شیر سامرا
در سالروز شهادت امام هادی( ع)
یاد کنیم از شیر سامرا شهید مدافع حرم ناجا مهدی نوروزی
✌️"مُجاٰوِراٰنِ ڪَریٖمِہ ... مُداٰفِعاٰنِ عَقیٰلِہ"
https://t.me/joinchat/C9nfRDyiUT9Ge3dS7KO61g
شھداے مدافع
در سالروز شهادت امام هادی( ع)
یاد کنیم از شیر سامرا شهید مدافع حرم ناجا مهدی نوروزی
✌️"مُجاٰوِراٰنِ ڪَریٖمِہ ... مُداٰفِعاٰنِ عَقیٰلِہ"
https://t.me/joinchat/C9nfRDyiUT9Ge3dS7KO61g
شھداے مدافع
هفت سین شهدایی
اصلا باید امسال در کنار سفره های هفت سین قاب عکس شهدای مدافع حرم را قرار داد
و نگاه کرد و به صبوری مادرانشان بالید.
یارانِ
سَر باختهی
سلطان عالمین
گفتند "یا حسین"
به جای شهــادتین
🕊ساعت ۸:۴۵ صبح روز ۲۹ اسفند ۹۳
به جمع یاران شهیــدش پیوست..
شهید علیرضا نوری
https://t.me/joinchat/C9nfRDyiUT9Ge3dS7KO61g
همسر بزرگوار شهید میثم علیجانی:
سال 91 ازدواج کردیم
از طریق همسر یکی از همکاران آقا میثم با هم آشنا شدیم.
برایم مهم بود با کسی که ازدواج میکنم مذهبی باشد.
علاقه داشتم با یک پاسدار زندگی کنم.
بعد از ازدواجمان مدام از دوستان شهیدش میگفت.
فرزندم حدود ۳ ماه پس از شهادت پدرش بدنیا آمد.
میثم میگفت پسرم باید طوری تربیت شود که شهید شود.
شجاعت همسرم را برای فرزندم تعریف میکنم.
میثم خیلی شجاع بود.
در خانطومان چهار نفر از تکفیریها محاصرهاش میکنند،
آن قدر شجاع بود که سه نفرشان را به درک واصل میکند و یک نفر از ترس فرار میکند.
پنج سال از زندگی مشترکمان نگذشت که شهید شد.
ولی خیلی چیزها از همسرم آموختم.
@Agamahmoodreza
خاطره
سربازِشهید:
حاج احمد،به فڪرِهمه چیزوهمه ڪَس بود
آدم قشنگ احساس میڪرد
غصه ی گل وگیاهان ودرختایی روڪه توی آفتاب خشڪ میشن روهم میخوره!
شهیدمدافع حرم
احمدمجدی نسب
@jamondegan
میشود باز تو درخانه ما پا بنهی
میشودباز مرا در بغلت جا بدهی
دل من تنگ برای بغلت شد بابا
وعده آمدنت از چه غلط شد بابا
نازدانه ی شهید
شهید روح لله طالبی
@jamondegan
خاطره
حاج احمد مختاربند؛
برادر شهید مدافع حرم
سردار حاج حمید مختاربند
من و حاج حمید در سپاه مشغول خدمت بودیم. یک روز پدر یکی از سربازها آمد پیش من و گفت مشکل ما دست اخوی شماست.
گفتم جریان چیست؟
گفت: سفارش کنید پسر مرا از محل خدمتش آزاد کنند تا به جایی که مَدّ نظرم است ببرم.
التماس میکرد که ما با اخوی صحبت کنیم اجازه دهد تا فرزندش برای ادامهی خدمت به محل مورد نظرش معرفی شود و گفت جایگزینی هم برای ایشان میفرستیم.
گفتم جایگزین از کجا می آورید؟
گفت: با نیروی انسانی هماهنگ کردیم که اگر ایشان سرباز ما را آزاد نمایند؛ از سربازان لیسانس و یا بالاتر از لیسانس ، به ایشان بدهند.
وقتی با اخوی که در آن موقع مسئول لجستیک لشکر 7 ولیعصر (عج) بود صحبت کردم و خواهش کردم که سرباز مورد نظر را آزاد نماید، ناراحت شد و گفت: نمیدانم این سرباز چه پارتیای دارد.
شما نمیدانید تا حالا چندین نفر را فرستادهاند و افراد بسیار دیگری هم در این رابطه با من صحبت کردهاند.
اما من این سرباز را آزاد نمیکنم. فکر میکنم افراد دیگری هم هستند که کسی را ندارند تا سفارششان را بکند که جای بهتری خدمت نمایند، وجدانم قبول نمیکند و این عدالت نیست.
لذا درخواست بنده را نپذیرفتند و رد کردند.
کانال شهید مدافع حرم حاج حمید مختاربند (با نام جهادی ابوزهرا)
@shahid_mokhtarband
http://uupload.ir/files/dzn1_2017-05-12_04.29.49.jpg
به نام عشق ، بنام مدافعان حرم
سرم فدای امام مدافعان حرم
اول رجب سالگرد قمری شهادت آقا محمدتقی ، شادی روحش صلوات
شهیدمحمدتقی سالخورده
@jamondegan
آخرین عکس یادگاری...
شهید مهدی غلامی
دور اول که اعزام شدیم
مهدی هم با ما بود؛
باهم به پادگان رفتیم.
و اعلام آمادگی کردیم چرا که جنگ ما برای دفاع از اعتقادات و حقوق مظلومین و انسانیت هست
و برای ما فرقی نمی کند که کجا باشد؛
هرجا اجازه رهبری باشد ما آماده خدمت هستیم.
وقتی آموزش می دیدیم با مهدی آشنا شدیم
حقیقتا او پسری خوش طبع و با آدب بود طوری که به دل همه می نشست.
در دوره اول فقط آموزش می دیدیم و در صورت نیاز به خط می زدیم
اما در دور دوم باهم در خط مقدم بودیم.
بعد از مرخصی اول مهدی زودتر به منطقه بر گشت
و من دیرتر
وقتی راهی آمدن شدم، شنیدم که مهدی شهید شده است.
این آخرین عکس یادگاری ما با مهدی بود...
هم اکنون مزار شهید مهدی غلامی در بهشت معصومه قم می باشد.
نامش ماندگار و راهش پایدار باد
به روایت: همرزم شهید
گروه فرهنگی سرداران بی مرز
@Sardaranebimarz
http://llink.ir/7d0c
"ابوعلى کجاست؟"
بسم رب الشهداء و الصدیقین
مدام آتش مىریختیم. آرپىجى مىزدیم، تیربار مىزدیم، ولى دشمن به خاطر موقعیت منطقه و با استفاده از شیارها و پستىبلندىها، ابتکار عمل را به دست گرفت. تعدادى تکتیرانداز هم روى منبعهاى آب مستقر کرده بود و از فاصله دور، از ما تلفات مىگرفت.
بچههاى ما خسته بودند و به خاطر تلفاتى که مىدادیم، روحیه آنها ضعیف شده بود؛ اما نیروهاى دشمن کاملاً سرحال و آماده بودند. احتمال لو رفتن عملیات زیاد بود، چون ما روز قبل در روشنایى با تویوتاهایمان از شهر رد شدیم و به پادگان رفتیم. بالاخره در سوریه هم جاسوس زیاد است و به نظر مىرسید دشمن انتظار ما را مىکشید.
با متحد شدن تعدادى از گروهها از سه جهت نیرو آورده و به سى چهل مترى ما رسیده بودند. با بچهها آتش سنگینى روى آنها ریختیم. فرار کردند و یک نفر زخمى از آنها بهجا ماند.
براى اینکه روحیه بچهها بهتر شود، اسارت آن مجروح را از پشت بىسیم به سیدابراهیم اعلام کردم. سیدابراهیم گفت: "بارک الله ابوعلى. دمت گرم. ایول الله. شیرم حلالت." گاهى اوقات وسط درگیرى حرف خندهدارى مىزدیم که بچهها روحیه پیدا کنند. "شیرم حلالت" هم تکیه کلام این مواقع سیدابراهیم بود.
تقریباً تا بعد از ظهر درگیر بودیم، تا اینکه فشار دشمن خیلى شدید شد. خط امداد ما هم بسته شد و دوتا ماشین امدادِ ما را زدند. ما از قبل قرار داشتیم که هیچ موقع در عملیاتها نگوییم محاصره شدهایم. نباید از این کلمه در بىسیم استفاده مىکردیم یا اگر خیلى ضرورت داشت، باید رمزى مىگفتیم تا روحیه نیروهاى خودى از بین نرود؛ اما واقعاً کار گره خورده و از سه طرف محاصره شده بودیم. در اصل از چهار طرف محاصره شدیم ولى فاصله دشمن از پشتِ سر ما بیشتر از یک کیلومتر بود.
کار به جایى رسید که هر طرف را نگاه مىکردیم، پیکر شهیدى افتاده بود و ما هم هیچ کارى نمىتوانستیم بکنیم. مهمان تقریباً تمام شده بود.
سیدابراهیم به اتفاق حاج حسین و عدهاى از بچهها، در خانهاى که به عنوان مقرّ انتخاب کرده بودند، زمینگیر شده و تعداد زیادى شهید و مجروح داده بودند. وضعیت آنها طورى بود که اگر کوچکترین حرکتى مىکردند، هدف تکتیراندازها قرار مىگرفتند وضعیتى بدتر از این نمىتوانستیم تصور کنیم، تا اینکه حاج حسین بادپا پشت بىسیم اعلام کرد: "سیدابراهیم مجروح شد. سریع براى ما بیامپى بفرستید تا او و دیگر مجروحان را به عقب ببرد."
بىامپى آمد. دشمن آن را زیر آتش موشک و تیربار گرفت. راننده بىامپى هم ترسید و مهماتى را که براى ما آورده بود، وسط جاده، درست زیر دید قناصها خالى کرد و رفت. حاج حسین پشت بىسیم گفت: "بابا این که توَزرد از آب درآمد. یک بىامپى درست و حسابى بفرست پاى کار."
.درگیرى آن قدر نزدیک شده بود که مسلحین را در بیست مترىمان مىدیدیم. حاج حسین دوباره در بىسیم، پشتیبانى را به امام حسین [علیه السلام] قسم داد و با حالت التماس گفت: "یکى کارى کند. مهماتمان تقریباً تمام شده است. ممکن است هر لحظه اسیر شویم و سیدابراهیم و بچهها از دست بروند."
سیدابراهیم پشت یکى از خانهها تیر خورده بود و قناص روى محلى که او قرار داشت، زوم کرده بود؛ براى همین نمىتوانستند او را جابهجا کنند.
حاج حسین خیلى آدم تودارى بود و لب به گله و شکایت باز نمىکرد. وقتى پشت بىسیم این جملات را گفت، دیگر نتوانستم تحمل کنم. به بچهها گفتم اگر کسى مهمات اضافه دارد، بدهد تا براى او ببرم؛ اما کسى بیشتر از یک خشاب مهمات نداشت. من پنج شش تا خشاب داشتم که شب قبل به جاى حمل سرامیک، آنها را با خودم آورده بودم. بعضى هم مردانگى کردند و خشابهایشان را به من دادند. تعدادى خشاب جمع شد. دویست متر بین ما و حاج حسین بادپا فاصله بود. یک زمین تخت بود و کاملاً زیر دید دشمن. دوتا ماشینِ ما را هم در همان جاده زده بودند. در این مسیر پرنده نمىتوانست پر بزند و از سه چهار جهت تکتیراندازها بر آن مسلط بودند.
یک در هزار هم فکر نمىکردم بتوانم خودم را سالم به محل استقرار سیدابراهیم و حاج حسین بادپا برسانم. بچهها هم گفتند: "مگر تو دیوانهاى که مىخواهى به آنجا بروى؟" گفتم: "چارهاى نیست. مهمات ندارند و ممکن است اسیر شوند. هر طور شده، خودم را به آنجا مىرسانم."
حرکت کردم تا به سر جاده رسیدم. "وجعلنا" را خواندم و تا مىتوانستم دویدم. مطمئن بودم که در آن مسیر تیر مىخورم. اما گلولهها به دور و برم مىخورد. احساس کردم گلوله دارد مستقیم مىآید، ولى مسیرش عوض مىشود و از کنار صورتم عبور مىکند. گلوله را نمىدیدم ولى حرکت آن را احساس مىکردم. دینگ! دینگ! از بغل گوشم رد مىشد. احساس مىکردم این گلوله مأمور است و هنوز زمان آن نشده که به من برخورد کند. با سرعت مىدویدم.
چهارتا قناص روى من زوم کرده بودند. تنها من داشتم وسط آن جهنم مىدویدم. اینقدر گلوله از روى سروکله من رد شد که هر لحظه مىگفتم: "الان مىخوره. الان مىخوره"؛ اما دویست متر را آمدم، بدون اینکه اتفاقى بیفتد. شده بودم سیبل قناصها، اما هیچکدام از گلولهها به من نمىخورد.
@labbaykeyazeinab
کوثر جان پدرت ،
خودش هم که نباشد ،
پدری اش را برای تو می گذارد ...
عشقش را
نگرانی اش را
دعای خیرش را....
کافیست دستی روی قلبت بگذاری نفس کشیدنش را حس میکنی ....
پدر یعنی قلب دختر...
پدرت خودش هم که نباشد ،
پدری اش را پیش تو جا می گذارد شاید همان نگاه قاب عکسی
که فقط خودت می شنوی چه ها برای دخترکش می گوید....
جانم...
یادت بماند پدرت از جنس آسمان است
حواست باشد ، او حواسش به دلبندش هست...
خوشا به حال پدرت و خوشا به حال کوثر جانش....
دست های کوچکت را بالا بگیر و برای عاقبت بخیری مان دعا کن
کوثر جان تولدت مبارک
@Agamahmoodrez
همه چیز از خادمی شروع میشود
شهید گمنام و مهمانی خصوصی ...
همسر شهید بلباسی
همسر شهید سیاهکالی مرادی
زینب بلباسی
اردوگاه شهید مسعودیان
@jamondegan
شاهد خداست!
وتنها او میداندکه جوانیشان را،
وقفِ نجابت کشورشان کردند
درآخرین پنجشنبه سال،شهدایی راکه برای امنیت ما،خونشان جاری شد،فراموش نکنیم
شفاعت شهدا شامل حالتان
@MolazemanHaram69
کلام شهید
اطرافیان بهش گفته بودند چطور میخواهی مادرت را تنهابذاری؟
بابک گفته بود مادرهمه ماآنجا درسوریه است من بروم سوریه که بی مادر نمیمانم
میروم پیش مادر اصلی مان حضرت زینب(س)...
شهید_بابک_نوری
@ya_seyed_ali