مکّه ، کنعانِ اهل ایمان است و کعبه، یوسفِ این دیار
آنچه بر ماست حضور در این مهمان سراو آنچه بر خداست پذیرایےاز میهمان وبخشیدن سعادت دنیا و آخرت
و عجیب سعادت دنیا و آخرتت را خریدی ای شهید
در سفر حج از خدا چه خواستی که اینگونه خریدارت شد؟؟؟؟
شهید حاج علے آقاعبداللهے
ڪانال جاماندگان قافله شهدا
@jamondegan
نامه ای که مادرشهید لبنانی شهید ذوالفقار حسن عزالدین بعد شهادت فرزندش برای او نوشت.
فرزندم ذوالفقار خداتوراروسفیدبگرداند همانطورکه من رادرمقابل حضرت زهرا(س)روسفید کردی من روز قیامت باافتخارمی ایستم😍درحالی که سرخونی تورادربغل دارم😢وبادست خودم خون تورابه آسمان پرتاب میکنم.تافرشتگان باخون تو بالهای خودراآراسته کنند.شکایت خودراازقومی که بابریدن سرفرزندم قلب مراشکستن💔ومن راشرکت درعروسی(تشییع جنازه)محروم کردن به امیرالمومنین(ع)خاهم کرد.. فرزندم خون تو ضامن من نزدخداخاهدبودباعث افتخارمن هست..فکرنکنی کع با کشتن فرزندم طاقت مرامیگیرید..فکرنکنید که با بریدن سر فرزندم قلب زینبیه مراپاره میکنید..بخداقسم که من منتظر بازگشت پیکر فرزندم هستم تاعطرسرورم حضرت زینب(س)راازان استشمام کنم..میخاهم اورادرسینه خودفشاردهم وعطرشهادت رااستشمام کنم😍میخاهم بایستم وباصدای بلندبگویم خداوندااین قربانی راازمن قبول کن وخون تورابرآسمان بریزم تاحضرت زهرا(س)خون تورابگیرد.پسرم قلب من برای تو بی تابی میکند
ولکن حضرت زینب(س)باصبرخودبر من دست کشید.پسرم ماهرروزمنتظرپیکرتوهستیم تاباریختن گل برپیکرت عروسی تورابگیرم.
منتظرتوهستم واشکهاقلب مراآتش میزند تهنیت پسرم که دربهشتی
عاشق شهدا باشی و شبیه شهدا آخرش عاقبت به خیر میشی ...
شهید مرادی و
شهید کریمی با هم چندین سال رفیق بودن و با هم اعزام شدن و سرانجام هم با هم شهید شدند ...
@khadem_shohda
همسر شهید مهدی عسگری
همان جلسه اول به من گفتند، بیشتراز 40 سال عمرنخواهم کردو عاشق شهادت درراه خداهستم…
اگرمقام معظم رهبری دستورجهاد دهندتحت هرشرایطی که باشم عازم جهادمیشوم،من نیزشرطش راپذیرفتم
رابطه خوبی با شهدا داشت هم به مزارشان سر می زد هم به رفتار و منششان...
همسر بزرگوارش می گوید: «با هم رفتیم سر مزار شهید دهقان، شهیدی که مثل من و آقا نوید، شیفته ی راه و سبک زندگی شهید رسول خلیلی بود.
آقا نوید زیارت عاشورای دلچسبی خواند و با آقا محمدرضا حرف می زد.»
عاقبت او هم مانند محمدرضا، شهادتش را از رسول گرفت...
پرواز شهید رسول خلیلی: 27 آبان 92
پرواز شهید محمدرضا دهقان: 21 آبان 94
پرواز شهید نوید صفری: 18 آبان 96
و ان یرزقنی طلب ثاری مع امام هدی ظاهر ناطق بالحق منکم
شهید نوید صفری
شهید محمدرضا دهقان امیری
@modafeonharem
شهیدمدافعحـرم مهدی نعیمایی:
حاج مسلم خیلی خوش برخوردو مهربان بود احترامی که به بچه های بسیجی میکرد باور نکردنی بود.
تو نماز جماعت شرکت میکردن وبقیه روهم سفارش میکردن، موقعی که ذکرتوسلی به ائمه میشد یه گوشه ای می نشست وتوحال خودش بود خیلی تودار بودن، فوق العاده پا کاربود.. پیگیر مراسمات مذهبی ازجمله دعای ندبه و...بود...
چهار کلمه برای این فرمانده مون خیلی به چشم میخورد: باایمان... متواضع... پرتلاش وخوش اخلاق.
@Agamahmoodrez
همسر شهید مدافع حرم حاج حمید تقویفر:
تروریستی که در خانه به دنبال «سردار» بود
سردار شهید مدافع حرم، سید حمید تقوی فر
شب بود و همه ما در خانه خواب بودیم که ناگهان بر اثر سر و صداهایی از خواب بیدار شدم و شخصی را بالای سرم دیدم که مرا نگاه میکرد. با استرس و دلهرهگی از جا پریدم و فریاد زدم تو کی هستی؟
به گزاش گروه جهاد و مقاومت مشرق، پروین مرادی همسر شهید مدافع حرم سردار حاج حمید تقویفر در ذکر خاطرهای از این شهید اظهار داشت: در زمان جنگ حاج حمید بدلیل مشغلههای کاری فراوان اکثر شبها خانه نبود. یکی از آن شبها در کنار دوتن از دوستان که از اهواز آمده بودند اتفاق عجیبی برایمان رخ داد.
وی ادامه داد: شب بود و همه ما در خانه خواب بودیم که ناگهان بر اثر سر و صداهایی از خواب بیدار شدم و شخصی را بالای سرم دیدم که مرا نگاه میکرد. با استرس و دلهرهگی از جا پریدم و فریاد زدم تو کی هستی؟ آن شخص غریبه پا به فرار گذاشت و از خانه خارج شد و رفت.
همسر شهید مدافع حرم افزود: دوستانم نیز با فریاد کشدن من از خواب بیدار شدند و تا آن مرد غریبه را دیدند شروع به جیغ کشیدن کردند. فردا صبح وقتی حاج حمید را در محل کار دیدم ماجرا را برایش تعریف کردم. او بسیار ناراحت شد و ارزیابی کرد: «احتمالا خانه ما توسط جاسوسان شناسایی شده است. این خیلی خطرناک است دیگر هیچ یک از دوستان را به خانه نبر زیرا جان آنها هم به خطر میفتد و مسئولیتش بر عهده ماست.» آن شب یک تروریست بالای سر ما بود و اینکه اقدامی نکرد تعجب داشت و البته او بدنبال حاج حمید بود.
شب های قبل از ماموریت پدر ، محمد مهدی به درون کوله پشتی نظامی
پدر می رفت که ایشان به ماموریت نرود یا این که او را هم به دنبال خود ببرد
فرزند شهید مدافع حرم
مسلم خیزاب
@molazemanHaram69
شهید جاویدالاثر
مجتبی واعظی
مردان ما با سربند یازهرا و ندای یاعلی سر می دهند...
مجتبی از بچگی عاشقانه در هیئت های مذهبی حضوری فعال داشت.
آن اوایل که خیلی ها خبر از جنگ در سوریه و حملات تکفیری ها نداشتند مجتبی اصرار به رفتن داشت.
هر روز با التماس می آمد تا رضایت پدر و مادرم را جلب کند،
اما چون مادرم وابسته مجتبی بود به هیچ وجه رضایت نمیداد
اصرارهای مجتبی تا محرم و صفر هم ادامه داشت
شب ها که از هیئت های عزاداری امام حسین(ع) می آمد؛
گریه کنان با مادرم حرف میزد و میگفت:
مادرجان من باید بروم تا از حرم حضرت زینب(س) دفاع کنم
اما مادرم حرفی نمیزد...
مدتی گذشت تا اینکه ما راهی سفری به قم شدیم
مجتبی ماند و پدرم...
در این مدت که ما نبودیم مجتبی با اصرار رضایت پدرم را گرفته بود
با مادرم تماس گرفت و خبر از رفتنش داد،
مادرم هم از انتخاب مجتبی بدلیل پیدا کردن راه حق خوشحال بود و هم ناراحت، چون دوری از فرزند عزیزش کار راحتی نبود.
اما از اعماق وجودش آرام بود
زیرا مجتبی را به خدا و حضرت زینب(س) سپرده بود.
من قبل از رفتن مجتبی نتوانستم با او خداحافظی کنم.
اما خود مجتبی با من تماس گرفت و گفت: آبجی جان حلالم کن
گفتم: داداش برو و زود برگرد مواظب خودت باش
مجتبی گفت: این راهی که من میروم برگشتنش باخداست...
آرزوی مجتبی شهادت بود.
مجتبی آنقدر عاشق شهادت بود که از حضور در هیچ یک از معرکه های جنگ غفلت نمیکرد و همیشه حضوری فعال داشت.
مجتبی و رضا اسماعیلی دو دوستی بودند که با هم به دست دشمن افتادند و به شهادت رسیدند.
مجتبی در میدان نبرد به جلو رفته و رضا هم به دنبال او تا او را برگرداند و مانع رفتنش به جلوتر شود زیرا آن منطقه در دست دشمن قرار داشته است.
ولی مجتبی روی موتور بوده و صدای رضا را نشنیده...
جلوتر که می رود؛ تکفیری ها با میل گردی به سر مجتبی میزنند و او از موتور می افتد.
رضا هم که بعد از مجتبی اسیر شده جلوی مجتبی شکنجه اش میکنند و در نهایت سرش را می برند تا با ترساندن مجتبی شاید بتوانند اطلاعاتی را از زبان او، بدست آورند.
غافل از آنکه مردان ما سر می دهند اما سنگر نه...
طبق گفته همرزمانشان دشمن در نهایت آنان را به طرز فجیعی به شهادت میرساند.
نامشان ماندگار و راهشان پایدار باد!
گروه فرهنگی سرداران بی مرز
@Sardaranebimarz
https://goo.gl/utcgcu
"ابوعلى کجاست؟" زندگى نامه خودگفته شهید مدافع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى)؛
بسم رب الشهداء و الصدیقین
مسجد، محل کارهاى فرهنگى بود و پاتوق من و سیدابراهیم و چند نفر دیگر در آنجا بود. آنجا استراحت مى کردیم. باقى نیروهاى گردان را به محل دیگرى نزدیک مسجد منتقل کردیم، چون در روزهاى اول، مسجد را شبیه خوابگاه کرده بودند.
گردان جدید حدود ١٥٠ نفر نیرو داشت که تلفیقى از نیروهاى جدید و قدیمى بودند. قرار بود از سه محور در حوالى جاده تدمر که حدود پانزده کیلومتر از خودِ شهر فاصله داشت، عملیات شروع شود. حزب الله سوریه به فرماندهى نیروهاى حزب الله لبنان، در محور وسط و اطراف جاده مستقر بودند. همچنین محور سمت چپ که دشت و بیابان بود، برعهده نیروهاى ارتش سوریه و مسئول محور سمت راست که تپه و ارتفاعات بود، فاطمیون بودند.
منطقه عملیاتى که قبل از شهر تدمر وجود داشت، منطقهاى وسیع بود و از همه نوع عوارض سرزمینى تشکیل شده بود؛ دشت، کوه، زمین زراعى و پوششهاى گیاهى متفاوت. دشت خاکى با زمینهاى رملى در مقایسه با بقیه مناطق، بیشتر به چشم مىخورد. به لحاظ تاکتیکهاى نظامى، هر سه محور باید به طور هماهنگ و همزمان، حمله مىکردند و به دشمن یورش مىبردند.
در شب عملیات تدمر دور هم جمع شدیم. منتظر بودیم تا دستور عملیات صادر شود و به دل دشمن بزنیم. تقریباً یک ساعت به اذان صبح مانده بود و در تاریکى مطلق بودیم. شیخ محمد صحبت کرد و بعد از او، یکى دوتا از بچهها مداحى کردند.
شعرى که همیشه با هم مىخواندیم این
بود: "حرم شده فکر هر روزم/ حرم شده فکر هر روزم/ ز داغ هجر تو مىسوزم/ جواز نوکرىمون رو باطل نکن/ حرم ندیده ما رو زیرِ گل نکن/ حالا که دستمو گرفتى، ول نکن/ یا زینب، یا زینب". همه با هم مىخواندند و اشک مىریختند.
حال و هواى خاصى ایجاد شده بود. مداحى که تمام شد، سکوتى بین بچهها حاکم شد. یک دفعه سیدابراهیم گفت: "در این دل شب و در این فضاى معنوى، هیچ چیزى به این اندازه حال نمىدهد که فضاى جبهه را به گند بکشیم." گفتم خدا مرگت ندهد. این چه حرفى بود؟ همه زدیم زیر خنده.
بعد از اذان صبح، باران آتش تهیه سنگینى از توپخانه با ادواتى مثل خمپاره ١٢٠، کاتیوشا، ١٠٧ و ... بر سر دشمن باریدن گرفت و پس از اتمام، دستور پیشروى صادر شد.
اوایل خیلى خوب جلو مىرفتیم. چند کیلومترى بدون دردسر پیشروى کردیم. محور وسط که از همه مشکلتر بود، دست حزب الله بود. دشمن هم در آنجا بیشتر متمرکز بود، براى همین محور وسط کمى به مشکل برخورد و سرعت آن از ما کمتر شد.
برنامه عملیات به این صورت بود که اگر هر کدام از این سه محور عقب ماندند، دو محور دیگر صبر کنند تا آن محور بتواند خودش را برساند؛ اما به علت تلههاى انفجارى زیاد و تراکم نفرات دشمن و عوارض زمین، نیروهاى حزب الله نتوانستند جلو بِکشند و به تبعِ آن، ما در سومین اَبرویى که در مسیرمان بود، سهچهار شبانه روز متوقف شدیم.
مجبور شدیم منطقه را تثبیت کنیم تا بچههاى حزب الله خودشان را برسانند.
با طولانى شدن کار، به ایام عید فطر نزدیک مىشدیم. شیعیان حزب الله سوریه، عید فطر برایشان عید بزرگى بود و چندین روز را تعطیل مىکردند؛ بنابراین رزمندههاى جدید با تأخیر به منطقه آمدند و همین باعث شد که کار با تأخیر بیشترى پیش رود.
محور عملیاتِ فاطمیون، روى یک سرى تپه و ارتفاعات بود. سمت راست ما ارتفاعات بلندى قرار داشت که دشمن نمىتوانست از آن قسمت با ماشین بیاید. فقط نیروى پیاده امکان نفوذ داشت، براى همین تعدادى از نیروها را در ارتفاعات مستقر کردیم. آن قدر رفتوآمد آنجا سخت بود که حتى آب و مواد غذایى را چند روز یک بار به آنجا مىبردیم. دور تا دور ما تپه قرار داشت و جاى امنى براى استقرار بود. ما هم در همان جا چادر زدیم.
من و سیدابراهیم در عملیاتها معمولاً شبها تا صبح بیدار بودیم. یک شب سید گفت: "ابوعلى ما تا صبح بیدار هستیم و نیروها را سرکشى مىکنیم. اینجورى انرژى ما هدر مىرود و کارایى خوبى نداریم. بیا تقسیم کار کنیم."
قرار شد یک شب من بیدار بمانم و یک شب هم سیدابراهیم. شبى که نوبت سید بود تا در عقبه استراحت کند، دلش نمىآمد کنار نیروها نباشد. یکى دو ساعت استراحت مىکرد و برمىگشت. من هم همینطور بودم.
چون طرف مقابل ما هم داعش بود، نمىشد کار را با او شوخى گرفت. آنها از دیگر گروههاى مسلحین حرفهاىتر هستند و با اعتقاد بیشترى مىجنگند. خیلى جدى سرکار بودیم تا یک وقت مشکلى پیش نیاید. در این چهار شبى که ما براى تثبیت منطقه مستقر شده بودیم، هر شب دشمن به ما حمله مىکرد. آنها در میان ما نفوذ مىکردند، تلفات مىگرفتند و برمىگشتند. مصطفى و مجتبى بختى هم در یکى از همین شبها در کنار هم شهید شدند.
@labbaykeyazei
"ابوعلى کجاست؟" زندگى نامه خودگفته شهید مدافع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى)؛
بسم رب الشهداء و الصدیقین
عملیات بصرالحریر در چنین شرایط سختى انجام شد. بدترین و سختترین درگیرى در محل استقرار ما بود. بیشترین نیروهایى هم که شهید شدند، از بچههاى ما بودند. متأسفانه بعد از این عملیات بااینکه سیدابراهیم تمام مأموریتى را که به او محوّل شده بود، به خوبى انجام داده بود و دلایل دیگرى به شکست عملیات منجر شد، اما برخى افراد دانسته یا نادانسته، شایعاتى علیه او ایجاد کردند.
به ابو عباس هم گفتند اجازه بدهد که خودشان بروند و پیکر دوستان شهیدشان را بیاورند؛ اما ابوعباس که اوضاع وخیم منطقه را دیده بود، به آنها اجازه نداد و گفت: "شما از منطقه خبر ندارید. اگر مىتوانستیم آنها را بیاوریم، خودمان مىآوردیم. شما هم اگر بروید، کشته مىشوید."
بعدها این شکست، شده بود نقل مجالس عدهاى تا پشتِسر من و سیدابراهیم صحبت کنند. سیدابراهیم هم از وقتى که دوباره به منطقه آمد، هرجا مىنشست، از من دفاع مىکرد و مىگفت: "من تمام نیروهایى را که به ابوعلى سپردم، زنده از محاصره بیرون آورد"؛ اما از خودش دفاع نمىکرد و تنها به این جمله اکتفا مىکرد که "من هرچه انجام دادم طبق دستور بود."
در عملیات بصرالحریر، گردان ما حدود ١٢٠ نفر بود که تنها ٢٧ نفر از آنها زنده برگشتند. اوضاع به قدرى وخیم بود که پیکر شهدا و حتى مجروحهایمان را هم نتوانستیم برگردانیم. دشمن نُه نفر اسیر از ما گرفت که پنج نفرشان را به شهادت رساند و چهار نفر از آنها در رمضان سال ٩٥ با اسراى مسلحین معاوضه شدند.
یکى از این اسرا، حیدر محمدى بود که بعد از آزادى به مشهد آمد و من هم به دیدم او رفتم وقتى همدیگر را دیدیم، ناخودآگاه در بغل هم رفتیم. چند دقیقهاى در بغل هم گریه کردیم و بعد یک دل سیر با هم صحبت کردیم. مسلحین همان عکس شاخص فاطمیون را که من هم در آن بودم، به او نشان داده بودند و گفته بودند ابوعلى کجاست؟ مىگفت: "ابوعلى، دیگر به منطقه نرو. اگر رفتى اسیر نشو که برایت نقشهها دارند!"
🔺داستان اسارت آنها به این شکل بود که وقتى محاصره شدیم، من پشت بىسیم فرمان عقبنشینى صادر کرده بودم، اما او بىسیمش را گم کرده و در خط مانده بود؛ براى همین اسیر شده بود. مىگفت در چهار ماه اول اسارت کار هر روزشان تحمل ضربات کابل و شکنجه مسلحین بود، تا اینکه دیگر حضورمان برایشان عادى شده بود و در همان مقر، برایشان چاى و قهوه درست مىکردیم و کارگر خانهشان شده بودیم.
سیدابراهیم در عملیات بصرالحریر مجروح و به تهران منتقل شد. اما من تا یک ماهونیم بعد از آن در منطقه بودم تا اینکه مصطفى در ماه رمضان به منطقه آمد. از وقتى سیدابراهیم به سوریه برگشته بود، موفق به دیدن او نشده بودم. من در تدمر بودم و او در حلما.
یک روز سیدابراهیم براى دیدن من به تدمر آمد. شب قبل از آمدن او، من در خط بودم و از خستگى خوابم برده بود. رفقایى که آنجا بودند، مىدانستند علاقه خیلى خاص و شدیدى به سید دارم.
مدام آمار او را مىگرفتم و تلفنى به او مىگفتم: "دلتنگتیم بابا! اینجا تنهایى حال نمىدهد. یا تو بلند شو بیا یا هماهنگ کن مرا ببر پیش خودت." آن موقع در تبلیغات لشکر بودم و سیدابراهیم در حما بود و تلاش مىکرد که مرا هم پیش خودش ببرد. تلفنى با هم ارتباط داشتیم. به او گفتم: "سید، من را آزاد نمىکنند. هماهنگ کن که من بیایم حما پیش خودت یا اینکه تو بیا تدمر با هم کار کنیم.
شیخ، مسئول فرهنگى لشکر بود. بعد از عملیات بصرالحریر مرا مسئول تبلیغات لشکر معرفى کرده بود، اما به او گفته بودم: "حاجى، خودت مىدانى اگر عملیات بشود، من در بخش تبلیغات نمىمانم. تا زمان عملیات هر کارى بگویى انجام مىدهم." او هم قول داده بود نیروهاى فرهنگى را زمان عملیات به خط ببرد.
🔸یک روز از حما با ماشین به تدمر آمد. بچهها مىگفتند آمده بود بالاى سرم و وقتى دید من خوابم، مرا بوسید و رفت. بچهها گفته بودند بگذار بیدارش کنیم. سهچهار روز است که سراغ تو را مىگیرد. حالا اگر بفهمد تو آمدهاى و ما بیدارش نکردهایم، کلى شاکى مىشود. اما سیدابراهیم گفته بود: "نه، خسته است." آن همه راه آمده بود تا همدیگر را ببینیم، اما فقط مرا بوسید و مسیر دویست کیلومترى را دوباره برگشت.
وقتى بیدار شدم بچهها با خنده گفتند: "رفیقت، عشقت اینجا بود." گفتم: "کى؟" گفتند: "سیدابراهیم." گفتم: "نامردها چرا بیدارم نکردید؟" گفتند: "خیلى به او اصرار کردیم. حتى دو سه بار خواستیم بیدارت کنیم، اما نگذاشت و گفت بگذارید استراحت کند." خیلى حالم گرفته شد. به او زنگ زدم و گفتم: "نامرد، بىمعرفت، تا بالاىِ سَرم مىآیى اما بیدارم نمىکنى و راهت را مىکشى و مىروى؟!" کلى دریورى به او گفتم. سید هم گفت: "ان شاءالله به زودى مىآیم." زمان عملیات تدمر که فرا رسید، سیدابراهیم و نیروهایش را فراخواندند. سید گفت: "تو کجا مىخواهى بروى؟" گفتم: "هرجا تو باشى ما باهاتیم. ما را از دست شیخ آزاد کن." سید هم گفت: "باشه عزیزم! ما با همیم." عزیزم را هم خیلى غلیظ مىگفت و سوژهاى براى خنده بود.
من با هویت افغانستانى در سوریه بودم. یک روز سر سفره افطار در اتاق فرماندهى، یکى من را صدا کرد و گفت: "مرتضى عطایى تو اینجا چه کار مىکنى؟" من در مشهد براى کارهاى تأسیساتى به خانه او رفته بودم و مرا از آن موقع مىشناخت. با او روبوسى کردم و گفتم: "حاجى، جانِ مادرت ساکت باش. اینها فکر مىکنند من افغانستانىام. اینطورى من را لو مىدهى." او هم سریع شستش خبردار شد و به خیر گذشت. از قضا، آن شخص وقتى سابقه من را در سوریه فهمید، گفت: "بیا در قسمت ما فعالیت کن."
🔸از طرف دیگر سیدابراهیم هم دنبال کارهایم بود تا با هم گردان جدیدى را تحویل بگیریم. بعد از این ماجرا وقتى داشتم با سید عکس سلفى مىگرفتم، با حالت خاصى گفت: " آقاى مرتضى عطایى، جریان چیه؟ همه مىخوانِت!" این تنها مرتبهاى بود که سیدابراهیم مرا به اسم فامیل واقعى صدا کرد. جالب آن بود که از لحاظ جایگاه، پایینترین جایگاه، جایگاه سیدابراهیم بود، اما من اصرار داشتم پیش او بروم.
🔺حاج صفدر درباره جابهجایى من هنوز تصمیم نگرفته بود. من تا آن زمان او را ندیده بودم و او هم مرا نمىشناخت. سیدابراهیم با حاجى درباره من صحبت کرد. حاج صفدر با من صحبت کرد و گفت: "ابوعلى، مىخواهم یک گردان به تو بدهم." گفتم: "هر کارى مىخواهید، بکنید. اما مرا از سیدابراهیم جدا نکنید. بگذارید من و سیدابراهیم در یک گردان با هم باشیم." او هم وقتى دید ما به هم خیلى وابسته هستیم، بالاخره راضى شد و گفت: "تبلیغات لشکر و اطلاعات و سیدابراهیم، هر سه تو را مىخواهند. تصمیم با خودت است. هرجا مىخواهى برو." من سیدابراهیم را انتخاب کردم و جانشین او در گردان جدید شدم. نیروهاى گردان جدید را در مسجدى که محل تبلیغات لشکر بود، مستقر کردیم.
@labbaykeyazeinab
پدر شهید مدافع حرم:
«علی» گمنام شهید شد و به آرزویش رسید
پدر و مادر شهید علی آقاعبداللهی
محمد آقاعبداللهی گفت: هر وقت حرف از سوریه میشد، میگفت: «دعا کنید اگر خدا لیاقت شهادت را به من داد، دوست دارم گمنام شهید بشوم» که در نهایت به آرزویش رسید.
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، محمد آقاعبداللهی پدر شهید مدافع حرم «علی آقاعبداللهی» درباره خصوصیات اخلاقی این شهید والامقام اظهار داشت: علی از همان دوران کودکی نماز خواندن را شروع کرد و انس خاصی با قرآن گرفت.
وی اضافه کرد: به خاطر اخلاق و کردار خوبش دوستان زیادی داشت. تا جای که در توانش بود به دیگران کمک میکرد.
آقاعبداللهی با اشاره به اینکه با سوریه رفتنش مخالفتی نکردم و دوست داشتم همانند رزمندگان دیگر، مدافع حرم حضرت زینب (س) باشد، عنوان کرد: هر وقت حرف از سوریه میشد، میگفت: «دعا کنید اگر خدا لیاقت شهادت را به من داد، دوست دارم گمنام شهید بشوم» که در نهایت به آرزویش رسید.
پدر شهید مدافع حرم تصریح کرد: حس میکنم فرزند شهیدم هنوز در کنارم است و نظارهگر تمامی اعمال ماست. امیدوارم شفاعتش شامل حال ما بشود.
روز پدر متفاوت پدر شهیدان بختی
در سالروز تولد شهید مجتبی بختی و همزمان با میلاد حضرت علی (ع) مراسم جشن تولدی بر سر مزار شهیدان مجتبی و مصطفی بختی برگزار شد. پدر شهیدان بختی در این مراسم با حضور در گلزار شهدای بهشت رضا (ع) روز پدر را با بریدن کیک تولد فرزندش در کنار مزار فرزندان شهیدش جشن گرفت.
به یاد ابوعلی