مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات
  • ۶ اسفند ۹۵، ۱۴:۴۲ - اشنای غریبه
    عاشقتم

همیشه توکلش به خدا بود

چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۲۴ ق.ظ

گرمای حضورش باعث می شد خانواده گرم و صمیمی باشد

چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۲۱ ق.ظ


همسر شهید حسن شاطری:

گاهی به او می گفتم:

دیگر بیایید کنار بچه ها!

می گفت:

شما فرض کنید من آمدم این جا مثلا چه کار کنم؟

می گفتم: 

شما هیچ کاری نمیخواهد انجام بدهی، 

فقط آنجا بنشین و در خانه حضور 

داشته باش.

این قدر اخلاقش خوب بود وجذبش میشدیم، مخصوصا این چهار سال اخیر که از هم دور بودیم،

وقتی هر چند ماه مرخصی می آمد، با خودم قبلش می گفتم این مسأله و آن چیز را به او بگویم،

اما وقتی داخل خانه می آمد، این قدر چهره بشاش و لبخند بر لب و گرم و باصفا بود که دیگر به خودت اجازه نمی دادی اعتراض کنی!!!

یک وقت هایی با شوخی می گفتیم و ردمی شدیم. وقتی در جمع خانواده حضورداشت، گرمای حضورش باعث 

می شد خانواده گرم و صمیمی باشد.

 آقا محمودرضا

دوسال هست که سفره دلم رو بدون تو میگذارم

چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۱۷ ق.ظ

دلنوشته مادر شهید تازه داماد (هادی شجاع)

پسر عزیزم سلام

اکنون که این دلنوشته را مینویسم چند ساعتی مانده به تحویل سال 1396

میدانی چقدر دلتنگت هستم؟

به اندازه عظمت پر کشیدنت سمت اسمان...

به اندازه وسعت قلب مهربانت...

هادی جانم دلم برای خنده هایت،برای لحن صدایت برای روزهایی که کنار ما بودی و کنار خانواده ات سال را تحویل میکردی تنگ شده...

اما امسال تو کجا و ما کجا؟!

تو به خدا رسیدی...

دوسال هست که سفره دلم رو بدون تو میگذارم و با قاب عکس تو یاد تو خاطرات تو سر سفره هفت سین دلم میشینم و با لبخند تو به پیشواز سال جدیدی که تو نیستی میروم.

@shahidtazedamad

چگونه تحمل کنیم درد دوری را

چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۱۴ ق.ظ


جایت خالیست

چگونه تحمل کنیم درد دوری را ... 

شهید جهانگیر جعفری نیا

@molazemanharam69

عـیـدتت مـبـارڪ تمـوم افـٺـخار مـڹ.

چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۱۱ ق.ظ




یـڪـے یـڪـے

سـیـڹ هـاے هـفـت سـیـنت رو مـیـشـماریے

ڪـمـہ یـہ سـیـڹ ڪـمـہ!

سـر مـیـچـرخـونـے ڪـہ ســاعـت رو بـبـیـنـے 

نـگـاهـٺ خـیـره مـیـمـونـہ بـهـش،

ایـنـڪـہ مـیـرے سـمـټـش و دسـٺ دراز مـیـڪنـے طـرفـش بـہ اراده ٺـو نـیـست

لـڪـہ ے خــوڹ روے سـربـنـدش ٺـڪمـیـل مـیـڪـنـہ هــفـٺ سـیـڹ دلـٺـنـگـے هـات رو ...

قــاب عـڪـسـش رو ڪـنـار سـفـره ات مـیـگـذارے ؛

 چـہ سـرده خـونـہ بدوڹ نـفـسـهاش ...

صـدای شُـلـ ٺـوپ

از تــویـزیـوڹ ڪـہ مـے آد ؛

بـا پـشـت دسـتت اشـڪاٺـو پـاڪ مـیـکنے

عـیـدت مـبـارڪ پـشـٺ و پـنـاهـم

عـیـدت مـبـارڪ سـربـاز راه عـشـق ؛

عـیـدٺ مـبـارڪ آقــا ،

عـیـدتت مـبـارڪ تمـوم افـٺـخار مـڹ.

همسر شهید

همسران شهدا

همسران مدافعان حرم

عید نوروز


سربازی ک راه فرمانده اش را ادامه داد..

چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۰۲ ق.ظ

سربازی ک راه فرمانده اش را ادامه داد...

تا آخرین قطره خون

شهید حسین غلامی

شهید جواد الله کرم

@jamondegan

عیدانه ای با شهید مدافع حرم محمود نریمانی

چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۹:۵۹ ق.ظ


یکی از اقوام به رحمت خدا رفته بود روز تشییع رفت در قبر او خوابید خواهرش رفت جلو وبه او گفت : محمودجان من از شب اول قبر خیلی میترسم برایم نماز لیله الدفن بخوان و زود منو تنها نذار مدتی کنار قبرم بمان. دستش را گذاشت رو سینه اش وگفت : شمادعاکن داداشت به آرزوش برسه قول میدهم شفاعتت کنم. خواهرش گفت: من بزرگترم اول باید من بروم،بایک لبخندزیبا طوری نگاهش کرد که فهمید او مال این دنیا نیست.

گروه حماسه و مقاومت رجانیوز - کبری خدابخش: از وقتی رفتی برای دلداری و همدردی جملاتی تکراری شنیده است....
" گذر زمان تا حدی آرامت می کند."...
" به خودت فرصت بده"....
" گذشت زمان صبورت می کند."...
 
روایت خواهر شهید:
12دیماه ۱۳۶۶محمود به دنیاآمد. اوایل هیچ احساسی به او نداشتم اما بعد از گذشت یک هفته وجودش چنان گرمایی به خانه داده بود که وقتی مدرسه بودم دلم برایش تنگ می شد. طوری که در راه برگشت طاقت نداشتم که زودتر برسم واو را ببینم. صبح که ما میخواستیم به مدرسه برویم . به ما خیره میشد ومادر به ما خواهر هامی گفت : با نگاهش شما را بدرقه می کند. هرچه بزرگتر که میشد شیرین تر وعزیز تر میشد. تااینکه هفت ماهه شد ومن ازدواج کردم . مدتی که از او دور شدم با من غریبی میکرد وگریه میکرد وقتی بااو حرف میزدم وصدایم را میشنید آرام میشد. پسر من حدود ۲سال از محمود کوچکتربود محمود کنار من مینشست و از من میخواست پسرم را روی پای او بخوابانم. از همان کودکی خیلی آرام وعاقل بود. هیچ وقت در جمع خانم ها نمی ماند. واگر مجبور بود در چنین جمعی باشد مدام سرش پایین بود،یکی از همسایه های قدیمی که در مراسم محمود حاضرشده بود نقل میکرد : هروقت او را میدیدم سرش  زیر می انداخت و سلام میکرد وسریع می گذشت، می گفتم: محمودجان تو پسر من هستی سرت را بالا بگیر اما همچنان با حجب وحیا بود
 
روایت مادرشهید:
 گفت : برای عید برایم کت شلوار بخر میخواهم مثل مردها باشم،یک کت شلوار برایش خریدم باذوق پوشید وگفت: خوشگل شدم؟ از کودکی یک حالت های خاصی داشت که همه میگفتند با بچه های دیگر فرق داردهم خیلی آرام بود هم باادب بود. یک روز مهمان داشتیم که حجاب خانم ها مناسب نبود محمود۴_۵ساله بود رفت تو اتاق وتا آخر مهمانی در اتاق ماند. پرسیدم چرا نیامدی به مهمانان سلام کنی ؟ باهمان لحن کودکانه گفت : آخه دیدم حجابشان خوب نیست ترسیدم که خدا مرا به جهنم ببرد. همیشه با دوستانش در مدرسه یا محله مهربان بود باگذشت. یکبار با دوستانش فوتبال بازی میکرد که یکی از آنها سهوا محمود را هل داده بود ودندان محمود شکسته بود برادرم آمد و داستان تعریف کرد تا آمدم بروم ببینم چه کسی او را هل داده گفت: مادر بازی بود واتفاق افتاده اگر تو بروی بچه ها هم خجالت میکشند هم می ترسند. به نماز وروزه وحق الناس خیلی اهمیت میداد. در مدرسه هم خیلی مودب و درس خوان بود . هروقت میرفتم مدرسه همه جلوی پای من بلند میشدند واز محمود به عنوان یک پسر نمونه یاد میکردند وبه من بابت چنین پسری تبریک می گفتند. او از همان ابتدا این راه را انتخاب کرده بود و راه خدا وانبیا را پیش گرفته بود. اینگونه نبود که یکدفعه وارد صحنه جنگ شود وکشته شود برای آرزویش تلاش کرد. هیچ وقت او را بدون وضو ندیدم. وطوری رفتار میکرد که رضایت من وپدرش را جلب کند. یک ماه قبل از شهادتش. شب بیست ویکم ماه رمضان آمدو دستم را گرفت گفت : تورو خدا از من راضی باش به من رضایت قلبی بده واز من دل بکن. گفتم : ازت راضی ام خدا ازت راضی باشه. سپردمت به خدا. برق خوشحالی را در چشمانش دیدم. همیشه به خواهرش سفارش می کرد وقتی خبر شهادتم را به شمادادند مواظب باشید صدایتان را نامحرم نشنود حواستان به حجابتان باشد. یکی از اقوام به رحمت خدا رفته بود روز تشییع رفت  در قبر او خوابید خواهرش رفت  جلو وبه او گفت : محمودجان من از شب اول قبر خیلی میترسم برایم نماز لیله الدفن بخوان و زود منو تنها نذار مدتی کنار قبرم بمان. دستش را گذاشت رو سینه اش وگفت : شمادعاکن داداشت به آرزوش برسه قول میدهم شفاعتت کنم. خواهرش گفت: من بزرگترم اول باید من بروم،بایک لبخندزیبا طوری نگاهش کرد که فهمید  او مال این دنیا نیست.

عیدانه شهید
 
روایت دوست شهید:
 برنامه دیدارخانوادگی دروانی ها با حمایت بسیج برگزار میکرد سال۹۱با مشورت بسیحیان قرارشد که روستای دروان و مسجدجامع روستا مرکزاین گردهمایی باشد. مراسم خوبی برگزارشد و اهالی از فرمانده پایگاه تقدیر ویژه ای شد. اقامحمود هم جز این مشاورین فرمانده بود. محمود گفت علی یک اسفند دود کن. امروز گل کاشتی. مراسم تموم شد و ما برگشتیم. مقداری راه امدیم ماشین من خاموش,شد ولی با چند بار استارت روشن شد. چندین بارهم تورا همین مشکل پیش امد. رسیدم به میدان نبوت کرج ماشین خاموش شد و دیگر روشن نشد. بعدازظهر روز تعطیلی نمیدانستم چکار کنم. خیابان خلوت. حدود یک ساعتی معطل شدم. زنگ زدم به محمود. سریع امد. با یک طناب نازک بکسل کرد. چندباری طناب پاره شد. بالاخره عظیمیه یک پارکینگ گذاشت و ما را برد منزل رساند. اصرارداشت که ماشین ش دست من باشد. فقط موقعی که از در رفت گفت :  مگر نگفتم یک اسفند دود کن فرمانده. گل کاشتی چشت زدن.
 
روایت برادر شهید:
عیدسال۹۵. از بهمن ماه رفته بود سوریه . همیشه ماموریت هاش دو ما طول میکشید  می دانستم که برای عید باید برگردد چندروز قبل از عید زنگ زد گفتم کی میای؟ گفت: به زودی. روز شماری می کردم البته بهتره بگم برای امدنش لحظه شماری میکردم تا برگردد. روز اول عید رفتیم خانه خواهرم  به موبایل پسرعموم زنگ زد . پسرعموم گفت : یکشنبه یا سه شنبه میاد. شوهر خواهرم خیلی حالش بد بود. دعامیکردم محمود زودتر بیاید خواهرم تنها نباشد چون وجودش یک پشتوانه بزرگ بود برایمان.  روز ششم عید بلاخره برگشت. یکی از آشنایان ختم برادرش بود، رفته بودم مسجد بعد که از مسجد آمدم بیرون دیدم گوشی ام چندبار زنگ خورده.  رسیدم جلوی ماشین همسرم گفت : مژده بده محمود امده،از خوشحالی اشک هایم جاری شد. رسیدم خانه سریع بهش زنگ زدم گفتم: کجایی بیام ببینمت؟ گفت: عصر میام منزلتان . وقتی امد ذوق زده شده بودم فقط بغلش کردم بوسیدمش  واصلا فراموش کردم همسر وپسرشم همراهش هستند. سیزدهم فروردین همسرخواهرم به رحمت خدا رفت.  محمود آخرین لحظه کنار ایشان بود ودر این روزها خیلی هوای همه ما را داشت . فقط خدا را شکر میکردم که هست. مدام میگفت : آرام گریه کنید اگر من شهیدشدم راضی نیستم اینطوری سروصداکنید. انگار میدانست که رفتنی است.

روایت خواهرشهید:
 یکسالی که تحویل سال نیمه های شب بود خانه پدرم رفتیم  . محمود گفت: تا تحویل سال بیدار بمانیم ،خودش اول از همه خوابش برد. یکسالی هم خیلی کوچک بود فکر کنم۴.۵ ساله  ما یک علاءالدین داشتیم  من یک روسری خریده بودم وقتی سرکردم گفت : آجی خیلی قشنگه مبارک باشه خیلی بهت میاد از اینکه انقدر میفهمه وعاقله خوشم آمد و او را بوسیدم. پسرم خیلی کوچکتر بود یکدفعه روسری را کشید روسری خورد به چراغ سوخت. من پسرم را دعوا کردم ومحمود سریع گفت: آجی تقصیرمن نبود. یکسال  روز پنجم وششم عید تهران کار داشتم محمود وخواهر کوچکم که آن موقع مجرد بود را باخودم بردم. کارم که انجام شد همسرم گفت : بچه ها را ببریم پارک ،رفتیم پارک ملت چون ایام تعطیلات بود تهران تقریبا خلوت بود. رفتیم قایق سوار شدیم بچه ها حسابی بازی کردن. وقتی داشتم میبردمشان خانه گفتم: ببخشید بخاطر ما خسته شدید. یکدفعه محمود گفت:  نه خیلی خوب شد اگر خانه بودیم باید می رفتیم عیددیدنی. گفتم:  مگر بده؟ گفت: نه آخه همه به من عیدی میدهند و من خجالت میکشم.

وصیت نامه شهید مدافع حرم سعید خواجه صالحانی

چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۹:۵۵ ق.ظ


متن وصیت نامه شهید مدافع حرم 

سعید خواجه صالحانی

شادی روحش صلوات

@jamondegan

عیدانه ای با شهید مدافع حرم حاج حمید مختاربند

چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۹:۵۳ ق.ظ
حاج حمید از اولین کسانیی بود که لباس مقدس سپاه را برتن کرد؛ و به فاصله کوتاهی غائله کردستان پیش آمد که ایشان به سرعت لباس رزم پوشید و به آنجا رفت. پس از بازگشتت از کردستان با چند تن از دوستان نزدیکش بسیج شوشتر را تشکیل و نیروهای مخلص بسیاری را جذب کرد. بعد از تشکیل بسیج شوشتر به تیپ امامم حسن(ع) رفت و فرمانده عملیات و سپس فرمانده محور شد و بعد از آن هم به عنوان فرمانده سپاه شوش منصوب شد.

گروه حماسه و مقاومت رجانیوز: حاج حمید متولد سال 1335 در شوشتر بود.  او اولین فرزند از یک خانواده پرجمعیت بود، به همین خاطر از کودکی و سنین بسیار کم تابستان ها کار می کرد تا کمک خرج خانواده باشد و هیچ گاه فکر جمع کردن پول و اموال نبود و دستمزدش را مستقیم در اختیار خانواده قرار می داد. کارگری می کرد، حتی می گفت مدتی گاری داشته و در بازار اجناس مردم را جا به جا می کرده؛ کار برایش عار نبود و به خاطر انجام دادن کارهای یدی، بدنی ورزیده و روحیه ای محکم و کاری داشت و به سادگی خسته نمی شد و به یک معمار تجربی تبدیل شده بود.اوایل دهه 50، تحصیلات دبیرستان ایشان با زمزمه های انقلاب گره خورد و حاج حمید وارد فعالیت های خیرخواهانه شد و با شرکت در برنامه های امداد رسانی و کمک به محرومان و مستضعفان با مفاهیم عمیق انقلاب آشنا شد. دوران انقلاب در شوشتر با دوستان خود هسته انقلابی تشکیل دادند و در آن شرایط خفقان اعلامیه جابجا می کردند و کتابهای شهید مطهری را توزیع وو شعارنویسی می کردند.او همچنین جلسات مهمی برای آموزش قرآن و مفاهیم دینی و انقلابی دایر نمود. بعد از پیروزی انقلاب، حاج حمید از اولین کسانیی بود که لباس مقدس سپاه را برتن کرد؛ و به فاصله کوتاهی غائله کردستان پیش آمد که ایشان به سرعت لباس رزم پوشید و به آنجا رفت. پس از بازگشتت از کردستان با چند تن از دوستان نزدیکش بسیج شوشتر را تشکیل و نیروهای مخلص بسیاری را جذب کرد. بعد از تشکیل بسیج شوشتر به تیپ امامم حسن(ع) رفت و فرمانده عملیات و سپس فرمانده محور شد و بعد از آن هم به عنوان فرمانده سپاه شوش منصوب شد. هر پنج برادر خانواده مختاربند درر جنگ هشت ساله حضور داشتند. پدرشان هم فعالیت‌های زیادی انجام می‌داد. خانواده حاج حمید بسیار انقلابی و مجاهد بودند و مادر ایشان هم یک زن بسیجی و با اراده‌ بود که بعد از راهی کردن فرزندان خودش را به پایگاه بسیج و مسجد می‌رساند و طلایه‌دار تهیه کالاهای مورد نیاز رزمندگان و مسئول برگزاری کلاس‌های قرآن، ادعیه و مراسم مذهبی بود. یکی از برادرانش به نام محمود مختار‌بند هم در سال 62 به شهادت رسید و برادر دیگرش به اسارت دشمن در آمده بود. بعد از اقدامات ارزنده ای که در سپاه شوش داشت به عنوان جانشین فرمانده سپاه شوشتر معرفی شد، بعد از آن به قرارگاه کربلا رفت. مدیریت ستاد تیپ 51 حضرت حجت، مسئولیت بعدی ایشان بود و پس از آن در بازرسی لشکر هفت ولی عصر(عج) منتقل و سپس مسئول آماد لشکر هفت ولی عصر(عج) شد. در نهایت به دلیل دقت و شناخت معارف و احکام دینی و قدرت و تخصص او در امور مالی به عنوان مدیر شعب بانک انصار خوزستان و پس از 5 سال تلاش مخلصانه به عنوان مدیر شعب بانک انصار قم انتخاب شد.


همسر شهید : ما ساکن اهواز بودیم اما به دلیل بمباران شهر به شوشتر نقل مکان کرده بودیم و یکی از دوستان ایشان واسطه آشنایی ما شد. اینکه حاج حمید پاسدار انقلاب بود برای من اتمام حجت بود؛ البته ایشان در صحبت هایشان هم می گفتند: ما در شرایط جنگ هستیم و ممکن است هر اتفاقی برایم بیفتد و در واقع همه چیز را برای من روشن کردند. ازدواج و مراسم ما به شکلی کاملاً سنتی برگزار شد. آن زمان جنگ بود و دغدغه همه بچه‌های مذهبی و انقلابی، مقابله با دشمنی بود که به خاکشان تجاوز کرده بود. من می‌دانستم که با یک پاسدار ازدواج می‌کنم و افتخار می‌کردم که در کنار ایشان نقشی در جهادشان خواهم داشت. ازدواج ما هفتم تیر 1360 و دقیقا مصادف با انفجار در دفتر حزب جمهوری اسلامی و شهادت آیت الله بهشتی و یارانش بود؛ مراسم ساده ای بود که به دلیل وقوع این اتفاق، ساده تر هم برگزار شد. جوان بودم و روحیه انقلابی بالایی داشتم و این ازدواج را خدمت به انقلاب می‌دانستم. همسرم به من گفته بود که پاسدارم و وظیفه‌ای خاص دارم و من هم با کمال میل پذیرفتم. حاج حمید قبل از آغاز رسمی جنگ هم در حوادث غرب کشور حضور داشت و در نبرد با ضد انقلاب فعال بود. وقتی جنگ شروع شد، من دانشجو بودم و مشغول کارهای فرهنگی به ویژه در سنگر مساجد شدم. ابتدا به خاطر شرایط جنگی در اهواز ماندیم و بعد به شوشتر رفتیم. حاج حمید بیشتر اوقات در خطوط مقدم جبهه حضور داشت و من در خانه همراه بچه‌ها روزگارمان را می‌گذراندیم. سختی نبودن‌های حاج حمید با توکل به خدا و امید به پیروزی اسلام می‌گذشت. ما انقلاب را با جان و دل دوست داشتیم. به لطف خدا هم توانستیم فرزندانی نیک و شایسته تربیت کنیم. آنها را هم چون پدرشان فدای انقلاب و نظام و رهبر می‌کنم. تکلیف ما را ولایت فقیه و امام خمینی روشن کرده بود. ایشان فرمودند: «ما تا آخر ایستاده‌ایم، اینطور نیست که این شهادت‌ها خللی در اراده ما ایجاد کند.»


راوی خواهر زاده شهید

عید بود. عید سال ۹۰برای گردش به همراه خانواده به باغ های اطراف شهرستان شوشتر رفته بودیم.  بعد از نهار، دایی حمید، من و بقیه ی دخترهای خانواده را به یک طرف جمع کردند و با حالتی شوخ آمیز گفتند :« ورود آقایان به جمع ما ممنوع» همه ی ما کنجکاو و مشتاق شنیدن صحبت هایش شدیم. آن روز ایشان صحبتهایی درمورد زیبایی های باطن و ظاهر هر انسان کردند و به طور غیر مستقیم ما را به رعایت حجاب و عفاف توصیه کردند. یادم هست خاطره ای از همسر شهید چمران برایمان گفتند. خانمی که بعد از چند سال زندگی با همسرش  متوجه کم مویی ایشان نشده بود چون تنها عاشق ایمان و شخصیت و باطن چمران شده بود. به خاطر دارم آن روز صحبت هایش آن قدر به دلم نشست که همان لحظه تصمیم گرفتم بدون آنکه خودش متوجه شود  صدایش را ضبط کنم. دایی جان حالا، همین صدای ضبط شده ی شما، سند روشنی است تا پی ببریم به اینکه رعایت حجاب برای شهدا چقدر اهمیت داشته و دارد . دایی حمید عزیز، همین دل سوزیهای تو برای برادر و خواهر زاده هایت بود که من را بیتاب نبودن هایت میکند . طعم شیرین محبتت را، نه تنها فرزندانت، که همه بچه های فامیل چشیده اند. یادم می آید وقتی که خبر شهادتت به گوش خواهر زاده ات رسید، به تو قول داد تا همیشه امانت دار چادر حضرت زهرا(س) باشد.  فدایی زینب (س) بدان که ما تا آخر، پای چادر زهرایی و رهبر حسینیمان ایستاده ایم.


راوی دختر شهید

حضور ایشان در دفاع مقدس و سپاه پاسداران و همچنین شهادت و اسارت دو تن از برادرهایشان، باعث شده بود تا فضای معنوی جهاد و شهادت همیشه در خانواده‌ی ما جاری باشد. یکی از بهترین اوقات ما زمانی بود که تلویزیون فیلمی مربوط به دفاع مقدس نشان می‌داد. اولین کتاب‌های داستانی که ما مطالعه می‌کردیم مربوط به دفاع مقدس بود. نوحه‌های حماسی و شورانگیز حاج صادق آهنگران همیشه در ماشین ما طنین‌انداز بود. ما با این فرهنگ و منش، بزرگ می‌شدیم. با این وجود یکی کارهایی که ایشان بعد از جنگ انجام داد این بود که ما را برای بازدید از مناطق جنگی به آبادان و خرمشهر برد. تابستان سال 69 بود تعداد خیلی کمی از سکنه به شهر برگشته بودند و آثار خرابی جنگ کاملاً مشاهده می‌شد. آن روز ما را به مناطق مختلف شهر از جمله گمرک و مسجدجامع خرمشهر بردند  و توضیحاتی راجع به تصرف و بعد آزادسازی خرمشهر برای ما دادند. بعد هم در پارک محله‌ای کوچکی که تازه بازسازی ‌شده بود نشستیم و ناهار خوردیم و بعد از بازی با وسایل آن‌جا به خانه برگشتیم. آن روزها به خاطر سن کم شاید چیز زیادی از جنگ نمی دانستیم ولی صحنه‌های آن روز برای همیشه در ذهنمان ماند و مظلومیت اهالی آبادان و خرمشهر را از نزدیک مشاهده کردیم. این بازدید از مناطق جنگی تا آخرین سال حضور ایشان ادامه پیدا کرد. ما جزو اولین خانواده‌هایی بودیم که به منطقه‌ی شلمچه رفتیم. شلمچه آن روزها کاملا بکر و دست نخورده بود. سنگرها و زمین های پر از مین و تیر و ترکش و خمپاره عمل نکرده. آن روز ایشان به پهنای صورت اشک می‌ریخت و از شب‌های عملیات در این منطقه برایمان صحبت می‌کرد و قسم می‌خورد که ذره‌ذره‌ی این خاک با خون شهدا متبرک است.  ایشان می‌گفت : من مطمئنم که حضرت زهرا (سلام‌الله علیها) بر بالین تک‌تک شهدا حضور پیدا کرده‌اند.  و به همین شکل خانواده‌ی ما هر سال برای زیارت به مناطق جنگی می‌رفت و هر بار خانواده‌های بیشتری از فامیل‌ها، ما را همراهی می‌کردند و ایشان وظیفه‌ی خود را در رساندن پیام مظلومیت و شجاعت رزمندگان و شهدا به‌خوبی انجام می‌داد.

از شـام بلا شھیـد آوردند.

چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۹:۴۹ ق.ظ

از شـام بلا شھیـد آوردند...

علیرضا یعقوبی

رزمنده دلاور لشکر فاطمیون اعزامی از شیراز به خیل شهدای مدافع حرم پیوست...

@jamondegan

ریحانه ومهرانه جان درکنارپدر

سه شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۵:۰۰ ب.ظ

لبخنـــدتــــ

مساحت کوچکے

از صورتت را در بردارد،

امامساحتــ بزرگے

در دل ما تسخیرڪرده اے

بخنـــــد جانا...

ریحانه ومهرانه جان درکنارپدر

شهیدمهدےنعمائے

@MolazemanHaram69

همسرداری و مهربانی شهید ایوب رحیم پور

سه شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۴:۵۷ ب.ظ


 اخلاقش خیلی خوب بود. خوش برخورد و خوش خنده. 

اگه سر یه مسئله ای ناراحت میشدم یا بحثمون میشد. من روم رو  ازش برمیگردوندم. نگاش نمیکردم.

میومد طرفم  و بهم محبت میکرد.بهش میگفتم با من حرف نزن. من از دستت ناراحتم.

با یه حالت تعجبی میگفت چراااا؟   مگه چه اتفاقی افتاده؟!

من از حالت چهره ش خنده م میگرفت. 

میگفتم هیچ اتفاقی نیفتاده؟!

شروع میکرد حاشا کردن... میگفتم تو فلان کار رو نکردی؟؟!  

با تعجب میگفت: کی؟ من که یادم نمیاد. اینی که میگی مال کی هست؟

یه جوری حاشا میکرد که خودمم به شک میفتادم.

این اخلاقش رو همه میشناسن. هیچی تو دلش نبود. اصلا نمیذاشت بینمون ناراحتی بمونه.

میگفت این شیطونه که میخواد بین زن و شوهر جدایی بندازه...

 @molazemaneharam

خواهران مدافع حرم

https://telegram.me/joinchat/B0bupz1QIYZDQntEl0ChxA

تولد شهید مدافع حرم سعید خواجه صالحانی

سه شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۴۵ ب.ظ


تولد شهید مدافع حرم 

سعید خواجه صالحانی

 تولد: 1368/1/8

 شهادت: 1396/1/4

محل تولد: تهران

محل شهادت: سوریه، حما

@jamondegan

تشییع پیکر شهید مدافع حرم حسین معز غلامی

سه شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۳۵ ب.ظ


@jamondegan

غمِ ویرانیِ خود را به چه تشبیه کنم؟

دوشنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۳۳ ب.ظ

غمِ ویرانیِ خود را 

    به چه تشبیه کنم؟

لعنت الله علی قوم الظالمین

کودکان در خون غلتیده

@bisimchi1