مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات
  • ۲۸ فروردين ۹۶، ۲۱:۳۴ - جواد حسینی
    سلام

۲۷ مطلب با موضوع «شهید حامد جوانی» ثبت شده است


هرسال دو روز مونده به محرم تو مسجد فاطمیه، مراسم تشت گذاری برگزار میشه...

امسال هم مثل سالهای قبل بچه ها داشتن مسجد رو آماده میکردن..که دقیقا دو روز مونده به مراسم خوابی دیدم.

تو خواب دیدم حامد اومده محله و به سمت مسجد میره....

منو که دید مثل همیشه دستشو بالا آورد و بلند گفت:

سلام خاله..

منم جواب دادم و پرسیدم: مادرت چطوره؟

گفت: خاله اومدم بنرهای محرم رو نصب کنیم.

قراره مامانمم بیاد مراسم.

حامد جان!

امسال دومین سال حضورت درمحضر سید الشهداست.

حامد جان در این یک سال معرفت خود را ثابت کردی به دوستدارانت، زین پس نیز تنهایمان نگذار و در سختی ها و مشکلات زندگی دستمان را بگیر و کمک حالمان باش.

 آقا محمودرضا

خاطره ای از شهید جوانی 3

شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۴۶ ب.ظ


 پیش خودش گفت «مقدمه می‌چینم». می‌گویم «غیرتم نمی‌کشد من باشم و حرم بی‌بی زینب را بکوبند.» یا می‌گویم «مگر این‌همه سال که نشسته‌ایم پای منبر و روضه گوش داده‌ایم، حسرت این را نخورده‌ایم که ای‌کاش ما هم روز عاشورا بودیم و از حرم امام شهیدمان دفاع می‌کردیم؟» و می‌گویم «من که این‌همه سال برای اباالفضل گریه کرده‌ام و ادعای محبتش را داشته‌ام، الان زمانش رسیده که ببینم چند مَرده حلاجم و چقدر جَنَمش دارم که مثل او بروم و سینه‌ام را سپر حرم اهل بیت کنم؟» بعد پیش خودش فکر کرد «گیریم همه‌ اینها را هم توانستم بگویم. شاید اصلاً هیچ‌کدام از حرف‌هایم افاقه نکرد... بالاخره پدر و مادرند و دلشان نرم است؛ قسمشان می‌دهم. دست و پایشان را می‌بوسم که رضایت بدهند بروم... . تهش بالاخره یک طوری می‌شود».

(شبیه خودش: روایت زندگی شهید حامد جوانی، ص ۴۸.)

نحوه ی آشنایی من با شهید حامد جوانی

چهارشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۵۹ ب.ظ


حدودا مرداد ماه بود که داشتم توی اینستاگرام میچرخیدم

یهو چشمم خورد به عکس یه آقا پسر که روی عکس نوشته بود :شهید حامد جوانی

کنجکاو شدم ببینم قضیه چیه وارد پیج شدم و دیدم که حامد حدود بیست روز قبل شهید شده. 

 اون موقع چیز زیادی از مدافعان حرم نمیدونستم . اون روز دلم گرفت از گناهان خودم . 

من کسی بودم که حجاب درستی نداشتم و برای بیرون هم زیاد آرایش میکردم. و بعد از ماه مبارک رمضان هم متاسفانه نماز صبح خواب می موندم.

اون شب به حامد متوسل شدم و بهش گفتم تو جوان پاکی بودی و لایق شهادت بودی ، دعا کن و کمک کن من برای نماز صبح بیدار بشم. هر روز صبح گوشیم اذان میگفت خاموش میکردم میخوابیدم، اون روز تا گوشیم اذان گفت از خواب بیدار شدم نمازم را خوندم و خوابیدم.

وقتی خوابیدم خواب دیدم که همون موقع بود و توی مسجد محل نمازم را خونده بودم و وقتی برگشتم حامد با لب خندون توی خونه منتظرم ایستاده بود.

وقتی از خواب بیدار شدم باورم نمیشد که منه گنهکار منه روسیاه چطور یه شهید والا مقام به خوابم اومده.

اون روز تا شب فقط به وقایع اون شب فکر کردم. آخر همون هفته بعد از مدتها صبح جمعه دعای ندبه رو خوندم و خوابیدم و باز خواب حامد رو دیدم صحبت کردم باهاش توی خواب وقتی ساعت هشت شد گفت من باید برم و من ازش خواستم که یه کم بیشتر بمونه و اون هم به خاطر من قبول کرد.

وقتی از خواب بیدار شدم ساعت 8.25 دقیقه ی صبح بود، اصلا باورم نمیشد.  وای خدایا من پایین ترین حد و اون بالاترین جای ممکن.

چند روزی گذشت مدتها بود خانوادم میخواستن برای بازدید از مناطق جنگی به کردستان برن، هر بار از من هم میخواستند که برم ، میگفتم آخه به من چه که برم، برم که چی بشه، وقتی آدم نمیشم چرا برم.

ولی یهویی نظرم عوض شد و برای رفتن آماده شدم و مطمئنم کار آقا حامد بود.

من راهی کردستان شدم و چیزهایی که توی مناطق جنگی کردستان دیدم آتیش به وجودم انداخت و بیش از پیش شرمنده ی شهدا شدم.

از همون موقع که خواب حامد رو دیدم ، حجابم رو کامل کردم، آرایشم رو کنار گذاشتم و به لطف خداوند وبه لطف خداوند و کمک حامد نمازهای صبح رو خوندم.

من کلی تغییر کردم ، خوابهایی از شهدای دیگه دیدم و خیلی خوشحالم که خداوند حواسش به من بود و اینطوری من رو به راه خودش و به راه نور هدایت کرد.

من مرده بودم و خداوند لطف بیکرانش رو از طریق حامد به من داد و الان همیشه دعا میکنم که خداوند هرگز دست لطفش رو از روی سر من برنداره که اگه لحظه ای و ثانیه ای خداوند دست لطفش رو از سرم برداره ...

ما به خون شهدا مدیونیم، شهدای هشت سال دفاع مقدس و شهدای مدافع حرم. امیدوارم بتونیم طوری زندگی کنیم که آخرت جلوی شهدا شرمگین نباشیم.

حامد دیگه زمینی نبود

چهارشنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۵، ۰۴:۴۳ ب.ظ


بسم رب الشهدا...

حامد شب قبل شهادتش اومد پیشم و بعد نماز جماعت و استماع سخنرانی حقیر و هنگام خروج به من گفت حاج آقا : یه بسته فرهنگی هم (که شامل عطر و چفیه و تسبیح کتاب دعا و قبله نما بود) به ما بده ! 

حاج آقا ما هم دل داریم !

گفتم: حامدجان چند تا بیشتر بسته ندارم و به من از دمشق گفتن چون کمه فقط توی مسابقه به رزمنگان بدهید ...

حامد جان ایشاالله تو که مقیدی توی نماز  شرکت میکنی و توی مسابقات شفاهیِ من شرکت کن حتما بهت میرسه!!

حامد با یه لبخند پر معنی رو به من کرد و گفت : باشه حاج آقا ندادی... اونوقت دیگه بدرد من نمیخوره...

اینو گفت و از نماز خونه بیرون رفت...

خدائیش منم ناراحت شدم..

اما گفتم فردا سر نماز ظهر با طرح یه مسابقه فرهنگی حتما بهش یه بسته فرهنگی می دم .

حامد جوانترین بچه های ایرانی بود که در قسمت توپخونه و توی منطقه سهل الغاب بین ادلب و حماء با هم بودیم .

... اما فرداش صدای بک انفجار در اطراف ارتفاع پایین دست ما شنیده شد و خبردار شدم حامد از ناحیه دو دست و صورت و چشماش مجروح شده!!!

آه از نهادمان خارج شد و داغون شدیم اما خوشحال بودیم که ایشون زنده ست و حداکثر جانباز میشه ! بچه ها سریعا انتقالش دادن به لاذقیه و چند روز در اونجا و بعدش هم ایران ...

اما حامد دیگه زمینی نبود و با چشمان بسته اما باز خود، عرش و عرشیان رو می دید و پس از چند روز درد و رنج پرواز کرد .

... دوستت داشتم و دارم حامد.

همرزم و روحانی گردان جامانده ات شیخ حمید فولادی.

بدور مرقد بانوی صبر گردیدی

پنجشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۵، ۱۰:۱۳ ق.ظ


تو از (جوانی) خود بهره مند گردیدی

بدور مرقد بانوی صبر گردیدی

سلام ما برسانی به حضرت عباس

به پاسدار حریم ولا اگر دیدی

شاعر علی شهودی

کانال شهید ابوالفضلی، حامد جوانی

@alamdar13

حامد یه انسان معمولی نبود... ومعمولی هم نموند....

پنجشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۳۷ ق.ظ




بسم رب الشهدا...

یه روز سر کار بودم که بهم زنگ زد

سلام داداش کجایی؟؟؟ گفتم سر کارم داداش

گفت مهرداد میتونی با ماشینت بیای دنبالم؟؟

چون هروقت بهش زنگ میزدم بدون سوال درباره ی کارم، میومد دنبالم، منم ازش چیزی نپرسیدم. ماشینو برداشتم و رفتم.

وقتی رسیدم دیدم ماشینش تصادف کرده و جلوش داغون شده.گفتم حامد خودت چطوری خوبی؟؟ چیزیت که نشده؟؟

گفت نه نگرانم نباش هیچیم نیست.بیا بریم دنبال تعمیرکار.

حامد حواست کجاس پس؟؟چرا دقت نمیکنی؟؟اخه تو که شیفت بودی بیرون چیکار میکردی؟؟

جوابی بهم نداد !!

تو راه بهش گفتم حامد مقصر تویی؟؟

گفت نمیدونم ولی انگار منم !!گفتم ینی چی آخه؟؟ نمیدونی مقصری یا نه؟؟؟

گفت: مقصرم ولی بیمه نمیدم میخام پول نقد بدم به طرف، که بیمم حیف نشه.

گفتم راس میگی حیفه بیمه، پول نقد میدیم.نگران پولم نباش منم پول همراهم هست.

چند روزی ماشین خودش تو تعمیرگاه بود و پول کسی که ماشینو بهش زده بود رو هم دادیم.

بعد چند مدت فهمیدم که خودش تصادف نکرده بود!!!

یکی از سربازاش برای بیرون رفتن با نامزدش ماشینش رو از گرفته بود و تصادف کرده بود!! اینم به روش نمیاورد!!

میگفت سربازه خوب شاید پول نداره و نباید جلو نامزدش شرمنده بشه...

بله این بود داداش من 

باید باهاش زندگی میکردی که بفهمی حامد کی بود

حامد یه انسان معمولی  نبود...

ومعمولی هم نموند....

خدایا کمک کن مثل حامد باشیم...

ان شاالله

با تشکر از آقای بالازاده، رفیق شهید جوانی

کانال شهید ابوالفضلی، حامد جوانی

@alamdar13

کانال آرشیو خاطرات شهید

@shahid_javani


بسم رب الشهدا

یه شب اومد بخوابم.

گفت: آقا... چندروز دیگه تولد خواهرزاده هام، فاطمه و زهراست.

لطفا از طرف من براشون ۲ تا عروسک بخر الان که نمیتونم ولی این دنیا حتما برات جبران میکنم...

صبح که بلند شدم به خانومم تعریف کردم وگفتم: حامد که خواهر نداره؟! خانومم گفت بذار تماس بگیرم ببینم قضیه چیه.

زنگ زدیم به مادر حامد، گفتن حامد خاله کوچیکش رو به عنوان خواهر میدونه تولد دخترای اونه فاطمه و زهرا، حامد خیلی به این بچه ها علاقه داشت و امکان نداشت هر وقت اینارو میبینه یا تولدشون میشه دست خالی باشه...

وقتی متوجه شدیم رفتم براشون عروسک گرفتم...

به نقل از آشنایان شهید حامد جوانی

کانال شهید ابوالفضلی، حامد جوانی

@alamdar13

کانال آرشیو خاطرات شهید

@shahid_javani

اهمیت نماز اول وقت نزد شهید جوانی

يكشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۲۳ ب.ظ

بسم رب الشهدا...

سعی می کرد نمازهایش را اول وقت بخواند و روی واجبات شدیدا حساس بود.

گاهی که به خانه می آمد می گفت که خیلی گرسنه است.

می گفتم: پسرم بیرون که قحطی نیست, هر وقت گرسنه شدی چیزی بخر و بخور تا گرسنه نمانی!

می گفت: مامان گشنه بمونم بهتر از اینکه که نمازمو دیر بخونم.

پول غذا رو میدم پارکبان تا ماشینمو پارک کنم و نمازمو تو نزدیکترین مسجد بخونم.

به نقل از مادر شهید جوانی

کانال شهید ابوالفضلی، حامد جوانی

@alamdar13

کانال آرشیو خاطرات شهید

@shahid_javani


بسم رب الشهدا...

من افتخار داشتم پیش داداش حامد15ماه سربازی کنم. در سپاه عاشوراراننده ایشون بودم.

شیفتایی که ایشون میومد انگار دنیا رو به من و دژبان ارشدها میدادن.

فداکاری و مهری که ایشون به ما داشتن فراموش نشدنی هست.

یکی از روزها من و ایشون شیفت بودیم تو لشکر، من راننده بودم و ایشون هم افسر گشت.

زمانی که شیفت میشه هیچ گونه مرخصی نمیشه داد به راننده جز زمانی ک یک نفر جایگزین باشه

اونروز هم مصادف با عاشورا و تاسوعا بود.

ما هم خونمون هیئت داشتیم مثل هر سال، دلم یجوری میشد با خودم هی میگفتم کاش الان خونه بودم تو هیئت شرکت میکردم.

رفتم پیش آقا حامد گفتم: فرمانده من نمیتونم بمونم آروم و قرار ندارم

گفتن: چرا؟

گفتم: دلم میخواد برم هیئت و هر سال من اینروزا هیئت میرم.

ایشون هم گفت کسی هست بجات باشه؟

گفتم: هیچ کسی نیست.

گفت: بخاطر امام حسین و ارادتی که به ایشون دارم  بهت مرخصی میدم.

گفتم: فرمانده اینجوری نمیشه

گفت: میشه

گفتم: کسی نیست جای من وایسته

گفت: خودم هستم تو برو به مرادت برس من حلش میکنم باشد که روزی منم به مراد دلم برسم.

اونروز نفهمیدم منظورشون از مراد دل چیه بعد چند مدت که خدمتم تموم شد.  خبر مجروح شدن و بعدش شهادت ایشون رو شنیدم فهمیدم که مراد دل ایشون شهادت در راه امام حسین و اهل بیت ایشان بود.

با تشکر از دوست عزیزمون

کانال شهید ابوالفضلی، حامد جوانی

@alamdar13

کانال آرشیو خاطرات شهید

@shahid_javani

ماجرای تقلب (شهید جوانی)

دوشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۲۹ ب.ظ

بسم رب الشهدا...

خاطره طنز

امتحان عربی داشتیم، منم عربیم افتضاح ولی حامد از هر جهت ممتاز بود.

امتحان عربی هنوز شروع نشده بود بهم گفت:حامد چی شده چرا هولی؟ (شهید و دوستشان هم نامند)

گفتم: حامد من نخوندم آخه، بلد نیستم این معلم هم خیلی سختگیره میشه ورقه ی منم تو پر کنی؟

گفت: نه خیلی اصرار کردم ولی قبول نکرد. 

وقتی دید ناراحت شدم گفت: بزار ببینیم موقعیت چی میشه.

گفتم باشه.

امتحان شروع شد منو حامد صندلی هامونو جوری گذاشتیم که اون پشتم بود و طوری که میزش رو میدیدم.

معلم ورقه ها رو داد مشغول شدیم منم الکی مثلا دارم مینویسم زیر چشمی هم دارم حامد رو زیر نظر میگیرم که اشاره ای کنه.  

خلاصه بعد از 15 دقیقه دیدم نگام کرد و خندید.

اشاره کردم بیا ورقه منم پر کن اولش قبول نکرد، وقتی دید من باز ناراحتم یه لحظه ای که معلم رفت ته کلاس ورقشو داد به من منم دادم به اون.

منم خوشحال و خندون خیالم راحت.

به به چه حالی داشتم!!!

من که دیدم حامد اسم و مشخصاتشو ننوشته برداشتم اسم وفامیلی حامد رو نوشتم.

گفتم: حتما هول شده یادش رفته بنویسه. خلاصه معلم ورقه هارو جمع کرد منم خوشحال بغلش کردم.

گفتم: ساندویچ دانش آموزی مهمون من.

اونم گفت: تو هم خرما مهمون من آخه باباش خرما میاورد واسه فروش منم که دوس داشتم حامد برام میاورد یا میرفتیم پارکینگشون میخوردیم.

هفته ی بعدش معلم ورقه ها رو اصلاح کرده بود و نفر به نفر صدا میزد. دیدیم منو حامدو صدا نکرد اسم همه رو که خوند، گفت: حامد جوانی..

حامد پاشد رفت بعدش گفت: حامد جوانی تو چرا دوتا ورقه داری؟؟!!!

پس دارین تقلب میکنین.. ؟؟

واااای من یادم افتاد که رو ورقه که حامد خالی گذاشته بود اسم اونو نوشتم اون بیجاره هم اسم خودشو رو ورقه ی خودش.

معلم گفت: من میدونم کار تو نمیتونه باشه تو ممتازی..

حامد جعفری ازت خواسته این کارو بکنی اونم اصلا هیچی نمیگه داره به من نگاه میکنه..

خلاصه گفت: برین هردوتون پیش مدیر، از شانس منو حامد مدیر مدرسه هم کاندیدای شورا شهر شده بود، حال و روزش عالی بود.

معلم قضیه رو گفت.

مدیر بهم گفت: ورقه ی تو کدومه؟ منم یکیشو برداشتم. چون حامد یکیشو 20 نمره ای نوشته بود و یکی رو 16 نمره ای. منم اون 16 نمره ای رو برداشتم گفتم اینه.

گفت: اسمشو خط بزن اسم خودتو بنویس. منم نوشتم، بعد به معلم گفت تمام شد برین سر کارتون با اینا هم کاری نداشته باش.

اومدیم کلاس حامد اون روز تا دم در خونمون بهم گیر داده بود.

آخه مگه تو حامد جوانی هستی؟

منم میگفتم شده بودم دیگههه

تشکر از دوست و رفیق شهید، آقای حامد جعفری

کانال شهید ابوالفضلی، حامد جوانی

@alamdar13

کانال آرشیو خاطرات شهید

@shahid_javani

خاطره ای از شهید جوانی (از زبان پدرش)

شنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۰۸ ب.ظ


بسم رب الشهدا...

پدر بزرگوار شهید مدافع حرم، حامد جوانی:

آنچه همیشه ورد زبان حامد بود این بود: یا حسین(ع)! هنوز ما نمرده ایم که رقیه ات دوباره سیلی بخورد ...

می گفت من وظیفه دارم هر لحظه آنجا باشم و اگر اشتیاق دیدار شما را در دل نداشتم هرگز به مرخصی نمی آمدم، چون الان در شرایطی هستیم که باید از ناموس امام زمان(عج) دفاع کنیم. حضرت زینب(س) و حضرت رقیه (س) ناموس امام زمان (عج) هستند و ما باید از آنها دفاع کنیم.

روحمان با یادشان شاد

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

کانال شهید حامدجوانی

@alamdar13

کانال آرشیو خاطرات شهید

@shahid_javani

نحوه آشنایی با شهید حامد جوانی

پنجشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۶:۳۷ ب.ظ


هوالشهید

بسم رب العظیم

مدتی بود به دلایلی که برام پیش اومده بود به مسجد و پایگاه محل نرفته بودم و ازشون دور بودم..

یه روز همینطور زد به سرم نمیدونم چه حسی و حالی گرفتم که برم مسجد بعد از مدتها بود که می خواستم برم، چیزی منو طرف مسجد می کشوند که خودمم نمیدونم چی بود،شب قبلش هم پیام اومده بود برام؛ تجلیل از جانباز مدافع حرم هست تشریف بیارین. موقع اذان مغرب شد رفتم مسجد،شلوغ بود.

 من اصلا نمیدونستم اون موقع که به مسجد رفتم چه روزیه نمیدونستم اون روز چندمه چند شنبه و کی هست بالاخره رفتم،دوستان رو دیدم گفتم این چراغونی و تدارکات واسه چیه؟؟؟

گفت:مگه نمیدونی؟؟؟

گفتم:نه والا یادم نیست!!!

گفت:امروز تولد قمر منیر بنی هاشم ابالفضل عباسه.

اخ وقتی گفت؛آتیش گرفتم که ندونستم تولد مولا و کسی که عاشقشونم کی هست ناراحت شدم رفتم یه گوشه نشستم😓

داشتم برنامه رو تماشا میکردم که از یه نفر دعوت کردن به جایگاه کنار منبر بیاد برا سخنرانی

گفتن:از جانباز و مدافع حرم "عباس مومنی"(همرزم شهید جوانی از سپاه خوزستان) برای سخنرانی دعوت کردن که بیاد بالا و هم خاطره تعریف کنه.

اخ چه حسی گرفتم؛تولد عباس و روز جانباز بود؛ از کسی دعوت کرده بودن که اسمش عباس بود جانباز حرم بود و اون روز هم تولدش بود چه سعادتی داشت..

(من تا به حال برا هیچ عزاداری گریه نکرده بودم حتی برای فوت نزدیکان)

بلند شد و رفت شروع کرد تعریف کردن:(من اون موقع حامد رو نمیشناختم) گفت:وقتی خواستم برم سوریه اینطور شد که سه تا پیشونی بند با ذکر های مختلف با خودم بردم؛یا زاهرا،یا حسین،"یا عباس"

گفت:من پیشونی بند یا حسین رو دادم به یکی از همکاران که که باهم از خوزستان اومده بودیم یا زهرا رو برا خودم برداشتم یا عباس رو دادم به یکی دیگه(حامد رو میگفت)/یا عباس✋/

داشت همینطور روایت میکرد از حامد میگفت:

گفت این پسره که من بهش پیشونی یا عباس رو دادم عاشق عباس بود با مرام بود و..(اسم حامد رو نمیاورد)

(زیاد از شجاعت حامد میگفت)گفت:ما چند نفر بودیم که یک دفه موشک شلیک شد طرفمون گفت من جلیقه ضد گلوله و کلاه ضد ترکش داشتم پا به فرار گذاشتم اما اون پسره نمیدونم چی شد نیومد یا که متوجه نشده بود گفت انفجار رخ داد من یک ترکش خوردمو افتادم داشتم نگاه میکردم که اون پسره چی شده؛دیگه نگفت...

 هم اون اشکش در اومد و بغش کرد هم من برا اولین بار داشتم گریه میکردم...

گفت:براش دعا کنید دو تا دستش و دوتا چشماش از دست داده الان توو کماست..

وقتی گفت:"عاشق عباس"سربند ذکر یا عباس"دوتا دست"دوتا چشم" از جور شدن کلمات برا حامد داشتم از حسادت دیونه میشدم...

خیلی ناراحت شدم از این روایتش بغص گلومو گرفت..

برنامه تموم شد اومدم خونه،من از شیفتگی به حامد نمیدونستم چیکار کنم..

چند روز بعد از شهادت حامد یه عکس پیدا کردم (الان رو پروفایل تلگرامم هست)«عکس بالایی👆»

نمیدونستم کیه اخه من تا به حال از حامد چیزی نمیدونستم حتی اسمشو نمیدونستم اون جانبازی هم که دعوت کرده بودن فقط میگفت اون پسره اسمشو نمی اورد..

زیر عکس نوشته شده بود،"علمداری که دو دست و  دوچشمش را به حرم اهدا کرد"

پرسو جو کردم گشتم اینور اونور از عکس های حامد پیدا کردم..

نمیدونم دقیقا کی و کجا یه روایت از یکی همکاران حامد اومد برام از حامد بود؛نوشته شده بود هر چند حقوقش ناچیز بود اما گمنام برای فقرا و بی سرپرستان وسیله خورد و خوراک میگرفت و بین اونا پخش میکرد(یاد علی ابن ابی طالب افتادم که عباس پسرش بود)

اینطور شد که من عاشق و شیفته جانباز شهید و مدافع حرم علمدار پاسدارحامد جوانی شدم...

هر کی ازم میپرسه میگه پروفایت کیه میگم رفیقمه شهید شده.

ان شاء لله دروغ نگفته باشم که با هم رفاقت کنیم..

ارادتمند حامد جوانی و خونواده صبورش

mobarez bi mazar

کانال شهید ابوالفضلی، حامد جوانی

@alamdar13

کانال آرشیو خاطرات شهید

@shahid_javani


بسم رب الشهدا...

روز پنج شنبه ۲۶ فروردین ۹۴ بود که از همه خداحافظی کرد. از پدر، مادر،زن داداشش و علی کوچولو(برادرزاده ایشون) سپس برگشت و مادر رو صدا زد که مامان بیا باهتون کار دارم.

مادر میگفت: منو برد اتاق خودش و یه کاغذ بسته بندی شده بهم داد و گفت این وصیت نامه ی منه اگه برگشتم که هیچ، اگه برنگشتم باز کنید و بخونید.

سپس با ماشینِ من راهی مقری شدیم که قرار گذاشته شده بود و به بقیه خانواده هم گفت که دیگه شما نیایید.

 وقتی به محل مورد نظر رسیدیم و همه همرزماشون اومدن و موقع خداحافظی شد من عین دفعه قبل باهاشون خداحافظی و رو بوسی کردم ولی دیدم اینبار حامد گفت: داداش اینطوری نه! بیا قشنگ آغوشم و سینه ات رو بچسپون به سینم چون به دلم افتاده این آخرین دیداری هست که باهم داریم ...

سپس باهم روبوسی کردیم و رفت... که این آخرین دیدارمون شد.....

کانال شهید حامد جوانی

@alamdar13

کانال آرشیو خاطرات شهید

@shahid_javani

اتاق شهید حامد جوانی

سه شنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۴:۴۸ ب.ظ

حامد جان! عزیزدل مادر، کم کم دارد یک سال می شود که من از تو دورم ولی من این جدایی را باور ندارم ،بوی وجودت جای جای خانه را گرفته است.

کانال شهید حامد جوانی

@alamdar13