مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

۱۲۴ مطلب با موضوع «شهید محمودرضا بیضایی» ثبت شده است

مزار خودشم همونجاست

پنجشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۵۳ ب.ظ

هر وقت تبریز می اومد حتما گلزار شهدای "وادی رحمت" می رفت.

الان مزار خودشم همونجاست.

بالای قبور شهدای دفاع مقدس می نشست و انگار حرف میزد باهاشون.

خیلی طول می داد.

از این مزار به اون مزار. مگه دست بردار بود؟

به شوخی بهش می گفتم به شهدا سپردم حرفتو گوش ندن!

 @Agamahmoodreza

دلتنگتم رفیق

چهارشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۳۴ ب.ظ


بسم الله الرحمن الرحیم

قربة الی الله


محمودرضا

بوسه

و

آغوش،

هر دو آرزوهای منند؛ 

اولی سوزاند و

خواهد کشت

ما را

دومی....

.


کیه که ندونه زیارتای اربعینمو مدیون تو ام.

ولی،

دلتنگتم رفیق.

میشه منم

با تو بیام؟ 

کنارت،

پا به پات،

دست...... در...... دستت؟ 

میشه منم دنبال خودت بکشونی حرم؟

میشه منم با خودت ببری محمود؟


محمودرضا


لطفا بگو جانم...

.

.

به حکم آنکه علیک الرفیق ثم طریق

رفیق

محمود

اربعین

کربلا


به نیابت از...

شهیدمحمودرضابیضایی

@bi_to_be_sar_nemishavadd

ایندفعه لازم ندارم

دوشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۴۰ ب.ظ

برای محمودرضا 

سوریه که میرفت، همیشه ساک سفر رو همسرش می بست. تو آخرین سفر به همسرش گفته بود که ساک رو ایندفعه خودش میخواد ببنده.

ساک رو سبک بسته بود و حتی قرصهایی رو که بخاطر دندون دردش همیشه همراه داشت، تو ساک نذاشته بود.

میگفت پرسیدم : قرصهارو نمی بری؟ 

گفت: ایندفعه لازم ندارم.

 @Barayekosar

از ساچمه تا ترکش

يكشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۲۱ ب.ظ


از ساچمه تا ترکش

سال آخر دبیرستان بود. 

یک روز کلاس کنکور را پیچانده و با بچه های پایگاه رفته بود اردو.

عصری که برگشت، انگشت شستش باند پیچی شده بود.

اول می خواست پنهان کند و نگوید چه بلایی سر انگشتش آورده، اما بعدا معلوم شد که توی اردو چیزی را هدف تیراندازی گذاشتند تا با تفنگِ بادی بزنند.

یکی از بچه ها گفته هدف را جابه جا کنید.

محمودرضا هم هدف را گرفت روی دستش و گفته بزنید!

ساچمه را زده بودند روی ناخن شستش!

در عکس رادیو گرافی ، ساچمه کنار بند اول انگشت پیدا بود.

آن روز محمودرضا عمل شد.!

ساچمه را از انگشتش درآوردند و به خیر گذشت، اما ما تحمل همان اندازه جراحتِ او را هم نداشتیم.

دی ماه سال ۹۲ وقتی در معراج شهدای تهران رفتم بالای سرش ، هنوز لباس رزمش تنش بود.

از زخم هایش فقط جای یک زخم زیر چانه و ترکشی که به سرش اصابت کرده بود دیده می شد.

در بهشت زهرا (س) و قبل از شروع مراسم تشییع ، زخم های تنش را که دیدم ، یاد آن ساچمه افتادم و تلخی و زخمِ انگشت شستش!

اما آن زخمِ کوچک کجا و جراحتِ ناشی از اصابت ۳۵ ترکش به سینه و پهلو کجا؟!

یکی از ترکش ها از زیر کتف چپش بیرون زده بود و شاید ،

محمودرضا با همان ترکش پریده بود.

تو شهید نمی شوی، روایت هایی از حیاتِ جاودانه شهید محمودرضا بیضائی به روایت برادر 

 @Agamahmoodreza

دل من طاقت دوری ندارد...

جمعه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۴۱ ب.ظ


بسم الله الرحمن الرحیم

قربة الی الله

این نامه رو برای سید نوشته بود،

سیدمهدی،

از هم خدمتیا،

بچه ی تهران،

بچه ی سرسبز،

سید مهدی و موتورش،

موتورش و هیئت الرضا.

این نامه رو از سر دلتنگی نوشته بود، نه از رو زبون بازی.

همونی که بود نوشت،

ساده... صادق... زلال.

محمودرضا، همینقدر ساده حرف دلش رو میزد،

به شوخی میزد که لو نره، ولی صادقانه حرف میزد.

این آخریا که بزرگتر شده بود،

تو دار تر هم شده بود... اما همچنان ساده گانه و صادقانه حرف دلش رو میگفت.

به شوخی میزد که لو نره ولی... به روش نمی آوردیم که لو رفته.

.

راستی محمودرضاجون عزیز و مهربان، بامعرفتِ، باصفایِ باحالِ گل،

کِی به ات زنگ بزنم...؟

کی به خانه میروی...؟

زودباش بگو که دلم برات تِپ تِپ می کنه.

ولی کلی ازت گله دارم،

رفتی کربلا... بی معرفت تنها...؟

رفتی.... من اینجا دِق کنم... . .

. هر لحظه بی تو بودنِ من سال‌ها گذشت

من از تمامِ مردم دنیا مسن ترم..!

.

خوش به حالت.

الحق که دل به دل لوله پولیکاست...

.

(این یادداشت کوچک خودش به اندازه یک نامه شد...)


محمودرضا،

بخاطر تو،

پیش‌ِ خلقی،

لو رفتم...

.

والسلام

۷:۵۰ صبح

۹۷/۵/۲۶

یاعلی مددی

رفیق

محمود

نامه

شهیدمحمودرضابیضایی

نمک در نمکدان شوری ندارد

دل من طاقت دوری ندارد...

@bi_to_be_sar_nemishavadd

دو جا می فهمیدیم بچه ها شهید میشن

سه شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۰۹ ب.ظ

حاج حسین یکتا :

ما دو جا می فهمیدیم بچه ها شهید میشن؛

یکی جمکران : 

نوع گریه و عبادتی که میکردن!

یکی: 

خدمت آقا علی بن موسی الرضا(ع) که می رسیدیم...

 @Agamahmoodreza

برای علی اکبر علیه السلام

دوشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۰۹ ق.ظ


برای علی اکبر علیه السلام

محمودرضا قد بلندی داشت.

پیکرش توی تابوتی که در معراج شهدا برای تشییع آماده شده بود جا نگرفت.

رفتند تابوت دیگری بیاورند.

رفقایش در این فاصله نشستند بالای سرش.

یکی از بچه ها خواست که روضه بخواند. گفت:

" محمودرضا دهه محرّم گاهی که کارش زیاد بود، همه ده شب را نمی توانست هیئت بیاید، اما شب روضه حضرت علی اکبر(ع) حتما می آمد و دمِ علی علی می گرفت."

این را که گفت دیگر نتوانست ادامه بدهد و زد زیر گریه.

کتاب تو شهید نمی شوی ،ص ۱۱۰

@Agamahmoodreza

خاطراتت، یادت، خیالت، منو مثل یه شمع میسوزونه

پنجشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۰۷ ق.ظ

بسم الله

قربة الی الله

یادته؛

یه روزی شونه هام جای دستات بود...

حالا خاطراتت، یادت، خیالت، منو مثل یه شمع میسوزونه؛

با این حال

من از یادت نمیکاهم....

لااقل تو هم یادآر زشمع مرده یادآر

رفیق

محمود

شهیدمحمودرضابیضایی

@bi_to_be_sar_nemishavadd


آنطرف هم مشغول پاسدارى از انقلاب است!

پنجشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۳۴ ب.ظ

دکتر احمدرضا بیضائی : 

چقدر غبطه خورده بودم به محمودرضا بخاطر پاسدار شدنش و چقدر حالش خوب شده بود از اینکه پاسدار شده بود.

 بارها پیش آمد که به او گفتم: 

"توى این لباس از ما به شهادت نزدیکترى؛ خوش به حالت". 

وقتى این را مى گفتم مى خندید.

 وقتى پاسدار شد، مثل این بود که به همه چیز رسیده و دیگر هیچ آرزویى در این دنیا ندارد.

محمودرضا لباس پاسدارى را با عشق پوشید.

گاهى که افتخار مى دهد و به خوابم مى آید توى همین لباس مى بینمش.

آنطرف هم مشغول پاسدارى از انقلاب است!

 @Agamahmoodreza

محمود جان تشنمه میشه بهم آب بدی...

پنجشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۱۴ ب.ظ


بسم الله

قربتا الی الله

گفت محمود یکشنبه شهید شد.

گفتم خب؟

گفت هفته قبلش دوشنبه اومده بود پادگان ما. تو پادگان که دیدمش رفتم پیشش و بغلش کردم. بعد بهش گفتم محمود حلالم کن! گفت چی رو حلال کنم؟ گفتم یه کم فکر کنی میفهمی. محمود گفت واسه اون آب آوردنا میگی؟ خندیدمو گفتم آره همون شش ماهی رو که واسم آب میاوردی رو میگم. محمود هم با خنده گفت برو دیوونه حلاله حلالت.

پرسیدم قضیه آب آوردنا چی بود دیگه؟

گفت آموزشی تو پادگان که بودیم شبا زیاد تشنه ام میشد. شبای اول بود با غرولند از خواب بیدار شدم و گفتم، عه کی حال داره بره آب بخوره...خیلی دوره.

محمود که بیدار بود گفت من میرم واست آب میارم.

و بعد با یه پارچ برگشت و یه لیوان بهم آب داد. آخرش هم گفت: هر وقتی آب خواستی به خودم بگو واست میارم.

منم شش ماه تموم هرشب بهش میگفتم واسم آب میاورد.

گفتم اغراق نکن دیگه هر شب که واست آب نمیاورد.

با خنده گفت نه به جون خودم بیشتر شبا ساعت ۳ شب بیدارش میکردم و میرفت واسم آب میاورد.

با خودم میگم:

نه چلاق بوده که نتونه بره آب بیاره

نه آدم تنبلیه که نخواد کار کنه؛

اون فقط میخواست از دست محمود آب بگیره...میخواست محمود براش آب بیاره...میخواست خودشو واسه محمود لوس کنه...میخواست محمود نازشو بکشه...میخواست بیشتر با محمود باشه...میخواست محمود باهاش باشه...

نمیدونم چرا یهو فکرم رفت دور و بر چادرا

وقتی سکینه و بچه ها مشک رو طرف عموشون عباس گرفتن و ازش طلب آب کردن...نه که چون دیگه هیچ یاری برای باباشون حسین نمونده بود نه! آخه وقتی اصحاب هم دور و بر باباشون حسین بودن باز هم میرفتن پیش عموشون عباس و از اون طلب آب میکردن.

آخه دوست داشتن عمو عباسشون براشون آب بیاره

آخه هیچکی مثل عمو عباس ناز بچه ها رو نمیخرید

آخه هیچکی مثل عمو عباس حواسش به بچه ها نبود

آخه عمو عباس یه دونه بود...

محمود جان

تشنمه

میشه بهم آب بدی.....

آب میخواهد چه کار؟ آب آورش را پس دهید

آی مردم زود عموی دخترش را پس دهید‌..

السلام علیک یاساقی العطاشا

رفیق

محمودرضا بیضایی

تشنمه

ساقی

آب

سربازان آخرالزمانی امام_زمان_عج 

کانال شهدای مدافع حرم

@mostafa_sadrzadeh


خاطره ای از شهید بیضایی۲

پنجشنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۰۳ ب.ظ


از دوره دبیرستان به عضویت در پایگاه شهید بابایی در آمد .

آشنایی با حاج بهزاد پروین که عکاس و مستند ساز جنگ بود نقطه عطف زندگی محمود رضا بود .

او از حاج بهزاد تاثیر زیادی گرفت و بعدها این آشنایی زمینه ساز ارتباط با میراث مکتوب و محصولات دفاع مقدس و انس با فرهنگ جبهه شد ومقدمه همکاری در مورد کارهای شهدا .

دوم دبیرستان بود که روزی با یک دفتر چه که مخصوص ثبت خاطرات شهدا بود به خانه آمد .

دو شهید را انتخاب کرده بود برای جمع آوری خاطراتشان .

یکی شهید عبدالمجید شریف زاده  و دیگری شهید احمد مقیمی ، بی سیم چی شهید باکری که در کربلای 5 به شهادت رسیده بود .

خیلی جدی برای این کار وقت می گذاشت.

خاطره از شهید بیضایی

چهارشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۳۳ ب.ظ


یا ابوالفضل(ع)

تاسوعای 92 بود . بهمان خبر دادند بچه های مقاومت ، عملیاتی وسیع در منطقه زینبیه انجام دادند و موفق شدند تروریست ها را تا 3 کیلومتری از اطراف حرم دور کنند . صبح زود رفتیم آنجا محمود رضا را دیدیم ، خیلی خوشحال بود . پرچم سیاه جبهه النصره در دستش بود و می گفت : خودم از بالای آن ساختمان پایین آوردمش . به ساختمانی که اشاره می کرد نگاه کردم و دیدم پرچم سرخ یا اباالفضل را به جایش به اهتزاز در آورده است . رسیدیم خیابان جلوی حرم که دو سال ، احدی جرات نداشت از آنجا عبور کند ، چون تک تیر انداز ها به راحتی می توانستند آنجا را هدف بگیرند و حالا با تلاش محمود رضا و همرزمانش امن شده بود .

رفتیم وسط خیابان و رو به حرم ایستادیم و دیدیم محمود رضا داره آرام گریه می کند و سلام می دهد.

السلام علیک یا زینب بنت علی ابن ابیطالب علیه السلام

محمودرضا از"حرام"شدیدا پرهیز داشت

جمعه, ۱۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۳۸ ب.ظ

دکتر احمدرضا بیضائی:

محمودرضا از"حرام"شدیدا پرهیز داشت

چه فعل حرام وچه  مال حرام،ناراحتش میکرد اینو خودم دیده بودم

از شنیدن بدگویى هاو اراجیف بدخواهان و حاسدان در موردامام خامنه اى بشدت ناراحت میشد.



دکتر احمدرضا بیضائی: 

محمودرضا زندگی اش را براساس عشقِ به امام (ره)و راه شهدا بناکرده بود.این اساس زندگى سى و چند ساله ظاهرى محمودرضابود.مى توانم بگویم از 15سالگى این خط شروع شد ودرهمین راه جلو رفت.

 آقا محمودرضا

 احمدرضابیضائی:

شهادت محمودرضا به نقل از برادر 

"م .ج " که خود در  منطقه حضور داشته و در منزل شخصی و بر روی نقشه برای بنده توضیح دادند بدین گونه است :

محمودرضا فرمانده یکی از سه محوری بود که عملیات در آن محورها با هدف آزاد سازی منطقه قاسمیه در جنوب شرق دمشق انجام میگرفت. مسئولیت کار در دو محور دیگه با رزمندگان حزب الله لبنان و مجاهدین عراقی بوده که کار، نسبتا در آن مناطق سبکتر بوده و سخت ترین محور همین محوری بود که محمودرضا تحویل گرفته بود. محمودرضا کار را با درگیری و پاکسازی در این محور به پایان رسانده و در انتهای این محور دو کارخانه، یکی کارخانه تولید آلومینیوم و یکی کارخانه تولید روغن موتور قرار دارشت که درگیری سختی در محوطه کارخانه آلومینیوم با مسلحین اتفاق می‌افتد و نهایتا با موفقیت پاکسازی منطقه صورت میپذیرد. محمودرضا برای تثبیت منطقه پیشنهاد میکند که خاکریزی در پشت آن کارخانه ایجاد شود. برای آوردن تجهیزات ایجاد خاکریز و نفربرهای مستقر در پشت خط، که در یک سه راهی بنام غریفة مستقر بودند، محمودرضا همراه با چندتن از نیروهایش به سمت عقبه حرکت میکند که در همان حین متوجه تیرهای مستقیمی میگردد که از سمت چندین خانه که با فاصله از جاده قرار داشتند بسمت آنها شلیک میشود. مسیری که در آن در حال حرکت بودند  زمین های زراعی و کشاورزی بود محمودرضا به نیروهای تحت امر خود خطاب میکند که وارد کانال متروکه ای که سابقا برای هدایت آب به زمین های کشاورزی مورد استفاده قرار میگرفت بشوند. بعد از ورود به کانال ، محمودرضا احتمال آلوده بودن کانال به تله های انفجاری رو تذکر داده و به همراهانش که دو سه رزمنده عراقی و یکی دو رزمنده افغانی بودند میگوید که با نفر پشت سری و جلوی خود  چند متر فاصله ایجاد کنند که در صورت وقوع انفجار، همه آسیب نبینند محمودرضا خود جلوتر از همه و در رآس ستون حرکت کرده و بعد از طی مسافتی در داخل کانال، پایش به مدار استتار شده یک تله انفجاری خورده و بمبی که در دیواره کانال جاسازی شده بود منفجر میشود و در اثر اصابت ترکشها که سمت چپ بدن رو بطور کامل از سر تا پا گرفته بود به شهادت میرسد 

روحش شاد و یادش گرامیباد