مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات

۱۱۷ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

شهادت دو رزمنده

يكشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۳۷ ب.ظ

بسم رب الشهداء والصدیقین 

شهید مدافع حرم «حبیب ریاضی‌پور» از بسیجیان ناحیه‌ی جهرم در دفاع از 

حرم اهل بیت (ع)به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد

@jamondegan


بسم رب الشهداوالصدیقین

مدافع حرم، مصطفی نبی لو (دایی شهیدمدافع حرم مسعود عسگری) دردفاع ازحریم اهل‌بیت(ع)،اسلام حقیقی وتامین امنیت ملی کشورمان؛درسوریه به فیض شهادت نائل آمد

@jamondegan

روایتى از شهید مدافع حرم حسین آقادادى

شنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۷ ب.ظ


بسم رب الشهداء و الصدیقین

"پرچم عباس [ع] تا بالاست در شهر دمشق، سینه چاکانِ حرم آسوده‌تر می‌ایستند؛ (بخش سى ام )، خادم الحسین [علیه السلام]" ...

شب‌ها دهه اول محرم ساده و آرام می‌آمد، لباس خادمی امام حسین [علیه السلام] را بر تن می‌کرد و با مهربانی عزاداران حسینی را به سمت خیمه راهنمایی می‌کرد و ما از کنارش می‌گذشتیم.

 او با سلام و نگاه مهربانش از ما پذیرایی می‌کرد. امسال چه نورانیتی در چهره‌اش بود.

محرم امسال نفهمیدیم از امامش چه می‌خواست و با مولایش چه گفت اما، می‌دانیم روح بلندش جز به #شهادت در دفاع از حریم آل الله علیهم السلام راضی نبود.

 @labbaykeyazeinab


میگفت چشمان شهدا 

بہ راهے است ڪہ

ازخود بہ یادگار گذاشتہ اند،

اما چشم ما

بـہ روزے است ڪہ با

آنان رو برو خواهیم شد..

شهید حسین آقادادی

@jamondegan

گفتگو با همسر شهید سید یحیی براتی

شنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۷ ب.ظ


گروه حماسه و مقاومت رجانیوز- کبری خدابخش 

زندگی سید: برگ‌های پاییزی زیر پاها خش‌خش می‌کرد که خداوند چشمان سید حسن و منور خانم را به جمال دو کودک؛ بنام سید یحیی و صدیقه سادات روشن کرد؛ با داغ درگذشت صدیقه سادات در نوزادی سید یحیی براتی تنها یادگار این ولادت شد. چون پدرش مختصر ناتوانی که دریکی از دستانش داشت کنار درس و مطالعه کمک‌حال پدر بود. وقتی از مدرسه به خانه می‌آمد سریع کیف و کتاب‌هایش را می‌گذاشت و در کار کشاورزی کمک‌حال پدر می‌شد در خانه هم کمک‌حال مادر بود به‌طوری‌که آرد خمیر می‌کرد نان می‌پخت وقتی به او می‌گفتند: نمی‌خواهد این کاراها را بکنی خودمان انجام می‌دهیم. جواب می‌داد: بزرگ کردن نه تا بچه کار راحتی نیست می‌خواهم هر کاری را انجام بدهم تا مادرم سختی نکشید.

بعد اخذ مدرک دیپلم وارد سپاه پاسداران شد خدمت او 21 سال در لشگر امام حسین (علیه‌السلام) به طول انجامید. در اوج جوانی در سالروز ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه (سلام‌الله علیهم) تالی سنت نیکوی پیامبرش شد و پیوند آسمانی‌اش را با دختری از خاندان سادات نبوی بست و ثمره آن دو فرزند به نام‌های سید علی و زهرا سادات شد. سید بسیار صبور و شکیبا بود اگر در مورد مشکلی با ایشان مشورت می‌کردند. دعوت به صبر و تحمل می‌کرد و می‌گفت: اگر توکل به خدا و ائمه داشته باشید همه سختی‌ها آسان می‌شود.

به ارباب عاشقان امام حسین (علیه‌السلام) عشق می‌ورزید بارها هزینه‌ی سفر کربلا را آماده می‌کرد اما لحظه آخر منصرف شده و هزینه‌اش را به کسانی می‌بخشید که نیاز مالی داشتند می‌گفت: دستگیری از نیازمندان مهم تر است! بیشتر باعث خشنودی امام حسین (علیه‌السلام) می شود تا من بخواهم بروم زیارت و برگردم. از همین‌جا یک سلام می‌دهم ان شاءالله که آقا می‌شنود، و این‌چنین بود که بجای ضریح آقا سر در دامن اربابمان حسین (علیه‌السلام) درراه دفاع از خواهر بزرگوارش گذاشت و به درجه رفیع شهادت نائل شد. سید یحیی ساده بود و به تجملات علاقه‌ای نداشت دوره‌ی تفسیر قران راهم گذرانده بود. گاهی اوقات که مشکلی پیش می‌آمد به‌واسطه آیات قران برای آن مشکل راه‌حلی پیدا می‌کرد. صبر زیادی داشت و آرامش عجیبی در کلامش بود. بهترین دوست و مشاوره‌ فرزندان و خانواده دوستان و آشنایان بود. هر وقت با مشکلی برخورد می‌کرد با سید یحیی مشورت می‌کردند و سید تا حد توانش مشکلش راحل می‌کرد. همیشه هم دیگران را در برابر مشکلات به صبر و نماز دعوت می‌کرد.

سطح بالای آگاهی و بینش سیاسی و انگیزه‌های انقلابی سید یحیی سبب شد تا مرتب در دوره‌های هادی سیاسی شرکت کند از مهم‌ترین ویژگی‌های این مربی و هادی سیاسی توانایی بالا در مدیریت و کلاس داری و طرز بیان و سخن گفتن علاقمندی و پیگیری و مطالعه و دغدغه انقلاب و دین و کشور داشتن بود.

حب امام حسین (علیه‌السلام) از سید یحیی انسانی ساخت که در 45 سالگی با شنیدن تجاوز تروریست‌های داعش به سوریه و بارگاه حضرت زینب (سلام‌الله علیها) هجرت کرد و بالاخره در تاریخ 16/9/1394 دریک روز سرد در دفاع از حرم زینب (سلام‌الله علیها) در جریان آزادسازی روستای خلصه در استان حلب براثر انفجار تانک و اصابت ترکش بر پیکر نازنینش به درجه رفیع شهادت رسید و شهد شیرین شهادت را نوشید و پیکر پاکش در گلزار شهدای احمدآباد از توابع شهر درچه استان اصفهان سکنه گزید.

همسر شهید: سال 72 بود که پدر سید یحیی برای خواستگاری از پدرم اجازه گرفتند و با توجه به شناختی که پدرم نسبت به خود آقا یحیی داشتند، اجازه دادند که مراسم خواستگاری انجام شود. شناخت آن‌چنانی نداشتم. فقط در ایام عید نوروز که دیدوبازدیدها زیاد می‌شد، آقا یحیی را دیده بودم؛ اما به‌واسطه شناخت خانواده و به‌ویژه پدر که همیشه از اخلاق و ایمان ایشان صحبت می‌کردند قرار شد به خواستگاری بیایند تا بیشتر باهم آشنا شویم. برای من ایمان مهم بود، که سید یحیی از این لحاظ همان بود که می‌خواستم.

علاقمند بودم همسر یک نظامی باشم. رنگ لباس سپاه آرامش خوبی به من می‌داد. سید یحیی به من گفته بود به‌واسطه شغلش ممکن است، خیلی به مأموریت برود، من با این موضوع مشکلی نداشتم. در سالروز ازدواج حضرت فاطمه(س) و حضرت علی(ع) به عقد هم درآمدیم. دو سال دوران عقدمان طول کشید. سید یحیی می‌خواست وضعیت استخدامش که قطعی شد ازدواج کنیم. عید غدیر سال 74 عروسی کردیم. حدود شش ماه تا یک سال بعد از عروسی زیاد به مأموریت می‌رفت، اما بعد به لطف خدا در لشکر امام حسین(ع) رسمی شد و مأموریت‌هایش هم کمتر.

اوضاع زندگی‌مان خوب بود، سید یحیی خیلی بچه‌دوست داشت. هر بار دلمان می‌گرفت می‌رفتیم گلستان شهدا. یک‌بار به من گفت بیا برویم گلستان و برای بچه‌دار شدن با شهدا میثاق ببندیم که به لطف شهدا، خدا به ما فرزندان صالحی ببخشد. چیزی نگذشت تا اینکه سال 75، خدا علی را به ما داد.  قبل از تولد علی، یک‌شب خواب دیدم خانمی در خواب از من پرسید: سعادت را می‌خواهی یا شهادت را؟! من هم گفتم هر دو را دوست دارم و آن خانم در جوابم گفت: خدا به شما فرزندی می‌دهد که اسمش همراهش است، هم به شما سعادت می‌دهد و هم شهادت و درست روز تولد حضرت علی (ع) خدا علی را به ما بخشید و همان‌طور که در خواب‌دیده بودم اسمش را با خودش آورد. سه سال بعد از تولد علی، خدا به ما زهرا را داد. زهرا هم بین عید غدیر و قربان به دنیا آمد و چون زندگی خودمان را بانام حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) آغاز کرده بودیم، تصمیم گرفتیم اسم دخترمان را زهرا بگذاریم. 

آقا یحیی و بچه‌ها خیلی باهم دوست بودند. هم پدر بچه‌ها بود هم رفیق آن‌ها. سید یحیی آرامش عجیبی داشت که به‌واسطه همین آرامش، حرف‌هایش حسابی تأثیرگذار بود. خود من بارها به سید یحیی گفته بودم: بهترین دوست و مشاور برای من و بچه‌هاست. سید یحیی از دوران شیردهی به من یادآوری می‌کرد که همیشه با وضو باشم. حتی می‌گفت روضه‌های اهل‌بیت (ع) را به خاطرم بسپارم و آن‌ها را با خودم مرور کنم و موقعی که غذا درست می‌کنم، سعی کنم با وضو باشم. معتقد بود غذایی که با اسم خدا و با وضو پخته شود تأثیرات خوبی روی بچه‌ها می‌گذارد. من هم سعی می‌کردم تا آنجا که بتوانم، رعایت کنم. رفاقت سید یحیی با بچه‌ها و مراقبت‌هایی هم که به من توصیه می‌کرد باعث شد که خدا را شکر، علی آقا و زهرا خانم هر دو به رشد معنوی قابل قبولی برسند. خیلی مهمان‌نواز بود. می‌گفت: هر بار که مهمان به خانه ما بیاید، با خودش برکت می‌آورد و با رفتنش هم خدا گناه‌های ما را می‌بخشد. یک روز در هفته برای اقوام خودش و یک روز هم برای اعضای خانواده من جلسات تفسیر قرآن برگزار می‌کرد و چون رفت‌وآمدها به منزل ما زیاد بود خیلی کمک‌حالم بود. کوهنوردی را خیلی دوست داشت. فرصت که پیدا می‌کردیم می‌رفتیم به سمت کوه‌های وزیرآباد. اصولاً  سید یحیی جاهایی را برای تفریح انتخاب می‌کرد که خیلی شلوغ نباشد.



تاسوعا و عاشورا که می‌شد از صبح با پسرم در پخت غذای نذری کمک می‌کردند و بعد از نماز ظهر و عصر هم مشغول پخش غذای نذری می‌شدند، ولی او هیچ‌وقت از غذای نذری نمی‌خورد اگر هم کسی تعارف می‌کرد به نیت تبرک چند قاشقی می‌خورد یک‌بار پسرم از پدرش می‌پرسید: بابا جون چرا شما از غذای نذری نمی‌خورید؟ حتی صبح تا حالا هم آب نخوردید. سید درحالی‌که اشک در چشمانش حلقه‌زده با لبخند ملیحی می‌گوید: هرچه فکر می‌کنم دلم نمی‌آید در این روز چیزی بخورم درصورتی‌که امام حسین (علیه‌السلام) با لب‌تشنه به شهادت رسید چه خوبه ما شیعیان در این روز کم‌غذا بخوریم و تا می‌شود آب هم ننوشیم.


 از سال 92 که بچه‌های لشکر 8 نجف اشرف به سوریه اعزام می‌شدند خیلی غبطه می‌خورد و می‌گفت: همه رفتند و من جا ماندم.  از همان سال بود که زمزمه‌های رفتن را شروع کرد. سید یحیی زمان جنگ تحمیلی هم علی‌رغم اینکه برای رفتن اقدام کرده بود، اما نتوانسته بود راهی جبهه شود و همیشه حسرت آن روزها را می‌خورد.

 سال‌های زمان جنگ، برادر بزرگ سید یحیی در جبهه حضور داشت و هم اینکه پدرشان به‌واسطه حادثه‌ای که در محل کار برایشان رخ‌داده بود، یک دستشان را ازدست‌داده بودند. همین اتفاقات باعث شده بود به آقا یحیی بگویند که به صلاح است بماند و در خدمت خانواده و پدرش باشد.

دهه آخر ماه مبارک رمضان سال 1393 بود که توفیق زیارت امام رضا (علیه‌السلام) نصیبمان شد. داخل صحن روبه روی گنبد طلا نشسته بودیم چشم و دلمان گره‌خورده بود به گنبد طلایی حرم امام رضا (علیه‌السلام). گفت: خانم! یک حاجت بزرگی دارم و از آقا خواسته‌ام که من را به حاجتم برساند تو هم دعا کن حاجتم را بگیرم. گفتم: اگر قابل باشم چشم. چند روز بعد از برگشتمان از مشهد عازم سوریه شد روز خاک‌سپاری سید یحیی هم‌زمان با روز شهادت امام رضا (علیه‌السلام) بود و آنجا بود که فهمیدم سید یحیی به حاجتش رسید.

پنهانی برای رفتن به جبهه اقدام کرده بود و هر بار متوجه شده بودند، از اتوبوس پیاده‌اش کرده بودند. خیلی وقت‌ها می‌گفت هشت سال دفاع مقدس حال و هوای دیگری داشت که نصیب من نشد. وقتی این علاقه سید یحیی برای رفتن به سوریه را دیدم اوایل راضی نمی‌شدم. هر بار اسم سوریه می‌آمد بند دلم پاره می‌شد. سال گذشته که قضیه رفتن جدی‌تر شد و گفت: در حال گذراندن دوره آموزشی است، خیلی بی‌قراری می‌کردم. به علی گفته بود شما موافق هستید من بروم سوریه و جزو مدافعان حرم باشم؟! و علی گفته بود: اگر بروید ما به شما افتخار می‌کنیم. فقط مانده بود که چطور من را راضی کند!

یک‌شب خواب دیدم عازم سوریه شدم. برای ورود به حرم حضرت زینب (س) اذن دخول خواندم. همین‌که خواستم وارد شوم، نگاهم به پرچم سبزرنگی افتاد. خاطرم هست که سید یحیی وارد حرم شد و من تا آمدم وارد شوم دربسته شد. گفتم: چرا من را نبردی؟ یحیی گفت: جای تو اینجا نیست تو باید بروی کربلا. از خواب بیدار شدم که نماز صبح را بخوانم، خوابم را برای سید یحیی تعریف کردم. گفت: دوست داری چادر حضرت زینب (س) دوباره خاکی شود؟! راضی هستی حضرت از دست‌ تو ناراحت شوند؟! و بعدازاین خواب بی‌تابی‌های من کمتر شد و راضی به رفتن شدم.

اواخر آبان ماه سال 94 سید یحیی به سوریه اعزام شد. دو، سه روز یک‌بار تماس می‌گرفت. اولین باری که باهم صحبت کردیم به من گفت: وقتی چشمش به پرچم سبز حرم حضرت افتاده بود، به یاد خوابی که دیده بودم دو رکعت نماز خوانده و از خانم زینب (س)، برای من و خانواده‌اش صبر خواسته بود. علی، پسرم با چند نفر از اعضای خانواده‌ام برای اربعین با پای پیاده رفته بود کربلا. تازه از سفر برگشته بود که سید یحیی زنگ زد به علی زیارت قبول بگوید. بعد از صحبت با علی به من گفت: قرار است به جلو برویم. برای بچه‌های رزمنده دعا کن، اینجا خیلی‌ها بچه‌های خردسال دارند. این آخرین تماس سید یحیی بود.

فردای همان روز که از خواب بیدار شدم، از صبح دلم خیلی شور می‌زد. دخترم گفت: مامان من دیشب خواب دیدم بابا یک سبد سیب قرمز دستش بود و به همه سیب می‌داد. دلواپسی‌های من زیادتر شد، به علی گفتم: در سایت‌ها نگاه کن و ببین از بابا خبری هست؟

علی اولین کسی بود که از شهادت پدرش مطلع شد اما به من نگفته بود. من دیدم حال ‌و روز خوبی ندارد و چشم‌هایش قرمز شده، به من می‌گفت: سرم درد می‌کند و اگر کمی استراحت کنم خوب می‌شوم. همان روز دخترم کلاس داشت و رفت باشگاه، علی از خانه بیرون نرفت. خیلی‌ها می‌آمدند دم در خانه، خود علی جواب همه را می‌داد. گفتم: علی چیزی شده، گفت: نه مامان. یکی از همسایه‌ها مراسم روضه‌خوانی داشتند، می‌خواستم بروم برای مراسم که علی گفت: مامان اگر کسی حرفی زد قبول نکن. گفتم: علی برای بابا اتفاقی افتاده است؟! علی ‌بابا شهید شده؟! پسرم از صبح اسم پدرش را در لیست شهدا دیده بود و نتوانسته بود به ما بگوید. وقتی گفتم: علی، بابا شهید شده،  شانه‌های من را گرفت و گفت: نه؛ بابا فقط مجروح شده. به‌یک‌باره بند دلم پاره شد. 16 آذرماه سید یحیی در حلب درحالی‌که کنار تانک بوده، تانک با یک شلیک منفجر و در اثر اصابت ترکش‌ها به سرش مجروح می‌شود. هم‌رزم‌های سید یحیی تعریف می‌کردند که تا بیمارستان دمشق هم سید یحیی زنده بوده. درحالی‌که ذکر یا حسین (ع) را می‌گفته، به حاجتی که از امام رضا (ع) خواسته بود، می‌رسد.

 وداع خصوصی نداشتم، اما وقتی چهره‌اش را دیدم حس کردم خیلی نورانی‌تر از قبل شده. گفتم: خوش به سعادتت که به آرزویت رسیدی. درحالی‌که بر سجده‌گاهش بوسه می‌زدم، گفتم: منتظر شفاعتت می‌مانیم. این روزها با دل‌تنگی‌هایم می‌رویم سر مزار و برایش نماز می‌خوانیم. سید یحیی عادت به نماز شب داشت. هر موقع که نماز شبش قضا می‌شد در طول روز قضایش را به‌جا می‌آورد. به من هم می‌گفت: وقتی برایت مشکلی پیش می‌آید  دو رکعت نماز برای حضرت زهرا (س) بخوان و از خانم بخواه که کمکت کنند. دل‌تنگی‌هایم زیاد که می‌شود نماز می‌خوانم و از خدا صبر طلب می‌کنم و آرام‌تر می‌شوم. بعد از شهادت سید یحیی فکر می‌کردم به چهلم نمی‌رسم، اما خدا صبر می‌دهد. قشنگ‌ترین حرفی که از همسرم در ذهنم به یادگار مانده: می‌گفت سعی کنید کارهایتان با رضایت الهی همراه باشد، از خدا ایمان بخواهید اگر ایمانتان قوی باشد همه کارها درست می‌شود.

نوشته روی مزارِ شهید مدافع‌عشق

شنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۱ ب.ظ


نوشته روی مزارِ

شهید 

مدافع‌عشق

روح‌الله‌قربانی

@shahid_roohollah_ghorbani

فاتح اهل تبعیض نبود

شنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۰۶ ب.ظ


یکی از هزاران صفت خوبی که شهید فاتح داشت تبعیضی بین بچه ها قائل نمی‌شد.

یک روز یکی از بچه هارو فرستادم کنار آقای فاتح و گفتم جای ایشون که باشی جاهای خطرناک نمی‌فرستن شما رو و هواتون رو دارن.

بعد از یک ماه آمد و گفت:

من دیگه نمی‌رم پیش آقای فاتح، ایشون من و با خودشون میبرن تو دل دشمن.

اصلا تبعیضی در کارشون نبود انگار نه انگار که یک جوان ۲۵ساله هستن اصلا من غرور جوانی رو در ایشون ندیدم که از سر احساسات و جوانی ‌تصمیمی‌ بگیرن.

راوی:

از همرزمان شهید فاتح

goo.gl/xVAeD9

پایگاه رسمی اطلاع رسانی سردار شهیدرضا بخشی(فاتح)

@Shahidfateh

مردی که در تاریخ مقاومت ماندگار شد

جمعه, ۲۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۴۱ ب.ظ

سرلشکر «عصام زهرالدین» در جریان عملیات پاکسازی بخش غربی محله «حویجه صکر» در غرب شهر دیرالزور در اثر انفجار مین های کار گذاشته شده توسط عناصر تروریستی به شهادت رسید.

شهید سرلشکر، «عصام زهرالدین»، فرمانده گارد ریاست جمهوری سوریه بود که از زمان آغاز بحران در عملیات های مهمی از جمله پاکسازی غوطه شرقی شرکت داشت ؛ شهید عصمام در جریان محاصره شدن شهر دیرالزور با تعدادی از یارانش به این شهر رفت و با مقاومت ۴ ساله از نفود تروریست های داعش به شهر محاصره شده دیرالزور جلوگیری کرد. سرلشکر «عصام زهرالدین» در جریان عملیات پاکسازی بخش غربی محله «حویجه صکر» در غرب شهر دیرالزور در اثر انفجار مین های کار گذاشته شده توسط عناصر تروریستی به شهادت رسید.

اولین‌سالگرد شهید‌مهندس‌مصطفی‌کریمی

جمعه, ۲۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۳۹ ب.ظ

آن‌کس‌که‌تورا‌شناخت‌جان‌راچه‌کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هردو جهانش بخشی

دیوانه تو هردو جهان را چه کند

شهید فاتح

@Shahidfateh

سلام بر یاور غیور مولایمان حسین(ع)

و مدافعین با غیرت حرم حضرت زینب (س)

یار آسمانی ام

این روز ها هوای حوصله ام چون پاییز ابریست..⛈

زمان در گذر است، ثانیه ها را انگار سردی نگاه من کند میکند⏰

و من هنوز هم قدم های رفته ات را به نظاره نشسته ام👣

باز هم روز تولدت

باز جای خالی ات

باز شمع وجودم بی حضورت رو به خاموشیست..

و باز فریاد دل تنگم که غوغا کرده است

و همانطور که خودت می دانستی و گفتی: بعد از تو، دلتنگی نبودنت برای همه، و نظم زندگی من است که بر هم خورده ..

اما من صبورانه این فریاد را به آب روان میسپارم تا خاطر غنچه های زندگیمان مکدر نشود.

آری تو نیز این گونه بودی هنوز هم یادم هست که در آخرین دیدار با دخترکمان چگونه زخمهایت را از دیدگانش پنهان کردی تا غم را در چشمان دختر دلبندت نبینی..

تکیه گاه همیشگی ام، می دانم باز هم یاری ام خواهی کرد، تا زخم دل تنگ و کوچک دختر و پسرکمان را تیمار کنم.

می دانی که ما هر لحظه را با تو و با یاد قهرمانمان نفس می کشیم.

یار سفر کرده ام من حضورت را در زندگیم هزاران بار شکر میگوییم..

و با چشمانی منتظر به افق هایی مینگرم که بوی وصال تو را میدهد..

تولدت مبارک 

۷/۲۷

@shahiddarabi

مرتضی می‌گفت 

هرفرمانده ای 10تا نیرومثل مهدی نوروزی داشته باشد،فاتح آن میدان است شهیدنوروزی شجاعت بی‌نظیری داشت

وقتی خبرشهادت آقامهدی را شنیدگفت حیف است برای یک فرمانده که چنین نیرویی را ازدست بدهد.

کانال جاماندگان قافله شهدا

@jamondegan

حسین آقادادی شهادتت مبارک

جمعه, ۲۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۶ ب.ظ


پاسدار مدافع حرم حسین آقادادی از گروه ۴۰ مهندسی صاحب الزمان عج اصفهان 

در درگیری با تروریست‌های داعش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

شهادتت مبارک

https://t.me/joinchat/C9nfRDyiUT9Ge3dS7KO61g 

شھداے

خصوصیات اخلاقی شهیدعلےالهادےحسین

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۲ ق.ظ

راوی:مهدی دوست شهید

علی خیلی با اخلاق و مهربان بود همه دوستانش را دوست داشت و همه او را دوست داشتن علاقه خاصی به شهدا داشت و دنبال رو آنها بود،او همیشه می گفت من از دنیا نمیروم الا با شهادت،هرگز اهانت به شهداء را قبول نمیکرد،او یک شهید زنده بود.

راوی:حسین دوست شهید

شهید علی الهادی قلب و روحی پاک داشت،خوشرو بود و دست و دل باز،دوست داشتنی و عزیز بود برای همه.دنیایی نبود! نه اینکه دنبال ماجراجویی باشد! او عاشق شهادت بود،شهید و شهادت را عمیقاً دوست داشت. اولین علاقه و اولویت او در این دنیا؛▫️عالم مقاومت و شهداء ▫️بودند.

شهیدمدافع حرم

علےالهادےحسین

17ساله

شهادت خان طومان سوریه

ولادت نبطیه لبنان

دانشجوےرشته ی پرستاری

کانال رسمی شهیدمَشلَب 

https://t.me/AHMADMASHLAB1995

خداحافظ بابای خوبم

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۵ ق.ظ

فاطمه؛ دختر شهید رحیمی 

خداحافظ بابای خوبم      

تمام روز به انتظار غروب می‌نشست تا وقتی بابا در می‌زند در را به روی او باز کند. تمام عشق بابا هم همین بود که دختر یکی یک دانه و ته تغاری‌اش در را به رویش باز کند تا با دیدن چهره معصومش خستگی یک روز کار کردن از تنش بیرون برود. گاهی آنقدر با دختر کوچک و قشنگش بازی می‌کرد که استکان چایی که توی سینی منتظرش بود سر می‌شد. فاطمه دوست داشت بابا برای همیشه در کنارش باشد. روزی که بابا گفت می‌خواهد به سوریه برود انگار دنیا روی سر فاطمه خراب شد. با اینکه فاطمه درک درستی از جبهه و جنگ نداشت. ولی حسی کودکانه به او گفت که بابا می‌خواهد به یک سفر دور و دراز برود. احساس کرد دستی می‌خواهد بابا را از او بگیرد. برای همین با گریه و التماس از بابا خواست که او را هم با خود ببرد. بابا هم که نمی‌خواست دل دخترش را بشکند به او نه نگفت. سپیده صبح که فاطمه خواب بود، بوسه‌ای روی صورتش جا گذاشت و رفت. آخر طاقت شنیدن صدای گریه او را نداشت. وقتی فاطمه که بیدار شد دید بابا بدون خداحافظی رفته همه وجودش غرق در غصه شد. مادر او را در آغوش گرفت و گفت: بابا زود بر می‌گردد. آری  مادر راست می‌گفت که بابا خیلی زود برگشت. اما نه با پای خود بلکه روی دوش ملائک. برگشت تا همیشه در کنار فاطمه باشد. حالا فاطمه هر وقت دلتنگ بابا می‌شود با شاخه گلی زیبا به سر مزارش می‌رود و یک دل سیر با او حرف می‌زند.

فاطمه هنوز چشم به راه بابا است

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۱ ق.ظ

پای صحبت‌های خانم نرگس صفایی همسر شهید کاظم رحیمی

فاطمه هنوز چشم به راه بابا است

می‌گفت باید بروم و رفت. حتی شیرین‌زبانی‌های فاطمه؛ دختر دوست داشتنی و کوچکش هم نتوانست مانع رفتنش شود. چگونه می‌توانست بماند در حالی که یزیدی‌های زمانه قصد جسارت به حرم عمه سادات را داشتند. آری او رفت تا به ندای «هل من ناصر ینصرنی» سیدالشهدا(ع) که از پس قرن‌ها هنوز هم به گوش می‌رسد لبیک بگوید. در این نوشتار پای صحبت‌های خانم صفایی همسر شهید «کاظم رحیمی» می‌نشینیم تا با این شهید مدافع بیشتر آشنا شویم. 

در ابتدا بفرمایید چه شد که همسر شما در زمره مدافعان حرم قرار گرفت؟ 

اواخر سال 94 بود که شنیدن اخبار سوریه او را بی‌تاب سفر به سوریه و دفاع از حرم حضرت زینب(س) کرده بود. خیلی اصرار داشت به آنجا برود و با تکفیری‌ها بجنگد. می‌گفت اگر از حرم عمه سادات دفاع نکنم فردای قیامت جواب امام حسین(ع) را چه بدهم. 

این تصمیم همسرتان برای شما ناراحت کننده نبود؟ 

چرا خیلی. ولی او تصمیم خودش را گرفته بود و از دست من هم کاری بر نمی‌آمد. 

یعنی دوست داشتید مانع رفتنش شوید؟ 

در ابتدا بله. ولی با حرف‌هایی که زد بالاخره من را هم راضی کرد و رضایت دادم که به سوریه برود. 

برای اینکه شما را راضی کند بیشتر روی چه نکته‌ای تاکید داشت؟ 

می‌گفت اگر اجازه ندهی بروم از تو راضی نیستم. او عقیده داشت اگر قرار باشد از این دنیا برود در همینجا هم این اتفاق می‌افتد ولی اگر با شهادت از این دنیا برود افتخار بزرگی نصیبش می‌شود و در ان دنیا هم سربلند است. 

شهید رحیمی به چه کاری مشغول بود؟ 

مقنی. با چاه کندن و زحمت فراوان خرج زندگی‌مان را در می‌آورد. 

از اعزام ایشان به سوریه بگوئید. چند بار در میدان جهاد حاضر شد؟ 

15 فروردین سال 95 به سوریه اعزام شد و حتی یک بار هم برای مرخصی نیامد. یک مدت از او خبری نداشتیم ولی بعدا با خبر شدیم که به شهادت رسیده است. 

قبل از شهادت با شما تماس تلفنی هم داشت؟ 

بله. قبل از اعرام به عملیات زنگ زد و چون سواد خواندن و نوشتن نداشت، از من خواست به نیابت از او زیارت عاشورا بخوانم. انگار برای شهادت نذر کرده بود. من هم به نیابت او زیارت عاشورا خواندم. 

حاصل ازدواج شما با این مرد مجاهد، چند فرزند است؟ 

سه فرزند. یک دختر به نام فاطمه و دو پسر به نام‌های محمدجواد و محمد رضا. 

در نبود پدر بچه‌ها را چگونه آرام می‌کنید؟ 

پسر بزرگم؛ محمدرضا، خودش بسیاری از مسائل را به خوبی درک می‌کند. هر چند به سختی، ولی به هر حال با این قضیه کنار آمد. اما محمدجواد که کوچکتر است و وابستگی بیشتری به پدرش داشت گاهی خیلی بی‌تابی می‌کند. وقتی دلتنگی می‌کند، سعی می‌کنم با صحبت کردن در باره پدرش و هدفی که به خاطر آن به سوریه رفت او را آرام کنم. ولی فاطمه هنوز هم منتظر است پدرش برگردد. او خیلی به پدرش وابسته بود و واقعا آرام کردن او وقتی که بهانه بابا را می‌گیرد خیلی سخت است. او هنوز هم چم به راه بابا است.

گویا قبل از شهادت شهید رحیمی در کاشان سکونت داشتید چه شد که بعد از شهادت ایشان به مشهد آمدید؟

من قبل از ازدواج با آقا کاظم ساکن مشهد بودم ولی بعد از ازدواج با ایشان به کاشان رفتیم. چون پدر و مادر من فوت کرده بودند. برادر هم نداشتم به همین خاطر با او به کاشان رفتم. بنابراین آقا کاظم در همه کس من بود هم برای من پدر بود، هم برادر و هم مادر و با شهادت او در واقع من همه کس و کارم را از دست دادم. با این وضع نمی‌توانستم در کاشان بمانم. تصمیم گرفتم به مشهد بیایم تا در کنار اقوام و فامیل باشم. 

از خصوصیات اخلاقی شهید برایمان بگویید؟ 

آقا کاظم بسیار مهربان دلسوز و خانواده دوست بود.  

و حرف آخر؟ 

همسرم که به سوریه رفت، ناراحت بودم. دوست نداشتم من و بچه‌ها را ترک کند ولی وقتی بعد از شهادت او برای زیارت حضرت زینب(س) به سوریه رفتم و غربت حرم بی‌بی را دیدم به همسرم افتخار کردم.

روایتى از شهید مدافع حرم محمدحسین بشیرى

پنجشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۸ ق.ظ



بسم رب الشهداء و الصدیقین

"پرچم عباس [ع] تا بالاست در شهر دمشق، سینه چاکانِ حرم آسوده‌تر می‌ایستند؛ (بخش بیست و هفتم)، دستمال اشک" ...

ایام محرم سال ۱۳۹۵ بود که یک روز محمدحسین آمد اتاق محل کارم. می‌دانستم داره پیگیری می‌کنه برود سوریه ولی، به این زودی که برود فکر نمی‌کردم. چند شبی بود که با هم در هیئت مسجد امام حسن مجتبی [علیه السلم] همدان خادم بودیم و بعد از دهه اول، به منازل دوستان که هیئت داشتند می‌رفتیم.

چشمم به یک دستمال قشنگ و چهارخانه که محمدحسین از جیبش وقت روضه در می‌آورد و با آن اشک‌های روی گونه‌هایش را پاک می‌کرد دوخته می‌شد و دلم می‌خواست آن را یواشکی تک بزنم ولی، مگر می‌شد از محمدحسین با آن زور و بازو و تکنیکی که داشت چیزی تک زد. آن روز که آمد اتاق کارم گفت: "...؛ دارم می‌روم سوریه. آمدم خداحافظی کنم و چیزی هم ندارم، یادگاری بهت بدهم به غیر از این دستمال که آن را می‌دهم و یادگاری داشته باش". من هم از خدا خواسته دستمال را گرفتم و تا کردم و گذاشتم جیبم و محمدحسین هم چند روز بعد رفت.

🔺نیم دوم ماه صفر بود و اکثر مردم ایران مشغول رفتن به پیاده روی بزرگ اربعین در عتبات عالیات بودند. من هم در هیئت پای روضه، روضه‌خوان بودم که ناگهان خبری رسید که محمدحسین بشیری فرمانده تخریب‌چی در حلب سوریه به شهادت رسیده. داشتم از غصه دق می‌کردم و اشک‌هایم را با دستمال روضه محمدحسین که بهم یادگاری داده بود، پاک می‌کردم. چند روز بعد محمدحسین را آوردند در پادگان و طی مراسمی عقد دلم را وا کردم و با پیکرش خداحافظی کردم.

 @labbaykeyazeinab