مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات

۴۰ مطلب با موضوع «شهید مهدی صابری» ثبت شده است

مهدی آسمانی شده بود"

دوشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۵:۱۸ ب.ظ

سید تعریف می کرد و می گفت:

 داشتیم به منطقه عملیاتی اعزام می شدیم در راه یک نوار نوحه سینه زنی گذاشته بودم این نوار را با مهدی زیاد گوش کرده بودم و کاملا برامون تکراری بود. برای همه معمول اینه که وقتی یک نواری تکراری می شه دیگه اون حس و حال و اشتیاق اولیه برای گریه کردن به وجود نمی یاد خصوصا اینکه اون نوار مداحی نوحه باشه ،نه "روضه".

اما اونروز با روزهای دیگه فرق می کرد یک نواری که قبلا بیش از ده ها بار انرو گوش کرده بودیم در ماشین گذاشته بودم و به راهمون ادامه می دادیم همین که داشتم رانندگی می کردم متوجه شدم مهدی (صابری)  به پهنای صورتش داره اشک می ریزه و گریه می کنه تو حال و هوای خودش بود بعد دیدم یک ورقه کاغذ برداشت و شروع کرد به نوشتن. 

 در حال نوشتن بود که به مقصد رسیدیم و وقتی ماشین ترمز کرد مهدی هم سرش را از اون برگه بلند کرد و اون رو روی داشبورت ماشین گذاشت و رفتیم برای عملیات.

بعد از عملیات ایندفعه تنها به سمتِ ماشین برگشتم 

"چون مهدی آسمانی شده بود"

 در حال روشن کردن ماشین بودم که یک دفعه دیدم برگه ای کف ماشین افتاده اون رو برداشتم و نگاهش کردم بله همون برگه ای بود که مهدی در حال نوشتن مطالبی روی اون بود آخرین نوشته آقا مهدی! 

قطعه شعری در وصف حضرت علی اکبر (ع)! 

مهدی عاشق حضرت علی اکبر(ع) بود.

 وقتی ازش پرسیدم اسم گروهان ویژه خط شکنت رو چی بذاریم فوری گفت بگذارید گروهان حضرت علی اکبر(ع) حتی اسم هیات عزاداری محله شون هم به اسم علی اکبر(ع) هست وقتی می خواست آقا رو صدا بزنه می گفت علی اکبر لیلا!

 ابتدای شعرش هم همین رو گفته.

«بسم‌ الله الرحمن الرحیم»

یا علی اکبر لیلا؛

عشقت میان سینه من پا گرفته  شکر خدا که چشم تو ما را گرفته

دریاب دلها را تو با گوشه نگاهی  حالا که کار عاشقی بالا گرفته

عمریست آقاجان دلم از دست رفته  پایین پای مرقدت ماوا گرفته

گیسو کمند خوش قد و بالای ارباب  شش گوشه هم با نور تو ماوا ...

شعری که با رسیدن ماشین به مقصد نتونست کلمه آخرش رو کامل کنه! حالا فهمیدم آنروز گریه جانسوز مهدی برای کدام یک از اولیای خدا بود! 

کسی که مهدی به او علاقه زیادی داشت و همین علاقه هم باعث شد حضرت علی اکبر(ع) او را به مهمانی خود قبول کنه.

@Agamahmoodreza

خاطره ای از شهید "مهدی صابری" به روایت دوست شهید

چهارشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۰۲ ب.ظ


یه روز که از منطقه برگشتم سراج دوستام یکی یکی میومدن و میگفتن برادرت که مثل خودته اومده بود و دنبالت میگشته

منم تعجب کردم و گفتم برادرای من که اصلا هم سن و تیپ من نیستن

حالا هی از اونا اصرار و از من انکار که نه برادرت بوده

خلاصه ما هم مونده بودیم تا اینکه "مهدی" رو برای اولین بار دیدیم و معلوم شد یه نفر به اون گفته یکی از بچه ها شبیه خودته و آدرس مارو به "مهدی" داده

خلاصه احوالپرسی و شوخی خنده شروع شد و رسیدیم موقع نماز

دنبال یه "امام" جماعت میگشتیم که به اتفاق برو بچ به زور "مهدی" رو فرستادیم جلو و "مهدی" شد "امام" جماعت

البته "مهدی" خودش قبول نمیکرد

از اونجایی هم که "مهدی" شمال بود و ماجنوب خیلی توفیق نداشتیم تو رکابش باشیم.



"مھدی" خیلے دل رحم بود

سه شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۰۵ ب.ظ


خاطره اےاز شھیدمیرزامھدےصابرے

خاطره ای از شھید "مھدےصابرے" به روایت "خواهـر" بزرگوار شھید

ســـــلام

"مھدی" خیلے دل رحم بود

سال قبل یه جا مراسم ختم بود و نهار داده بودن،طبق معمول هم غذای زیادی اسراف شده بود

"مهدی" ته مانده های غذاها و استخوان ها رو توی کیسه ی پلاستیکی بزرگی ریخته بود و آورده بود تو حیاط

به "مامان" گفت:مامان بیا یه سر بریم تا تهران "باغ بهمن"(پسر عمه ما داخل اون باغ کار میکرد)

سگ نگهبان باغ تازه زایمان کرده بود و 8 توله داشت و خیلی ضعیف و لاغر شده بود،غذاها رو بردن برای اون سگ

پسر عمه م که از وضع سگ خبر داشت،از گرسنگیش گفت:مهدی بهشت رو برا خودت خریدی

بارها شده بود جایی رفته بودیم که "مهدی" میدونست اطراف سگی هست که بچه داره سر سفره غذای خودشو نمیخورد و باهاش بازی میکرد تا بقیه هم غذاشون رو بخورن و اضافات اونا رو با اصل غذای خودش ببره برای حیوون زبون بسته

پ.ن:بارها محبت های بی دریغش را نثارمان کرده بود،اینقدر آسمانی بود که مثل باران ترنمش را نثار همه میکرد

فرقی نداشت انسان باشد یا حیوان،اینهم چکه ای از اخلاص "مھدے" جان بود

درسنگر دانشگاه هم درس شهیدانیم

سه شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۴۹ ب.ظ

درسنگر دانشگاه 

هم درس شهیدانیم

بیاد شهید مهدی صابری

روزدانشجومبارک

@Sardaranebimarz

خاطره ای از شهید مهدی صابری۵

شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۵۵ ق.ظ

من خودم درک کردم که شور و حالی که ایام محرم و صفر هست تو روزای دیگه سال نیست و مھدی خیلی مشتاقانه لحظه شماری میکرد برا رسیدن محرم ارباب.

همه جوره آمادگی میگرفت برا نوکری؛چند روز قبل از شروع ماه محرم طبق سنت دیرینه ای که هست با بچه های هیات مسجد رو سیاهپوش می کردن و مھدی چون تو کادر آشپزخونه بود تو آماده کردن آشپزخونه تو شست و شو و احیانا تعمیرات و تھیه ی کم و کسری ها فعالیت میکرد.

با شروع ماه محرم هم تایم کمی مھدی رو تو خونه میدیدیم بیشتر تایمش رو تو آشپزخونه هیئت مشغول بود و حین مراسم عزا هم برا روضه و گاها سینه زنی وارد مسجد میشد و باز برمیگشت سر وظیفه ی خودش تو آشپزخونه

موقع سینه زنی صدای مھدی به وضوح از بین صدای ده ها نفر به گوش میرسید و روحمون شاد می شد؛واقعا لذت بخش بود...

راوی:

خواهر شھید

تصویری منتشر نشده از فرمانده شھید《مھدی صابری》در دسته عزاداری ابی عبدالله الحسین(ع)

ڪانال فرمانده شھید«مھدی‌صابری»

telegram.me/joinchat/BsmY8DzPRVKd4da7nNHsGw

دو پرستوی دمشق

سه شنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۱:۳۳ ب.ظ

به نام مهربان خدایی که شهادت را ارمغان قلب های عاشق قرار داد...

نامشان مصطفی بود و مهدی ...

در جبهه های نبرد همه این دو را سید ابراهیم و غلامحسین می شناختند...

دو برادر از جنس دو دوست...

هردو برای خودشان یلی  بودند...

مصطفی پدر محمد علی شش ماهه ...

مهدی تک پسر و پشت و پناه خواهران و مادر ,امید پدر...

پدر مهدی چنین گفت:بعد از مهدی, مصطفی شد پشت و پناه قلب مجروحم ...

خصلتش بود, تاب ماندن نداشت,در حاشیه چشمانش غروب غریب موج میزد...

پرواز مهدی و حسن را شاهد بود...

بغض درد آلودی حنجره قلبش را سخت تنگ کرده بود...

به مهدی سفارش کرده بود: سلامم را به ارباب عاشقان برسان...

تاسوعا را غنیمت دید و بر قله سعود رفت تا نماز عشق را پشت عباس حرم اقامه کند...و کوچید ...

پدر مهدی باز هم شاهد عروج فرزند دیگرش شد...

این روزها در نگاه پدر مهدی,عکس دو آشیانه خالی از کوچ پرستو هایی عاشق بود...

مهدی!خیلی آقایی! دست به سلام رساندنت داداش حرف نداره...

میشه سلام این شکسته بال زمینگیرو هم به ارباب عاشقان برسونی؟؟؟

"شوق پرواز" کبوتر های زخمی قرار قلب مسکینم شده...

تقدیم به مهربان شهید تل قرین"شهید میرزا مهدی صابری"و عاشق شهید حلب "شهید مصطفی صدر زاده"...دو پرستوی دمشق

ڪاناڸ رسمے شــ‌هید مہدے صابرے»

https://telegram.me/joinchat/BsmY8DzPRVKd4da7nNHsGw

شهادت رو با هیچ چیزی عوض نمی کنم ...

دوشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۵، ۰۱:۵۶ ب.ظ

 «غــلامــحــســیــن»

"  حرف گنده تر از دهان " 

شهادت رو با هیچ چیزی عوض نمی کنم ... . 

هنگام شهادت یقین دارم آقا اباعبدالله الحسین ع ، میان بالا سرم 

یادداشت های مهدی

─═हई╬«شــ‌هید مہدے صابرے»╬ईह═─

 @shahid_saberi

از وصیت نامه آقا مهدی صابری

شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۱۲ ق.ظ

«غــلامــحــســیــن»

اے ڪہ دیدے

آنچہ را من شنیده‌ام...

ڪلماٺے بفرسٺ...

ڪہ منوّر بزند در روحم...

ڪہ بہ اندازه خمپاره ٺڪانم بدهد....

ڪہ بہ موج ٺو دچارم بڪند...

صفحه 1

▪️ @shahid_saberi


زنگ زدم به داداشم ، گفتم داداشی :  گفت بله آبجی.

گفتم اگه من برای مهدیم ، زن بگیرم میاین . گفت :بله آبجی ، شما زن بگیر ما حتما میایم . 

گفتم :پس پنجشنبه بیاین ، مراسم عروسی داریم . برای مهدیم حوری از حوریان بهشتی گرفتم . 

تا اینو گفتم ؛ داداشم از پشت تلفن سه بار گفت : الله اکبر الله اکبر الله اکبر 

گفت : آبجی گفتم :بله گفت :به آقا امام حسین ع اعتقاد داری ؟ 

گفتم :بله داداشی گفت :پس محکم باش . 

گفتم :محکم هستم داداشی. 

بانک اطلاعات شهدای مدافع حــــــرم

@haram69 

معرفی شهید از زبان خودش 2

جمعه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۵۹ ب.ظ

سلام دوستان 

میرزا مهدۍ صابرۍ هستـم با اسم جهادۍ غلامحسین

متولد ۱۴ فروردین ۱۳۶۸ 

مشهد به دنیا اومدم اما اصالتی افغانستانۍ دارم بعد از چهل روز به قم رفتم جایی ڪہ زندگی میڪردیم دانشجوی سال آخر زمین شناسی کاربردی در دانشگاه پیام نور بودم دوره های امدادگری هلال احمر را هم طی ڪردم به بوڪس و دوچرخه سواری علاقمند بودم.

راستشو بخواهید عاشق هیئت بودم و ارادت خاصی به شهزاده حضرت علی اڪبر(علیه السلام) دارم و عضو هیئتی به همین نام در قم بودم.

بہ حسن باقری نابغه اطلاعاتی ڪشور علاقه زیادی داشتم و ڪتابهاشو مطالعه میکردم.

جنگ شروع شد و تڪفیریها شروع به قتل و عام مردم مظلوم سوریہ ڪردند و حرم بی بی زینب(س) در خطر بود.

از زمانی که این تکفیری ها به قبر صحابه بزرگ پیغمبر جناب حجر بن عدی تعدی کردند خونم به جوش اومد و همراه با دلاوران فاطمیون به سوریه اعزام شدم البته قبلش رضایت پدر و مادرم را گرفته بودم.

روز اعزام رسید و به پدر گفتم اگه از ته قلب راضی هستی خودتون منو تا محل اعزام برسونید.

وارد سوریه شدیم یه مدت تو مخابرات بودم سید ابراهیم(آقا مصطفی صدرزاده)اومد و بهشون گفتم اینجا جام خوبه،راحتم،اما میخوام تو رزم باشم.

سید هم قبول ڪرد بعد به پیشنهاد ابوحامد و مشورت سید ابراهیم گروهان نیرو مخصوص حضرت 

علی اڪبر(علیه السلام) را تشکیل دادیم و من شدم  فرمانده گروهان.

نیروهای گروهان را با اجازه سید ابراهیم مستقل آموزش میدادیم تو چند تا عملیات شرکت ڪردیم و موفق بودیم.

نوبت مرخصۍ رسید و بہ ایران برگشتم همراه با مامان رفتیم مشهد زیارت آقا امام رضا(علیه السلام) تو حرم اذن شهادت را از آقا گرفتم.

ڪارهاۍ عقب افتاده را انجام دادم. برگشتم سوریه و تو عملیات فتح تل قرین شرکت ڪردم اونجا بود ڪہ یہ ترڪش تو پاهام خورد و بعدشم با یہ تیر بہ پهلو و یکی هم بہ زیر قلبم ،رفتم تا بہ اربابم حسین(علیه السلام)برسم.

آره ،تو همون عملیات ابوحامد و فاتح،فرمانده و جانشین لشکر فاطمیون هم شهید شدند.

تاریخ شهادتم ۹اسفند ۱۳۹۳بوده. همزمان با ایام فاطمیه از کنار بارگاه خانم حضرت معصومه(س) تشعییع شدم و تو بهشت معصومہ واسہ همیشه از زندگی دنیایی دل ڪندم.

اینجا هم کنار دوستان و همرزمام هستم.

راستی یادتون نره

وصیت نامه منو بخونید

مخصوصا اونجایی ڪہ سفارش کردم حجاب را رعایت ڪنید.

تاڪید ڪردم

حجاب

حجاب

حجاب

منو دوستام منتظر شما هستیم

بهشت معصومه

قطعه ۳۱ شهدای مدافع حرم.

یا علی اڪبر لیلا.

«ڪاناڸ رسمے شــ‌هید مہدے صابرے»

https://telegram.me/joinchat/BsmY8DzPRVKd4da7nNHsGw

سخنی از شهید مهدی صابری

چهارشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۰۴ ق.ظ


شهید مهدی صابری : زیباست وقتی ارباب می‌آیند بالای سرم تن تکه‌تکه‌ام برایشان آشنا باشد و با دیدن شباهت‌های بدن من و شهزاده علی اکبر(ع)کمی از آن غم و غصه بدن ارباً ارباً تسلی پیدا کند.

هیچوقت "مهدی" مثل بقیه تک پسرها نبود

پنجشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۶:۱۸ ب.ظ



دور و برخودمون زیاد دیدم تک پسرهایی رو که تو خونه پادشاهی میکنن و کارهای شخصیشونم گردن دیگران میندازن

فلانی لباسمو بشور،فلانی لباسمو اتو کن،فلانی برام آب بیار و واقعا ریاست میکنن سر خواهراشون،اما "مهدی" حتی همیشه کارهای مارو هم میکرد.

فاطمه" میگه یه بار بهم گفت:آبجی برام آب میاری براش بردم مشتشو آورد جلو

گفت:بیا این پولو بگیر برو چند تا بستنی و پفک و چیپس بخر بیار با هم بخوریم

نگاه کردم به پوله دیدم صد تومنیه،یه نگاه کردم بهش تا خواستم چیزی بگم زد زیر خنده و فرار کرد.

خاطره ای از خواهر بزرگ شهید مهدی صابری

مهدی صابری

https://telegram.me/joinchat/BsmY8DzPRVJlISmZRYZ3ZA

بخشی از وصیت نامه شهید صابری خطاب به پدر

چهارشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۲۰ ق.ظ



بابا انصافا به حالت غبطه میخورم.

همیشه چند بر هیچ ازم جلوتر بودی.

پدری را در حقم تموم کردی و نشون دادی بهترین بابای دنیا هستی.

دوست دارم پدرم.

خدا می دونه لذت بخش تر از زمانی که دستت را میبوسیدم وصورتمو میبوسیدی تو عمرم نداشتم.

و هیچ موقع از خودم بی نهایت متنفر نمی شدم الا وقتایی که دلت رو به درد می آوردم...

دوستت دارم

کانال رسمی شهید مهدی صابری

 @shahid_saberi

اولین برخورد"

پنجشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۶:۵۸ ب.ظ


خاطره ای از شهید صابری به روایت دوست شهید

اولین برخورد

از زمان شروع جلسه گذشته بود،باعجله وارد دفتر سوگواره شدم،با همه سلام و علیک کوتاهی کردم و گوشه ای نشستم اکثر اعضا رو می شناختم جز چند نفر از جمله یه جوون که تقریبا اختلاف سنی قابل ملاحظه ای با بقیه داشت. تو اون میون فرصت پرس و جو وجود نداشت،اما وسطای جلسه فهمیدم اسمش "مهدی" و تو ایام اعتکاف همکار آقای محمودی هستشخیلی حرف نمیزد،بیشتر جواب سوالایی رو میداد که بهش مربوط بود،مختصر و مفید

تو همون جلسه قرار شد ایشون کارای تایپ و طراحی رو بعهده بگیرن آخر جلسه رفتم پیشش،دست دادیم و رو بوسی کردیم،این اولین برخورد من با آقا "مهدی" بود.

کمتر پیش میاد که به این سرعت مجذوب کسی بشم،اما همون،مختصر برای شناختش کافی بود جوانی مودب،خوش رو و متدین.

روحش شاد.

کانال شـــــهـــــیـــــد مـــــهـــــدی صـــــابـــــری

https://telegram.me/joinchat/BsmY8DzPRVJlISmZRYZ3ZA

سقف آرزوهای یک شهید...

پنجشنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۴:۵۰ ب.ظ

وصیت نامه شهید مهدی صابری 

چقدر خوب می شد

 سرتوبدنم نداشته باشم

چقدر جالب ورویایی وزیباست

وقتی ارباب می آیند بالای سرم تن تکه تکه ام براشون آشنا باشه 

وبا دیدن شباهت های تو بدن من وشهزاده علی اکبر(ع)به کمی از آن غم وغصه بدن اربا اربا تسلی پیدا کند 

خدایا نگذار آرزو به دل بمیرم

یاعلی اڪبر 

سقف آروزهای یک شهید 

آرزوی ما چی هست؟؟؟

@Shohadaye_Modafe_Haram