مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات


 خاطره ای از شهید مدافع حرم پهلوان آقا سید میلاد مصطفوی و ورزش در بالای گودی زورخونه به خاطر دو جوان تازه کار  

دوتا از بچه ها تازه داشتند می اومدند زورخونه

بیشتر به عشق سیدمیلاد می اومدند

تو زورخونه

اونایی ک ورزش بلدند میان تو گود

اونایی که بلد نیستند بالای گود تمرین می کنند تا راه بیفتند

یه مرامی هم باستانی کارا دارند اجازه نمیدن سید جماعت بمونه بالا ورزش کنه

چه بلد باشه

چه بلد نباشه

میارنش تو گود

سیدمیلاد فقط و فقط به خاطر این دو نفر چندین هفته بالای گود کار می کرد

یعنی حرف هیچکدوم از ما رو گوش نمی داد

ما هر کار کردیم بیاریمش تو گود نمی اومد

می موند بالا حتی شده با شیطنت و شلوغ کاری ورزش رو به اونا یاد می داد

یادم نمیره

وقتی داشت میل زدن رو یاد می گرفت هزار بار با میل زد گوشش پرس شد.

راوی : دوست شهید(از خادمین شهدا)

نشر خاطرات با ذکر صلوات

@ShahidMiladMostafavi

https://telegram.me/joinchat/Bc1v3z-zHaCvt3Rg1RLwmQ

معرفی مختصری ازشهیدعلیرضا نوری

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۲۴ ب.ظ


شهید مدافع حریم آل الله علیرضا نوری:

بسم رب الشهداء و الصدیقین

معرفی مختصری ازشهید مدافع حرم حضرت زینب (س)

ستوان یکم پاسدار علیرضا نوری 

تاریخ تولد:1366/5/5

محل تولد:شهرستان تیران و کرون

وضعیت تاهل: متاهل

فرزند ششم خانواده‌ی آقای هدایت نوری

دانشگاه :پیام نور چادگان-استان اصفهان رشته ی علوم تربیتی

اعزام به سوریه: بر حسب وظیفه و داوطلبانه

شهادت در تاریخ : 1393/12/29

محل شهادت:سوریه  شیخ هلال

محل دفن: شهرستان نجف آباد-گلستان شهدا(طبق وصیت خود شهید)-قطعه 10

شهید  مورد علاقه : شهید برونسی

صفات بارز اخلاقی : بسیار خوش رو و شوخ طبع ، اهل تفریح و گردش خصوصا با خانواده، بااحساس وبامحبت، دل رحم ، دلسوز دیگران و پیگیر برای حل مشکلاتشان ، بخشنده و باگذشت، متنفر از دروغ و غیبت،با غیرت ،ورزشکار، مطیع رهبر ، نظامی متخصص و... 

قسمتی از وصیت‌نامه شهید به پسرش علی اکبر:

سلام برپسر عزیزم علی اکبر،ای تنها یادگاری من؛

ای عزیزتر از جانم.

ازروزی که خدا تورا به ما داد زندگیمان رنگ و بوی دیگری گرفت.

تو و مادرت از بزرگترین سرمایه های زندگی من بودید.

در زندگیت به مادرت بسیار احترام بگذار که از زنان پاک و بزرگ روزگار است.

و هرچه میخواهی ازمادرت بخواه تا برایت دعا کند.

برایت خیلی حرفها دارم ولی زمان و مکان این اجازه را نمیدهد تا برایت بنویسم،فقط بدان که بسیار بسیار دوستت دارم.

در زندگیت همواره رهرو و پشتیبان رهبری باش که امتداد آن ولایت حضرت مهدی امام عصر (عج) می باشد و فرمانش فرمان ولایت و فرمان خداست.

https://telegram.me/Shahid_Alireza_nouri

"ساده زیستى" ...

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۲۲ ب.ظ


بسم رب الشهداء

پیام مهم "ساده زیستى" ...

دیدگاه و روش زندگی شهید مدافع حرم سردار مرتضی عطایی (ابوعلى) به روایت یکی از همرزمان شهید؛

تو منطقه رسمه وقتی ماشینى برای انجام مسئولیت و امورات جبهه مقاومت تحویل می دهند، معمولاً بچه ها به احترام فرمانده ها ماشین جدید و به اصطلاح صفر رو به فرماندهى می دهند ...

خوب، تو جنگ خیلی هم مهم نیست، ممکنه همون روزایی اول ماشین صفر یه کرنت ۱۰۰ میلیونی بهش بخوره ...

به هر حال ما قرار بود یک منطقه جدیدی و خط پدافندی دیگه ای به ابوعلی پیشنهاد بدهیم ...

ایشون از راه دوری برای شرکت در جلسه با همراهانشون اومدند ...

جلسه تو اتاق فکر جنگ که تموم شد ...

رفتیم خط رو نشون ابوعلی بدهیم و توضیحاتی داشته باشیم ...

قرار شد ماشین ایشون رو سوار شویم.

راننده خسته بود، خودش نشست پشت فرمان. 

دیدم یک ماشین درب و داغون قدیمی؛ که داخلش لرزش داشت به قول معروف زوار در رفته بود.

به او گفتم: 

   -   چرا ماشین تحویل نگرفتی؟ این حین عملیات کار دستت میده.

   -   خراب نشه؟

گفت: 

   -   خوبه.

   -   حیفم اومد ما‌شین نو تحویل بگیرم.

   -   بهم دادن قبول نکردم. 

گفت: 

   -   دوست دارم اگه زدنش دلم نسوزه، 

   -   بیت المال اسراف نشه ...

ابوعلی مرد بود ...

بیایید نگاه ابوعلى رو داشته باشیم تا دنیا گلستان بشه ...

@labbaykeyazeinab

کسی توان جنگ با زینبیون را ندارد.

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۱۹ ب.ظ


"بسم الله الرحمن الرحیم"

منت خدای را که به ما اهلبیت و نعمت مسلمان بودن را عنایت کرد. حکمی که، به سبب آن گسترده جغرافیایی در این مجال گنجایش معنایی ندارد. در جای جای این کره خاکی که باشی، کافیست مسلمان باشی آنگاه، دردها و لبخندها مشترک می شود، واکنش ها جهت گیری شده و اتحاد خود باعث تشکیل یک پتانسیل قوی جهت انقلاب جهانی موعود عزیز در سرتاسر جهان خواهد شد.

از غیور مردان "فاطمیون" تا شیر دلان "زینبیون" که وقتی، غربت و مظلومیت مسلمین شامات را درک کردند، به تأسی از ارباب خود گفتند: "کل یوم عاشوراء و کل ارض کربلاء". 

این بار، از زینبیون خواهم گفت. آنان که، رزم کردنشان حیدری است. آنان که، وقتی دشمن از حضورشان در خط آگاه می شود، چاره ای جز شکست و فرار ندارد.

خدا می داند در قلبشان چه می گذرد. از خان طومان تا خناصر و ...

گفتند: اینجا "زینبیون" عمل خواهند کرد با دکتر ک.

به من اطلاع دادند که وسایلت را جمع کن، باید به مکان دیگری بروی.

تازه به آن مکان رفته بودم کمی غریبی کردم. وقتی ماشین دنبالم آمد دیدم دکتر ک. هست.

بعد از احوالپرسی راه افتادیم. شروع به توجیه منطقه کرد. شیاری که می بینی چادر زدند، بچه های ما هستند.

گفتم: ک. "زینبیون" چطور آدم هایى هستند؟

گفت: واقعاً مرد جنگند. کلی از این خط را جلو رفتند، نترس و بی باک.

کل تلفات ما در مقایسه با داعش خیلی خیلی کم بود. 

وقتی حرف می زد چهره اش مشخص بود که کامل شیفته آنها شده است.

گفتم: یعنی هیچ مشکلی نداری؟

گفت: چرا، مثلاً زبان.

اینها هم اردو صحبت می کنند و هم پشتو. بیشترشان هم به انگلیسی مسلط هستند.

کلی حرف زدیم تا راه کوتاه شد و رسیدیم. 

بین راه دکتر ک. گفت: امشب "زینبیون" عملیات دارند.

به مکان استقرار جدید رسیدیم و بعد از سازماندهی وسایلم، به شناخت محیط تجهیزات و نفرات کمکی پرداختم.

بعد تقسیم کار شد. همه منتظر شدیم.

عملیات بعد از ساعت ... بود.

زمان سپری می شد و من در فکر زخمی ها و شهدا و آمار وسایل و ... بودم. مدتى گذشت و خبری نشد.

با خود گفتم، احتمالاً عملیات لغو شده است. از طرفی فکر مى کردم بچه ها شکست خورده اند و شهر سقوط کرده و کسی ما را مطلع نکرده است.

نگرانی من بیشتر شد.

بی سیم زدم مرکز مرکز ...

- بله 

یک ارتباط زمینی با من بگیرید.

- صبر کنید.

صدای تلفن:

الو سلام. آقا خبری نیست؟ مشتری نداریم؟ ...

- سلام، دکتر صبر کن خواهی فهمید.

حداقل متوجه شدم که شهر سقوط نکرده است و ... ولیکن دلشوره داشتم.

ظهر وقت نهار شد. در حین تحویل غذا بودم که ماشین ک. را دیدم.

سراغش رفتم. سلام چی شد؟

لبش خندان بود.

گفتم: مرد مومن، مگر قرار نبود عملیات باشد. از دیشب تا الان بیدار ماندیم ما را سبزه کردی ئ ...

خندید. گفت: بریم نماز بعدش کلی کارت دارم.

سمت اتاق رفتیم و گفتم: ک. من را کشتی. بگو چی شده؟ نکند خط را دادید رفته و ...

کلی خندید و بالاخره نماز و نهار ... گفت: آب خوردن داری؟

به او گفتم تا نگویى نمی دهم.

خندید و گفت: نمی خواهم ولی بیا بشین.

گفت: دیشب در تل ... عملیات بود. بچه ها به خط زدند و بعد از مدت تقریباً یک ساعت تل را بدون تلفات گرفتند. آنجا یک نقطه کورى بود که مدت زمانی ارتباط فرمانده محور با نیروهایش قطع شده بود. از طرفی هم داعش در حال فرار بود. بچه ها دنبالشان افتادند تا تل کناری، که اصلاً قرار نبود گرفته بشود و در طرح ریزی عملیات بعدی بود.

وقتی به تل و ارتفاع رسیدند، آنتن بی سیم آنها شروع کرد به پیام.

مسئول محور آن ها را صدا می زد و همه فکر می کردند که یا اسیر شدند یا شهید.

وقتی صدای بی سیم آمد،

مسئول محور گفت: فلانی کجایید؟

گفت: حاجی ما روی تل ... هستیم.

مسئول محور پیامش را تکرار کرد و اینها تأیید کردند که تل دومی هم فتح شده است.

مدت کوتاهی گذشت و خلاصه صحت فتح تل دوم هم تأیید شد.

می گفت: طرف مجروح شده بود باید بر می‌گشت عقبه تا به او گفتیم، یک باند کشی برداشت و دستش را بست و مجدداً رفت.

به او گفتم: یعنی شهید هم نداشتید غیر از مجروح؟

گفت: مجروح داشتیم که قرار است سمت شما منتقل شوند.

آنها را شب نگه دار و صبح به حلب بفرست.

آن هم در حد پیچ خوردگی پا و زخم های سطحی هست.

اینجا بود که فهمیدم و یقینم کامل شد که کسی توان جنگ با زینبیون را ندارد.

"شادی ارواح طیبه شهدای زینبیون 





شهید شاطری کس دیگری بود

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۱۶ ب.ظ


شهیدمدافع حرم سردار حاج حسن شاطری

استاد پناهیان :

خدایا تو شاهد باش که شهید ما به دست اشقی‌الاشقیا کشته شد. خیلی مهم است به دست چه کسی کشته می‌شویم، برای اینکه آن‌هایی که اسم شمر و یزید روی خودشان می‌گذارند، آن‌ها حاجی ما را کشتند.

خدا شاهد است یک موی شهید شاطری در بدنه مدیران جامعه ما باشد یک هفته طول نمی‌کشد حضرت ظهور خواهد کرد. من به همه احترام می گذارم ولی فاصله‌ها زیاد است، این را باور کنیم. نوش جانش که همه خوبی‌هایش را غریبانه با خودش برد.

شهید شاطری کس دیگری بود. ما را تا مرز فلسطین اشغالی می‌برد و می‌گفت من این‌جا را آسفالت کردم. جاده‌ها را نگاه می‌کردید، احساس می‌کردید با دست‌هایش آسفالت‌ها را مرتب می‌کند. با عشق کار می‌کرد. فضایل و خدماتش را نمی‌شود گفت.

کانال جاماندگان قافله شهدا 

@jamondegan

باید یک زمینِ فوتبالِ بزرگ، بسازیم ...

شنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۱۱ ب.ظ


بسم رب الشهداء و الصدیقین

روایتى از شهید حسن شاطرى (حسام خوشنویس)؛

"ان شا الله خارى در چشمان دشمن صهیونیستى ..."

باید یک زمینِ فوتبالِ بزرگ، بسازیم ...

با بررسی گردشگران پارک مارون الرأس و اصراری که به برطرف کردن نیازهای آنان داشت، متوجه گروه عظیمی از آنان یعنی نوجوانان و جوانان شد.

به فکر فرو رفت که می تواند چه کاری برای آن ها انجام دهد؟

تا این که پس از مدتی پیش من آمد و گفت:

 باید یک زمین فوتبال بزرگ بسازیم.

کار آسانی نبود؛ به خصوص که همه زمین های مناسب قبلاً مورد بهره برداری قرار گرفته بود.

ولی مهندس گشت و محلی را برای ساخت زمین فوتبال پیدا کرد.

زمین سخت و نامناسب بود، جایی ناهموار و پر از تخته سنگ. در آن جا ایستاد و گفت:

  باید زمین فوتبال را اینجا بسازیم.

  این زمین پر از تخته سنگ است.

اما مثل این که اعتراضم را نشنیده باشد، گفت:

 این جا یک زمین فوتبال بزرگ میخواهم.

کار با سختی و تلاش زیاد به اتمام رسید.

مثل این که هیچ چیز، یارای مقاومت در برابر خواسته های این مرد را نداشت.

کافی بود نسبت به یک کار و امکان انجام آن متقاعد شود، آن وقت فوراً با وجود همه سختی ها دست به کار می شد.

با پافشاری و مقاومت می توانست، هر مشکلی را از میان بردارد.

کار تمام شد، زمین فوتبال بزرگی با مساحتی استاندارد، مسطح و منظم و در نهایت زیبایی درست در دل کوه ساخته شد؛ با چمنی سبز و وسیع.

اما به این اکتفا نکرد، بلکه برای بازیکنان آن تماشاچی هم می خواست.

می خواست یک ورزشگاه واقعی باشد، در آن مسابقات انجام شود و تماشاچیان حضور پیدا کنند.

بنابر این برای آن سکوهایی تعبیه کرد؛ سکوهایی که گنجایش حدود ۴ هزار نفر تماشاچی را داشت ...

راوی: مهندس اسماعیل زین

منبع: کتاب معمار محبت

@labbaykeyazeinab



(مسلم) : 

از قدیم گفتن...

کبوتر با کبوتر

باز با باز

و....

رفیق با رفیق

هم رزم با هم رزم

شهید با شهید

به هم میرسند.

آخرین مکالمه جاویدالاثر مدافع حرم سردار شهید حاج داریوش درستی(ابوحامد) با هم رزم خودش...

مسلم مسلم...

مسلم جان صدای منو داری

مسلم جان من پر و بالم زخمی شده,

مسلم جان خودتونو برسونید.

مسلم جان مواظب خط و بچه هاباش.

مسلم جان اگه همدیگه رو ندیدیم دیدارمان در جنت الحسین

مسلم جان دلم برات تنگ میشه اما دعا میکنم تا زود به ما ملحق بشی,

و دعای ابوحامد در حق هم رزمش مستجاب شد.

کانال شهید مدافع حرم محمودرضا بیضائی 

@Beyzai_ChanneL

خوابی که تعبیر شد

شنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۰۱ ب.ظ


شهید مدافع حرم محمد کیهانی

محمد با شهیدان قربانی و کردونی در آزاد‌سازی نبل و الزهرا همرزم و همسنگر بود. می‌گفت که من جامانده‌ام و رفقای شهیدم من را فراموش کرده‌‌اند. شهید قربانی و کردونی به محمد قول داده بودند او را هم به جمع خود ببرند اما یک مقدار که بین شهادت آن بزرگواران و شهادت محمد فاصله افتاد محمد گله می‌کرد. همسرم یک بار خواب شهید جاوید‌الاثر نظری را دیده بود. شهید نظری به محمد قول می‌دهد و می‌گوید هر گره‌ای که باشد من خودم باز می‌کنم. اصلاً نگران نباش خودم ضامن شده و می‌برمت. دو ماه گذشت و خبری نشد. محمد می‌گفت: انگار از سر ناراحتی یک خوابی دیدم و... خبری هم نشد. آن روز که با من تلفنی در مورد خواب صحبت می‌کرد عملیاتی نشده بود. محمد می‌گفت چند روز دیگر می‌مانم. گویی هنوز به آن خواب و وعده شهید نظری دلخوش بود و امید داشت. کمی بعد هم یعنی 8 آبان 95 خواب محمد با شهادتش تعبیر شد. محمد نقش تعیین‌کننده‌ای در عملیات آزاد‌سازی نبل و الزهرا داشت و از اولین فرماندهانی بود که پس از فتح وارد این شهر شده بود.

 روای : همسر شهید

شهید محمد کیهانی

ڪانال خـاڪـےها

http://telegram.me/joinchat/AtQMXTwpQdo8yChf_PrD7g‌

دلنوشته ای از فرزند شهید مرتضی عطایی

شنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ


سلام بابای عزیزم 

امروز دقیقا پنج ماه و پنج روزه که شهید شدی، دلم برایت بسیار تنگ شده.دوست داشتم الان اینجا بودی و مرا در آغوشت می گرفتی،کمی برایت گریه می کردم و از این مدت که نبودی می گفتم.من خیلی اذیت می شوم ولی مامان می گوید : نفیسه فکر کن تو از اسرای کربلا هستی و در راه رسیدن به مقصد باید زجر و سختی زیادی را تحمل کنی .

می دانم که مرا نگاه می کنی و هر   جمعه تو را حس می کنم که به اتاقم می آیی. می دانی از کجا؟

تو بوی خوبی می دهی که من برای اولین بار توی معراج بوی تو را حس کردم. 

گفتم معراج؛ یاد شبی که معراج اومدیم افتادم.

برآیم سخت بود منی که تا به حال نه جنازه ای دیده بودم و نه کفن و خونی  روی بدنت، برای همین در یک لحظه شکه شدم ولی بعد به خودم آمدم و گفتم: بار آخریه که تو را می بینم پس باید حسابی ببوسمت وقتی سربند "کلنا عباسک یا زینب "روی پیشانیت را بوسیدم، بوی خوبی می داد بوی تربت کربلا بود مطمئنم. یادت می آید من آنجا با تو کلی صحبت کردم، بعد به مامان گفتم: مامان به نظرت بابا الان روحش اینجاست که تو اشکت جاری شد ؟ من فهمیدم  که تو آن شب پیش من بودی.

بعدش هم دستم را روی سینه ات جایی که قلبت قرار داشت و اون موقع دیگه نمی زد، گذاشتم.

سرد بود؛ سردتر از هر چیزی که تا به حال دیده بودم. وحشت کردم ولی با خودم گفتم مهم روح توست که الان و برای همیشه با منه؛ نه جسمی که از خاک آمده و آخر هم به خاک بر می گرده.

گفتم خاک، یاد روز خاک سپاریت  افتادم. آن لحظه که تو را توی قبر گذاشتند.دست و پایم می لرزید و برای آخرین بار خواستم که جسم زمینی ات را  ببوسم و آخرین نفر من تو را بوسیدم و دونه دونه  سنگ ها را چیدند و من با تو خدا حافظی کردم برای همیشه ولی الان حست می کنم، حس می کنم نفس به نفس حواست به من هست و مراقب من هستی.

دوستت دارم برای همیشه 

از طرف نفس بابا.."نفیسه عطایی

@ labbaykeyazeinab


دلنوشته 

از زبان خواهر بزرگوار شهید محمد اسدی (غلامعباس)

کجایی برادر!

در و دیوار هیئت هم دلتنگ توست، من که جای خودم.

امسال، فاطمیه نبودی برادر. کسی هم عباس گونه رجز نخواند که نخواند. 

هی با خودم زمزمه کردم:

ای ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه

گردنت را میشکست آنجا اگر عباس بود

هی خواندم که شاید صدایت را در خواب بشنوم.

کجایی برادر، فاطمیه اول گذشت، بگو تا فاطمیه دوم می آیی؟

بیا که قصه های شب عاشورا تکرار شود. بیا من از صدیقه طاهره بگویم، تو دندان روی دندان فشار بدهی و هی بگویی کی شود انتقام فدک بگیرم.

مثل شب عاشورایی که زینب کبری گفت و عباسش دست به قبضهء شمشیرش فشرد...

راستی برادر هیچ نامی برایت قشنگ تر از غلامعباس نمیتوانست باشد. 

همه اش چشم میبندم شبها و دعا میکنم به مهمانی پلکهایم بیایی، بعد من نام حضرت مادر را ببرم، تو به احترام، تمام قد بایستی، آن وقت محو تماشای هیبتی عباسی ات شوم

کجایی برادر! فاطمیه است...

کانال شهدای مدافع حرم

@mostafa_sadrzadeh




مختصری درباره شهید آقاجواد الله کرم

شنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۵۶ ب.ظ


بسمِ الرَّبِّ الشُّهَداءِ وَالصِّدّیقین

شهید بزرگوار پس از طی دوران سربازی به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد و پس از طی آموزشهای تخصصی، در بیشتر برهه ها در حال انجام وظیفه و مأموریتهای گوناگون درون مرزی و فرامرزی عمر بابرکت خود را در راستای اعتلای نظام جمهوری اسلامی به سر برد...

پس از گذشت سالها و در پی آشوبهای داخلی سوریه از همان سالهای اول جنگ سوریه ،دراین میدان حضور فعال داشت و در استانهای دمشق،درعا،حلب و اکثر مناطق سوریه حضور پرشور و خستگی ناپذیر و سازنده در راستای ایفای نقش مستشاری نظامی داشت.

شهید آقاجواد اللّٰه کرم بارها در این راستا مجروح و در پی آن در بیمارستان بستری میشد و پس از طی دوران مجروحیت ،با آنکه در جسمش کسالت مجروحیت در بعضی مواقع نمایان بود ،آرام و قرار نداشت و باز به جبهه های نبرد حق علیه باطل میرفت...

ایشان دربعضی عملیاتهای عراق حضور فعال داشت.

شهید بزرگوار در آخرین مأموریت محوّله ،

فرماندهی محور عملیاتی فوج خلیل حوالی خانطومان را بر عهده داشت و ایشان را در منطقه با نام خلیل و سید خلیل میشناختند...

شهید بزرگوار در آخرین عملیاتی که در تاریخ ۹۵/۲/۱۹ در راستای جلوگیری از نفوذ تروریستها از شهرک خانطومان به دیگر مناطق صورت گرفت ،به دست تروریستهای تکفیری در کنار دیگر نیروهای سوریه ای تحت امر خود به شهادت میرسد و پیکر مطهّر وی توسط تروریستها ربوده میشود.

تاکنون پیکر مطهّر این شهید بزرگوار به میهن بازنگشته و ایشان جاویدالاثر هستند...

پی نوشت :

از این شهید بزرگوار دونازدانه به نامهای آقاعلی اکبر و زهرا خانم به یادگار مانده است.

در خبرهایی که برخی در رؤیاهای خود بسیار خبر داده اند،این شهید را هنوز در حال انجام مأموریت و وظیفه دفاع از حرم دیده اند و گاهی ازین شهید بزرگوار حاجات خود را برآورده نموده اند.

نقلی از دوستان از طرف شهید جواد الله کرم:

اینجا اگر شهید شدی خوش به حالت،اگر شهید نشدی و رفتی تهران، تمام سعیت رو بکن شهید زندگی کنی اونوقت در میدان جنگ میخرنت،و شهید میشی....

و در آخرشهدا امام زادگان عشقند....

روحشان شاد...

کانال جاماندگان قافله شهدا 

@jamondegan

دعا کن به شهادت برسم

شنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۵۴ ب.ظ


خاطره اى ازشهید مدافع حرم مهدى (جواد) محمدى منفرد (ابوفاضل) به روایت مادر شهید:

روزی جواد به من گفت پس از اتمام نماز دعا کن به شهادت برسم. به او گفتم تو تنها برای خودت نیستی که دعا می‌کنی به شهادت برسی، خانواده‌ات چه می‌شود؟

زمانی که اشتیاقش به شهادت را دیدم  شهید خودش می دانست در نماز دعا کردم که به آرزوی خودش برسد که در آخرین سفر نیز همین اتفاق رخ داد و باز نگشت.

@labbaykeyazeinab


خاطره اى ازشهید مدافع حرم مهدى (جواد) محمدى منفرد (ابوفاضل)  به روایت برادر شهید:

جواد خودش می‌دانست که قرار است به شهادت برسد و در تماس تلفنی که در آخرین سفر خود به سوریه بین ما و او برقرار شد گفته بود که این سفر آخر من است.

قبل از آخرین سفری که جواد به سوریه داشت به بهشت رضا رفتیم و جواد قبری را دید و گفت دوست دارم در همین قبر به خاک سپرده شود، چراکه مادر راحت‌تر می‌تواند بر سر قبر من حاضر شود.

قرار بود شهیدی را در همان قبر به خاک بسپارند؛ اما با توجه به این‌که این شهید تبعه افغانستان بود و هنوز به درستی شناسایی نشده بود هنوز به خاک سپرده نشده بود و همین که جواد به شهادت رسید در همین قبر به خاکش سپردیم.

@labbaykeyazeinab

بــــــــرات شهادتش را از امام رضا گرفت.....

شنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۵۲ ب.ظ


 شهید حسین محرابی 

خاطرات شهدا

بــــــــرات شهادتش را از امام رضا گرفت.....

داشتیم میرفتیم حرم حضرت زینب سلام الله علیها. توی راه بودیم که حاج حسین شروع کرد از شهادت گفتن. میگفت: اگه میخواین شهید بشین باید خالص بشین، به مادیات دنیوی دل نبندید که میان سینه ات را بو میکنند اگه بوی شهادت می دادی میبرنت بالا ... اول باید از خود بی بی زینب و ائمه اطهار [علیهم السلام] طلب کنید و دوم اینکه از همه چی این دنیا ... پدر، مادر، زن و بچه و دارایی هایت دل بکنی، چون شهادت آسان نیست و شهادت رو به هر کسی نمیدهند. تنها کسانی به این درجه والا دست پیدا میکنند که سعادت و لیاقت اش رو داشته باشند ... از ماشین پیاده شدیم. اشک تو چشماش حلقه زد. مسافت کمی را طی کردیم که رسیدیم به درب ورودی حرم. از بازرسی که رد شدیم تا چشمش به گنبد افتاد شروع کرد زار زار گریه کردن. بعد اینکه زیارت کردیم و میخواستیم برگردیم پاهایش شل شده بود. نمیتونست راه بره. میگفت: چجوری از این جا دل بکنم ...


آخرش هم برات شهادتش رو همون شب گرفت. ارادت خاصی به علی ابن موسی الرضا [علیه السلام] داشت ... که شب شهادتش هم مصادف شد با سالروز شهادت امام رضا [علیه السلام]. خیلی صاف و ساده بود و اهل اشک و گریه. هر موقع با خودش خلوت میکرد به یه جا خیره میشد و اشک میریخت ... 

خوش به حال شهیدان ... میگن اگه رفیق شهید داشته باشی آنقدر باهاش انس میگیری که ظاهر و باطنت مثل اون شهید میشه و در آخر اینکه اون رفیق شهیدت نمیزاره که بمیری. آخر شهیدت میکند. 

سعی کنیم با شهدا خو بگیریم ...

اللهم ارزقنا الشهادة ...

ما سینه زدیم بی صدا باریدند

از هر چه که دم زدیم آنها دیدند

ما مدعیان صف اول بودیم

از آخر مجلس شهدا را چیدند ...

 @hosseinhariri

خاطره ای ازشهید محمدرضاعسکری فرد

شنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۴۹ ب.ظ


عاشقانه شهدا

در اعزام نخست شهید، همسرش اندکی از بار مسئولیت و مشکلاتی رنجیده بود، برای اعزام دوم نیز تأکید داشت که تا اجازه همسرم را نگیرم نمی‌روم، وقتی گفت رضایتش را گرفتم با تعجب گفتم قرار نبود رضایت دهد.

محمدرضا برای کسب رضایت همسر، به ایشان گفته بود شما یا با آخرت مشکل‌دارید یا حضرت زهرا (س) که اجازه نمی‌دهید به خدمت دختر غریبش حضرت زینب (س) برسم، با توسل به حضرت زهرا (س) توانسته بود رضایت همسرش را برای اعزام دوم کسب کند.

شهید محمدرضاعسکری فرد

به جمع جوانان انقلابی بپیوندید

 @mojaradan