مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۱۲۸ مطلب با موضوع «شهید محمودرضا بیضایی» ثبت شده است

هرچه داشت از فرهنگ ایثار و شهادت بود

جمعه, ۲۸ دی ۱۳۹۷، ۰۶:۴۱ ب.ظ


محمودرضا هرچه داشت از فرهنگ ایثار و شهادت بود. میراث فرهنگی دفاع مقدس را دوست داشت ، مجموعه کتاب‌هایش را خوانده بود. « همپای صاعقه» را واو به واو خوانده بود. 

تقریباً همه‌ کتابخانه‌اش  به جز چند کتاب، کتاب‌های دفاع مقدسی بود. «خاک‌های نرم کوشک» را با علاقه بسیاری خواند، سری «به مجنون گفتم زنده بمان»، ‌«ویرانی دروازه شرقی»، «ضربت متقابل»، «سلام بر ابراهیم» و این کتاب‌هایی که در دسترس همه است. 

تقریباً تا آخرین کتاب‌هایی را که در حوزه دفاع مقدس منتشر شده داشت و گرفته بود. « کوچه نقاش‌ها» را به من توصیه کرده بود که بخوانم و من هنوز آن را نخوانده‌ام خواندن این کتاب را چند بار به من توصیه کرد. خیلی او را به وجد آورده بود به لحاظ روحی ارتباط تنگاتنگی با شهدا داشت. علاقه خاصی به بهشت زهرا(س) و مزارشهدا داشت.

راوی :برادر شهید

شهید محمودرضا بیضایی

 @zakhmiyan_eshgh

مادر «بى محمودرضا» بود

جمعه, ۳۰ آذر ۱۳۹۷، ۰۶:۲۲ ب.ظ



راوی:احمد رضا بیضایی 

برادر شهید محمود رضا بیضایی

اواخر آذر ١٣٦٠ بود. یادم هست که زن صاحبخانه میگفت: « بچه را آورده اند خانه.» اما درست یادم نیست چه کسى مرا برد طبقه بالا تا بچه را ببینم. 

وارد اتاق که شدم مادر بود و «بچه» توى بغلش و زنهاى همسایه و فامیل که یک حلقه دور آن اتاق کوچک زده بودند. این تنها تصویرى است که از تولد محمودرضا به یاد دارم و هیچوقت یادم نرفته

٣٠ دیماه ٩٢، وقتى پرواز ١١ شب تهران - تبریز توى فرودگاه تبریز به زمین نشست و با پدر از پله هاى هواپیما پایین آمدیم و وارد سالن فرودگاه شدیم. از همسرم که پدر و مادرش و پسرمان را در مشهد رها کرده بود و خودش را  رسانده بود فرودگاه تبریز، خواستم که قبل از رسیدن ما به خانه، خبرشهادت محمودرضا را به مادرم برساند. 

نمى دانم کى رسیدیم توى کوچه و جلوى خانه پدر صداى گریه زنه توى کوچه شنیده مى شد. پله ها را رفتم بالا و وارد اتاق شدم. مادر بود و زنهاى همسایه که یک حلقه دور آن اتاق کوچک زده بودند. شبیه روزتولد محمودرضا در ٣٢ سال پیش اما اینبار مادر «بى محمودرضا» بود. 

مادر از خبر طورى استقبال کرده بود که انگار خبر داشته و خبر غافلگیر کننده اى نگرفته بى قرار بود و نبود. نشسته بود اما غرق در اشک. مدام مى گفت: رفتى به آرزویت رسیدى؟ «راه امام حسین را رفته پسرم...» مى گفت و اشک مى ریخت. 

گاهى هم میگفت: « یوسفم رفت...» نشستم پیش مادر و بهترین جاى دنیا در آن لحظات همانجا بود.

شهید محمودرضا بیضایی

 @zakhmiyan_eshgh

جایت خالی..کاش تو هم بودی

يكشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۷، ۰۶:۰۲ ب.ظ

چه مبارک روزیست...

جایت خالی..کاش تو هم بودی 

و می دیدی در اوج شادی دلتنگیم

شهید محمود رضا بیضائی

@ra_sooll

مشتاقانِ شهادت باید پشتکار داشته باشند

پنجشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۷، ۰۶:۳۱ ب.ظ

چرا «محمودرضا» از «کوثر» بُرید؟

شهید محمودرضا بیضایی

سرباز رشید اسلام و مدافع حرم «محمودرضا بیضایی» شب قدر را برای شهادت و رسیدن به حضرت دوست انتخاب کرد و سرانجام در روز میلاد پیامبر اکرم(ص) به شهادت رسید.

به گزارش مشرق، شهید محمودرضا بیضایی پنج سال پیش در روز میلاد پیامبر (ص) و امام صادق (ع) به شهادت رسید. او متولد سال 1360 در تبریز بود. بعد از اتمام سربازی به عضویت سپاه پاسداران درآمد و در بهمن ماه سال 82 برای گذراندن دوره افسری وارد دانشکده افسری امام علی (ع) شد. با آغاز جنگ سوریه از سال 1390 برای دفاع از حرم اهل بیت و یاری رزمندگان جبهه مقاومت اسلامی به سوریه رفت. او پس از 2 سال حضور در جبهه سوریه 29 دی ماه سال 92 در اثر اصابت ترکش تله انفجاری به سر و سینه به شهادت رسید.

علاقه‌ی عجیب «محمودرضا» به «کوثر»

مشتاقانِ شهادت باید پشتکار داشته باشند

او می‌گفت شهادت مزد کسانی‌ است که در راه خدا پُرکارند، می‌گفت شهادت هرکسی دست خودش است. هرکسی خودش انتخاب می کند که شهید بشود. می‌گفت باید به خودمان بقبولانیم که در این زمان به دنیا آمده‌ایم و شیعه هم به دنیا آمده‌ایم که مؤثر در تحقق ظهور مولا باشیم و این همراه با تحمل مشکلات، مصائب، سختی‌ها، غربت‌ها و دوری‌هاست و جز با فدا شدن محقق نمی‌شود حقیقتاً.

این جمله آخر را شب قدر گفته بود و گفته بود امشب باید انتخاب کنیم به صف عاشوراییان بپیوندیم یا از معرکه جهاد بگریزیم و در خون ولی خدا شریک باشیم. آخرین بار هم گفت از کوثر (دخترش) بُریدم.

آقا محمودرضا، وقتی خواست برای خودش اسم انتخاب کند گفت حسین نصرتی. تنش را در راه خدا فرسوده کرد، چشم‌هایش گواه بی‌خوابی همیشگی‌اش بود. در شب تاسوعا، در آزادسازی زینبیه عباس بی‌بی بودن را به رخ دنیا کشید. شب قدر انتخاب کرد که شهید بشود.

از کوثرش که بُرید، روز میلاد رحمت للعالمین، در فوران رحمت الهی غرق شد، به راه رضای محمود الهی رفت، به معراج رفت، شهید شد.

مزار خودشم همونجاست

پنجشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۵۳ ب.ظ

هر وقت تبریز می اومد حتما گلزار شهدای "وادی رحمت" می رفت.

الان مزار خودشم همونجاست.

بالای قبور شهدای دفاع مقدس می نشست و انگار حرف میزد باهاشون.

خیلی طول می داد.

از این مزار به اون مزار. مگه دست بردار بود؟

به شوخی بهش می گفتم به شهدا سپردم حرفتو گوش ندن!

 @Agamahmoodreza

دلتنگتم رفیق

چهارشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۳۴ ب.ظ


بسم الله الرحمن الرحیم

قربة الی الله


محمودرضا

بوسه

و

آغوش،

هر دو آرزوهای منند؛ 

اولی سوزاند و

خواهد کشت

ما را

دومی....

.


کیه که ندونه زیارتای اربعینمو مدیون تو ام.

ولی،

دلتنگتم رفیق.

میشه منم

با تو بیام؟ 

کنارت،

پا به پات،

دست...... در...... دستت؟ 

میشه منم دنبال خودت بکشونی حرم؟

میشه منم با خودت ببری محمود؟


محمودرضا


لطفا بگو جانم...

.

.

به حکم آنکه علیک الرفیق ثم طریق

رفیق

محمود

اربعین

کربلا


به نیابت از...

شهیدمحمودرضابیضایی

@bi_to_be_sar_nemishavadd

ایندفعه لازم ندارم

دوشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۴۰ ب.ظ

برای محمودرضا 

سوریه که میرفت، همیشه ساک سفر رو همسرش می بست. تو آخرین سفر به همسرش گفته بود که ساک رو ایندفعه خودش میخواد ببنده.

ساک رو سبک بسته بود و حتی قرصهایی رو که بخاطر دندون دردش همیشه همراه داشت، تو ساک نذاشته بود.

میگفت پرسیدم : قرصهارو نمی بری؟ 

گفت: ایندفعه لازم ندارم.

 @Barayekosar

از ساچمه تا ترکش

يكشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۲۱ ب.ظ


از ساچمه تا ترکش

سال آخر دبیرستان بود. 

یک روز کلاس کنکور را پیچانده و با بچه های پایگاه رفته بود اردو.

عصری که برگشت، انگشت شستش باند پیچی شده بود.

اول می خواست پنهان کند و نگوید چه بلایی سر انگشتش آورده، اما بعدا معلوم شد که توی اردو چیزی را هدف تیراندازی گذاشتند تا با تفنگِ بادی بزنند.

یکی از بچه ها گفته هدف را جابه جا کنید.

محمودرضا هم هدف را گرفت روی دستش و گفته بزنید!

ساچمه را زده بودند روی ناخن شستش!

در عکس رادیو گرافی ، ساچمه کنار بند اول انگشت پیدا بود.

آن روز محمودرضا عمل شد.!

ساچمه را از انگشتش درآوردند و به خیر گذشت، اما ما تحمل همان اندازه جراحتِ او را هم نداشتیم.

دی ماه سال ۹۲ وقتی در معراج شهدای تهران رفتم بالای سرش ، هنوز لباس رزمش تنش بود.

از زخم هایش فقط جای یک زخم زیر چانه و ترکشی که به سرش اصابت کرده بود دیده می شد.

در بهشت زهرا (س) و قبل از شروع مراسم تشییع ، زخم های تنش را که دیدم ، یاد آن ساچمه افتادم و تلخی و زخمِ انگشت شستش!

اما آن زخمِ کوچک کجا و جراحتِ ناشی از اصابت ۳۵ ترکش به سینه و پهلو کجا؟!

یکی از ترکش ها از زیر کتف چپش بیرون زده بود و شاید ،

محمودرضا با همان ترکش پریده بود.

تو شهید نمی شوی، روایت هایی از حیاتِ جاودانه شهید محمودرضا بیضائی به روایت برادر 

 @Agamahmoodreza

دل من طاقت دوری ندارد...

جمعه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۴۱ ب.ظ


بسم الله الرحمن الرحیم

قربة الی الله

این نامه رو برای سید نوشته بود،

سیدمهدی،

از هم خدمتیا،

بچه ی تهران،

بچه ی سرسبز،

سید مهدی و موتورش،

موتورش و هیئت الرضا.

این نامه رو از سر دلتنگی نوشته بود، نه از رو زبون بازی.

همونی که بود نوشت،

ساده... صادق... زلال.

محمودرضا، همینقدر ساده حرف دلش رو میزد،

به شوخی میزد که لو نره، ولی صادقانه حرف میزد.

این آخریا که بزرگتر شده بود،

تو دار تر هم شده بود... اما همچنان ساده گانه و صادقانه حرف دلش رو میگفت.

به شوخی میزد که لو نره ولی... به روش نمی آوردیم که لو رفته.

.

راستی محمودرضاجون عزیز و مهربان، بامعرفتِ، باصفایِ باحالِ گل،

کِی به ات زنگ بزنم...؟

کی به خانه میروی...؟

زودباش بگو که دلم برات تِپ تِپ می کنه.

ولی کلی ازت گله دارم،

رفتی کربلا... بی معرفت تنها...؟

رفتی.... من اینجا دِق کنم... . .

. هر لحظه بی تو بودنِ من سال‌ها گذشت

من از تمامِ مردم دنیا مسن ترم..!

.

خوش به حالت.

الحق که دل به دل لوله پولیکاست...

.

(این یادداشت کوچک خودش به اندازه یک نامه شد...)


محمودرضا،

بخاطر تو،

پیش‌ِ خلقی،

لو رفتم...

.

والسلام

۷:۵۰ صبح

۹۷/۵/۲۶

یاعلی مددی

رفیق

محمود

نامه

شهیدمحمودرضابیضایی

نمک در نمکدان شوری ندارد

دل من طاقت دوری ندارد...

@bi_to_be_sar_nemishavadd

دو جا می فهمیدیم بچه ها شهید میشن

سه شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۰۹ ب.ظ

حاج حسین یکتا :

ما دو جا می فهمیدیم بچه ها شهید میشن؛

یکی جمکران : 

نوع گریه و عبادتی که میکردن!

یکی: 

خدمت آقا علی بن موسی الرضا(ع) که می رسیدیم...

 @Agamahmoodreza

برای علی اکبر علیه السلام

دوشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۰۹ ق.ظ


برای علی اکبر علیه السلام

محمودرضا قد بلندی داشت.

پیکرش توی تابوتی که در معراج شهدا برای تشییع آماده شده بود جا نگرفت.

رفتند تابوت دیگری بیاورند.

رفقایش در این فاصله نشستند بالای سرش.

یکی از بچه ها خواست که روضه بخواند. گفت:

" محمودرضا دهه محرّم گاهی که کارش زیاد بود، همه ده شب را نمی توانست هیئت بیاید، اما شب روضه حضرت علی اکبر(ع) حتما می آمد و دمِ علی علی می گرفت."

این را که گفت دیگر نتوانست ادامه بدهد و زد زیر گریه.

کتاب تو شهید نمی شوی ،ص ۱۱۰

@Agamahmoodreza

خاطراتت، یادت، خیالت، منو مثل یه شمع میسوزونه

پنجشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۰۷ ق.ظ

بسم الله

قربة الی الله

یادته؛

یه روزی شونه هام جای دستات بود...

حالا خاطراتت، یادت، خیالت، منو مثل یه شمع میسوزونه؛

با این حال

من از یادت نمیکاهم....

لااقل تو هم یادآر زشمع مرده یادآر

رفیق

محمود

شهیدمحمودرضابیضایی

@bi_to_be_sar_nemishavadd


آنطرف هم مشغول پاسدارى از انقلاب است!

پنجشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۳۴ ب.ظ

دکتر احمدرضا بیضائی : 

چقدر غبطه خورده بودم به محمودرضا بخاطر پاسدار شدنش و چقدر حالش خوب شده بود از اینکه پاسدار شده بود.

 بارها پیش آمد که به او گفتم: 

"توى این لباس از ما به شهادت نزدیکترى؛ خوش به حالت". 

وقتى این را مى گفتم مى خندید.

 وقتى پاسدار شد، مثل این بود که به همه چیز رسیده و دیگر هیچ آرزویى در این دنیا ندارد.

محمودرضا لباس پاسدارى را با عشق پوشید.

گاهى که افتخار مى دهد و به خوابم مى آید توى همین لباس مى بینمش.

آنطرف هم مشغول پاسدارى از انقلاب است!

 @Agamahmoodreza

محمود جان تشنمه میشه بهم آب بدی...

پنجشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۱۴ ب.ظ


بسم الله

قربتا الی الله

گفت محمود یکشنبه شهید شد.

گفتم خب؟

گفت هفته قبلش دوشنبه اومده بود پادگان ما. تو پادگان که دیدمش رفتم پیشش و بغلش کردم. بعد بهش گفتم محمود حلالم کن! گفت چی رو حلال کنم؟ گفتم یه کم فکر کنی میفهمی. محمود گفت واسه اون آب آوردنا میگی؟ خندیدمو گفتم آره همون شش ماهی رو که واسم آب میاوردی رو میگم. محمود هم با خنده گفت برو دیوونه حلاله حلالت.

پرسیدم قضیه آب آوردنا چی بود دیگه؟

گفت آموزشی تو پادگان که بودیم شبا زیاد تشنه ام میشد. شبای اول بود با غرولند از خواب بیدار شدم و گفتم، عه کی حال داره بره آب بخوره...خیلی دوره.

محمود که بیدار بود گفت من میرم واست آب میارم.

و بعد با یه پارچ برگشت و یه لیوان بهم آب داد. آخرش هم گفت: هر وقتی آب خواستی به خودم بگو واست میارم.

منم شش ماه تموم هرشب بهش میگفتم واسم آب میاورد.

گفتم اغراق نکن دیگه هر شب که واست آب نمیاورد.

با خنده گفت نه به جون خودم بیشتر شبا ساعت ۳ شب بیدارش میکردم و میرفت واسم آب میاورد.

با خودم میگم:

نه چلاق بوده که نتونه بره آب بیاره

نه آدم تنبلیه که نخواد کار کنه؛

اون فقط میخواست از دست محمود آب بگیره...میخواست محمود براش آب بیاره...میخواست خودشو واسه محمود لوس کنه...میخواست محمود نازشو بکشه...میخواست بیشتر با محمود باشه...میخواست محمود باهاش باشه...

نمیدونم چرا یهو فکرم رفت دور و بر چادرا

وقتی سکینه و بچه ها مشک رو طرف عموشون عباس گرفتن و ازش طلب آب کردن...نه که چون دیگه هیچ یاری برای باباشون حسین نمونده بود نه! آخه وقتی اصحاب هم دور و بر باباشون حسین بودن باز هم میرفتن پیش عموشون عباس و از اون طلب آب میکردن.

آخه دوست داشتن عمو عباسشون براشون آب بیاره

آخه هیچکی مثل عمو عباس ناز بچه ها رو نمیخرید

آخه هیچکی مثل عمو عباس حواسش به بچه ها نبود

آخه عمو عباس یه دونه بود...

محمود جان

تشنمه

میشه بهم آب بدی.....

آب میخواهد چه کار؟ آب آورش را پس دهید

آی مردم زود عموی دخترش را پس دهید‌..

السلام علیک یاساقی العطاشا

رفیق

محمودرضا بیضایی

تشنمه

ساقی

آب

سربازان آخرالزمانی امام_زمان_عج 

کانال شهدای مدافع حرم

@mostafa_sadrzadeh


خاطره ای از شهید بیضایی۲

پنجشنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۰۳ ب.ظ


از دوره دبیرستان به عضویت در پایگاه شهید بابایی در آمد .

آشنایی با حاج بهزاد پروین که عکاس و مستند ساز جنگ بود نقطه عطف زندگی محمود رضا بود .

او از حاج بهزاد تاثیر زیادی گرفت و بعدها این آشنایی زمینه ساز ارتباط با میراث مکتوب و محصولات دفاع مقدس و انس با فرهنگ جبهه شد ومقدمه همکاری در مورد کارهای شهدا .

دوم دبیرستان بود که روزی با یک دفتر چه که مخصوص ثبت خاطرات شهدا بود به خانه آمد .

دو شهید را انتخاب کرده بود برای جمع آوری خاطراتشان .

یکی شهید عبدالمجید شریف زاده  و دیگری شهید احمد مقیمی ، بی سیم چی شهید باکری که در کربلای 5 به شهادت رسیده بود .

خیلی جدی برای این کار وقت می گذاشت.