مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات
  • ۲۸ فروردين ۹۶، ۲۱:۳۴ - جواد حسینی
    سلام

۴۶ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است


شهید تمام زاده چندین مرتبه تلاش کرده بود از مسیر های مختلفی وارد سوریه شود و از حرم حضرت زینب(س) دفاع کند. شرایط خاص این منطقه طی ماه های اخیر به نحوی رقم می خورد که ورود به سوریه بسیار سخت شده بود.

یکی از مشکلات پیش روی علی این بود که ایرانی بود و ورود برای ایرانیان بسیار سخت شده و مسئولین ایران به سختی اجازه خروج برای رفتن به سوریه را می‌دادند، از سوی دیگر معمولا در خروج روحانیون بیشتر سخت‌گیری می‌کردند و این مشکل خروج برای شهید علی تمام زاده را دو چندان کرده بود.

یادم نمی‌آید چطور متوجه شدم اما پی بردم که مدتی‌ست کتاب‌ها و سی دی‌های آموزش زبان افغانستانی را گوش می‌دهد و مدام تمرین می‌کند. خیلی تعجب کردم. واقعا هم جای تعجب داشت تمام زاده به زبان های انگلیسی و عربی آشنایی داشت اما دنبال جواب بودم که چرا زبان افغانستانی را می‌خواهد یاد بگیرد.

بعدا متوجه شدم برای ورود به سوریه می‌خواهد از مسیر گردان فاطمیون ورود کند و می‌گفت نقطه قوتی که دارم این است که قیافه‌ام شبیه برادران افغانستانی‌ است و خیلی امیدوارم که بتوانم از این طریق به سوریه بروم.


همسری می خواهم که همسنگرم باشد

جمعه, ۲۹ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۲۹ ق.ظ


همسر شهید صدرزاده:از صحبت هایی که در جلسه خواستگاری از سمت شهید صدرزاده مطرح شده بود می گوید؛

صحبت‌های ما خیلی کوتاه بود اما در همان فرصت کوتاه روی یک چیز خیلی تاکید کرد، او بارها گفت که یک همسنگر می‌خواهد. شاید کسی که به خواستگاری می رود بگوید همسر و همدم می‌خواهد اما مصطفی گفت که همسنگر می‌خواهد.

بعد از چند سال به او گفتم ما که الان در زمان جنگ نیستیم، علت اینکه همسنگر خواسته چه بوده است؟ او گفت: «جنگ ما، جنگ نظامی نیست؛ جنگ الان ما جنگ فرهنگی است. اگر همسنگر خواستم به خاطر کارهای فرهنگی است تا وقتی من کار فرهنگی انجام می‌دهم، همسرم هم در کنار من کار فرهنگی کند».


شهید مدافع حرم "محمد حسن خلیلی"

سه شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۴، ۰۴:۴۱ ق.ظ

محمدحسن خلیلیشهید محمد حسن خلیلی در روز 20 آذر سال 65  در یک روز سرد وبرفی، در حبوحه ی جنگ  و در یک خانواده ی مذهبی در تهران به دنیا آمد، چون تولدش همزمان با روز میلاد امام حسن عسگری بود ، نامش را محمد حسن گذاشتند. ولی در خانه رسول صدایش می زدند. وی دارای یک برادر بزرگتراز خود است.

13 ساله بود که رفت در پایگاه بسیج ثبت نام کند، اوایل چون سنش کم بود قبول نمیکردند،اما او آنقدر اصرار و پافشاری کرد تا قبولش کردند.

شهید خلیلی کلا خیلی فعال بود، عاشق ورزش بود و راپل و کوهنوردی را به صورت جدی ادامه می داد. دنبال درس عربی ونقاشی و قرآن هم بود و به زبان عربی تسلط کامل داشت.

شبهای جمعه همواره در بهشت زهرا و شاه عبدالعظیم بود، هیئت های زیادی  میرفت ،اما هیئت "ریحانة النبی" برایش  چیز دیگری بود و تقریبا از سال 85 پای ثابت آنجا شد.

در دانشگاه رشته ی مدیریتمی خواند؛ سال 88 در جریان فتنه کلا چند روز وسط،معرکه بود، شوخی که نبود آن ها می خواستند به ولایت وانقلاب ضربه بزنند که خدا را شکر وب ه یاری امام زمان ناکام ماندند.

از همان نوجوانی می دانست شهادت روزی اش می شود، در سن  15سالگی این را به مربی راپلش هم گفته بود.


صد حیف که دشمن هیچ وقت بیکار نمی نشیند،و این بار چشم طمعش را به حرم عمه سادات دوخته بود.
محمد حسن نتوانست طاقت بیاورد، انگار امام حسین همین الان داشت "هل من ناصرا ینصرنی" می گفت.

وی دوره های سخت نظامی را گذرانده و تخریب چی قابلی بود. وصیت نامه اش را نوشت و به پدرش داد و از زیر قرآن رد شدم و راهی دیار عشق گردید...

در سوریه و در ماموریت ها اسم جهادی "ابوخلیل" را انتخاب نمود.

ماه محرم آن سال در سوریه خیلی دلتنگ عزاداری های هیئت ریحانة النبی بود و سرانجام در چهاردهم محرم  مصادف با 27آبان 92 در حین منطقه پاکسازی منطقه بر اثر انفجار یک بمب در حالی که چند روز مانده بود به تولد 27 سالگی اش، به شهادت رسید.

امام حسین (ع) بهترین مزد را به شهید خلیلی عطا نمود که سنگ مزار این شهید والا مقام یک سنگ قدیمی از سنگ فرش حرم ابا عبدالله است که سالم به ایران رسیده بود.

گفته بود بالا سرش روضه ی حضرت زینب بخوانند، اکنون بر سنگ مزارش نوشته شده : "ای که بر تربت من میگذری روضه بخوان،نام زینب شنوم زیر لحد گریه کنم"

یادش گرامی و راهش پررهرو باد

تولد حامد جوانیپارسال ( آبان۹۳) نزدیکای تولدش بود که بهم زنگ زد.
گفت: مهرداد از دستت کمکی بر میاد؟؟
گفتم: چی ؟؟
گفت:کمک مالی
گفتم:آخه به کی؟
گفت: تو دیگه کاریت نباشه
گفتم حتما نیاز داره، یه مبلغی رو اومد و ازم گرفت. منم چون میدونستم که حتما واسه کار خیر میخواد دیگه نپرسیدم.
یه روز دیگه بازم بهم زنگ زد
مهرداد بازم داری کمک کنی؟؟
گفتم: باشه حتما
وقتی اومد بهش گفتم داداش من یه مقدار پول دارم که مال چند نفره ولی چون هرکدوم یه شهری هستن نمیتونم بهشون برسونم. چیکار کنم؟
گفت: الان حلش میکنم.
زنگ زد به دفتر یکی از مراجع و ازشون پرسید که چیکار میتونیم با این پول بکنیم
اونا هم جواب داده بودن که میتونیم به نیت اونا این پول رو احسان بدین.
اون پول رو هم دادم بهش به نیت اونا
بازم نپرسیدم چیکار میخواد بکنه.
بعدها با اصرار ازش پرسیدم و فهمیدم 3 تا بچه بی سرپرست بودن که حامد بهشون کمک میکرد. ولی نام و نشونی نداد که کی هستن.
حامد عادتش بود...
همیشه دست بخیر بود و به خیلی ها پنهونی کمک میکرد.
یه فرشته در قالب یک مرد
روی این زمین خاکی
به نقل از رفیق صمیمی شهید حامد جوانی

روز تولد شهید جوانی مصادف شده با شهادت حضرت رقیه س شهادت دختری که آقا حامد برای دفاع از حرمشون به شهادت رسید. "تولدت مبارک آقا حامد"
می خواییم یه هدیه ویژه به آقا حامد تقدیم کنیم.نیت میکنیم امشب از طرف آقا حامد صلوات می فرستیم به دختر سه ساله ی اربابمون امام حسین.
"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"

مراسم یادواره شهدای گمنام دانشگاه تبریز به مناسبت سالگرد دفن شهدای گمنام دانشگاه با حضور مادر و پدر شهید مدافع حرم حامد جوانی برگزار شد.
به همت معاونت فرهنگی بسیج دانشجویی و هیئت گمنام دانشگاه تبریز، مراسم یادواره شهدای گمنام دانشگاه تبریز به مناسبت سالگرد دفن شهدای گمنام دانشگاه برگزار شد.
در این مراسم حجت الاسلام و المسلمین سید حسین موسوی به سخنرانی و مداحی پرداخت.
همچنین در این مراسم پدر و مادر شهید مدافع حرم حامد جوانی نیز حضور داشتند که به روایتگری از پسر شهیدشان پرداختند.
از نکات جالب این مراسم دست نوشته ای بود که مادر شهید حامد جوانی برای بچه های بسیج نوشت:
بسم رب شهداء
«ای آســــمانیان جایتان زمـــین نــــــبود»
مادر شهــــید حامـــدجوانی  ۹۴/۸/۱۴

پاترول سفیدی که همیشه واسطه خیر بود

سه شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۴، ۰۴:۰۰ ق.ظ


همسر شهید مصطفی صدرزاده (سید ابراهیم):
یعنی خودش را واسطه می‌دید. واسطه‌ای که باید کارش را کند، سختی‌ها را تحمل کند و بداند که نتیجه دست خداست.

بله. سختی‌های زیادی را تحمل می‌کرد. ما یک ماشین پاترول سفید داشتیم و هر کس که این ماشین را می‌دید به ما خرده می‌گرفت که الان زمان پاترول نیست، بنزین زیاد مصرف می کند، خرج دارد و کلی مشکلات دیگر. وقتی این حرف‌ها را شنید گفت که این پاترول توانسته چند نفر را که در جاده مانده بودند نجات دهد. گفت ماشینی در جوی آب افتاده بود و او با این پاترول آن را بیرون کشیده است. ماشین یکی از همسایه‌هایمان در مسیر شمال خراب شده بود. مصطفی با همین پاترول این ماشین را حدود 90 کیلومتر بکسل کرد تا بجای مطمئنی برسند. وقتی گفتم که چرا هنوز از این ماشین استفاده می‌کنی، گفت که می‌خواهد با این ماشین به بقیه کمک کند. گفت خدا این را به ما داده تا بتوانیم برای کمک به دیگران استفاده کنیم.


محمد صدرزاده (پدر شهید مصطفی صدرزاده) می‌گوید:
اگر مصطفای ما افتاد ده‌هاهزار مصطفی از خاک ایران بلند می‌شود؛ ده‌هاهزار مصطفی برای اینکه شیعه مظلوم نماند بلند می‌شوند و در مبارزه با کفار و کسانی که در این زمینه فکر انحرافی دارند قدم برمی‌دارند. گاهی در دنیا می‌خواهند بگویند ایرانی‌ها طالب جنگ هستند. این‌ها می‌خواهند شیعه را خشونت‌طلب جلوه دهند. مسلمان همیشه دوست دارد احترام بگزارد و احترام ببیند ولی تا پای خون، ارزش‌هایش را حفظ می‌کند. ما فقط دفاع می‌کنیم، ما در جنگ هشت‌ساله هم فقط دفاع کردیم، اصلاً جنگ نکردیم، در سوریه هم داریم دفاع می‌کنیم، والله اگر چیزی به‌جز دفاع از حقوق شیعه و حرمین شریفین باشد.

خداحافظی آخر شهید "ابوهادی"

سه شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۴، ۰۳:۴۷ ق.ظ

به خانواده اش نگفته بود که به سوریه می‌رود. وقت رفتن با گوشی مقداد (دوست شهید) با خانواده و مادرش تماس گرفت و با  خوشحالی‌ که پر از بغض بود در گفتگویی عاشقانه با مادرش گفت: دارم می‌روم مشهد و ان‌شاءالله سریع برمی‌گردم. حاج خانم هم به‌ روی خودش نیاورد و خداحافظی کرد.

بعد از اینکه علی از ما جدا شد مادر به گوشی مقداد زنگ زد و با صدای لرزان گفت: علی رفت سوریه؟

مقداد هم گفت: علی به شما گفت می‌روم مشهد مادر جان، مشهد یعنی محل و مکان شهادت، ان شاءالله هر آنچه خیر است برایش رقم بخورد.

علی رفت مشهد، پیکرش را از سوریه به معراج الشهدا آوردند. از پهلو مجروح شده بود و به دلیل خونریزی در شب 24 محرم در باغ زیتونی حوالی حلب شربت شهادت را نوشید. فاطمیون و مجروحیت‌شان از پهلو آتش به جان شیعه انداخته است.



شهید ابوهادی، عالم عامل

سه شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۴، ۰۳:۳۹ ق.ظ

از همرزمش ابوعلى پرسیدم : مگر مدافع حرم شهید علی تمام زاده براى کار فرهنگى نیومده بودن اونجا؟ پس خط مقدم چیکار می کردن؟

ابوعلی در پاسخم گفت :

یکی از رسالت های روحانیون در جبهه های مقاومت، پرداختن به مسئله شهادت و جهاد و پرورش روحیه شهادت طلبی درمیان رزمندگان است.
قطعا زمانی این مباحث تاثیر گذار خواهد بود که صاحب سخن نیز عامل به مسائل مطرح شده باشد.
در راستای این مسئولیت خطیر مدافع حرم، شهید علی تمام زاده  (شهید ابوهادی) همگام با رزمندگان در مناطق عملیاتی حضور یافته و جهاد می نمودند که در این راه بار رسالت خود را آنگونه که باید به مقصد رسانده و به فیض شهادت نائل آمدند.

مجروحیت شهید صدرزاده در تکرار تاریخ

جمعه, ۲۲ آبان ۱۳۹۴، ۰۳:۱۸ ب.ظ

هر دو عکس شهید مصطفی صدرزاده (سیدابراهیم)مجروحه و اونی بغلش کرده برادر شهید هستن....

عکس بالا از زبان محمدحسین برادر شهید: سال 76 بابام جیره سپاه و گرفته بود پوتیناش کوچیک بود ساقشون رو کوتاه کرد و دادشون به مصطفی... مصطفی شروع کرد غر زدن که من کفش اینجوری نمیخوام که بابام به حرفش گوش نداد فردا صبحش مصطفی با همون پوتینا میره مدرسه توی راه میخوره زمین و نیسان حمل شیر از رو ی پاشنه پای چپش رد میشه پاش میشکنه دکتر گفت خدا رو شکر کنید پوتین پاش بود وگرنه استخوان پاش خرد می شد

عکس پایین به نقل از همرزم شهید (ابوعلی): عکس پایینی هم مربوط به پارساله که تو عملیات دیرالعدس تیر تیربار دشمن به پاش (سید مصطفی) خورد و برای بار ششم جانباز شد...

ابوعلی در ادامه میگه: شهدا هم شوخ بودند و هم شاد

هم جدی و غمگین بودند...

پر از اخلاق های متضاد درست...

خوف و رجایی که مومن باید داشته باشه...

کاش درک کنم و عمل کنم اخلاقشون رو ...

اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک


خاطره ای از همرزم شهید سیدمصطفی صدرزاده

جمعه, ۲۲ آبان ۱۳۹۴، ۰۳:۰۷ ب.ظ

یه خاطره از شهید سیدابراهیم براتون میگم...
پارسال حدود اسفند ماه بود که سید ابراهیم مرخصیش رسیده بود و با یکی از بچه ها داشت میرفت ایران. ..کارها رو بهم سپرد و هماهنگیهاشو کرد و وسایلش رو جمع کرد که ببرمش فرودگاه....تو ماشین بهم گفت ابوعلی یه بطری کوچیک (بطری آب یکنفره محتوی عطر خالص حرم)از خادم حرم حضرت زینب سلام الله علیها هدیه گرفتم که هر چی گشتم پیداش نکردم...تو اونو ندیدی؟
گفتم نه سید جان...
چه شکل و رنگی بوده؟
گفت رنگ چایی بود....که یه دفعه اون نفری که همراهمون تو ماشین بود گفت سید یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
سیدم گفت نه عزیرم بگو...
اونم گفت راستش من فکر کردم بطری چایی هست که مونده و سرد شده.... (تو منطقه گاها به دلیل کمبود امکانات رزمنده ها تو این بطری ها چایی میخورن) و اونو چند روز پیش انداختم سطل آشغال....
فکر میکنین سید چه برخوردی کرد و بهش چی گفت؟؟؟



فورا دست کرد جیبش و دقیق یادم نیست 1000 لیر سوری یا 5000 لیر سوری(اون موقع هر 1000لیر سوری تقریبا معادل 15000تومن بود) داد بهش و گفت:
"این هدیه رو دادم فقط برا صداقتت"....

نقل از: ابوعلی - دوست و همرزم شهید صدرزاده

هدیه مقام معظم رهبری به شهید جوانی

جمعه, ۲۲ آبان ۱۳۹۴، ۰۲:۴۵ ب.ظ

تبرک رهبر به شهید جوانی

عکس: چفیه و انگشتر متبرک به حضرت آقا.

حامدم وقتی تو کما بود, پرستارها اصلا اجازه نمیدادن حتی با یه دستمال خونها و جای زخمای بدنشو تمییز کنیم.
تا اینکه تقریبا سی اُمین روز بود که از دفتر مقام معظم رهبری تشریف آوردن و گفتند که از طرف رهبر چفیه ای آوردیم و ایشون فرموده اند که این چفیه رو به بدن آقا حامد بکشید. و در کنار اون یه انگشتر شرف الشمسی رو هدیه دادند و گفتند آقای سید حسن نصرالله این انگشتر رو به رهبر فرستادن رهبر هم تبرک کردن و فرستادن برای شما.
برای این که مریض های دیگه معذب نشن چفیه رو دادم به یکی از پرستارها تا ببرن پیش حامد...
یکی دو ساعت که گذشت همون پرستار اومد و گفت می خواییم آقا حامد رو ببریم حموم.
یه آن تعجب کردم که تا دیروز اجازه ی دستمال کشیدن هم نمی دادن الان می خوان ببرن حموم؟!
از ته دلم خوشحال شدم و دعاشون کردم...
اونجا بود که فهمیدیم به برکت نفس یک سید بزرگوار، نائب امام زمان، این اتفاق افتاد.
دکترها و پرستارها میگفتن یک مریض کمایی رو هرگز به حموم نمی برن...اصلا امکانشم نیست!!!
وقتی حامد رو آوردن قیافش کلی تغییر کرده بود...خونا از بدنش پاک شده بود و چهره ش عوض شده بود.

نقل خاطره از مادر صبور شهید مدافع حرم حامد جوانی

روی نگین انگشتر یه ذکر و آیه ی زیبایی نوشته شده که مرهم درد و زخم دل همه ی خونواده های شهداست.

«الا بذکرالله تطمئن القلوب»


آرزوی شهادت حامد جوانی

هوالشهید

در تصویری که مشاهده می کنید ,صفحاتی از دفترچه آغشته به خون شهید جوانی هست که موقع شهادت تو جیبشون بوده و از ترکشهای ریز موشک تاو نیز بی نصیب نمونده.

با توجه به تخصص و موقعیت آقا حامد که در قسمت توپخانه فعالیت داشتن در این دفترچه محاسبات و گراهای توپ هایی هست که برای نابودی داعشی ها و تکفیری ها انجام میدادن..
ولی در بین این محاسبات و اعداد و ارقام چند مورد خودنمایی میکنه..
در یکی از این صفحات طرح و نوشته ی زیبای «یا زینب» هست که با نگاه کردن به این کلمه آرامش و صبر عجیبی به انسان منتقل میشه و بر خلاف کفار، ترکش های بی جان ادای احترام کردن به این نوشته و هیچ صدمه ای به این کلمه وارد نکردن.
در صفحات آخر دفترچه هم نقاشی هست که بدون دست کشیده شده..
نمی دونم وقتی این نقاشی رو میکشیدن وقتی به قسمت دست رسیدن چه حالی شدن و چه معامله ای با معشوق کردن..که در نهایت همچون مولاشون حضرت ابوالفضل شهید شدند.

و نیز در یکی از صفحات دفترچه شعر معروفی نوشتن که غیر از تجلی عشق و ارادتشون به مادر سادات و امام علی، نشون دهنده ی اوج دلتنگی و دلشکستگی آقا حامد در نیمه شب های سوریه هست...

«شب، شهر همه در خاموشی

شمع من سوسو نزن حیدر خجالت میکشد
دست بر پهلو نزن حیدر خجالت میکشد
جان من بر لب رسید از سرفه هایت جان من
خانه را جارو نزن حیدر خجالت می کشد
من خودم گیسوی زینب را مرتب می کنم
شانه بر گیسو نزن حیدر خجالت می کشد.»

شادی روحمون با یاد شهدا:
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.



آرزوی کودکی و بزرگسالی شهید تمام زاده

جمعه, ۲۲ آبان ۱۳۹۴، ۰۲:۱۶ ب.ظ

ابوهادیمادر شهید مدافع حرم علی تمام زاده:

به من تبریک بگویید
پسرم علی در کودکی انشاء نوشته بود:

خوش به حال آن هایی که به جنگ رفتند
کاش من هم بزرگ بودم ، می رفتم و شهید می شدم...

و اما آخرین باری که به سوریه می رفت گفت:

دوست دارم محرم برم سوریه اگه شهید بشم همون محرم شهید بشم ...

شهید علی تمام زاده

جمعه, ۲۲ آبان ۱۳۹۴، ۰۲:۰۹ ب.ظ

شهید حجت الاسلام علی تمام زاده با نام جهادی "ابوهادی" از مدافعان حرم حضرت زینب ( سلام الله علیها ) روز جمعه 24 مجرم  در جریان عملیات محرم که از ابتدای ماه محرم آغاز شده است توسط نیروهای تکفیری وهابی داعش به شهادت رسید.

حجت الاسلام تمام زاده از اهالی شهر کرج استان البرز و یکى از طلاب فعال فرهنگى در سوریه بود .که پیکر وی پس از یک شبانه روز که در محلی ما بین نیروهای مقاومت و دشمن در شهر حلب قرار داشت تا با تلاش رزمندگان اسلام بازگردانده شد.