روزها رﺍ مردانه ساختند!
روﺯ مرد نداشتند
ولی روزها رﺍ مردانه ساختند!
تنها جورﺍبشان سوراخ نبود
که پیکرﻯ سوراخ اﺯ گلوله و ترکش داشتند
پاس میداﺭیم یادِ مردترین مردان سرزمینمان رﺍ
روﺯ مرد نداشتند
ولی روزها رﺍ مردانه ساختند!
تنها جورﺍبشان سوراخ نبود
که پیکرﻯ سوراخ اﺯ گلوله و ترکش داشتند
پاس میداﺭیم یادِ مردترین مردان سرزمینمان رﺍ
رهبر معظم انقلاب شب گذشته همزمان با میلاد امام جواد(ع) با خانواده شهیدان
«حسین محرابی» و «مصطفی عارفی» از لشکر فاطمیون دیدار کردند.
امروزروزتولدتوست...
ومن....
هرروزبیش ازپیش
به این رازپےمےبرم
ڪه توخلق شده اے
تاراه آسمان رابہ مانشان دهے
شهید سعید خواجه صالحانی
تولدت مبارک مردآسمانے
@jamondegan
سوریه رفتن مصطفی هم برای کمک به افراد نیازمند بود. دی ماه وهوا هم آنجا خیلی سرد بود در تماس تصویری که میگرفت میدیدیم که چندین لباس ضخیم روی هم پوشیده ولی میگفت امروز رفتم تمام سوخت مقر را جمع کردم و برای کمک به فلان منطقه بردیم. رزمندهها میگفتند حاجی هوا خیلی سرد است یخ میزنیم. حاجی میگفت: شما مردید و برای جنگ آمدهاید؛ تحمل کنید! این مردم نیازمندند خانوادههایی هستند که بچه کوچک و زن و افراد پیر دارند. ظاهرا پیرزنی را دیده بود که پشتهای از چوبهای نازک بر دوش داشت، میگفت: مطمئن بودم برای جمع کردن این پشته چند ساعت وقت صرف شده اما این چوبها به سرعت میسوزند و گرمایی به خانه این پیرزن هم نمیدهند به همین خاطر خیلی غمگین شده بود. همرزمهای مصطفی هم بعد از شهادتش تعریف کردند که او وجوهی که برای خورد وخوراک و مخارج روزانه در سوریه به او میدادند را جمع میکرد و شهدای هفته را شناسایی میکرد و به منازل شهدای سوری میرفت و برای فرزندانشان اسباب بازی و ارزاق میخرید.
در هر شرایطی یاری و کمک در زندگیش جاری بود. بعد از شهادتش از روی بنرهای تسلیتی که درب منزل زده شد متوجه شدیم که حاجی با چه موسسات خیریهای همکاری داشته است. آقا مصطفی واقعا آدم خاصی بود؛ آن وقت رسانههای مسمومی مثل بیبی سی میگویند این افراد برای پول و یا گرفتن یک سری امکانات به سوریه میروند.
در مورد هدف ایشان از رفتن به سوریه باید حتما صحبت کرد؛ زیرا هدف باعث میشود که انسان انتخاب درستی داشته باشد و ایشان زندگی و هم مرگ هدفمندی داشت. ما زمان مرگ خود را نمیتوانیم تعیین کنیم اما چگونه مردن را میتوانیم و مصطفی شهادت را انتخاب کرد. شهادت آرزوی او بود و روزی نبود که این کلام را بر زبان نیاورد که «من اگر شهید نشوم از غصه میمیرم.»
میگفت: جنگی که ما در سوریه داریم به مراتب سختتر از جنگ تحمیلی است؛ اینها خوارج مدرن هستند. از لحاظ تفکر همان خوارج هستند ولی به سلاحهای مدرن و پیشرفته مجهز شدهاند. در نبرد «غوطه شرقی» که فرمانده اطلاعات مقر بود وقتی تماس میگرفت میگفت: باید بیایید ببینید که اینجا چه خبر است، جنگ به صورت زیر زمینی بود و تکفیریها مثل موریانه به زیر زمین خزیده بودند و روی زمین هیچ خبری نبود و آقا مصطفی در این شرایط دشوار برای شناسایی به دل دشمن زده بود و اولین کسی که به شکل پیاده برای شناسایی رفته و مبدع این روش شد ایشان بود. مصطفی و همه شهدای مدافع حرم حیرت همگان را در طول تاریخ برانگیخته میکنند.
هر روز تماس تصویری با ما برقرار میکرد. لحظه به لحظه حضورش در سوریه را ثبت کرده است. اواخر بهمن بود که دیگر تماس نمیگرفت. البته قبلش گفته بود که عملیات داریم؛ اما گویا آخرین شناسایی که رفته بود خمپاره شصت کنارش زدند و سمت راست بدنش کاملا سوخته بود. البته من بعدا فیلم زخمی شدنش را دیدم وقتی روی برانکارد غرق به خون بود بیشتر شبیه شهید بود تا زخمی؛ در همان فیلم هم وقتی به او میگویند چشمهایت پر خون است در همان حال میگوید: ما آمده ایم که سر دهیم دست و پا و چشم چه به دردمان میخورد.
وقتی مجروح شد و برگشت در این هشت ماهی که تا شهادتش بود گاهی روی تخت کنارش مینشستم و میگفتم: با خودت چه کردی؟ میگفت: چه میگویی؟ من برات شهادت را از دست بیبی گرفتم. چون در خواب دیده بود. شب میلاد حضرت زینب (س) تماس گرفت و گفت: میروم حرم و زنگ میزنم هر حاجتی داری از خدا بخواه، وقتی به حرم میرسد دربهای حرم را بسته بودند با کلی خواهش و تمنا از متولی میخواهد که در را باز کند تا او و دوستانش زیارت کنند. مصطفی میگفت: من و دو دوستم و مرد سوری و ضریح حضرت زینب (س) تنها و بیواسطه بودیم و من هم از فرصت استفاده و با بیبی راز و نیاز کردم ولی نگفت که از ایشان چه خواسته است.
بعد از زیارت میخوابد و در خواب میبیند که در همان حالت در حرم است و از درون ضریح دستی بیرون میآید و سه کاغذ یا نامه به او میدهد؛ اما وقتی مصطفی قصد خروج از حرم را دارد. دو نامه را از او میگیرد و تنها نامه خودش را به او پس میدهد.
درمدتی که در بستر جانبازی بود مدام میگفت: «اگر قرار نبود من شهید شوم چرا حضرت زینب (س) از درون ضریح آن کاغذ را به من داد.» گویا باید میآمد و خانواده اش را میدید و بعد عروج میکرد.
25 بهمن تا یک اسفند از او خبری نداشتیم تا اینکه متوجه شدیم ایشان را به بیمارستان بقیهالله تهران منتقل کردهاند و با برادرانش تماس گرفته بودند. دوم اسفند اخوی بزرگ آقا مصطفی تماس گرفت و بعد از احوال پرسی گفت: مصطفی آمده تهران، دارد برمیگردد، یک مشکلی هست ولی نترسید. بند دلم پاره شد و ترسیدم که به یکباره صدای خنده مصطفی را از پشت گوشی شنیدم که میگفت: من هیچیم نشده و گوشی را گرفت و گفت: چیزی نیست؛ فقط پایم پیچ خورده. گفتم: اگر چیزی نیست، پس چرا بیمارستانی؟ برادرش گفت: چرا بهش دروغ میگی واقعیت رو بگو و گوشی را از دستش گرفت و گفت: زخمی شده و خمپاره 60 کنارش خورده؛ اما من همین که صدای مصطفی را شنیدم برایم کافی بود و خیالم راحت شد تا وقتی که روی برانکارد به منزل آوردنش و من یک شهید را در مقابلم دیدم. زیر پوست رانش پر از ترکش بود به طوری که دکتر گفته بود نمیشود به آنها دست زد چون ماهیچههایش آش و لاش میشود. 27 ترکش فقط در پای چپش بود سه ترکش نزدیک شاهرگ گردندش داشت که بلع را برای او دشوار میکرد و پزشک نیز احتمال حرکت آنها و قطع راه تنفسیاش را داده بود. یک ماه فقط با قاشق سوپ درون گلویش میگذاشتم چون ترکشها بلع را برای ایشان دشوار کرده بود. گاهی اوقات پسرم که میخواست با حاجی شوخی کند و ترکشها را فراموش میکرد و دستش را در گردن حاجی میانداخت، یکباره حاجی میگفت اگر یک ذره دیگر فشار بدهی کار من تمام است.
به نظر من مصطفی در سوریه به شهادت رسید، ولی حکمت بزرگی که بازگشت او داشت به خاطر روحیه دگرخواهی او بود که میخواست مرا هم با پرستاری هشت ماهه در اجر خودش شریک کند و بازهم نمیخواست تنهایی چیزی از آن خودش باشد. وقتی کمد لباسهایش را باز میکردیم یک لباس گران قیمت و اصطلاحا مارکدار نمیدیدیم زیرا ایشان اکثرا البسه خود را از دستفروشان میخرید حتی وقتی ما برای مناسبتی یک لباس شیک و گران قیمت برایش میخریدیم ناراحت میشد. زندگی را ساده میپسندید میگفت: نمیشود من سوار فلان ماشین بشوم جلوی همسایهها و کسی نداشته باشد و به من نگاه کند. من باید در سطح بقیه که در کنارشان هستم باشم. زنگ میزد شهرستان و پیگیر میشد که چه کسی گرفتاری دارد تا حل کند یکی از اقوام که شوهرش از کارافتاده بود ماهیانه مبلغی به حسابش واریز میکرد مدام دنبال حل کردن مشکلات دیگران بود.
وضعیت جالبی نداشت پای راستش دو تیر خورده بود و استخوان پاشنه پای ایشان خرد شده بود که دو بار تحت عمل جراحی قرار گرفت. چشم راست ایشان دید نداشت و پرده گوش راستش نیز پاره شد بود که یک عمل نیز روی گوشش انجام شد، ولی با این حال میگفت: من برمی گردم. میگفتم: شما شرایط جسمیت نامناسبه، پاسخ میداد: دو تا گوشو دوتا چشم داشتم که با یکی هم میتوانم کار انجام دهم فقط میماند پا که در حد رفع تکلیف میتوانم راه بروم؛ و شروع میکرد در اتاق پذیرایی به دویدن. حیف بود حاجی رفت از این بابت که خیلی او را میخواستند. روزی نبود که رزمندگان سوری با پلارکارد حاجی دوست داریم یا کی برمیگردی؟ برایش عکس نفرستند چون واقعا دوستش داشتند. در این هشت ماه یکبار نشنیدم حاجی آخ بگوید. فقط لبخند میزد میپرسیدم درد داری؟ میگفت: چیزی که حضرت زینب بدهد درد نیست همهاش شادی است؛ و تا لحظه آخر هیچ شکایتی از او نشنیدیم. یک شهریور تولدش بود، شب تولدش کیک پختم تا دور هم جشن بگیریم خواهر آقا مصطفی هم سررسید و کلی عکس گرفتیم و سه روز بعد از عمل جراحی گوش راست و در اثر جراحات و عفونت ترکش های نزدیک شاهرگ گردن هفتم شهریور مصطفی شهید شد. وقتی حالا به عکسها که در واقع آخرین عکسهای ما بود توجه میکنم میبینم چقدرخودش را شاد نشان داده است.
حاجی هشت سال در دفاع مقدس در جبههها حضور داشت و جانباز و دچار موج گرفتگی شده بود. موقعی که دخترم میخواست کنکور شرکت کند گفتم آقا مصطفی کد جانبازیت چنده؟ گفت: بگذار از معلومات خودش استفاده کند و قبول شود؛ وابسته به این چیزها نباشید. هیچ وقت اسناد و مدارکی دال بر مجروحیت و جانبازی ایشان ندیدیم.
بعد از سوریه ترکشهای ریزی در بدنش بود که با موچین از بدنش درمیآوردم در پوست پایش یا در لاله گوشش بازهم میگفتم: حاجی تمام بدنت مجروح است. تو حق داری سهمی داشته باشی میگفت: «نه من برای خدا رفتم و با کس دیگری معامله کردهام» و واقعا هم خدا همیشه بهترینها را به ما داده است.
یکی از همرزمان و دوستان قدیمی اش چند شب قبل از شهادت مصطفی به منزل ما آمده بود و به حاجی گفته بود که برایش آرزوی شهادت کند. آقا مصطفی به ایشان گفت: «اولا تو شهید نمیشوی دوما اگر شهید شدی مزارت کجا باشد؟» او گفته بود کنار عباس کردونی (شهید مدافع حرم اهوازی) حاجی جواب داده بود: «آنجا که جای من است!» و نمیدانم از کجا اینقدر دقیق جایش را میدانست.
خواهر شهید عباس کردونی با ما تماس گرفت و گفت: من شما را نمیشناسم ولی عباس را خواب دیدهام که در یک کوچه قدیمی و با یک آقایی که محاسن جوگندمی دارد دست در دست هم دارند و ایشان را به درون خانهای قدیمی (خانه خود عباس) برد و در را بست و من از خواب پریدم و به خواهرم گفتم: عباس مهمان دارد. گفت: چطور؟ گفتم: اهواز شهید داده. هر چند آخر شب متوجه شدیم که قرار است ایشان را در قطعه دیگری دفن کنند ولی صبح وقتی سر مزار برادرم حاضر شدیم از روی عکسها با تعجب دیدم که این شهید همان است که من در خواب دیده بودم.
خوابش درست بود زیرا ابتدا قرار بود ایشان را در جوار برادر شهیدش احمد رشید پور دفن کنند ولی از آنجا که مصطفی همیشه میرفت کنار مزار شهید کردونی و عجز و لابه میکرد از برادرش خواستم که اگر بشود همانجا و در کنار دوستانش آرام گیرد.
مشکلاتی پیش آمد که اجازه نمیدادند مصطفی را در قطعه شهدای مدافع حرم بگذاریم چون حاجی جانباز که شده بود دنبال جمعآوری مدارک نرفت به همین خاطر بعد از شهادتش مدارک کاملی در رابطه با جانبازی ایشان وجود نداشت و اثبات شهادت ایشان دشوار شد و برادرش هم مدام میگفت: مصطفی کار را برای ما دشوار کرد! به همین دلیل قبول نمیکردند ایشان را در قطعه مدافعان حرم به خاک بسپارند تا بالاخره با پیگیریهایی که صورت گرفت مشکلات مرتفع شد.
من با مصطفی رشد کردم و به بسیاری از حقایق ایمان آوردم ایشان هم در زندگی و هم در مرگش بهترین معلم برای من بود.
با اینکه مصیبت فقدان حاجی برایم بسیار دردناک است اما در یک بهت و حیرت نیز قرار دارم که چه ایمانی و آرمانی است که اینان را از همه متعلقات و زیباترین چیزهایی که دارند و در سالهای عمر خود آنها را پس انداز کردهاند و یا زحماتی برای آنها کشیدهاند اعم از زن وبچه و زندگی و... رها میکنند و به جهاد میبرد.
وقتی به مصیبت خودم فکر میکنم حقیقتا در برابر مصیبتی که به عقیله بنی هاشم وارد شد پر کاهی در برابر انباری از کاه است. زنی در بیابان تک و تنها سر 18 جوان خود را بر سر نیزه میبیند و همین مصائب است که به من آرامش میدهد و به ایشان توسل میکنم. وقتی مصطفی به شهادت رسید همه ما را تکریم کردند و ما را در آغوش کشیدند و بچهها را نوازش کردند، اما وقتی فکر میکنم که روز عاشورا چه بر سر زینب(س) آمد با آن همه مصیبت سنگ بارانش کردند من از روی حضرت خجالت میکشم.
برای مصطفی خوشحالم چون اگر در بستر و یا خانه جان میسپرد حقش ادا نمیشد، تنها چیزی که مرا آزار میدهد فراق اوست. به خدا ایمان دارم چون به گفته امام صادق علیه السلام وقتی خدا ستون خانهای را میبرد خود جایگزین آن میشود.
حالا که آقا مصطفی این همه اهداف زیبا داشت فقط یک پیام برای رهبری دارم و عرض میکنم: تا نفس داریم آقا پشتیبان شما هستیم؛ شاید جهاد بر زنان واجب نباشد ولی اگر زنان در هر نقش اجتماعی که دارند بتوانند بهترین ایفاکننده باشند بزرگترین جهاد است. اگر صد بار دیگر هم مصطفی زنده شود دوباره او را برای شهادت آماده میکنم و جان و مال و فرزندانمان را فدای ولایت میکنیم. تنها خواستهای که داریم زیارت روی آقا و منور کردن منزل و کلبه محقر ما و قدم نهادن ایشان بر دیدگان ماست. ما ثابت میکنیم از آن دسته زنانی نیستیم که پشت مسلم را خالی کردند؛ ما به شهدای خود مفتخریم. هر چند رنج این مصیبت بسیار سنگین است اما برای جان دادن در صراط مستقیم آمادهایم و همیشه سرمان بالاست. احساس میکنم دینم را به بشریت و اسلام ادا کردم هر چند در مقابل بیبی زینب سرم پایین است و در برابر مصیبت ایشان به چشم نمیآید.
من شهادت ایشان را مرهون لقمه و شیر حلال میدانم، پدر و مادر ایشان لقمه زحمت کشیده به فرزندان خود خوراندند و دوشهید تقدیم اسلام کردند. البته آقا مصطفی هم ارادت زیادی به والدینش داشت و مدام به آنها سرکشی میکرد. حتی منزلمان را برای نزدیکی به آنها جابه جا کرد. حالا بعد از شهادت حاجی پدر و مادرش مدام نام او را صدا میزنند و گاهی اوقات که زنگ خانه به صدا در میآید فکر میکنند مصطفی است.
وقتی رفتم بالای سرش اول به او تبریک گفتم و بعد عرض کردم: الحق آن کسی که اسم تو را گذاشت مصطفی میدانست که تو برگزیدهای. خوش به سعادت آنها که در این دوره که فساد اپیدمی و جزء افتخارات برخی شده این راه را برگزیدند.
وقتی شهید رشید پور را به خاک سپردیم دیدم پرچم قرمز بزرگی را روی مزار گذاشتند و گفتند این پرچم گنبد حضرت زینب است و من دیدم که فرستادن صله همچنان ادامه دارد. فردا که برای زیارت مجدد رفتیم دیدم این بار پرچم سیاهی بر روی مزار است این بار گفتند: این پرچم حرم حضرت رقیه است. با خودم گفتم: ببین چطور با این بزرگان معامله کرده است. در عین بیقراری آرامش غریبی دارم چون چیزی به جز زیبایی در آن نیست.
من که از او راضی بودم و هستم حتی بعد از شهادتش امیدوارم خدا هم از او راضی باشد زیرا واقعا کراماتی دارد ولی ترجیح میدهم سکوت کنم تا هم فضیلتش از بین نرود و هم ادامهدار شود.
یکی از دوستان حاجی تعریف میکرد روز تشییع در حالی که زیر تابوت شهید را گرفته بودم به یکباره از دلم گذشت ای کاش کسی پیدا میشد و مرا روز عرفه به کربلا میبرد، مگر نمیگویند شهیدان زندهاند در همین فکر بودم که گوشی موبایلم زنگ خورد و یک نفر گفت کاروان برای عرفه عازم کربلاست و یک نفر جا دارد. گفتم اسم کاروان چیست؟ گفتند: «باب المراد» و تعجب کردم که به سرعت حاجتم را داد.
دوست داشتم این شعر حمید رضا برقعی را بخوانم:
باز از بام جهان بانگ اذان لبریز است
مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است
دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است
لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است
هان! بترسید که دریا به خروش آمده است
خون این طایفه این بار به جوش آمده است
صبر کن! سنگ که سجّیل شود میفهمید
آسمان غرق ابابیل شود میفهمید
پاسخت میدهد این طایفه با خون اینک
ذوالفقاری ز نیام آمده بیرون اینک
هان! بترسید که این لشکر بسمالله است
هان! بترسید که طوفان طبس در راه است
پاسخ آینهها بیتو دمادم سنگ است
یا محمد(ص)! دل این قوم برایت تنگ است
بانگ هیهات حسینی است رسیده است از راه
هر که دارد هوس کربوبلا بسمالله
هر وقت دلم برای مصطفی تنگ میشود این شعر را میخوانم و دلم محکم میشود که همسرم جزو لشکر بسم الله است.
غبطهای در مورد شهدا و به ویژه آقا مصطفی در وجودم هست این است که اینها ره صد ساله را در یک جهش میانبر یک شبه با شهادت طی کردند.
گروه حماسه و مقاومت رجانیوز - کبری خدابخش: شهید یعنی : به خیرگذشت... نزدیک بود بمیرد. تو، چه میکنی، این میانه خون برادرم...؟! برای بیداری ما...؟! آه... یادم رفته بود... شهید بیدارمیکند... شهید دستت را میگیرد... شهید بلندت میکند... شهید، "شهیدت" میکند... فکه و اروند یا دمشق و حلب... یا صعده و صنعا...! فرقی نمیکند... شهید ، شهیدت میکند؛باور نمیکنی...؟ بیدار که بشوی ، جاده خاکی انحرافی رفته را برمیگردی به صراط مستقیم... شهادت میوه درختان جاده صراط مستقیم است ...! یادت باشد: «شهید، شهیدت میکند»، همسر شهید مصطفی رشیدپور امروز گذری کوتاه از زندگی فرزند شهیدش برای مخاطبان محترم رجانیوز داشته است.*
مصطفی رشیدپور متولد اول شهریور 1347 بود. اولین باری که به جبهه رفتند سال 63 و در سن 13 سالگی و با شناسنامه برادرش بود ولی بعد که بزرگتر شد رسماً به جبهه رفت و در اغلب عملیاتها حضور داشت و حتی همرزمانش هم میگویند که در عملیات مرصاد نیز او را دیدهاند. تا وقتی که قطعنامه را پذیرفتند نیز در جبهههای حق علیه باطل بود. همیشه میگفت: من آغوشم برای مرگ باز است ولی این مرگ است که از من فرار میکند. مصطفی همواره به من تاکید میکرد: هر کس بمیرد فردا دوباره خورشید طلوع خواهد کرد و هیچ خدشهای در زندگی کسی به وجود نمیآید پس متکی به شخص نباش و مستقل زندگی کن؛ بزرگ همه ما خداست. علاقه خوب است اما به شرط اینکه وابستگی در پی نداشته باشد.
همسر شهید: اوایل پاییز سال 69 بود و من کلاس دوم دبیرستان و امتحانات ثلث اول بود. یک روز متوجه شدم عمویم بدون برنامه و اطلاع قبلی به دزفول و به منزل ما آمده- عموی بنده داماد خانواده آقا مصطفی بود- و نگاههای معنی داری دارد و زن عمویم باب خواستگاری را باز کرد. البته مادربزرگ من و آقا مصطفی دختر خاله هستند و از دو سو نسبت فامیلی با هم داشتیم. 10 بهمن 1369 ازدواج کردیم و اسفند 1370 دخترم بهاره به دنیا آمد و فروردین سال 1378 هم پسرم آقا مهدی را خدا به ما داد. آقا مصطفی هم بعد از ازدواج به من گفت: زمانی که جبهه بودم یک روز بعد از نماز صبح خوابیدم و در خواب دیدم که جایی روشن شد و خانمی چادری که چهرهاش را نمیدیدم و نشسته را به من نشان دادند و گفتند که ایشان همسر شماست، ولی هر چه سعی کردم صورت آن زن را ببینم نتوانستم؛ و شاید این به حجب و حیای خودش برمی گشت زیرا هیچ وقت نگاه به نامحرم نمیکرد. بعداز ازدواج هم گفت که تمام مشخصات من با ان زن که در خواب دیده بود یکسان است. خیلی مرا دوست داشت و حاضر نبود آب در دلم تکان بخورد. مدام با خودم میگویم نمیدانم چگونه توانست مرا بگذارد و برود؟ اما میدانم که عشق الهی به مراتب فراتر از عشق زمینی است و قابل مقایسه و معاوضه نیست. از سال 1367 در شرکت صنایع فولاد مشغول به کار و آبان 93 بازنشسته شد. وقتی بازنشسته شد از او پرسیدم قصد نداری کار دیگری را شروع کنی، اما جواب روشنی نداد تا اینکه زمستان سال گذشته بود که گفت: نظرت در مورد اینکه من برای جنگ به سوریه بروم چیست؟ گفتم: این سؤال خیلی سخت و دوری از تو برای من سختتر است به خصوص که یک پسر نوجوان و در حساسترین شرایط و سن و سال داریم که به دنبال کسب هویت است. گفت: نگران نباش؛ من مهدی را مرد بار آوردهام. واقعاً بعد از شهادت ایشان متوجه این موضوع شدم؛ وقتی که دیدم پسرم به خوبی با این مسئله کنار آمد.
به نظر من اولویت فرزندت است. مصطفی گفت: نه این طور نیست نگو اولویت فرزندت است. به صراحت مخالفت و یا موافقت خود را اعلام نکردم؛ زیرا تمام زندگی و تکیهگاهم بود؛ وقتی با آقا مصطفی ازدواج کردم از خانوادهام دور شدم و از شهرستان دزفول به اهواز آمدم به همین خاطر بر سر دو راهی قرار داشتم، ولی در تنهایی لحظهای انگار کسی در من نهیب زد که این آدم و امثال این آدمها اگر نروند تو هم مانند همان زنهایی هستی که لباس مردان خود را کشیدند و پشت مسلم را خالی کردند. یک لحظه فکر کردم چه بسا من از آن زنان هم بدتر باشم و اگر همه ما قرار باشد با رفتن همسرانمان مخالفت کنیم چه اتفاقی میافتد؟ مرز جنگ ایران و داعش میشود کرمانشاه و غرب کشور.
وقتی به آقا مصطفی فکر میکنم اولین خصیصهای که به ذهنم میرسد شجاعت ایشان است که واقعا زبانزد بود. نمیدانم چه نیرویی در این فرد بود؟ آقا مصطفی به معنای واقعی کلمه ولایتمدار بود و تمام هم و غمش در وهله اول آسایش کل بشر بود و همیشه دغدغه همه آدمها را داشت و در مورد شخص خاصی صحبت نمیکرد.
روحی عمیق و بسیط داشت وقتی به مصیبت و غمی که به من رسیده فکر میکنم به این نتیجه میرسم که حیف است روحی که تا این حد بزرگ بود با یک حادثه روزمره از دنیا میرفت. حتما خداوند نظری به این افراد دارد که شهادت را برای آنها در نظر میگیرد. اگر خداوند در این دنیای مادی مقامی و اجری بالاتر از شهادت داشت قطعا همان را برایشان در نظر میگرفت.
آقا مصطفی خصیصههای خاصی داشت که در زندگی مشترک متوجه آنها شدم البته بسیاری جنبههای شخصیتی نهفته هم داشت که بعد از شهادتش نمود پیدا کرد. اصلا فردی مادی نبود؛ گاهی وقتها که از او میخواستم برای تنوع در زندگی و به خاطر روحیه من و بچهها چیزی خریداری و تغییری در خانه ایجاد کنیم اصلا از این موضوع استقبال نمیکرد. جذبههای دنیا برایش بیارزش بود و این شعار نیست چون در همه احوالاتش نمود داشت و هر چیزی که در خانه خریداری میشد بر عهده من بود و در این امورات دخالتی نمیکرد. دستگیری از دیگران و توجه به دیگران از دیگر ویژگیهای بارز اخلاقی ایشان بود به طوری که حتی به فروشنده سر کوچه هم توجه داشت. به قدری ظرافت فکری داشت که گاهی اوقات متحیر میشدم که این مرد به چه چیزهایی فکر میکند و توجه دارد که ما از آن غافلیم.
آقایی سر نبش کوچه ما بساط میوه فروشی داشت آقا مصطفی هر روز بیهیچ نیازی در منزل از ایشان خرید میکرد. صبح بیدار میشدم میدیدم که کلی میوه و سبزی روی میز آشپزخانه است. میگفتم: آقا مصطفی ما چیزی در منزل نیاز نداشتیم، او میگفت: ما نیاز نداریم ولی او نیاز دارد. حوالی آبان و آذر سال گذشته بود. برای شب یلدا یک دور همی ترتیب داد و همه خانواده و خواهر و برادرها را جمع کرد و دید و دوم دی به تهران و سپس به سوریه اعزام شد.
گروه حماسه و مقاومت رجانیوز- کبری خدابخش: از وقتی رفتی برای دلداری و همدردی جملاتی تکراری شنیده است.... " گذر زمان تا حدی آرامت میکند."... " به خودت فرصت بده"... " گذشت زمان صبورت میکند."...
و امروز همسر شهید صبورانه گذری کوتاه از زندگی همسرش برای رجا نیوز داشته است.
زندگی سید: برگهای پاییزی زیر پاها خشخش میکرد که خداوند چشمان سید حسن و منور خانم را به جمال دو کودک؛ بنام سید یحیی و صدیقه سادات روشن کرد؛ با داغ درگذشت صدیقه سادات در نوزادی سید یحیی براتی تنها یادگار این ولادت شد. چون پدرش مختصر ناتوانی که دریکی از دستانش داشت کنار درس و مطالعه کمکحال پدر بود. وقتی از مدرسه به خانه میآمد سریع کیف و کتابهایش را میگذاشت و در کار کشاورزی کمکحال پدر میشد در خانه هم کمکحال مادر بود بهطوریکه آرد خمیر میکرد نان میپخت وقتی به او میگفتند: نمیخواهد این کاراها را بکنی خودمان انجام میدهیم. جواب میداد: بزرگ کردن نه تا بچه کار راحتی نیست میخواهم هر کاری را انجام بدهم تا مادرم سختی نکشید.
بعد اخذ مدرک دیپلم وارد سپاه پاسداران شد خدمت او 21 سال در لشگر امام حسین (علیهالسلام) به طول انجامید. در اوج جوانی در سالروز ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه (سلامالله علیهم) تالی سنت نیکوی پیامبرش شد و پیوند آسمانیاش را با دختری از خاندان سادات نبوی بست و ثمره آن دو فرزند به نامهای سید علی و زهرا سادات شد. سید بسیار صبور و شکیبا بود اگر در مورد مشکلی با ایشان مشورت میکردند. دعوت به صبر و تحمل میکرد و میگفت: اگر توکل به خدا و ائمه داشته باشید همه سختیها آسان میشود.
به ارباب عاشقان امام حسین (علیهالسلام) عشق میورزید بارها هزینهی سفر کربلا را آماده میکرد اما لحظه آخر منصرف شده و هزینهاش را به کسانی میبخشید که نیاز مالی داشتند میگفت: دستگیری از نیازمندان مهم تر است! بیشتر باعث خشنودی امام حسین (علیهالسلام) می شود تا من بخواهم بروم زیارت و برگردم. از همینجا یک سلام میدهم ان شاءالله که آقا میشنود، و اینچنین بود که بجای ضریح آقا سر در دامن اربابمان حسین (علیهالسلام) درراه دفاع از خواهر بزرگوارش گذاشت و به درجه رفیع شهادت نائل شد. سید یحیی ساده بود و به تجملات علاقهای نداشت دورهی تفسیر قران راهم گذرانده بود. گاهی اوقات که مشکلی پیش میآمد بهواسطه آیات قران برای آن مشکل راهحلی پیدا میکرد. صبر زیادی داشت و آرامش عجیبی در کلامش بود. بهترین دوست و مشاوره فرزندان و خانواده دوستان و آشنایان بود. هر وقت با مشکلی برخورد میکرد با سید یحیی مشورت میکردند و سید تا حد توانش مشکلش راحل میکرد. همیشه هم دیگران را در برابر مشکلات به صبر و نماز دعوت میکرد.
سطح بالای آگاهی و بینش سیاسی و انگیزههای انقلابی سید یحیی سبب شد تا مرتب در دورههای هادی سیاسی شرکت کند از مهمترین ویژگیهای این مربی و هادی سیاسی توانایی بالا در مدیریت و کلاس داری و طرز بیان و سخن گفتن علاقمندی و پیگیری و مطالعه و دغدغه انقلاب و دین و کشور داشتن بود.
حب امام حسین (علیهالسلام) از سید یحیی انسانی ساخت که در 45 سالگی با شنیدن تجاوز تروریستهای داعش به سوریه و بارگاه حضرت زینب (سلامالله علیها) هجرت کرد و بالاخره در تاریخ 16/9/1394 دریک روز سرد در دفاع از حرم زینب (سلامالله علیها) در جریان آزادسازی روستای خلصه در استان حلب براثر انفجار تانک و اصابت ترکش بر پیکر نازنینش به درجه رفیع شهادت رسید و شهد شیرین شهادت را نوشید و پیکر پاکش در گلزار شهدای احمدآباد از توابع شهر درچه استان اصفهان سکنه گزید.
همسر شهید: سال 72 بود که پدر سید یحیی برای خواستگاری از پدرم اجازه گرفتند و با توجه به شناختی که پدرم نسبت به خود آقا یحیی داشتند، اجازه دادند که مراسم خواستگاری انجام شود. شناخت آنچنانی نداشتم. فقط در ایام عید نوروز که دیدوبازدیدها زیاد میشد، آقا یحیی را دیده بودم؛ اما بهواسطه شناخت خانواده و بهویژه پدر که همیشه از اخلاق و ایمان ایشان صحبت میکردند قرار شد به خواستگاری بیایند تا بیشتر باهم آشنا شویم. برای من ایمان مهم بود، که سید یحیی از این لحاظ همان بود که میخواستم.
علاقمند بودم همسر یک نظامی باشم. رنگ لباس سپاه آرامش خوبی به من میداد. سید یحیی به من گفته بود بهواسطه شغلش ممکن است، خیلی به مأموریت برود، من با این موضوع مشکلی نداشتم. در سالروز ازدواج حضرت فاطمه(س) و حضرت علی(ع) به عقد هم درآمدیم. دو سال دوران عقدمان طول کشید. سید یحیی میخواست وضعیت استخدامش که قطعی شد ازدواج کنیم. عید غدیر سال 74 عروسی کردیم. حدود شش ماه تا یک سال بعد از عروسی زیاد به مأموریت میرفت، اما بعد به لطف خدا در لشکر امام حسین(ع) رسمی شد و مأموریتهایش هم کمتر.
اوضاع زندگیمان خوب بود، سید یحیی خیلی بچهدوست داشت. هر بار دلمان میگرفت میرفتیم گلستان شهدا. یکبار به من گفت بیا برویم گلستان و برای بچهدار شدن با شهدا میثاق ببندیم که به لطف شهدا، خدا به ما فرزندان صالحی ببخشد. چیزی نگذشت تا اینکه سال 75، خدا علی را به ما داد. قبل از تولد علی، یکشب خواب دیدم خانمی در خواب از من پرسید: سعادت را میخواهی یا شهادت را؟! من هم گفتم هر دو را دوست دارم و آن خانم در جوابم گفت: خدا به شما فرزندی میدهد که اسمش همراهش است، هم به شما سعادت میدهد و هم شهادت و درست روز تولد حضرت علی (ع) خدا علی را به ما بخشید و همانطور که در خوابدیده بودم اسمش را با خودش آورد. سه سال بعد از تولد علی، خدا به ما زهرا را داد. زهرا هم بین عید غدیر و قربان به دنیا آمد و چون زندگی خودمان را بانام حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) آغاز کرده بودیم، تصمیم گرفتیم اسم دخترمان را زهرا بگذاریم.
آقا یحیی و بچهها خیلی باهم دوست بودند. هم پدر بچهها بود هم رفیق آنها. سید یحیی آرامش عجیبی داشت که بهواسطه همین آرامش، حرفهایش حسابی تأثیرگذار بود. خود من بارها به سید یحیی گفته بودم: بهترین دوست و مشاور برای من و بچههاست. سید یحیی از دوران شیردهی به من یادآوری میکرد که همیشه با وضو باشم. حتی میگفت روضههای اهلبیت (ع) را به خاطرم بسپارم و آنها را با خودم مرور کنم و موقعی که غذا درست میکنم، سعی کنم با وضو باشم. معتقد بود غذایی که با اسم خدا و با وضو پخته شود تأثیرات خوبی روی بچهها میگذارد. من هم سعی میکردم تا آنجا که بتوانم، رعایت کنم. رفاقت سید یحیی با بچهها و مراقبتهایی هم که به من توصیه میکرد باعث شد که خدا را شکر، علی آقا و زهرا خانم هر دو به رشد معنوی قابل قبولی برسند. خیلی مهماننواز بود. میگفت: هر بار که مهمان به خانه ما بیاید، با خودش برکت میآورد و با رفتنش هم خدا گناههای ما را میبخشد. یک روز در هفته برای اقوام خودش و یک روز هم برای اعضای خانواده من جلسات تفسیر قرآن برگزار میکرد و چون رفتوآمدها به منزل ما زیاد بود خیلی کمکحالم بود. کوهنوردی را خیلی دوست داشت. فرصت که پیدا میکردیم میرفتیم به سمت کوههای وزیرآباد. اصولاً سید یحیی جاهایی را برای تفریح انتخاب میکرد که خیلی شلوغ نباشد
تاسوعا و عاشورا که میشد از صبح با پسرم در پخت غذای نذری کمک میکردند و بعد از نماز ظهر و عصر هم مشغول پخش غذای نذری میشدند، ولی او هیچوقت از غذای نذری نمیخورد اگر هم کسی تعارف میکرد به نیت تبرک چند قاشقی میخورد یکبار پسرم از پدرش میپرسید: بابا جون چرا شما از غذای نذری نمیخورید؟ حتی صبح تا حالا هم آب نخوردید. سید درحالیکه اشک در چشمانش حلقهزده با لبخند ملیحی میگوید: هرچه فکر میکنم دلم نمیآید در این روز چیزی بخورم درصورتیکه امام حسین (علیهالسلام) با لبتشنه به شهادت رسید چه خوبه ما شیعیان در این روز کمغذا بخوریم و تا میشود آب هم ننوشیم.
از سال 92 که بچههای لشکر 8 نجف اشرف به سوریه اعزام میشدند خیلی غبطه میخورد و میگفت: همه رفتند و من جا ماندم. از همان سال بود که زمزمههای رفتن را شروع کرد. سید یحیی زمان جنگ تحمیلی هم علیرغم اینکه برای رفتن اقدام کرده بود، اما نتوانسته بود راهی جبهه شود و همیشه حسرت آن روزها را میخورد.
سالهای زمان جنگ، برادر بزرگ سید یحیی در جبهه حضور داشت و هم اینکه پدرشان بهواسطه حادثهای که در محل کار برایشان رخداده بود، یک دستشان را ازدستداده بودند. همین اتفاقات باعث شده بود به آقا یحیی بگویند که به صلاح است بماند و در خدمت خانواده و پدرش باشد.
دهه آخر ماه مبارک رمضان سال 1393 بود که توفیق زیارت امام رضا (علیهالسلام) نصیبمان شد. داخل صحن روبه روی گنبد طلا نشسته بودیم چشم و دلمان گرهخورده بود به گنبد طلایی حرم امام رضا (علیهالسلام). گفت: خانم! یک حاجت بزرگی دارم و از آقا خواستهام که من را به حاجتم برساند تو هم دعا کن حاجتم را بگیرم. گفتم: اگر قابل باشم چشم. چند روز بعد از برگشتمان از مشهد عازم سوریه شد روز خاکسپاری سید یحیی همزمان با روز شهادت امام رضا (علیهالسلام) بود و آنجا بود که فهمیدم سید یحیی به حاجتش رسید.
پنهانی برای رفتن به جبهه اقدام کرده بود و هر بار متوجه شده بودند، از اتوبوس پیادهاش کرده بودند. خیلی وقتها میگفت هشت سال دفاع مقدس حال و هوای دیگری داشت که نصیب من نشد. وقتی این علاقه سید یحیی برای رفتن به سوریه را دیدم اوایل راضی نمیشدم. هر بار اسم سوریه میآمد بند دلم پاره میشد. سال گذشته که قضیه رفتن جدیتر شد و گفت: در حال گذراندن دوره آموزشی است، خیلی بیقراری میکردم. به علی گفته بود شما موافق هستید من بروم سوریه و جزو مدافعان حرم باشم؟! و علی گفته بود: اگر بروید ما به شما افتخار میکنیم. فقط مانده بود که چطور من را راضی کند!
یکشب خواب دیدم عازم سوریه شدم. برای ورود به حرم حضرت زینب (س) اذن دخول خواندم. همینکه خواستم وارد شوم، نگاهم به پرچم سبزرنگی افتاد. خاطرم هست که سید یحیی وارد حرم شد و من تا آمدم وارد شوم دربسته شد. گفتم: چرا من را نبردی؟ یحیی گفت: جای تو اینجا نیست تو باید بروی کربلا. از خواب بیدار شدم که نماز صبح را بخوانم، خوابم را برای سید یحیی تعریف کردم. گفت: دوست داری چادر حضرت زینب (س) دوباره خاکی شود؟! راضی هستی حضرت از دست تو ناراحت شوند؟! و بعدازاین خواب بیتابیهای من کمتر شد و راضی به رفتن شدم.
اواخر آبان ماه سال 94 سید یحیی به سوریه اعزام شد. دو، سه روز یکبار تماس میگرفت. اولین باری که باهم صحبت کردیم به من گفت: وقتی چشمش به پرچم سبز حرم حضرت افتاده بود، به یاد خوابی که دیده بودم دو رکعت نماز خوانده و از خانم زینب (س)، برای من و خانوادهاش صبر خواسته بود. علی، پسرم با چند نفر از اعضای خانوادهام برای اربعین با پای پیاده رفته بود کربلا. تازه از سفر برگشته بود که سید یحیی زنگ زد به علی زیارت قبول بگوید. بعد از صحبت با علی به من گفت: قرار است به جلو برویم. برای بچههای رزمنده دعا کن، اینجا خیلیها بچههای خردسال دارند. این آخرین تماس سید یحیی بود.
فردای همان روز که از خواب بیدار شدم، از صبح دلم خیلی شور میزد. دخترم گفت: مامان من دیشب خواب دیدم بابا یک سبد سیب قرمز دستش بود و به همه سیب میداد. دلواپسیهای من زیادتر شد، به علی گفتم: در سایتها نگاه کن و ببین از بابا خبری هست؟!
علی اولین کسی بود که از شهادت پدرش مطلع شد اما به من نگفته بود. من دیدم حال و روز خوبی ندارد و چشمهایش قرمز شده، به من میگفت: سرم درد میکند و اگر کمی استراحت کنم خوب میشوم. همان روز دخترم کلاس داشت و رفت باشگاه، علی از خانه بیرون نرفت. خیلیها میآمدند دم در خانه، خود علی جواب همه را میداد. گفتم: علی چیزی شده، گفت: نه مامان. یکی از همسایهها مراسم روضهخوانی داشتند، میخواستم بروم برای مراسم که علی گفت: مامان اگر کسی حرفی زد قبول نکن. گفتم: علی برای بابا اتفاقی افتاده است؟! علی بابا شهید شده؟! پسرم از صبح اسم پدرش را در لیست شهدا دیده بود و نتوانسته بود به ما بگوید. وقتی گفتم: علی، بابا شهید شده، شانههای من را گرفت و گفت: نه؛ بابا فقط مجروح شده. بهیکباره بند دلم پاره شد. 16 آذرماه سید یحیی در حلب درحالیکه کنار تانک بوده، تانک با یک شلیک منفجر و در اثر اصابت ترکشها به سرش مجروح میشود. همرزمهای سید یحیی تعریف میکردند که تا بیمارستان دمشق هم سید یحیی زنده بوده. درحالیکه ذکر یا حسین (ع) را میگفته، به حاجتی که از امام رضا (ع) خواسته بود، میرسد.
وداع خصوصی نداشتم، اما وقتی چهرهاش را دیدم حس کردم خیلی نورانیتر از قبل شده. گفتم: خوش به سعادتت که به آرزویت رسیدی. درحالیکه بر سجدهگاهش بوسه میزدم، گفتم: منتظر شفاعتت میمانیم. این روزها با دلتنگیهایم میرویم سر مزار و برایش نماز میخوانیم. سید یحیی عادت به نماز شب داشت. هر موقع که نماز شبش قضا میشد در طول روز قضایش را بهجا میآورد. به من هم میگفت: وقتی برایت مشکلی پیش میآید دو رکعت نماز برای حضرت زهرا (س) بخوان و از خانم بخواه که کمکت کنند. دلتنگیهایم زیاد که میشود نماز میخوانم و از خدا صبر طلب میکنم و آرامتر میشوم. بعد از شهادت سید یحیی فکر میکردم به چهلم نمیرسم، اما خدا صبر میدهد. قشنگترین حرفی که از همسرم در ذهنم به یادگار مانده: میگفت سعی کنید کارهایتان با رضایت الهی همراه باشد، از خدا ایمان بخواهید اگر ایمانتان قوی باشد همه کارها درست میشود.
شهید مدافع حرم مسلم خیزاب
مهربان و دلسوز بود.
به آموزش که میرسید سختگیر و جدی میشد.
گاهی انقدر به نیروها سخت میگرفت که صدایشان درمی آمد.
اعتقاد داشت همه ی ما سرباز و مدافع ولایت هستیم باید آن گونه تربیت شویم که در شأن این سربازی است.
@Agamahmoodrez
پروردگلی که شهره درانجمن است
آوردصنوبری که فخرچمن است
دست پدرشهیدبایدبوسید
دستی که بهارازاوبه کام وطن است
بوسه پدرشهیدمهدی قره محمدی برصورت فرزندش
@jamondegan
کسی به خوبی من مشق عشق را ننوشت
ببین به دیده انصاف ، آفرین دارم
تصویری از وداع همسر شهید
@jamondegan
دعا بخـوان ای شهیــد
برای عاقبت بخیــری من ...
تویـی که ختـم به خیــرشد
عـاقبتتـــ
دوشهیددریک قاب
شهیدان رسول جعفری واحمدمکیان
https://t.me/joinchat/C9nfRDyiUT9Ge3dS7KO61g
به روایت دوست و همرزم شهید حسین قمی
شب ها نماز شبش ترک نمیشد و روزها تو عملیات روزه بود، چند شب بود که نخوابیده بودیم، گفتم حسین بیا یه عکس بگیریم نور بالا میزنی، فردا شهید میشی ؛ گفت بادمجون بم آفت نداره ولی بیا عکسمونو بگیریم!
شب بعدش به شوخی بهش گفتم دیشب به امید اینکه شهید میشی باهات عکس گرفتم، چقد خودمونو به زحمت انداختیم و شهید هم نشدی!
لبخندی زد و گفت نگهش دار به دردت میخوره،این حرفش آتیش به دلم زد. گفتم حسین خدا نکنه یه روز عکس ها رو ببینیم و دوستامون رفته باشن و ما جاموندیم. بازم یه لبخندی زدو و یقین پیدا کردم خیلی موندنی نیست.
فقط حسین می دونست این عکس چقد به دردم میخوره.
حالا ما موندیم و جای خالی دوستان توی عکس.
شهید مرتضی حسین پور
ملقب به حسین قمی
@modafeonharem
فاطمه راستگردانی همسر شهید مدافع حرم اراک«علیرضا بابایی» میگوید:
وقتی میگفتم چرا میخواهی بروی؟ میگفت نباید اجازه بدهیم کار به جایی برسد که آقا به ما بگویند
بسیجیها وارد میدان شوند قبل از اینکه بگویند باید خود وارد میدان شویم
مدافعان حرم
عـلیـرضـا بـابـائـے
@modafeonharem
ابوعلى کجاست؟" زندگى نامه خودگفته شهید مدافع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى)؛
بسم رب الشهداء و الصدیقین
جلوى خانه فرماندهى رسیدم. دور خانه حصار پنجاه سانتى کشیده شده بود. خودم را پشت حصار پرت کردم و سنگر گرفتم. یک ذره دورو برم را نگاه کردم. دیدم تعدادى شهید در جاده افتادهاند. چند شهید هم این طرفِ حصار بودند و عدهاى مجروح آه و ناله مىکردند.🔸تقریباً سى چهل متر با حاجى فاصله داشتم. خوشحال بودم که توانستم خودم را برسانم. داد زدم: "حاج حسین، برایت مهمات آوردم." حاج حسین گفت: "لامصب، بشین!" تا آن موقع ندیده بودم حاج حسین این طورى حرف بزند. از نهیب او ترسیدم و پشت دیوار نشستم. تازه آن موقع متوجه شدم دو نفر کنارم هستند؛ یکى سمت چپ و دیگرى سمت راستم.🔺به سمتِ راستىام گفتم: "حواست باشد سرت را بلند نکنى. قناص مىزند." هنوز صحبتم با او تمام نشده بوده که به سجده رفت. گلوله به سرش خورد و مغزش روى سنگها پاشید. مات مانده بودم که چه کنم. به سمتِ چپىام هم گفتم: "قناص مىزند. حواست باشد." دیدم او اصلاً در این وادى نیست. انگار صداى من را نمىشنید. زدم روى پایش. به یک نقطه خیره شده و خشکش زده بود. داشتم به او تذکر مىدادم حواسش باشد که یک دفعه از پشت افتاد. یک گلوله آمد و به گردنش خورد.
من که حسابى شوکه شده بودم داد زدم: "خدا این چه امتحانیه که داره سرم میاد؟! یا منم ببر یا یک راهى باز کن." چپى را زدند. راستى را زدند. ممکن بود هر لحظه خودم را هم بزنند. روى زمین خوابیدم. در همین حالت بودن که بىامپى آمد و بچهها را سوار کرد. بىامپى بین من و بچهها بود و نمىدیدم پشتش چه خبر است.
بعدها سیدابراهیم براى من تعریف کرد که در بىامپى دوباره تیر خورد. حاج حسین لحظه آخر دستش از دست سیدابراهیم رها شد و بىامپى حرکت کرد و رفت. بىامپى که حرکت کرد، دیگر امید همه ما ناامید شد. گفتیم اینجا دیگر جاى ایستادن نیست.
همه ما محاصره شده بودیم و مسئولیت نیروها به عهده من بود. پشت بىسیم اعلام کردم: "هر کس صداى من را مىشنود، عقب بکشد. از پشت و از جلوى مدرسه بکشید عقب. محاصره را بشکنیم و در برویم. هر کس اینجا بماند، یا شهید مىشود یا اسیر." هر کس صداى من را شنید، حرکت کرد و آمد. یکى دو نفر هم در همین جابهجایى تیر خوردند. همانطور که حرکت مىکردیم، سرامیک بود که مىافتاد. یعنى نیروها این قدر خسته بودند که حتى ناى راه رفتن هم نداشتند؛ براى همین تجهیزاتشان را در مسیر مىانداختند. حتى تحمل سنگینى نارنجک را هم نداشتند و توى مسیر نارنجکهایشان را هم انداختند. بعضىها سلاحشان را هم نمىتوانستند حمل کنند!
".اما من مقدارى مهمات پیش خودم نگه داشتم. در فیلمهاى زمان دفاع مقدس دیده بودم که ممکن است گاهى یک فشنگ، یک دنیا ارزش داشته باشد و جایى به دردت بخورد که اصلاً فکرش را نمىکنى؛ براى همین وقتى در مسیر عقبنشینى تعدادى سرامیک ضدگلوله برداشتم، آخرِ کار که خیلى به من فشار آمد یک سرامیک را درآوردم. خیلى شرایط سختى بود اما با این حال هنوز افرادى بودند که سختى نبرد در ارادهشان خللى وارد نکرده بود؛ افرادى مثل شهید سید مصطفى موسوى.
در اوج درگیرى یک دفعه سید مصطفى در بىسیم گفت: "ابوعلى، من اسپىجى را چه کار کنم؟" از دهنم دررفت و گفتم: "لامصب، اسپىجى توى سرت بخورد! جانت را بردار و بکش عقب"؛ اما او در کمال آرامش دومرتبه شاسى بىسیم را گرفت و گفت: "ابوعلى، این دست من امانت است. امانت را چه کارش بکنم؟ همینطور که نمىتوانم رهایش کنم." حالا کل نیروها سلاح و تجهیزاتشان را ول کرده بودند و به عقب آمده بودند. بعد او در این شرایط که همه شهید و مجروح شده بودند، آرامش خود را حفظ کرده بود و مىگفت ابوعلى، این دست من امانت است!
من از خستگى چشمهایم سیاهى مىرفت، ولى سعى مىکردم خودم را سر پا نگه دارم. با خودم مىگفتم اگر عقب بمانم اسیر مىشوم یا اینکه مرا از پشت مىزنند.
هفت هشت کیلومترى به عقب دویدیم. تا وقتى به عقب رسیدیم، نمىدانستم حاج حسین شهید شده است. بعداً متوجه شدم وقتى که مىخواست سوار بىامپى شود، تیر خورد و به شهادت رسید.
تقریباً بیست و هفت نفر از نیروها در قالب یک ستون شدیم و عقبنشینى کردیم. دشمن هم مثل گرگى که به گله مىزند، در تعقیب ما بود و نفیر گلولههایى که از دور و بر ما مىگذشت شنیده مىشد.
در این عملیات تعداد زیادى شهید و مجروح دادیم. مقرّمان هم از دست داده بودیم. وقتى به عقبه رسیدیم ابومیثم به من گفت: "نیروهاى باقىمانده را سازماندهى کن و خط را نگه دارید." نیروها را جمع کردم اما دیگر روحیه و توانى براى مقابله با دشمن نداشتند. گردانهاى دیگر هم عقبنشینى کرده و ما را تنها گذاشته بودند.
ما در خط بااینکه به شدت تشنه و گرسنه بودیم، در برابر دشمن مقاومت مىکردیم؛ در حالیکه، در عقبه مقدار زیادى آب و آذوقه انتظار مىکشید تا خط امدادى باز شود و بهدست بچهها برسد.
سقف دهان و گلویمان زخم شده بود. حتى وقتى همان کفى را که توى دهانمان درست مىشد، بیرون مىانداختیم؛ خونآلود بود. هر کسى هم که در آن عملیات شهید شد، با لبتشنه شهید شد.
خودِ من وقتى به عقب رسیدم، براى اینکه کمى جان بگیرم، مقدارى حلواشکرى در دهانم گذاشتم، اما یک دفعه حالت تهوع به من دست داد. وقتى که تُف کردم دیدم پُر از خون است. تا چند ماه وقتى حلواشکرى مىدیدم، حالت تهوع مىگرفتم. بعد از آن قضیه دیگر حالم از حلواشکرى به هم مىخورَد.
@labbaykeyazeinab
برشى ازوصیتنامه شهید مدافع حرم سعید خواجه صالحانى؛
پشتیبان«رهبر»و«ولیفقیه»خودباشیدتا هیچ بیگانهای به مملکت شماآسیبی نرساند...
شهیدسعیدخواجه صالحانى
سالروزشهادت
ماهمان نسل جوانیم که ثابت کردیم
درره عشق جگردارترازصدمردیم
هرزمان شورخمینےبه سرافتدمارا
دورسیدعلےخامنه اےمیگردیم
شهیدمدافع حرم حسین معز
غلامی
سالروز شهادت
@jamondegan
به یاد شهید مدافع حرم «عباس دانشگر»؛
«نماز اول وقتِ» یک شهید به روایت پدر
پدر شهید مدافع حرم گفت: هیچگاه ندیدم که عباس نماز اول وقتش ترک شود. همیشه به این موضوع اهمیت میداد و خانواده را برای خواندن نماز در اول وقت ترغیب میکرد.
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «درس اخلاق» بیان گوشهای از خصلتهای خوب شهدای مدافع حرم است که در بهار سال 97 خصلت «اهمیت دادن به نماز اول وقتِ» شهید مدافع حرم «صادق شیبک» را به روایت پدرش «مومن دانشگر» بیان خواهیم کرد.
مومن دانشگر پدر شهید مدافع حرم میگوید: پسرم مقید به شرعیات و فرائض بود و هیچگاه ندیدم که نماز اول وقتش ترک شود. همیشه به این موضوع اهمیت میداد و خانواده را برای خواندن نماز اول وقت تشویق و ترغیب میکرد. صدای اذان همیشه در تلفن همراهش پخش میشد. یادم است پس از شهادتش، نیمههای شب که همه خواب بودند با صدای اذان بیموقع از خواب بیدار شدم و به حیاط خانه رفتم تا ببینم اذان مسجد است یا نه! الظاهر صدا از جای دیگر بود که پس از جستجو تلفن همراه عباس را که در چمدانش بود یافتم و آن صدای اذان از این تلفن بلند میشد. ساعت اذان مطابق برساعت شرعی منطقه حلب سوریه بود. خدا را بخاطر این قربانی پاک شکر کردم و با خودم گفتم «یا قابل القربان...»
*شهید عباس دانشگر متولد سال 1372 اصالتاً اهل سمنان، از پاسداران دانشگاه افسری و تربیت پاسداری امام حسین (ع) و یکی از جوانترین شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) است که بیستم خرداد ماه سال گذشته داوطلبانه عازم سوریه شد و در نبرد با تروریستهای تکفیری در حلب سوریه به فیض شهادت نائل شد.
تصاویر این جوان 23ساله در قامت شهید مدافع حرم بهخاطر ظاهر کمسنوسال او در عکسهایش، حسرت راهی را که رفته است بر دل خیلیها گذاشته است. او بهخاطر ویژگیهای درونیاش، پس از شهادت به الگوی «جوان مؤمن انقلابی» برای جوانان تبدیل شد و بسیاری از جوانان از اقصی نقاط کشور علاقه خاصی نسبت به این شهید پیدا کردهاند.