مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات
  • ۲۸ فروردين ۹۶، ۲۱:۳۴ - جواد حسینی
    سلام

شهید مدافع حرم علی اکبر شیرعلی

پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۲۰ ب.ظ

ما ڪفتر جَلــدِ آسمانِ حرمیـم

آسوده بہ زیرِ سایبــانِ حرمیـم

این امنیـٺِ ڪشورمـان را بخُـدا 

مدیــونِ همہْ مدافعـانِ حرمیـم

 @jamondegan

داداش عزیزم

پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۱۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

یادش بخیر داداش عزیزم

سال گذشته که کتفش مجروح شد اومد تهران سریع رفتم پیشش بابا و مامان هم رسیدند

تا مامانم آقا مهدی رو دید شروع کرد به گریه کردند و قربون صدقه مهدی جان رفتند ازش هر چی سوال میکردند که چی شد میگفت:

هیچی یه زمین خوردگی ساده بود .خیلی برام عجیب بود یکم دور داداش مهدی که خلوت شد سوال کردم داداش چی شده

که بهم گفت چند متریشون یه خمپاره خورده ایشون هم پرت شدند.

و کتفشون هم آسیب دید ٬ یه چند روزی تهران بود دکترا گفتند باید بمونی کتفت مداوا بشه ولی ایشون کتفشونو بستند و رفتند گفتند درمانش با حضرت زینب(س)

این عکسم وقتی رسیدند دمشق گرفتند ...

شادی روح همه شهدا صلوات

کانال شهید مهــدی حسینی

https://telegram.me/joinchat/COqidUDSfEqbL5WuwuJyWg


پدرم کاش یـــڪ باار فقـط یـــڪ باار میـدیدمت

پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۱۳ ب.ظ

‍ پدرم! دلم برای بودنت تنگ است، اما تنها قاب عکس توست که مرحم دل مجروح من است. می خواهم برایت از حسرت به زبان راندن کلمه بابا بگویم. راستی پدر، تا به حال راز یاد گرفتن کلمه بابا را گفته ام؟ خوب امروز این راز را آشکارا افشا می کنم. می خواستم زمانی که بر سر مزارت می آیم صدایت بزنم، می خواهم از روزهائی برایت بگویم که می خواستم لبخند بزنم اما توان لبخند زدن بر لبانم نبود، چرا که در برگ ریزان زندگی ام محو شده بود، 

پدرم کاش یـــڪ باار فقـط یـــڪ باار میـدیدمت

دوســتت دارم بـابـایـے 

محمد حسین دارابی 

شهید حسین دارابی 

 کانال شهید مدافع حرم حسین دارابی :         

@shahiddarabi

اولین سالگرد آسمانی شدنت مبارک

پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۱۱ ب.ظ

و رفت تا بسپارد به عشق بال و پرش را

و رفت تا که بگوید به خاک راز تنش را

به جای پر زدن اما قرار شد که بیاید

برای شهر بگوید پرنده‌تر شدن را

شهید احمد مکیان


تولد شهید علی اصغر شیردل

پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۰۸ ب.ظ

شهید علی اصغر شیردل: 

خدا به تعداد همه انسان‌های روی زمین راه رسیدن به خودش را قرار داده است، حال هرکس باید راه و مسیر خودش را پیدا کند.

همیشه جمله امام خمینی (ره) را تکرار می‌کرد ، با این مضمون که؛ ما باید به وظیفه‌مان عمل کنیم و نتیجه را فقط به خدا واگذار کنیم. یکی بنا به تخصص‌اش وظیفه دارد برود جنگ و دفاع کند، فرد دیگر در همان جامعه و همان شرایط وظیفه تحصیل و ... دارد. و در نهایت قاضی خداست و پاداش دهنده اوست.

@Agamahmoodreza

زان یار سفر کرده، خبر آوردند

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۱۴ ب.ظ

از پیکر چاک چاک، اثر آوردند

زان یار سفر کرده، خبر آوردند

یاران به حریم عشق رو آوردند

از طایر عشق بال و پر آوردند

شهید سید مجتبی حسینی

@molazemanharam69

خاطره ای از شهید رجایی فر

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۱۲ ب.ظ

همسر شهید جاویدالاثر حسن رجایی فر:

همیشه می گفت: سعی کنیم‌که پدر و مادر ما در آسایش باشند زیرا رضایت آن ها خیر دنیا وآخرت را برایمان رقم خواهد زد.

هر وقت به خانه پدر بزرگوارشانمی رفتند وسیله ای به عنوان‌هدیه می بردند.

هر وقت پدرشان می خواست کار سختی انجام دهد جلوی کارش را می گرفت و نمی گذاشت کار سخت را پدر انجام دهد یا خود انجام می داد ویا از وسیله ای برای انجام کار استفاده می کرد.

@Agamahmoodreza

وصیت شهدا درباره رهبری

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۰۸ ب.ظ

تامیتوانید برای ظهور حضرت حجت دعا کنید که بهترین دعاهاست.

در بدترین شرایط اجتماعی, اقتصادی و..پیرو ولی فقیه باشید.

 و هیچگاه این سیدمظلوم حضرت آقاسیدعلی را تنها نگذارید

شهید حسین معزغلامی

@jamondegan

دست نوشته مقام معظم رهبری

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۰۴ ب.ظ


دیدارازخانواده شهیدمدافع حرم

شهید پویا ایزدی ورونمایی از دست نوشته مقام معظم رهبری تقدیمی به خانواده شهید

@jamondegan

بزرگ مردان کوچک

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۵۸ ب.ظ


بزرگ مردان کوچک

از سمت راست:

سید مصطفی موسوی(افغانستانی)

سید مهدی شریفی

سید مصطفی موسوی(ایرانی)

jamondegan

تولد دیگری و نبودن پدر

سه شنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۲۹ ب.ظ

«زینب خانم فرزند شهید روح الله امیری از شهدای لشکرفاطمیون  چشم به دنیا گشود»

«قدم نو رسیده را خدمت خانواده امیری تبریک میگوییم»

کانال شهدای مدافع حرم

@mostafa_sadrzadeh

گفتو با همسر شهید مهدی حسینی ۲

سه شنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۲۶ ب.ظ

از اول گفته بود که میره یا اهل شهادت بودنش رو گفته بودن بهتون ؟چیشد تصمیم گرفت بره؟

ببینید زمان ازدواج ما  سال 88 بود و اون زمان خبری از جنگ نبود و واژه شهادت تقریبا غریب بود.ولی حسرت دوران جنگ در وجودمون بود اولین بار که تلویزیون اعلام کرد حرم حضرت زینب مورد تهاجم دشمنان قرار گرفت آرامش خودش از دست داد خیلی ناراحت و غمگین شد ولی بازم فکر نمیکردم ایران هم میتونه بره و از مردم و از حرم دفاع کنه سفر اول ایشون من اطلاعی نداشتم که به مقصد سوریه بود چونکه همزمان شده بود با اوردن ضریح امام حسین بود و من فکر میکردم که ایشون با گروه اعزام شدن ولی نمیتونه بگه گفت میخام برم کربلا ممکنه طول بکشه.

چجوری خودتونو قانع کردید برای رفتنش؟

ببینید من هم اولین بار که متوجه شدم خیلی برام سخت بود و از خودشونم پرسیدم و بهشون گفتم که به نظر من مملکت خودمون بیشتر بهتون نیاز داره واقعا حیفید که بخواید برید برا یه کشور دیگه بحنگید مگه خودشون نیرو ندارن.

سید تو جواب گفت ببین ما که فقط برا خود بشار اسد نمیجنگیم هدف اصلیه ماها اولا حرم حضرت زینب و ائمه اطهاره ثانیا دفاع از مردم مظلوم شیعه هست مگه اسلام حد و مرز داره تو وقتی میبینی داره ظلم میشه باید برای دفاع از مظلوم بلند بشی و کاری کنی ازش پرسیدم خوب ببینید همه ما تابع ولایتیم نظر ایشون چیه گفت نظر ایشون کاملا مثبته بعد گفت که ببین عمر دست خداست پس اگه عمرم به دنیا باشه خوب برمی گردم اگه نه بدون بهترین راه انتخابه دیدم حرفاش کاملا منطقیه و اصلا جایه اعتراضی نداره ما باید با عمل ثابت کنیم یا لیتنا کنا معک تو دلم گفتم خدایا راضیم به رضای تو من نمیتونم بگم نه نمیتونم اون دنیا جوابگو باشم نمیتونم جواب حضرت زینب و بی بی رو بدم تو دلم سیدم سپردم امانت به حضرت زینب(س) و امام رضا(ع) تو خونه صحبت شهادت به اون معنا نبود ولی بعد از سفر اول چرا سید خیلی بهمون سفارش میکرد که ببینید خانواده احمدی روشن چجور دارن رفتار میکنن شماها هم باید اونجور قوی و محکم باشید به من میگفت دوست ندارم اتفاقی برام افتاد گریه کنی جیغ بکشی من تحمل ندارم دوست دارم قوی باشی.

تو خونه از شهادت چیزی میگفتن؟

تو خونه صحبت شهادت به اون معنا نبود ولی بعد از سفر اول چرا سید خیلی بهمون سفارش میکرد که ببینید خانواده احمدی روشن چجور دارن رفتار میکنن شماها هم باید اونجور قوی و محکم باشید به من میگفت دوست ندارم اتفاقی برام افتاد گریه کنی جیغ بکشی من تحمل ندارم دوست دارم قوی باشی.

چند بار رفتن؟ و بارچندم بود که شهید شدن؟

سید دو بار اعزام شدن بار دوم بعد از 5 روز ایشون به شهادت رسیدن در تاریخ 10 تیرماه 92

موقع شهادت من تهران بودم برای کاری یه هفته ای که تهران بودم آروم و قرار نداشتم شب قبل از شهادت در واقع چند ساعتی قبل از شهادت با من تماس گرفت خیلی خوشحال شدم از اینکه صداش  می شنیدم و روز بعدش رفتم تهران در واقع ایشون همون روز شهید شده بودن ولی من اطلاعی نداشتم یه هفته ما از سید بی اطلاع بودیم سراغ میگرفتیم میگفتن که یه جایه دوری هست که آنتن نمیده و نمیتونه تماس بگیره روزیکه قرار بود برگردم خیلی بهم ریخته بودم به همسر دوستشون زنگ زدم و گفتم هر طور هست برام از سید خبر بیاره دیگه نمیتونم تحمل کنم همونروز بهم گفتن سید ماش مصدوم شده و باید سریع برگردم اهواز خیلی آشفته شدم سریع بلیط هواپیما گرفتم برای برگشت من سیدم امانت سپرده بودم به اول خدا بعدش امام رضا (ع)و حضرت زینب وقتی خبر مصدوم شدن بهم دادن لحظه ای یاد امانت افتادم تو راه برگشت بودم به خودم گفت مگه نه سید امانت بود چطور الان دارن میگن مصدوم شده مگه میشه یعنی امکانش هست؟ به صورت اتفاقی که سرم بردم بالا و  بیرون تماشا کردم دیدم که یه بیلبورد بزرگی بود که روی اون آیه ولا تحسبن الذین قوتلوا فی سبیل الله امواتا ....بود خیلی تعجب کردم بلافاصله این این مسئله به ذهنم خطور کرد این آیه جلو چشمم ظاهر شد تو دلم گفتم سبحان الله خدایا خودت بخیر بگذرون  

رسیدم اهواز و برادرم اومد استقبالمون ولی خودش کاملا عادی نشون داد رفتیم خونه پدر سید از سر کوچه خیلی شلوغ بود ماشینا خیلی زیاد بودن اصلا کوچه یه حور خاصی شده بود به خودم گفتم خوب سید مصدوم شده این همه جمعیت برای چی اومدن چرا اینقدر شلوغ کردن درست نیست رفتن به همه اطلاع دادن اجازه میدادن بیارن درمان کنیم بعد تو ذهنم گفتم میبرمش بهترین دکترا اصلا همون تهران پیگیر میشم برا درمانش وقتی رسیدم دم در خونه با بدترین صحنه عمرم بعد فوت برادرم مواجه شدم دیدن پدرم با لباس مشکی و در حال گریه نمیدونستم چی بگم سریع از ماشین پیاده شدم و دویدم سمت داخل خونه جمعیت زنا با شیون و جیغ و گریه و لباس مشکی اومد به استقبالم زبونم بند اومده بود گفتم چکار دارن میکنن بابااا سید مصدوم شده مصدومیت لباس مشکی و جیغ نداره آخه چرا شلوغش میکنن همه رو ساکت کردم گفتم بهشون سید چیزیش نیست الکی شلوغ نکنید کسی حق نداره گریه کنه وابستگی شدیدی به مادر سید پیدا کرده بودم نمیتونستم دستم از اون بکشم سفت بهش چسبیده بودم اونم میگفت مامان من و تو یه خونه میسازیم پیش مزارش گفتم مامان سید چیزیش نیست سریع زنگ زدم فرمانده ناحیه که شمارش تو گوشیه سید بود این اولین بار بود که گوشی سید چک میکردم و دنبال شماره بودم خود فرمانده با من صحبت نکرد در واقع نمیتونست این خبر بهم بده به جای ایشون دوستشون جوابم دادن و گفتن که سید یه هفته است که شهید شده چجور میتونستم بهتون بگم یه هفته اینو تو دلم نگه داشتم بعد از شنیدن این خبر نفهمیدم دقیقا چه اتفاقی افتاد فقط سکوت مطلق بودم و نگاه هاج و واج به دیگران نمیتونستم نبودن سید ترسیم کنم.

یادگاری از شهید دارید؟ 

دلخوشیتون بعدازشهادت چیه؟

من و سید بچه ای نداریم

دلخوشیه من بعد از شهادت ایشون احساس وجودش هست در کل زندگیم و اینکه یک مسئولیت سنگینتری نسبت به قبل پیدا کردم و اونهم حفظ و پشتیبانی ولایت فقیه و بصیرت روز افزون

چه چیزی و کجا ارومتون میکنه کجابیشتر حسش میکنید؟

سید همه جا هست اونو ناظر میبینیم حس میکنیم

وصیت نامه ای داشتن شهید؟ حرف خاصی موقع رفتن به شما نگفتن؟

وصیت ایشون به صورت تلفنی بود و البته میدونم که نوشته ولی به دستمون نرسیده متاسفانه

حرفتون برای جوونایی ک در استانه ازدواج هستند چیه اینکه چه ملاک هایی رو معیار قراربدن و متاهل های عزیز برای برخورد با مشکلات زندگیشون.

ببینید به نظر من آدمی بیشتر نیاز به آرامش داره باید فردی انتخاب کنه در کنارش اون حس آرامش و نشاط داشته باشه و این حاصل نمیشه جز اینکه فرد مومن با خدا و مقید باشه به مسائل هر دو باید این تقید در وجودشون باشه زندگی زناشویی نیاز به گذشت و ایثار داره از هر دو طرف گذشتی که روز به روز و لحظه به لحظه نتیجه مثبت اون رو میبینی هر دو طرف باید همدیگه رو درک کنن من تبدیل بشه به ما نسبت به دیگران مهربون باشیم و اینو تو خودمون تقویت کنیم مطمئنا افکار پلید و شیطانی سراغ هر کسی میاد ولی باید سعی کنیم باهاش مبارزه کنیم از خدا بخواییم کمکمون کنه معنویات در درجه اول باشه توکل کنیم به خدا توسل کنیم به ائمه اونا رو سرلوحه خودمون قرار بدیم مطمئن باشید زندگی براتون راحت و شیرین میشه حتی اگه سختی باشه وقتی هر دو با هم هستین این سختی هم براتون شیرین میشه و به راحتی ردش میکنید اینکه فرد چقدر پول داشته باشه ماشین داره خونه داره باور کنید مهم نیست چون همه اینا کم کم با همت هر دوی شما جور میشه اتفاقا لذتش هم بیشتره اینکه دو نفر با کمک هم با عشق و محبت نسبت به همدیگه با همدلی هم بتونن مشکلات پیش رو بگذردنن حس قشنگ و وصف ناپذیریه فقط کافیه دلها رو نسبت به هم صاف کنیم خوب ببینیم حتی اگه به ظاهر بد باشه انسان جایز الخطاست اگه یه طرف خطایی کرد سعی کنیم راهنماییش کنیم به هم حرف دلمون بزنیم.

خیلی خیلی ممنونم 

ببخشید که وقتتون رو گرفتیم ازتون

بسیاااار متشکرم 

التماس دعای عاقبت بخیری.

@molazemanharam69


گفتگو با همسر شهید مهدی حسینی ۱

سه شنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۱۴ ب.ظ



سلام ورحمت خدابر شهید سید مهدی موسوی

 مگرمیشود علی اکبرازخیمه هادفاع نکند؟مگرمیشوداجازه دهدتاوقتی که زنده است به عمه جانش بی احترامی؟سیدداستان ماهم علی اکبری بود تازنده بودنگذاشت حرامی واردحرم شود.

درود خداوند بر همسر شهید موسوی شما هم از سلاله پاک سادات هستید یقینا برای دفاع همه جانتان سبقت گرفتید که شامل آیه والسابقون السابقون اولئک المقربون باشید  ان شاء الله خدا شما راصبر زینبی عطا کند.

سلام برهمسر بزرگوار شهید سید مهدی موسوی 

یکم ازخودتون بگید وهمچنین شهید بزرگوار رو هم معرفی میکنید (چند فرزند بودند ،فرزند چندم بودن و ....)

بسم رب الشهدا و الصدیقین

بنده همسر اولین شهید مدافع حرم استان خوزستان سید مهدی موسوی هستم .کارشناس مامایی و شاغل

شهید اهل ورزش بودن؟ بیشتر به چی علاقه داشتند ؟

شمارو به چه چیزهایی بیشتر تشویق میکردن؟

سید مهدی متولد 1363 و کارمند اداره صنعت معدن تجارت بودن هر دو عرب زبانیم ولی نسبت فامیلی با هم نداریم شهید تا قبل از ازدواج به طور مرتب ورزش میکردن (شنا فوتبال و ..)ولی بعد از ازدواج خیلی کمتر شد☺️شهید به کارهای اجرایی خیلی علاقه داشتند دوست داشتن همیشه یه کار بزرگ انجام بدن که اولا رضایت خداوند رو داشته باشه و دوما خودشون هم از اون راضی باشن تو بسیج بسیار بسیار فعال بودن به قول معروف به بسیجی تمام عیار بود فرمانده جانشین در یکی از حوزه های بسیج در یک منطقه در اهواز بودن که این مرکز تنها مرکز بسیج نبود بلکه مرکز امن برای همه منطقه بود جوری که اکثریت برای حل هر گونه مشکلی بهشون مراجعه میکردن حتی اگه در حوزه کاری آنها نبود.

شما تو دوران مجردی به همسر شهید شدن فکر میکردید؟.نحوه ی آشنایی تون چطور بود؟

تو دوران مجردی حقیقت خیر اصلا تو ذهنم مسئله شهادت و ایثار و ...نبوده چون جنگی کلا در کار نبود ولی دوست داشتم که همسرم فردی مذهبی و بسیجی و تو کار فرهنگی باشه نحوه آشنایی ما کاملا سنتی بوده پدر هردوی ما بازنشسته فرهنگی و مشغول به کار در یک مدرسه غیر انتفاعی بودن.مدیر مدرسه واسطه این امر خیر بود

جلسه خواستگاری به چه صورت بود ایشون چه چیزهایی گفت که باعث شد جوابتون مثبت باشه

شرطی خاصی هم برای ازدواج داشتید؟

جلسه خواستگاری در نگاه اول که حقیقت رد بود و من تو دلم گفتم نه یعنی قبل از صحبت.

چون ایشون از نظر قد و هیکل خیلی درشت اندام و هیکلی بودن و سن ایشون خیلی بالا میزد طوری که در نگاه اول فکر کردم حداقل باید دو سه تا بچه رو داشته باشه و گفتم حتما برادرشه  ولی بعد متوجه شدم خییییییر خود خودشه تازه سنی هم نداره و از خود من هم یه سال کوچیتره🙈 اولین جلسه که باهم صحبت کردیم سید با بسم الله الرحمن الرحیم شروع کردن و توسل کردن به بی بی فاطمه زهرا (س)که همین مسئله برای من خیلی مقدس بود چون خودمم ارادت خاصی به بی بی داشتم صحبتا و خواسته های ایشون در جلسه کاملا منطقی بود کلا دوست داشت زندگی کنه و این از صحبتاش مشخص بود.خواهان یه زندگی سالم توام با دوستی و محبت بود از حرفاشون خوشم اومد ولی نه در اون حدی که بلافاصله بله بگم  صحبتای دوم و سوم تلفنی بود که برای بعضی مسایل از قبیل کار کردن و ادامه تحصیل و تصمیم گیری تو شرایط خاص بود خلاصه جواب مثبت تو شرایطی که ما وسط جشن میلاد امام علی که تو هئیت بود و مشغول پذیرایی از میهمانا بودیم داده شد.

توزندگی کمکتون میکرد؟ 

توجمع چجوری هواتونو داشت؟

اخلاق منحصر به فردشون ک خیلی شما دوسش داشتید چی بود؟

سید مهدی فردی عاطفی بودن به شدت عاطفی هوای همسر و خانواده رو خیلی داشت دوست نداشت دیگران منو به اسم کوچیک صدا بزنن حتی خانواده خودم خودش هم منو جلو دیگران خانم صدا میزدن اسم کوچیک من فقط در خونه اونهم دونفری صدا زده میشد همیشه تو صحبتاش سعی میکرد از جانب دوتامون صحبت کنه و اینو به مخاطبش القا میکرد که ما هر دو یکی هستیم و نظر و صحبت مشترکی داریم.

که من از این خصلتشون خیلی خوشم می اومد همچنین مدیریت خوبی تو رفتارش بود هم برای خانواده خودش هم من و هم خانواده خودم جوری رفتار میکرد که همگی ماها احترام همو داشته باشیم و ناراحتی از هم تداشته باشیم همه رو سعی میکرد راضی نگه داره هم به من خیلی میرسید هم به مادرش و خانوادش که نمیزاشت نبودش احساس کنن و همیشه در صحنه حاضر در مسائل مهم و هم حتی خانواده من نبود منو احساس میکردن.



اولین دیدار (عبدالعظیم سخی زاده )

سه شنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۱۱ ب.ظ


وداع خانواده شهید مدافع حرم لشکر فاطمیون عبدالعظیم سخی زاده در  معراج شهدا

تهران

@jamondegan

ذخیره ای بودی برای سوریه و نهضت عاشورا

سه شنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۰۸ ب.ظ

سلام دلاور 

هیچ نمیدانستیم روزی که امدی ذخیره ای بودی برای سوریه و نهضت عاشورا

تولدت مبارک 

بزرگ مرد مدافع جایمان کنارت خالی نیست ؟

شهید حامد بافنده