگی من شد.
 
روح‌الله دور روز بعد از شهید صدرزاده که خود را در لشکر فاطمیون جا کرده بود و حالا به شهادت رسیده بود به شهادت رسید. روح‌الله همان شب دو باره زنگ زد و به من گفت: حتماً سخنان همسر شهید صدرزاده را گوش کن و پیگیر باش و ببین که بعد از شهادت همسرش چه محکم ایستاده و بدون هیچ ترسی مثل کوه از شهادت همسرش صحبت می‌کند. 
 
شب شهادت روح‌الله یکی از اقوام به پدرم اطلاع داده بود، از نگرانی‌های پدرم و حالت مادرم مضطرب شدم و دلهره همه وجودم را گرفته بود که مادرم گفت همه نگرانی ما برای مادربزرگت است که بیمار است و مرا آرام کردند. از صبح مدام تلفن روح‌الله تماس‌های بی‌پاسخ از طرف دوستان و آشنایان داشت و پدرم که به مأموریت نرفت، من را هر لحظه نگران‌تر می‌کرد. خاله همسرم با من تماس گرفت و وقتی متوجه شده بود من از جایی خبرندارم تلفن را قطع کرد، پدر شوهرم زنگ زد و گفت: می‌گویند روح‌الله مجروح شده است، با پدرم تماس گرفتم و پدرم من را مطمئن کرد که روح‌الله مجروح شده، و من خودم را راضی کردم که حتماً همسرم مجروح شده است، پدرم و برادرم به محل کارم آمدند و من را به خانه بردند و شلوغی دم در و دیدن چشمان گریان اقوام و بغض مادر که در بغل من ترکید و اشک‌های مادر که روح‌الله آسمان‌نشین شد، دانستم که همسرم شهید شده است.  
روح‌الله به سوریه نرفت که شهید شود. او برای هدفش رفت که دفاع از ارزش‌ها و اعتقاداتش بود. او مثل همه جوانان کشورم سرشار از امید و آرزو بود. دوست داشت سردار شود و پنج بچه داشته باشد. روح‌الله می‌گفت من از شهادت فرار نمی‌کنم. ولی ما باید برویم، بجنگیم، نابود کنیم و ریشه ظلم را بکنیم، اگر خدا خواست به شهادت می‌رسیم؛ و خدا خواست و روح‌الله عاقبت به خیر شد و به فیض شهادت رسید. 
 
نحوه شهادت
خودروی روح الله و شهید قدیر سرلک روز چهارشنبه 13 آبان سال 94 ساعت سه بعد از ظهر در شهر حلب سوریه در روستای «تل عزان» مورد اصابت موشک کورنت اسرائیلی قرار می‌گیرد و در مبارزه با تروریست‌های تکفیری به شهادت رسیدند.  پیکر مطهر شهید قربانی در قطعه ۵۳ گلزار شهدای بهشت زهرا در جوار محرم ترک و رسول خلیلی به خاک سپرده شده است.

عجیب سعادت دنیا و آخرتت را خریدی ای شهید

دوشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۳۸ ب.ظ

مکّه ، کنعانِ اهل ایمان است و کعبه، یوسفِ این دیار

آنچه بر ماست حضور در این مهمان سراو آنچه بر خداست پذیرایےاز میهمان وبخشیدن سعادت دنیا و آخرت

و عجیب سعادت دنیا و آخرتت را خریدی ای شهید 

در سفر حج از خدا چه خواستی که اینگونه خریدارت شد؟؟؟؟

شهید حاج علے آقاعبداللهے

ڪانال جاماندگان قافله شهدا

@jamondegan


تهنیت پسرم که دربهشتی

دوشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۳۷ ب.ظ

نامه ای که مادرشهید لبنانی شهید ذوالفقار حسن عزالدین بعد شهادت فرزندش برای او نوشت.

فرزندم ذوالفقار خداتوراروسفیدبگرداند همانطورکه من رادرمقابل حضرت زهرا(س)روسفید کردی من روز قیامت باافتخارمی ایستم😍درحالی که سرخونی تورادربغل دارم😢وبادست خودم خون تورابه آسمان پرتاب میکنم.تافرشتگان باخون تو بالهای خودراآراسته کنند.شکایت خودراازقومی که بابریدن سرفرزندم قلب مراشکستن💔ومن راشرکت درعروسی(تشییع جنازه)محروم کردن به امیرالمومنین(ع)خاهم کرد.. فرزندم خون تو ضامن من نزدخداخاهدبودباعث افتخارمن هست..فکرنکنی کع با کشتن فرزندم طاقت مرامیگیرید..فکرنکنید که با بریدن سر فرزندم قلب زینبیه مراپاره میکنید..بخداقسم که من منتظر بازگشت پیکر فرزندم هستم تاعطرسرورم حضرت زینب(س)راازان استشمام کنم..میخاهم اورادرسینه خودفشاردهم وعطرشهادت رااستشمام کنم😍میخاهم بایستم وباصدای بلندبگویم خداوندااین قربانی راازمن قبول کن وخون تورابرآسمان بریزم تاحضرت زهرا(س)خون تورابگیرد.پسرم قلب من برای تو بی تابی میکند

ولکن حضرت زینب(س)باصبرخودبر من دست کشید.پسرم ماهرروزمنتظرپیکرتوهستیم تاباریختن گل برپیکرت عروسی تورابگیرم.

منتظرتوهستم واشکهاقلب مراآتش میزند تهنیت پسرم که دربهشتی 

موقع خداحافظی برگشت و گفت اینقدر به من نگاه نکن

يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۴۵ ب.ظ
من از چند روز قبل دلم خیلی بی‌قرار بود. متأسفانه خبر در محل ما پیچیده بود و هر کسی چیزی می‌گفت. بعضی می‌گفتند حتی بدنش تکه‌تکه شده است. یک هفته حدوداً طول کشید تا جنازه برگشت و در طول این هفته تمام محل ما عزاداری می‌کرد. گفته بودند اگر آمبولانس برای برگرداندن جنازه بفرستیم ممکن است آمبولانس را هم بزنند و ما شهید بیشتری بدهیم که ما گفتیم راضی به این کار نیستیم. هر وقت جنازه آمد، آمد.
گروه حماسه و مقاومت رجانیوز - کبری خدابخش: قصه مدافعین حرم تمام ناشدنی است. حریم اهل بیت قرن‌هاست که فدایی دارد حتی اگر تنها حرمی از آن بزرگواران باشد... "اصلاً حرم ناموس ما شیعه‌ست!" «آیا در زمان حیات شهید خود به این نکته توجه داشتید که آنها از اولیاء الهی به شمار می‌روند؟ شهیدی که در سوریه، عراق و در هر مکان و زمانی، شهید شده باشد همانند این است که جلوی در حرم امام حسین (علیه السلام) شهید شده است؛ چراکه اگر این شهیدان نبودند، اثری از حرم اهل بیت(ع) نبود.» این سخنان نقل قولی است از فرمایشات امام خامنه‌ای است در جمع خانواده‌های شهدای مدافع حرم که به تنهایی گویای منزلتی است که می‌توان برای این شهدا تصور کرد. امروز پای صحبت های مادر شهید حجت اصغری نشسته ایم تا ایشان گذری کوتاه از زندگی فرزندش را برای رجا داشته باشند.
 
مادر شهید: همسرم از رزمندگان دوران دفاع مقدس بود و این افتخار را داشت که مدتی همرزم و همراه مجاهدان بحق امام خمینی(ره )‌باشد. آن زمان که همسرم به جبهه رفت، ما چندان امکانات رفاهی برای زندگی نداشتیم. ما را به خدا سپرد و رفت. شش ماهی مداوم در جبهه بود . بچه‌ها هم در همین حال و احوال رشد پیدا کردند. 
 
همسرم به من می گفت : بچه‌ها را زینب‌وار تربیت کن. آنطور که خانم از ما راضی شود. خود خانم هوای تو و فرزندانمان را خواهد داشت تا ما با خیالی آسوده به جنگ با دشمن برویم که اگر حضرت زینب (س) نبود شیعه وجود نداشت. او قهرمان کربلاست. 
 
آن زمان همسرم به ندای امام خمینی (ره) پاسخ داد وقتی ایشان فرمودند وظیفه هر مسلمانی است که از جبهه‌ها دفاع کند، حجت بر همسرم تمام شد. قبل از آن در بسیج فعالیت داشت. کارگر ساده یک کارخانه بود و با شرایط سختی می توانست نان حلال به خانه بیاورد. نمی‌خواست رزق حرام بنیان خانه و خانواده‌ مان را سست کند. 

حجت متولد 1367 بود. نمی‌دانم از پسرم چه بگویم. حجت فرزندی است که اگر بخواهم از خوبی‌ها و ویژگی‌های اخلاقی‌اش برایتان صحبت کنم، شاید به گمان برخی غلو بیاید و خودستایی. اما آنچه این انسان‌های زمینی را از ما جدا می‌کند و به عاقبتی چون شهادت می‌رساند جمعی از رفتار‌ها، اخلاقیات و منش آنهاست که به لطف خدا شامل حالشان می‌شود و آنها را به عاقبتی چون شهادت می‌رساند. حجت فرزند نمونه خانه من بود. اهل هیئت و مراسم عزاداری بود و ارادتی خاص به اباعبدالله الحسین (ع)‌ و ایام عاشورا داشت. 
 
حجت بچه شلوغی بود، ولی نه اینطور که مثلا اذیت کند یا برای مثال شیشه‌ای بشکند و دعوا کند. چه در محل و چه در مدرسه. یکبار یادم هست معلم‌شان گوش او را پیچانده بود. حجت آمد و به پدرش گفت: و او خیلی ناراحت شد چون می‌دانست بچه ساکتی است. رفت به مدرسه و به معلم‌شان گفته بود: چرا او را کتک زدی؟ گفته بود: پسر شما موشک درست می‌کند و به سقف کلاس می‌زند. پدرش گفته بود: مگر سقف پایین آمده بود؟ باید نصیحتش می‌کردی و به من می‌گفتی. گاهی دعوا هم می‌کرد اما من هیچ وقت آنها را تنبیه نکردم. تنبیه بیشتر با پدرشان بود. من البته عصبانی می‌شدم ولی کتک نمی‌زدم. بیشتر تهدید بود. او را در همین مدرسه محل ثبت‌نام کردیم و چون نزدیک بود خودشان می‌رفتند و می‌آمدند.
 
روابط عمومی بالایی داشت. هیأتی به نام «جوانان متوسل به حضرت زهرا (س)» تشکیل داده بود و چند گروه هم در فضای مجازی داشت که البته آنجا به اسم «طاها» او را می‌شناختند و حتی بعد از شهادتش هم که بعضی از دوستانش به منزل ما می‌آمدند او را به اسم طاها می‌شناختند.
 
حجت مومن و متعهد و با اخلاص بود. در اصل در خانواده‌ای بزرگ شده بود که از همان سال‌های دور امام خمینی را بابا صدا می‌کردند. همسرم از رزمندگان دوران دفاع مقدس بود و حال و هوای خانه ما از همان روزهای انقلاب و آغاز جنگ همگام با نظام و همراه مردم بود. از این رو بچه‌ها هم همین طور بار آمده بودند. حجت بسیجی نمونه‌ای بود. بسیاری از فعالیت‌هایی که در پایگاه بسیج و مسجد انجام می‌داد بعد‌ها برای ما مشخص و آشکار شد. او واقعاً شیفته بسیج بود. خودش را وقف کرده بود. 
 
در خانواده ما 2تا از برادرانم پاسدار بودند و از اول انقلاب وارد سپاه شدند. البته یکی از دختران و همسرش هم نظامی اند. حجت هم دانشجو بود و در رشته کامپیوتر تحصیل می کرد. من خیلی دوست داشتم که درسش را ادامه دهد و البته هر کاری که دوست دارد انتخاب کند، اما چون با داماد ما خیلی رفیق بود با او رفت و عضو سپاه شد و البته درسش را هم ادامه می‌داد. ما هم هیچ مخالفتی نداشتیم. حجت سال 90 وارد سپاه سیدالشهداء(ع) شد و در همین پادگان خاتم کار می‌کرد.
 
یکبار پدرش به او گفت: بهتر نیست به شهر بروی و در ستاد لشکر مسئولیت بگیری؟ می‌گفت: کار اداری را هر کسی می‌تواند بکند، اما کار ما اینجا حساس است. مسئول آتش‌بار پدافند بود. در پادگان هم خیلی از او راضی بودند. حجت 3-2 بار پیش از آن قرار بود به سوریه اعزام شود اما قسمت نمی‌شد و برمی گشت. بچه‌های من هیچ وقت این قدر از من دور نشده بودند.
 
بیشتر با من درد دل می‌کرد. می‌گفت: اگر جنگ بشود می‌روم و بعد برای اینکه من را راضی کند می‌گفت: مگر شما مسلمان نیستید و نمی‌بینید که حرم حضرت زینب(س) را به آتش می‌کشند و زن‌ها و بچه‌های بیگناه را می‌کشند؟ فردا اگر امام زمان(عج) بیاید چطور می‌خواهید با او روبه‌رو شوید؟ من هم راضی بودم و اجازه دادم که برود.
 
می‌خواستیم برایش زن بگیریم. خودش هم می‌گفت که دوست دارد زن بگیرد و حتی از برادر بزرگترش هم اجازه گرفت. 4 بار هم خواستگاری رفتیم، اما دفعه آخر که خواستم از او جواب بگیرم، گفت : حالا بگذارید ببینم چطور می‌شود. ما رسم نداشتیم که پسر کوچکتر قبل از برادرش ازدواج کند، اما هر چه به آقا مهدی می‌گفتیم بهانه می آورد. به حجت گفتم شما بیا زن بگیر. آخرین جایی هم که به خواستگاری رفتیم به دختر خانم گفته بود که حتی اگر ازدواج هم کند باز به سوریه خواهد رفت.
 
چند ماه قبل از اعزام، 10 روز برای آموزش به کرج رفت، اما وقتی که خواست به سوریه برود من ابتدا مخالفت کردم، اما گفت مامان دیگه زیرش نزن. خودت قول داده بودی.
 
روزی که خواست برود، ما منزل دخترم بودیم. 14 مهر ظهر بود که زنگ زد و گفت می‌خواهم به مأموریت بروم. من خودم وسایلش را جمع کردم. چند دست لباس و یک دست کت و شلوار برای او گذاشتم و قدری هم پسته و آجیل برای او خریدم. می‌گفت: دوست دارم وقتی سوار هواپیما می‌شوم شیک باشم.
 
گفتم: صبر کن تا بیایم منزل، اما قبول نکرد و خودش به خانه خواهرش آمد. خیلی دوست داشتم او را با کت و شلوار ببینم. وقتی در لباس نظامی می‌دیدمش افتخار می‌کردم. موقع خداحافظی برگشت و گفت اینقدر به من نگاه نکن. خواهر و برادرش می دانستند که به سوریه می رود. ولی کسی حرفی به من نزد. همه به من گفتند برای مأموریت به سیستان می‌رود.
 
بار اول که زنگ زد پرسیدم کجایی؟ گفت چه فرقی می‌کند. اینجا تلفن نداریم و اگر من نتوانستم زنگ بزنم ناراحت نباشید
 
دفعه دوم که زنگ زد گفتم تا نگویی کجایی با تو صحبت نمی‌کنم. جواب داد که الان از زیارت حرم حضرت زینب(س) برمی‌گردم. من هم نگران بودم و هم خوشحال شدم. شب تاسوعا بود. روز شهادت حجتم منزل برادرم بودیم. دیدم دامادم و پسرم آمدند منزل. به پسرم گفتم: چرا گریه کردی؟ گفت: هیأت بودم. یک روز بعد از عاشورا بود.
 
صبح فردای آن روز دیدم که داماد و برادرم به منزلمان آمدند و برادرم گفت: می‌گویند حجت ترکش خورده است. من گفتم: نه. شهید شده است.
 
من از چند روز قبل دلم خیلی بی‌قرار بود. متأسفانه خبر در محل ما پیچیده بود و هر کسی چیزی می‌گفت. بعضی می‌گفتند حتی بدنش تکه‌تکه شده است. یک هفته حدوداً طول کشید تا جنازه برگشت و در طول این هفته تمام محل ما عزاداری می‌کرد.
 
گفته بودند اگر آمبولانس برای برگرداندن جنازه بفرستیم ممکن است آمبولانس را هم بزنند و ما شهید بیشتری بدهیم که ما گفتیم راضی به این کار نیستیم. هر وقت جنازه آمد، آمد.
 
روزی که پیکرش را به معراج آوردند من را نمی‌بردند و می‌گفتند شاید اگر جنازه‌اش را ببینید روی اعصاب‌تان تأثیر بگذارد، اما من قبول نکردم و گفتم مطمئن باشید اتفاقی نخواهد افتاد. باید بروم و ببینم.
 
حجت با خمپاره شهید شده بود، اما آنطور هم که می‌گفتند نبود. سر و صورتش کامل بود اما دستش مانند حضرت عباس (ع) قطع شده بود. بقیه بدنش را ما ندیدیم و من همان جا گفتم هیچ کس حق ندارد از جنازه او حرفی بزند و من راضی نیستم.
 
خوشحال بودم که حجت در روز تاسوعا شهید شده است. مانند حضرت عباس شجاع بود و مانند او هم به شهادت رسید. این چند روز تا جنازه برگردد خیلی سخت تحمل کردم. 
 
یک شب ساعت 3 شب بود که دیدم چراغ اتاق حجت روشن است. در را که باز کردم دیدم سجاده را پهن کرده و دور و برش هم پر از کاغذ است. گفتم حجت چه کار می‌کنی؟ گفت نماز می‌خوانم همان روز بود که وصیت‌نامه‌اش را می‌نوشت و وصیت کرده بود که در همین امامزاده شعیب دفن شود.

عاشق شهدا باشی و شبیه شهدا آخرش عاقبت به خیر میشی ...

يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۴۱ ب.ظ

عاشق شهدا باشی  و شبیه شهدا آخرش عاقبت به خیر میشی ...

شهید مرادی و

شهید کریمی با هم چندین سال رفیق بودن و با هم اعزام شدن و سرانجام هم با هم شهید شدند ...





@khadem_shohda

عاشق شهادت درراه خداهستم…

يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۳۶ ب.ظ

همسر شهید مهدی عسگری 

همان جلسه اول به من گفتند، بیشتراز 40 سال عمرنخواهم کردو عاشق شهادت درراه خداهستم…

اگرمقام معظم رهبری دستورجهاد دهندتحت هرشرایطی که باشم عازم جهادمیشوم،من نیزشرطش راپذیرفتم

رابطه ی خوبی با شهدا داشت

يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۲۷ ب.ظ




رابطه خوبی با شهدا داشت هم به مزارشان سر می زد هم به رفتار و منششان...

همسر بزرگوارش می گوید: «با هم رفتیم سر مزار شهید دهقان، شهیدی که مثل من و آقا نوید، شیفته ی راه و سبک زندگی شهید رسول خلیلی بود.

آقا نوید زیارت عاشورای دلچسبی خواند و با آقا محمدرضا حرف می زد.»

عاقبت او هم مانند محمدرضا، شهادتش را از رسول گرفت...

پرواز شهید رسول خلیلی: 27 آبان 92

پرواز شهید محمدرضا دهقان: 21 آبان 94

 پرواز شهید نوید صفری: 18 آبان 96

و ان یرزقنی طلب ثاری مع امام هدی ظاهر ناطق بالحق منکم 

شهید نوید صفری

شهید محمدرضا دهقان امیری

@modafeonharem

پرتلاش وخوش اخلاق

يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۲۶ ب.ظ


شهیدمدافع‌حـرم مهدی نعیمایی:

حاج مسلم خیلی خوش برخوردو مهربان بود احترامی که به بچه های بسیجی میکرد باور نکردنی بود.

تو نماز جماعت شرکت میکردن وبقیه روهم سفارش میکردن، موقعی که ذکرتوسلی به ائمه میشد یه گوشه ای می نشست وتوحال خودش بود خیلی تودار بودن، فوق العاده پا کاربود.. پیگیر مراسمات مذهبی ازجمله دعای ندبه و.‌‌..بود...

چهار کلمه برای این فرمانده مون خیلی به چشم میخورد: باایمان... متواضع... پرتلاش وخوش اخلاق.

@Agamahmoodrez

تروریستی که در خانه به دنبال «سردار» بود

يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۲۴ ب.ظ

همسر شهید مدافع حرم حاج حمید تقوی‌فر:

تروریستی که در خانه به دنبال «سردار» بود

سردار شهید مدافع حرم، سید حمید تقوی فر 

شب بود و همه ما در خانه خواب بودیم که ناگهان بر اثر سر و صداهایی از خواب بیدار شدم و شخصی را بالای سرم دیدم که مرا نگاه می‌کرد. با استرس و دلهره‌گی از جا پریدم و فریاد زدم تو کی هستی؟

به گزاش گروه جهاد و مقاومت مشرق، پروین مرادی همسر شهید مدافع حرم سردار حاج حمید تقوی‌فر در ذکر خاطره‌ای از این شهید اظهار داشت: در زمان جنگ حاج حمید بدلیل مشغله‌های کاری فراوان اکثر شب‌ها خانه نبود. یکی از آن شب‌ها در کنار دوتن از دوستان که از اهواز آمده بودند اتفاق عجیبی برایمان رخ داد.

وی ادامه داد: شب بود و همه ما در خانه خواب بودیم که ناگهان بر اثر سر و صداهایی از خواب بیدار شدم و شخصی را بالای سرم دیدم که مرا نگاه می‌کرد. با استرس و دلهره‌گی از جا پریدم و فریاد زدم تو کی هستی؟ آن شخص غریبه پا به فرار گذاشت و از خانه خارج شد و رفت.

همسر شهید مدافع حرم افزود: دوستانم نیز با فریاد کشدن من از خواب بیدار شدند و تا آن مرد غریبه را دیدند شروع به جیغ کشیدن کردند. فردا صبح وقتی حاج حمید را در محل کار دیدم ماجرا را برایش تعریف کردم. او بسیار ناراحت شد و ارزیابی کرد: «احتمالا خانه ما  توسط جاسوسان شناسایی شده است. این خیلی خطرناک است دیگر هیچ یک از دوستان را به خانه نبر زیرا جان آنها هم به خطر می‌فتد و مسئولیتش بر عهده ماست.» آن شب یک تروریست بالای سر ما بود و اینکه اقدامی نکرد تعجب داشت و البته او بدنبال حاج حمید بود.

همراه با پدر

شنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۲۱ ب.ظ


شب های قبل از ماموریت پدر ، محمد مهدی به درون کوله پشتی نظامی

 پدر می رفت که ایشان به ماموریت نرود یا این که او را هم به دنبال خود ببرد

فرزند شهید مدافع حرم

مسلم خیزاب 

@molazemanHaram69

با سربند یازهرا و ندای یاعلی سر می دهند..

شنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۲۱ ب.ظ

شهید جاویدالاثر

مجتبی واعظی

مردان ما با سربند  یازهرا و ندای یاعلی سر می دهند...

مجتبی از بچگی عاشقانه در هیئت های مذهبی حضوری فعال داشت.

آن اوایل  که خیلی ها خبر از جنگ در سوریه و حملات تکفیری ها نداشتند مجتبی اصرار به رفتن داشت.

هر روز با التماس می آمد تا رضایت پدر و مادرم را جلب کند،

 اما چون مادرم وابسته مجتبی بود به هیچ وجه رضایت نمیداد

اصرارهای مجتبی تا محرم و صفر هم ادامه داشت

شب ها که از هیئت های عزاداری امام حسین(ع) می آمد؛

گریه کنان با مادرم حرف میزد و میگفت:

مادرجان من باید بروم تا از حرم حضرت زینب(س) دفاع کنم

اما مادرم حرفی نمیزد...

مدتی گذشت تا اینکه ما راهی سفری به قم شدیم

مجتبی ماند و پدرم...

در این مدت که ما نبودیم مجتبی با اصرار رضایت پدرم را گرفته بود

با مادرم تماس گرفت و خبر از رفتنش داد، 

مادرم هم از انتخاب مجتبی بدلیل پیدا کردن راه حق خوشحال بود و هم ناراحت، چون دوری از فرزند عزیزش کار راحتی نبود.

اما از اعماق وجودش آرام بود

 زیرا مجتبی را به خدا و حضرت زینب(س) سپرده بود.

من قبل از رفتن مجتبی نتوانستم با او خداحافظی کنم.

اما خود مجتبی با من تماس گرفت و گفت: آبجی جان حلالم کن

 گفتم: داداش برو و زود برگرد مواظب خودت باش

 مجتبی گفت: این راهی که من میروم برگشتنش باخداست...

آرزوی مجتبی شهادت بود.

مجتبی آنقدر عاشق شهادت بود که از حضور در هیچ یک از معرکه های جنگ غفلت نمیکرد و همیشه حضوری فعال داشت.

 مجتبی و رضا اسماعیلی دو دوستی بودند که با هم به دست دشمن افتادند و به شهادت رسیدند.

مجتبی در میدان نبرد به جلو رفته و رضا هم به دنبال او تا او را برگرداند و مانع رفتنش به جلوتر شود زیرا آن منطقه در دست دشمن قرار داشته است.

ولی مجتبی روی موتور بوده و صدای رضا را نشنیده...

 جلوتر که می رود؛ تکفیری ها با میل گردی به سر مجتبی میزنند و او از موتور می افتد.

رضا هم که بعد از مجتبی اسیر شده جلوی مجتبی شکنجه اش میکنند و در نهایت سرش را می برند تا با ترساندن مجتبی شاید بتوانند اطلاعاتی را از زبان او، بدست آورند.

غافل از آنکه مردان ما سر می دهند اما سنگر نه...

طبق گفته همرزمانشان دشمن در نهایت آنان را به طرز فجیعی به شهادت میرساند.

نامشان ماندگار و راهشان پایدار باد!

گروه فرهنگی سرداران بی مرز

@Sardaranebimarz

https://goo.gl/utcgcu

"ابوعلى کجاست؟ 16

شنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۱۳ ب.ظ

"ابوعلى کجاست؟" زندگى نامه خودگفته شهید مدافع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى)؛

بسم رب الشهداء و الصدیقین

مسجد، محل کارهاى فرهنگى بود و پاتوق من و سیدابراهیم و چند نفر دیگر در آنجا بود. آنجا استراحت مى کردیم. باقى نیروهاى گردان را به محل دیگرى نزدیک مسجد منتقل کردیم، چون در روزهاى اول، مسجد را شبیه خوابگاه کرده بودند.

گردان جدید حدود ١٥٠ نفر نیرو داشت که تلفیقى از نیروهاى جدید و قدیمى بودند. قرار بود از سه محور در حوالى جاده تدمر که حدود پانزده کیلومتر از خودِ شهر فاصله داشت، عملیات شروع شود. حزب الله سوریه به فرماندهى نیروهاى حزب الله لبنان، در محور وسط و اطراف جاده مستقر بودند. همچنین محور سمت چپ که دشت و بیابان بود، برعهده نیروهاى ارتش سوریه و مسئول محور سمت راست که تپه و ارتفاعات بود، فاطمیون بودند.

منطقه عملیاتى که قبل از شهر تدمر وجود داشت، منطقه‌اى وسیع بود و از همه نوع عوارض سرزمینى تشکیل شده بود؛ دشت، کوه، زمین زراعى و پوشش‌هاى گیاهى متفاوت. دشت خاکى با زمین‌هاى رملى در مقایسه با بقیه مناطق، بیشتر به چشم مى‌خورد. به لحاظ تاکتیک‌هاى نظامى، هر سه محور باید به طور هماهنگ و هم‌زمان، حمله مى‌کردند و به دشمن یورش مى‌بردند.

در شب عملیات تدمر دور هم جمع شدیم. منتظر بودیم تا دستور عملیات صادر شود و به دل دشمن بزنیم. تقریباً یک ساعت به اذان صبح مانده بود و در تاریکى مطلق بودیم. شیخ محمد صحبت کرد و بعد از او، یکى دوتا از بچه‌ها مداحى کردند.

شعرى که همیشه با هم مى‌خواندیم این

بود: "حرم شده فکر هر روزم/ حرم شده فکر هر روزم/ ز داغ هجر تو مى‌سوزم/ جواز نوکرى‌مون رو باطل نکن/ حرم ندیده ما رو زیرِ گل نکن/ حالا که دستمو گرفتى، ول نکن/ یا زینب، یا زینب". همه با هم مى‌خواندند و اشک مى‌ریختند.

حال و هواى خاصى ایجاد شده بود. مداحى که تمام شد، سکوتى بین بچه‌ها حاکم شد. یک دفعه سیدابراهیم گفت: "در این دل شب و در این فضاى معنوى، هیچ چیزى به این اندازه حال نمى‌دهد که فضاى جبهه را به گند بکشیم." گفتم خدا مرگت ندهد. این چه حرفى بود؟ همه زدیم زیر خنده.

بعد از اذان صبح، باران آتش تهیه سنگینى از توپخانه با ادواتى مثل خمپاره ١٢٠، کاتیوشا، ١٠٧ و ... بر سر دشمن باریدن گرفت و پس از اتمام، دستور پیشروى صادر شد.

اوایل خیلى خوب جلو مى‌رفتیم. چند کیلومترى بدون دردسر پیشروى کردیم. محور وسط که از همه مشکل‌تر بود، دست حزب الله بود. دشمن هم در آنجا بیشتر متمرکز بود، براى همین محور وسط کمى به مشکل برخورد و سرعت آن از ما کمتر شد.

برنامه عملیات به این صورت بود که اگر هر کدام از این سه محور عقب ماندند، دو محور دیگر صبر کنند تا آن محور بتواند خودش را برساند؛ اما به علت تله‌هاى انفجارى زیاد و تراکم نفرات دشمن و عوارض زمین، نیروهاى حزب الله نتوانستند جلو بِکشند و به تبعِ آن، ما در سومین اَبرویى که در مسیرمان بود، سه‌چهار شبانه روز متوقف شدیم.

مجبور شدیم منطقه را تثبیت کنیم تا بچه‌هاى حزب الله خودشان را برسانند.

با طولانى شدن کار، به ایام عید فطر نزدیک مى‌شدیم. شیعیان حزب الله سوریه، عید فطر برایشان عید بزرگى بود و چندین روز را تعطیل مى‌کردند؛ بنابراین رزمنده‌هاى جدید با تأخیر به منطقه آمدند و همین باعث شد که کار با تأخیر بیشترى پیش رود.

محور عملیاتِ فاطمیون، روى یک سرى تپه و ارتفاعات بود. سمت راست ما ارتفاعات بلندى قرار داشت که دشمن نمى‌توانست از آن قسمت با ماشین بیاید. فقط نیروى پیاده امکان نفوذ داشت، براى همین تعدادى از نیروها را در ارتفاعات مستقر کردیم. آن قدر رفت‌وآمد آنجا سخت بود که حتى آب و مواد غذایى را چند روز یک بار به آنجا مى‌بردیم. دور تا دور ما تپه قرار داشت و جاى امنى براى استقرار بود. ما هم در همان جا چادر زدیم.

من و سیدابراهیم در عملیات‌ها معمولاً شب‌ها تا صبح بیدار بودیم. یک شب سید گفت: "ابوعلى ما تا صبح بیدار هستیم و نیروها را سرکشى مى‌کنیم. این‌جورى انرژى ما هدر مى‌رود و کارایى خوبى نداریم. بیا تقسیم کار کنیم."

قرار شد یک شب من بیدار بمانم و یک شب هم سیدابراهیم. شبى که نوبت سید بود تا در عقبه استراحت کند، دلش نمى‌آمد کنار نیروها نباشد. یکى دو ساعت استراحت مى‌کرد و برمى‌گشت. من هم همین‌طور بودم.

چون طرف مقابل ما هم داعش بود، نمى‌شد کار را با او شوخى گرفت. آنها از دیگر گروه‌هاى مسلحین حرفه‌اى‌تر هستند و با اعتقاد بیشترى مى‌جنگند. خیلى جدى سرکار بودیم تا یک وقت مشکلى پیش نیاید. در این چهار شبى که ما براى تثبیت منطقه مستقر شده بودیم، هر شب دشمن به ما حمله مى‌کرد. آنها در میان ما نفوذ مى‌کردند، تلفات مى‌گرفتند و برمى‌گشتند. مصطفى و مجتبى بختى هم در یکى از همین شب‌ها در کنار هم شهید شدند.

 @labbaykeyazei

"ابوعلى کجاست؟"15

شنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۰۸ ب.ظ


"ابوعلى کجاست؟" زندگى نامه خودگفته شهید مدافع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى)؛

بسم رب الشهداء و الصدیقین

عملیات بصرالحریر در چنین شرایط سختى انجام شد. بدترین و سخت‌ترین درگیرى در محل استقرار ما بود. بیشترین نیروهایى هم که شهید شدند، از بچه‌هاى ما بودند. متأسفانه بعد از این عملیات بااینکه سیدابراهیم تمام مأموریتى را که به او محوّل شده بود، به خوبى انجام داده بود و دلایل دیگرى به شکست عملیات منجر شد، اما برخى افراد دانسته یا نادانسته، شایعاتى علیه او ایجاد کردند.

به ابو عباس هم گفتند اجازه بدهد که خودشان بروند و پیکر دوستان شهیدشان را بیاورند؛ اما ابوعباس که اوضاع وخیم منطقه را دیده بود، به آنها اجازه نداد و گفت: "شما از منطقه خبر ندارید. اگر مى‌توانستیم آنها را بیاوریم، خودمان مى‌آوردیم. شما هم اگر بروید، کشته مى‌شوید."

بعدها این شکست، شده بود نقل مجالس عده‌اى تا پشتِ‌سر من و سیدابراهیم صحبت کنند. سیدابراهیم هم از وقتى که دوباره به منطقه آمد، هرجا مى‌نشست، از من دفاع مى‌کرد و مى‌گفت: "من تمام نیروهایى را که به ابوعلى سپردم، زنده از محاصره بیرون آورد"؛ اما از خودش دفاع نمى‌کرد و تنها به این جمله اکتفا مى‌کرد که "من هرچه انجام دادم طبق دستور بود."

در عملیات بصرالحریر، گردان ما حدود ١٢٠ نفر بود که تنها ٢٧ نفر از آنها زنده برگشتند. اوضاع به قدرى وخیم بود که پیکر شهدا و حتى مجروح‌هایمان را هم نتوانستیم برگردانیم. دشمن نُه نفر اسیر از ما گرفت که پنج نفرشان را به شهادت رساند و چهار نفر از آنها در رمضان سال ٩٥ با اسراى مسلحین معاوضه شدند.

یکى از این اسرا، حیدر محمدى بود که بعد از آزادى به مشهد آمد و من هم به دیدم او رفتم وقتى همدیگر را دیدیم، ناخودآگاه در بغل هم رفتیم. چند دقیقه‌اى در بغل هم گریه کردیم و بعد یک دل سیر با هم صحبت کردیم. مسلحین همان عکس شاخص فاطمیون را که من هم در آن بودم، به او نشان داده بودند و گفته بودند ابوعلى کجاست؟ مى‌گفت: "ابوعلى، دیگر به منطقه نرو. اگر رفتى اسیر نشو که برایت نقشه‌ها دارند!"

🔺داستان اسارت آنها به این شکل بود که وقتى محاصره شدیم، من پشت بى‌سیم فرمان عقب‌نشینى صادر کرده بودم، اما او بى‌سیمش را گم کرده و در خط مانده بود؛ براى همین اسیر شده بود. مى‌گفت در چهار ماه اول اسارت کار هر روزشان تحمل ضربات کابل و شکنجه مسلحین بود، تا اینکه دیگر حضورمان برایشان عادى شده بود و در همان مقر، برایشان چاى و قهوه درست مى‌کردیم و کارگر خانه‌شان شده بودیم.

سیدابراهیم در عملیات بصرالحریر مجروح و به تهران منتقل شد. اما من تا یک ماه‌ونیم بعد از آن در منطقه بودم تا اینکه مصطفى در ماه رمضان به منطقه آمد. از وقتى سیدابراهیم به سوریه برگشته بود، موفق به دیدن او نشده بودم. من در تدمر بودم و او در حلما.

یک روز سیدابراهیم براى دیدن من به تدمر آمد. شب قبل از آمدن او، من در خط بودم و از خستگى خوابم برده بود. رفقایى که آنجا بودند، مى‌دانستند علاقه خیلى خاص و شدیدى به سید دارم.

مدام آمار او را مى‌گرفتم و تلفنى به او مى‌گفتم: "دلتنگتیم بابا! اینجا تنهایى حال نمى‌دهد. یا تو بلند شو بیا یا هماهنگ کن مرا ببر پیش خودت." آن موقع در تبلیغات لشکر بودم و سیدابراهیم در حما بود و تلاش مى‌کرد که مرا هم پیش خودش ببرد. تلفنى با هم ارتباط داشتیم. به او گفتم: "سید، من را آزاد نمى‌کنند. هماهنگ کن که من بیایم حما پیش خودت یا اینکه تو بیا تدمر با هم کار کنیم.

شیخ، مسئول فرهنگى لشکر بود. بعد از عملیات بصرالحریر مرا مسئول تبلیغات لشکر معرفى کرده بود، اما به او گفته بودم: "حاجى، خودت مى‌دانى اگر عملیات بشود، من در بخش تبلیغات نمى‌مانم. تا زمان عملیات هر کارى بگویى انجام مى‌دهم." او هم قول داده بود نیروهاى فرهنگى را زمان عملیات به خط ببرد.

🔸یک روز از حما با ماشین به تدمر آمد. بچه‌ها مى‌گفتند آمده بود بالاى سرم و وقتى دید من خوابم، مرا بوسید و رفت. بچه‌ها گفته بودند بگذار بیدارش کنیم. سه‌چهار روز است که سراغ تو را مى‌گیرد. حالا اگر بفهمد تو آمده‌اى و ما بیدارش نکرده‌ایم، کلى شاکى مى‌شود. اما سیدابراهیم گفته بود: "نه، خسته است." آن همه راه آمده بود تا همدیگر را ببینیم، اما فقط مرا بوسید و مسیر دویست کیلومترى را دوباره برگشت.

وقتى بیدار شدم بچه‌ها با خنده گفتند: "رفیقت، عشقت اینجا بود." گفتم: "کى؟" گفتند: "سیدابراهیم." گفتم: "نامردها چرا بیدارم نکردید؟" گفتند: "خیلى به او اصرار کردیم. حتى دو سه بار خواستیم بیدارت کنیم، اما نگذاشت و گفت بگذارید استراحت کند." خیلى حالم گرفته شد. به او زنگ زدم و گفتم: "نامرد، بى‌معرفت، تا بالاىِ سَرم مى‌آیى اما بیدارم نمى‌کنى و راهت را مى‌کشى و مى‌روى؟!" کلى دری‌ورى به او گفتم. سید هم گفت: "ان شاءالله به زودى مى‌آیم." زمان عملیات تدمر که فرا رسید، سیدابراهیم و نیروهایش را فراخواندند. سید گفت: "تو کجا مى‌خواهى بروى؟" گفتم: "هرجا تو باشى ما باهاتیم. ما را از دست شیخ آزاد کن." سید هم گفت: "باشه عزیزم! ما با همیم." عزیزم را هم خیلى غلیظ مى‌گفت و سوژه‌اى براى خنده بود.

من با هویت افغانستانى در سوریه بودم. یک روز سر سفره افطار در اتاق فرماندهى، یکى من را صدا کرد و گفت: "مرتضى عطایى تو اینجا چه کار مى‌کنى؟" من در مشهد براى کارهاى تأسیساتى به خانه او رفته بودم و مرا از آن موقع مى‌شناخت. با او روبوسى کردم و گفتم: "حاجى، جانِ مادرت ساکت باش. اینها فکر مى‌کنند من افغانستانى‌ام. این‌طورى من را لو مى‌دهى." او هم سریع شستش خبردار شد و به خیر گذشت. از قضا، آن شخص وقتى سابقه من را در سوریه فهمید، گفت: "بیا در قسمت ما فعالیت کن."

🔸از طرف دیگر سیدابراهیم هم دنبال کارهایم بود تا با هم گردان جدیدى را تحویل بگیریم. بعد از این ماجرا وقتى داشتم با سید عکس سلفى مى‌گرفتم، با حالت خاصى گفت: " آقاى مرتضى عطایى، جریان چیه؟ همه مى‌خوانِت!" این تنها مرتبه‌اى بود که سیدابراهیم مرا به اسم فامیل واقعى صدا کرد. جالب آن بود که از لحاظ جایگاه، پایین‌ترین جایگاه، جایگاه سیدابراهیم بود، اما من اصرار داشتم پیش او بروم.

🔺حاج صفدر درباره جابه‌جایى من هنوز تصمیم نگرفته بود. من تا آن زمان او را ندیده بودم و او هم مرا نمى‌شناخت. سیدابراهیم با حاجى درباره من صحبت کرد. حاج صفدر با من صحبت کرد و گفت: "ابوعلى، مى‌خواهم یک گردان به تو بدهم." گفتم: "هر کارى مى‌خواهید، بکنید. اما مرا از سیدابراهیم جدا نکنید. بگذارید من و سیدابراهیم در یک گردان با هم باشیم." او هم وقتى دید ما به هم خیلى وابسته هستیم، بالاخره راضى شد و گفت: "تبلیغات لشکر و اطلاعات و سیدابراهیم، هر سه تو را مى‌خواهند. تصمیم با خودت است. هرجا مى‌خواهى برو." من سیدابراهیم را انتخاب کردم و جانشین او در گردان جدید شدم. نیروهاى گردان جدید را در مسجدى که محل تبلیغات لشکر بود، مستقر کردیم.

 @labbaykeyazeinab

«علی» گمنام شهید شد و به آرزویش رسید

شنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۰۴ ب.ظ

پدر شهید مدافع حرم:

«علی» گمنام شهید شد و به آرزویش رسید

پدر و مادر شهید علی آقاعبداللهی

محمد آقاعبداللهی گفت: هر وقت حرف از سوریه می‌شد، می‌گفت: «دعا کنید اگر خدا لیاقت شهادت را به من داد، دوست دارم گمنام شهید بشوم» که در نهایت به آرزویش رسید.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، محمد آقاعبداللهی پدر شهید مدافع حرم «علی آقاعبداللهی» درباره خصوصیات اخلاقی این شهید والامقام اظهار داشت: علی از همان دوران کودکی نماز خواندن را شروع کرد و انس خاصی با قرآن گرفت.

وی اضافه کرد: به خاطر اخلاق و کردار خوبش دوستان زیادی داشت. تا جای که در توانش بود به دیگران کمک می‌کرد.

آقاعبداللهی با اشاره به اینکه با سوریه رفتنش مخالفتی نکردم و دوست داشتم همانند رزمندگان دیگر، مدافع حرم حضرت زینب (س) باشد، عنوان کرد: هر وقت حرف از سوریه می‌شد، می‌گفت: «دعا کنید اگر خدا لیاقت شهادت را به من داد، دوست دارم گمنام شهید بشوم» که در نهایت به آرزویش رسید.

پدر شهید مدافع حرم تصریح کرد: حس می‌کنم فرزند شهیدم هنوز در کنارم است و نظاره‌گر تمامی اعمال ماست. امیدوارم شفاعتش شامل حال ما بشود.

روز پدر متفاوت پدر شهیدان بختی

شنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۷:۵۹ ب.ظ


روز پدر متفاوت پدر شهیدان بختی

در سالروز تولد شهید مجتبی بختی و همزمان با میلاد  حضرت علی (ع) مراسم جشن تولدی بر سر مزار شهیدان مجتبی و مصطفی بختی برگزار شد. پدر شهیدان بختی در این مراسم با حضور در گلزار شهدای بهشت رضا (ع) روز پدر را با بریدن کیک تولد فرزندش در کنار مزار فرزندان شهیدش جشن گرفت.

به یاد ابوعلی