مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات

۱۰۶ مطلب با موضوع «شهید محمودرضا بیضایی» ثبت شده است

شهیدان هرگز از دنیا سیر نشده‌اند

پنجشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۴۷ ب.ظ
این چه پندار سخیفی است که می‌گویند شهیدانی که دست از جان شستند و به کام مرگ روانه شدند، از دنیا سیر شده و دل از خانواده و عزیزان خود بریده بودند!

گروه فرهنگی آناج: بی‌شک درک ما را که "قبرستان نشینان عادات سخیف‌ایم" بر فهم مرام "آنکه  بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشسته است" راهی نیست لکن فراموش نمی‌شوند آنان که زنده‌اند و نزد خداوند روزی می‌خورند، ولو سال‌ها بگذرد و سالگردها بیاید ... بعد از گذشت سه سال غمی نمناک در قلب ها احساس می‌شود اما نه به سنگینی اندوه کوثر کوچک که شاید اکنون در فراق پدر به شش سالگی رسیده باشد.

به بهانه‌ی سالگرد شهید محمودرضا بیضایی یاد خاطره‌ای می‌افتم و تحلیلی سخیف و نادرست که می‌گویند: آنان که دست از جان شستند و به کام مرگ روانه شدند از دنیا سیر شده و دل از خانواده و عزیزان خود بریده بودند! اما مگر می‌شود نامهربانی را در وجود شهیدانی تعبیر کرد که خود تجلی و مهر و کرم خداوند روی زمین بودند؟!

سهیل کریمی که مدتی را در سوریه در کنار محمودرضا زیسته و انفاس الهی  او را از نزدیک درک کرده بود، به خبرنگار آناج گفت: البته او از دخترش دل نکنده بود و خیلی از شب‌ها که باهم درد دل می‌کردیم مدام از دخترش کوثر می‌گفت؛ با تمام وجود آنجا کار می‌کرد اما فکرش در ایران بود؛ گوشی ایشان همیشه روشن بود و هرگز خط ایران را خاموش نمی‌کرد.

وی افزود: چه خوب است که من در بانک انصار حساب دارم و پیامک بانک که امکان خوبی است، خانمم الان بیست هزارتومان از حساب من برداشت و من هم یاد خانمم افتادم و هم فهمیدم که 20 هزار تومان از حسابم برداشت کرده است.

این مستندساز ادامه داد: حسین(شهید بیضایی) همیشه ارتباطش را با کوثر حفظ می‌کرد و در آخرین روزهایی که به عملیاتی رفته بود در فاصله حدودا ده متری که دشمن آن نقطه را میزد، می‌خواست بدود که یک لحظه به یاد کوثر افتاد، لحظه‌ای درنگ نمود و دوباره شروع به دویدن کرد.

کریمی در خاطره‌ای دیگر از شهید بیضایی گفت: محمود رضا تعریف می‌کرد وقتی همه چیز برای رفتن مهیا شده بود! ارتباطم را با کوثر  و خانمم قطع کردم.

وی در پایان با اشاره به اهمیت و ضرورت حضور در سوریه، خاطرنشان کرد: کسانی که از ایران به سوریه می‌روند (که عمدتا نیز داوطلبانه می‌روند) کسانی هستند که می‌دانند جنس این جنگ از جنس جنگ ایران و عراق است و می‌دانند که اگر امروز آن‌ها به میدان نروند دشمن به طرف آن‌ها خواهد آمد.گفتنی است شهید محمودرضا بیضایی که با توجه به تحولات میدانی کشور سوریه و هتک‌ حرمت‌های اخیر به حرم حضرت زینب کبری(س) به دست گروه‌های صهیونیستی ـ وهابی، برای دفاع از حرم خاندان اهل بیت(ع) به سوریه رفته بود، ظهر روز یکشنبه 29 دی ماه سال 1392 مصادف با ولادت حضرت رسول(ص) توسط تروریست‌های تکفیری و مخالفان حکومت بشار اسد در سوریه به مقام رفیع شهادت نائل آمد. از این شهید والامقام فرزندی کوثر نام به یادگار مانده است.

خاطره ای از شهید بیضایی۵

چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۰۸ ب.ظ


برای محمودرضا/نود

احمدرضابیضائی

چند نفر از رزمنده هاى مقاومت، فیلمى از محمودرضا در سوریه ضبط کرده بودند که در آن نحوه باز و بسته کردن قطعات توپ ٢٣ را نشان مى دهد. توى این فیلم فقط دستهاى محمودرضا توى کادر است و صدایش که روى تصویر به عربى محلى نحوه کار را توضیح مى دهد. بار اولى که پیش خودش، توى لپ تاپش این فیلم را باز کردم، فقط از روى صدایش توانستم تشخیص بدهم محمودرضاست. چون تصویرى از چهره او از اول تا آخر فیلم دیده نمى شود. چند دقیقه از آنرا که تماشا کردم برگشتم به محمودرضا که مشغول کار خودش بود گفتم: "بابا عربى! این دیگر چیست؟" گفت: "براى یک عده از بچه ها توپ را توضیح داده بودم، چون قطعاتش زیاد بود گفتند اینطورى یادمان نمى ماند؛ یکبار دیگر توضیح بده فیلم بگیریم. من هم توضیح دادم فیلم گرفتند که داشته باشند و اگر جایى موقع باز کردن توپ به مشکل برخوردند فایل را ببینند." گفتم: "کو، کجا هستند این بچه ها؟" گفت: "همین جا هستند، حرف نمى زنند تا شناسایى نشوند." گفتم: "خودت که لو رفته اى با این لهجه فارسى ترکى عربى قاطى!" خندید. گفت: "راست مى گویى لهجه ام که خیلى ضایع است؛ الان که دارم گوش میدهم مى بینم این بنده خداها چقدر توى دلشان خندیده اند."

 محمودرضا سى دقیقه روى این فیلم به عربى محلى عراقى نحوه باز کردن و بستن مجدد قطعات این توپ را توضیح مى دهد. یعنى قطعات را یکى یکى باز میکند و مى چیند روى زمین و نامگذارى میکند و در آخر که کار تمام مى شود با همان لهجه محلى مى گوید: "صار فارغ... خلاص!" یعنى تمام شد! آنقدر موقع دیدن فیلم از تکلم مسلطش به عربى خوشم آمد که دو بار از اول تا آخر دیدم. آخر سر هم یواشکى براى خودم کپى کردم. بعدا که فلش مموریم را آوردم تبریز باز کردم تا فیلم را بریزم روى لپ تاپم، دیدم محمودرضا هم یواشکى آنرا از فلشم پاک کرده!

 @ahmadrezabayzaie

داداش روزشهادتت مبارک

شنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۱۱ ب.ظ


خواستم برای تولدت چیزی بنویسم دیدم شهادت امام حسن عسکری(ع) ست..

برای شهادتت...دیدم ولادت پیامبراکرم (ص) و امام صادق (ع)..

چه بنویسم قردش؟!

نه دل یاری ام میکند نه دست نه چشم


محمودرضاجان تولدت مبارک

پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۰۴ ب.ظ


سلام محمودرضاجان

سلام رفیق شهیدم

سلام آرامش دل طوفانی من

پروازم، آنکه هر روز دلش تو را میخواهد و میخواند

سلام مرا از خاک به افلاک پذیرا باش

محمودرضاجان 

تولدت مبارک


@bisimchi1


شهید محمودرضا بیضائی در ۱۸ آذرماه سال ۱۳۶۰ در خانواده‌ای مذهبی و دارای ریشه روحانیت در تبریز متولد شد. تحصیلات ابتدائی، راهنمایی و دبیرستان را در تبریز گذراند. در دوره تحصیلات دبیرستان به عضویت پایگاه مقاومت شهید بابایی مسجد چهارده معصوم (ع) شهرک پرواز تبریز  درآمد و حضور مستمر در جمع بسیجیان پایگاه، اولین بارقه‌های عشق به فرهنگ مقاومت و ایثار و شهادت را در او بوجود آورد.

 در همین ایام با رزمنده هنرمند بسیجی، حاج بهزاد پروین قدس، آشنا شد. این آشنایی، بعدها زمینه ساز آشنایی مبسوط با میراث مکتوب و تصویری دفاع مقدس و انس با فرهنگ جبهه و جنگ شد. 

دیدار و مصاحبه با خانواده شهدا و گردآوری خاطرات #شهدا و جمع آوری کتاب‌ها و نشریات حوزه ادبیات

 دفاع مقدس از ثمراتی بود که آشنایی با حاج بهزاد با خود داشت. ورزشکار بود و به ورزش کاراته علاقه داشت و از ۱۰ سالگی به این ورزش پرداخته بود. در سال ۷۲ همراه تیم استان آذربایجان شرقی در مسابقات چهارجانبه بین المللی در تبریز به مقام قهرمانی دست پیدا کرد. فوتبال، دیگر ورزش مورد علاقه او بود و بدنبال تعقیب حرفه‌ای این ورزش بود که بخاطر پرداختن به درس از پیگیری آن منصرف شد.

 در سال ۷۸ با اخذ دیپلم متوسطه در رشته علوم تجربی، عازم خدمت سربازی شد. دوره آموزش را در اردکان یزد گذراند و ادامه خدمت را در پادگان الزهراء (س) نیروی هوایی سپاه_پاسداران در تبریز به انجام رساند. آشنایی نزدیک با نهاد مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در این دوره، نقطه عطف زندگی شهید بیضائی محسوب می‌شود. بعد از اتمام خدمت سربازی، علیرغم تشویق اطرافیان به ادامه تحصیل در دانشگاه، با اختیار خود و با یقین کامل، عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را انتخاب نمود و در بهمن ماه سال ۸۲ وارد دوره افسری دانشکده امام علی (ع) سپاه شد.

 ورود او به دانشکده افسری ملازم با هجرت او از تبریز به تهران بود که با این هجرت ادامه زندگی را در جهاد فی سبیل الله رقم زد.

. او نام مستعار «حسین نصرتی» را در سپاه برای خود انتخاب نموده بود که به گفته خودش برگرفته از ندای «هل من ناصر ینصرنی» مولای خود حسین بن علی (ع) و کنایه از لبیک به این ندا بود. در شهریور ماه سال ۸۵ از دانشکده افسری فارغ التحصیل گردید و قدم در راهی گذاشت که تا آخرین لحظه حیات ظاهری او، هیچ تزلزلی در پیمودن آن در وی مشاهده نشد. 

پرکاری و ساعت‌های انگشت شمار خواب در طول شبانه روز از ویژگی‌های بارز او بود بطوریکه کار در روزهای جمعه را هم در یکی از جلسات اداری در محل کار خود به تصویب رسانده بود و به این ترتیب کارش تعطیلی نداشت. 

معتقد بود شهادت در راه خدا مزد کسانی است که در راه خدا پرکارند و شهدای جنگ تحمیلی را شاهد این حرف خود معرفی می‌کرد. بدلیل علاقه فراوان به کار خود، برای تشکیل خانواده حاضر به رجعت به تبریز نبود و در ۲۵ اسفند سال ۸۷ مقارن با سالروز میلاد پیامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق (ع) با همسری فاضله از خانواده‌ای ولایتمدار در تهران ازدواج کرد و ساکن تهران شد. 

ثمره این ازدواج دختری بنام «کوثر» است که در ۲۵ اسفند ۹۱ متولد شد. علاقه و عشق وصف ناشدنی محمودرضا به آرمان جهانی امام خمینی (ره)، یعنی تشکیل نهضت جهانی اسلام، روحیه خاصی را در وی بوجود آورده بود که تا آغاز جنگ در سوریه، در جهت تحقق آن تلاش و مجاهدت شبانه روزی داشت. همواره مطالعه دینی و سیاسی داشت و به اخبار و وقایع داخلی و خارجی بخصوص تحولات جهان اسلام اشراف داشت و این وقایع را تحلیل‌ می‌کرد. تعصب آگاهانه‌ و وافری به انقلاب اسلامی، رهبری و نظام داشت. در ایام فتنه ۸۸ شب و روز آرام و قرار نداشت. تمام اخبار و وقایع فتنه را رصد می‌کرد و در معرکه دفاع سخت از انقلاب اسلامی در ایام فتنه، چندین بار جان خود را به خطر انداخت. صاحب موضع بود و در بحث‌ها بخوبی استدلال می‌کرد. می‌گفت این انقلاب تنها نقطه امید مستضعفین عالم است و هرگونه تهدیدی که متوجه موجودیت انقلاب اسلامی باشد، می‌تواند جبهه مستضعفین و علاقمندان انقلاب اسلامی در جهان را سست کند و نگرانی عمیقی از این بابت داشت.

 محمودرضا به زبان عربی تسلط کامل داشت و آنرا با لهجه‌های عراقی و سوری تکلم می‌کرد و بخاطر آشنایی با زبان عربی با رزمندگان نهضت جهانی اسلام آشنایی نزدیک و ارتباطی تنگاتنگ داشت. 

به مقاومت اسلامی لبنان و رزمندگان حزب الله و همینطور به شیعیان مستضعف و مجاهد عراقی تعلق خاطر داشت و آنها را می‌ستود. با آغاز جنگ در سوریه از سال ۹۰ برای دفاع از حرمهای آل الله (ع) و یاری جبهه مقاومت، آگاهانه عازم سوریه شد...

اعزام‌های داوطلبانه مکرر و حضور مداوم در جبهه سوریه، روحیه رزمندگی را در وجودش تثبیت کرده بود و در دو سال آخر حیات ظاهری خود، به معنی واقعی کلمه زندگی یک رزمنده را داشت. بخاطر تعلقی که از نوجوانی به ثبت اسناد میراث دفاع مقدس داشت، در جبهه سوریه نیز به جمع آوری اسناد جنگ همت گماشته بود و در هر بار بازگشت به ایران، آثاری از جنگ از جمله تصاویری که با دوربین خود ثبت کرده بود و آثاری که از تکفیری‌ها در صحنه‌های درگیری بجا مانده بود را همراه داشت. اوج توفیقات خود در این جبهه را حضور در عملیاتی می‌دانست که در تاسوعای سال ۹۲ در منطقه « حجیره» برای آزادسازی کامل اطراف حرم مطهر حضرت زینب (س) انجام گرفت و منجر به پاکسازی حرم تا شعاع چند کیلومتری از لوث وجود تکفیری‌ها شد. در آخرین اعزام خود در دیماه ۹۲ به یکی از یاران نزدیک خود اعلام کرد که این سفر برای او بی‌بازگشت است و از دو ماه پیش از اعزام بدنبال هماهنگی برای محل تدفین خود بود.

. سرانجام، بعد از دو سال حضور در جبهه سوریه، در بعد از ظهر ۲۹ دیماه ۹۲ همزمان با سالروز میلاد پیامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق (ع) در اثنای درگیری با مزدوران تکفیری استکبار در حالیکه فرماندهی محور عملیاتی در منطقه «قاسمیة» در جنوب شرقی دمشق را بر عهده داشت، در اثر اصابت ترکش‌های یک تله انفجاری به ناحیه سر و سینه، به فیض شهادت نائل آمد.

 در یکی از دست نوشته‌هایی که از شهید بیضائی بجا مانده، او از جبهه سوریه تعبیر به «خط مقدم نبرد بین حق و باطل» نموده و با تأکید بر اینکه «این خاکریز نباید فرو بریزد، نباید» نوشته است: 

«تمام دنیا جمع شده‌اند؛ تمام استکبار، کفار، صهیونیست‌ها، مدعیان اسلام آمریکایی، وهابیون آدمکش بی‌شرف، همه و همه جبهه واحدی تشکیل داده‌اند و هدفشان شکست اسلام حقیقی و عاشورایی، رهبری ایران و هدفشان شکست نهضت زمینه‌سازان ظهور است و بس. و در این فضای فتنه آلود، متأسفانه بسیاری از مسلمین نا آگاه و افراطی نیز همراه شده‌اند تا این عَلَم و این نهضت زمینه‌ساز را به شکست بکشانند که اگر این اتفاق بیفتد، سالها و شاید صدها سال دیگر باید شیعه خود دل بخورد تا تحقق وعده الهی را نزدیک ببیند.»

 @fatemeuonafg313

 کانـــال رسمــے فاطــــمیون

معلم درس ظهور

چهارشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۳۰ ب.ظ

استاد پناهیان:

 شهید محمودرضا بیضائی معلم درس ظهور است و این شهدا فرشته نجاتی برای منطقه هستند و آیا این شهدا فرشته وحی برای ما نیستند؟؟!!

@Agamahmoodreza

 آقا محمودرضا

محمودرضا وقتی رفت سپاه، همه چیزش رفت کنار.

دوشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۴۴ ب.ظ


 سال آخر دبیرستان بود. یکروز توی حیاط خانه یک توپ پلاستیکی کاشت جلوی من و گفت: بایست میخواهم دریبلت بزنم سعی کن دریبل نخوری.

گفتم: بزن ببینیم! ایستادم و براحتی دریبلم زد.

گفت: دوباره. دوباره آماده شدم و باز هم دریبل خوردم. توپ را برداشت و گفت: این دریبل مال زین الدین زیدان بود! بعد گفت: زیدان دو سه تا حرکت دیگر هم دارد، بایست میخواهم روی تو اجرا کنم. سه تا دریبل عجیب و غریب زد و من نتوانستم کاری بکنم و فقط ایستادم و نگاهش کردم. فوتبال، عشقش بود. مرتب برای تمرین با بچه های پایگاه می رفت زمین چمن بیمارستان شهدا که نزدیک خانه مان بود. معلوماتش هم در مورد دنیای فوتبال خوب بود. همه چیز را در مورد بازیکنان داخلی و خارجی تعقیب می کرد. حتی می دانست فلان بازیکن اروپایی چه غذایی دوست دارد.

 بارها می شد که از مدرسه می زد و برای دیدن بازیکنان تیمهای لیگ که برای مسابقه به تبریز می آمدند، 

می رفت هتل محل اقامتشان. از خیلی هاشان امضا گرفته بود و با بعضی هایشان هم عکس یادگاری. وقتی یکی از بازیکنان مورد علاقه اش از ایران رفت، آنروز گریه کرد.

دفتری مخصوص ثبت وقایع دنیای فوتبال داشت که توی آن، عکسهایی را که از مجلات و روزنامه های ورزشی از فوتبالیستها بریده بود، می چسباند و زیرش یادداشتی می نوشت. آنروزها آنقدر در فوتبال غرق بود که درسش کاملا به حاشیه رفته بود و بالاخره صدای پدر را هم در آورد. وقتی رفت سپاه، تعلقی که به فوتبال داشت به یکباره چنان از زندگیش ناپدید شد که انگار قبل از آن هیچ علاقه ای به فوتبال نداشته.

بعد از سپاه رفتنش، من حتی یکبار هم فوتبال تماشا کردنش را ندیدم یا نشنیدم اسمی از بازیکنی یا تیمی بیاورد.

 محمودرضا وقتی رفت سپاه، همه چیزش رفت کنار. همه تعلقات و علایقش محو شد. سپاه برای محمودرضا نقطه عطف بود و محمودرضای قبل از سپاه با محمودرضای بعد از سپاه قابل مقایسه نیست.

یکبار تعریف پاسدار و ویژگیهای پاسداری را از زبان شهید مهدی باکری میخواندم گفته بود: چیزهایی که برای خیلی ها مباح است برای یک پاسدار حرام است. هیچوقت نخواسته ام در حرف زدن از برادرم اغراق کنم اما محمودرضا وقتی رفت سپاه، خیلی چیزها را براحتی بوسید و گذاشت کنار.

برای  محمودرضا 




.

اهل شوخی بود؛ آنهم زیاد.

يكشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۲۵ ب.ظ

اهل شوخی بود؛ آنهم زیاد. حتی خیلی زیاد. اما می دانست با چه کسی و کجا شوخی بکند و حدود آنرا با بعضی هم نگه می داشت.

با کسانی همیشه شوخی داشت و با کسانی، هیچوقت. سهیل کریمی از مستندسازانی است که محمودرضا را در سوریه دیده است. وقتی برای مراسم تشییع به تبریز آمده بود، شب در منزل هنرمند بسیجی و عکاس جنگ، حاج بهزاد پروین قدس، تعریف می کرد: محمودرضا شیطنت داشت اما وقتی توی کار می رفت خیلی جدی می شد. یکبار من کنارش ایستاده بودم، برگشت خیلی با تندی گفت اینها را از دور و بر من ببر کنار من کار دارم. من هم یقه یکی را گرفتم و کشیدم کنار و با او دعوا کردم که کنار بایستد بعد متوجه شدم یقه محمد دبوق _ کارگردان لبنانی مستند “امام روح الله” را گرفته ام!

 محمودرضا گاهی با اهلش بقدری شوخ بود که تا سر کار گذاشتن وحشتناک طرف پیش میرفت، گاهی هم اینطور جدی بود.

 من بعنوان برادرش هیچوقت طرف شوخی او قرار نگرفتم. این از چیزهایی است که هنوز هم یادآوریش مرا شرمنده می کند. محمودرضا ادب بسیار زیادی با بزرگتر داشت و حق ادب را ادا می کرد. با هم زیاد می خندیدیم. خیلی پیش می آمد که چیزی از اتفاقات کارش یا مسائل روزمره یا حتی سر کار گذاشتن دوستانش تعریف می کرد و می خندیدیم اما هیچوقت نشد من طرف شوخی کوچکی از او قرار بگیرم.

برای محمودرضا 




.

خاطره ای از شهید بیضایی۱۰

جمعه, ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۴۹ ق.ظ


بعد از جنگ ۳۳ روزه حزب‌الله با اسرائیل در سال ۲۰۰۶ (۱۳۸۴)،  پیروزی حزب‌الله به یکی از موضوعات بشدت مورد علاقه محمودرضا تبدیل شده بود. هنوز هم هر چه در مورد این جنگ می‌دانم، معلوماتی است که از محمودرضا دارم. 

ابتکارات فرماندهان حزب‌الله و عملیات‌های رزمندگان حزب‌الله مثل نحوه شکار تانک‌های مرکاوای اسرائیل یا علت مورد اصابت قرار گرفتن سربازان اسرائیلی از پشت سر مواردی بود که یادم هست محمودرضا با جزئیات آنها را تشریح می‌کرد و همه اینها را هم با یک حس افتخار و غرور تعریف می‌کرد طوریکه انگار خودش هم در این جنگ بوده.

 همان روزها بود که سه حلقه سی‌ دی به من داد و گفت اینها را ببین. مجموعه مستندی بنام «بادهای شمالی» شامل اظهار نظرهای سران نظامی رژیم صهیونیستی در مورد جنگ ۳۳ روزه بود که از کانالهای تلویزیونی اسرائیلی پخش شده بود. بعدها محمودرضا نمادهایی از حزب‌الله و مقداری پوستر از سید حسن نصرالله و این چیزها هم به من داد. 

 تا چند ماه بعد از خاتمه جنگ ۳۳ روزه تقریبا هر بار که محمودرضا را می‌دیدم توی حرفهایش یک چیزی در مورد این جنگ و پیروزی حزب‌الله می‌گفت و یا چیزهایی برای دیدن یا مطالعه کردن می‌داد. وقتی تماشای مجموعه «بادهای شمالی» را تمام کردم از محمودرضا پرسیدم به نظرت مهمترین حرفی که صهیونیست‌ها در این مجموعه می‌زنند کدام است؟

 گفت: آنجا که یکی‌شان می‌گوید وقتی سید حسن نصرالله سخنرانی دارد در اسرائیل همه سخنرانی او را گوش می‌دهند چون می‌دانند او به هر آنچه که می‌گوید عمل می‌کند. 

محمودرضا بعد از جنگ ۳۳ روزه پوستر سید حسن نصرالله را آورده بود و یک گوشه کمد وسایل شخصی مشترکمان نصب کرده بود. در خانه خودش هم تصویر سید حسن نصرالله را در اتاقش پشت شیشه کتابخانه‌اش داشت.

برای محمودرضا 




.

خاطره ای از شهید بیضایی ۹

سه شنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۵۴ ب.ظ

جز یکبار برای شرکت در یک کلاس آموزشی  در محل کارش حضور پیدا نکرده بودم و اصولا زیاد در مورد کارش از او سؤال نمی‌کردم، اما می‌دانستم که بسیار پرکار است. 

از تماس‌های تلفنی زیادش و گاهی ساعت ۵ صبح سر کار رفتنش و یا گاهی چند روز خانه نرفتنش می‌شد فهمید که چطور برای کار مایه می‌گذارد.

 یکی از همسنگرهایش نقل می‌کرد که توی یکی از جلسات  در محل کارش  به مسئول مافوقش اصرار کرده بود که "روزهای جمعه نباید کار تعطیل بشود" و در همان جلسه کار در روزهای جمعه به تصویب رسیده بود. محمودرضا حقیقتا حق مجاهده برای انقلاب را ادا کرد و رفت. 

بعد از شهادتش دوبار به محل کارش رفتم که بار دوم بچه‌ها مرا به اتاقی که محمودرضا کمد و مقداری وسایل شخصی در آن داشت بردند. محمودرضا روی کمدش این جمله از «آقا» را با فونت درشت چسبانده بود:

«در جمهوری اسلامی هر جا که قرار گرفته اید همانجا را مرکز دنیا بدانید و آگاه باشید که همه کارها به شما متوجه است.» 

حقیقتا این را بکار بسته بود.

برای محمودرضا 




.


 آمده بود تبریز، خانه ما. داشتم سریال آمریکایی فرار از زندان (Prison Break) را می‌دیدم.

 آمد نشست کنار لپ تاپم و بی‌مقدمه

 گفت: «می‌بینی چطور دارد آمریکا را تبلیغ می‌کند؟!»

 معلوم شد سریال را قبلا دیده.

 من آن موقع چون روی دیالوگ‌های سریال به زبان اصلی کار می‌کردم، بار سومی بود که داشتم آنرا می‌دیدم اما همیشه این سریال را بخاطر اینکه تاریکترین زوایای سیاست داخلی آمریکا را به تصویر کشیده بود تحسین کرده بودم. و این نظر خودم هم نبود! جمله‌ای بود که در تیزر این سریال، گوینده شبکه تلویزیونی فاکس آمریکا آنرا می‌گوید.

بخاطر همین، از جمله‌ای که محمودرضا در مورد سریال گفت تعجب کردم! کمی بحث کردیم. دیدم سریال را خوب دیده و فریبی که در پس سیاست آمریکایی هست را بخوبی تشریح می‌کند. حواسش جمع بود!

برای محمودرضا. 



.

یکبار پرسیدم چه کسی این جریان‌های تکفیری را حمایت می‌کند؟ 

گفت: «از جیب جنازه‌هایشان، از پول سعودی و امارات بگیر تا پول قطر و ترکیه و افغانستان و پاکستان و تا یورو و دلار آمریکا و کانادا، همه چیز در آورده‌ام!» 

ترکیه را دست خائن در قضیه سوریه می‌دانست و یکبار عکسی توی لپ تاپش نشانم داد که در یکی از مقرهای القاعده گرفته بود و تکفیری‌ها پرچم ترکیه را آنجا نصب کرده بودند. ولی با وجود دو سال حضور در جبهه سوریه، جریان‌های تکفیری‌ها را عددی به حساب نمی‌آورد.

 می‌گفت: «خیلی دوست دارم مستقیما با خود آمریکایی‌ها بجنگم.»

برای محمودرضا 



.

جنگیدن در کربلا حال دیگری دارد…

چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۴۳ ق.ظ


 می‌گفت جنگ در سوریه که تمام بشود می‌رویم عراق بجنگیم؛ 

جنگیدن در کربلا حال دیگری دارد…

برای محمودرضا 




.

بصیرت سیاسی خوبی داشت

سه شنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۵۶ ق.ظ


معمولا وقتی با هم بودیم، در مورد وضعیت سوریه از او زیاد سؤال می‌کردم. 

حدود دو سال پیش بود که یکبار آمده بود تبریز. در خانه پدر بودیم که بحثمان کشید به بشار اسد و من پرسیدم که بنظرت بشار می‌ماند یا رفتنی است؟ گفت: اگر تا ۲۰۱۴ بماند، بعد از آن حتما رأی می‌آورد. 

در فضای رسانه‌ زده آنروز اصلا انتظار چنین جوابی را نداشتم. 

گفتم: از کجا معلوم تا ۲۰۱۴ بماند؟ 

گفت: اگر ارتش سوریه کاملا از بین برود هم بشار اسد باز مقاومت می‌کند. 

بیشتر تعجب کردم اما او این حرف‌ها را با اطمینان و بدون تزلزل میزد. این روزها تحلیل‌هایش مدام یادم می‌افتد. بصیرت سیاسی خوبی داشت و در مورد اوضاع سیاسی آدم مطلعی بود. یادش بخیر.

برای محمودرضا 






 یکبار با جمع بسیجی‌های اسلامشهری در کلاسش حاضر شده بودم. اسلحه m16 را تدریس می‌کرد. بعد از کلاس از من پرسید تدریسم چطور بود؟! گفتم خیلی تپق زدی؛ روان نبود. گفت من تا حالا به فارسی تدریس نکرده بودم، خیلی سخت بود! با بسیجی‌های نهضت جهانی اسلام مدتی طولانی کار کرده بود و نه تنها اصطلاحات نظامی را به عربی می‌دانست بلکه عربی محاوره‌ای را بخوبی صحبت می‌کرد و می‌فهمید.

 پارسال در ایام ماه مبارک رمضان قسمتهایی از یک سریال را از تلویزیون الشرقیة عراق ضبط کرده بودم که یکبار وقتی به تبریز آمده بود برایش باز کردم و از او خواستم برایم ترجمه کند. دقایقی از فیلم را برایم ترجمه کرد و چند تا اصطلاح هم از عربی محلی عراقی یاد داد که آنها را به خاطر سپرده‌ام.

 یکبار به او گفتم عربی محلی عراق را خیلی دوست دارم و کم و بیش می‌فهمم ولی عربی محلی لبنانی‌ها را نمی‌فهمم و علاقه‌ای هم به یاد گیریش ندارم. 

گفت عربی لبنانی‌ها و سوری‌ها شیرین است و بعد تعریف کرد که یکبار با تقلید لهجه آنها از ایست بازرسی‌شان در یکی از مناطق در سوریه براحتی گذشته است!

 مدتی را که در سوریه بود تسلطش به زبان عربی خیلی به کار او آمده بود. یکی از همرزمهایش برایم تعریف میکرد که محمودرضا بخاطر ارتباط گیری خوبش با مردم سوریه، اهل سنت را هم در یکی از مناطقی که کار می‌کرد به خدمت گرفته بود و در شناسایی استفاده میکرد.

 یکبار کتابی را که برای آموزش عربی فصیح در مدارس سوریه بود، از آنجا با خودش آورده بود که با یکی از کتابهایم معاوضه کردیم!

این اواخر هم قرار بود مرا به یکی از دوستانش برای یادگیری محاورات محلی عربی معرفی کند که شهادتش این باب را بست.

برای محمودرضا 




.