مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات

همسر آسمانی ام سلام

پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۶، ۰۴:۰۱ ب.ظ

این روز ها خاطره تلاشهایت برای برگزاری عروسیمان در شب ولادت پیامبر مهربانی ها و امام صادق(ع) هر لحظه پررنگتر میشود..

و من شکر گزار خداوندم به خاطر امانتی چون تو و بر خود میبالم که خداوند مرا همسر چون تویی پاک و عاشق قرار داده..

من هر لحظه به یادت هستم تو نیز فراموشم نکن و سلام و درود بی پایانم را به مولایمان حسین برسان.

من هنوز هم ندانستم سر راز مگویت را که:

جشن وصالمان این چنین شبی ولادت امام صادق (ع)

تاریخ شهادتت نیز مصادف بود با شهادت مولایمان امام صادق و چه شیرین سرنوشتی که تو نیز همانند ایشان به زهر کین دشمن این دنیای فانی را وداع گفتی..

و من اکنون با دلی پر از یاد تو سالگرد ازدواج قمریمان را در وجودم زنده میدارم.

(همسر شهید حسین دارابی)

@shahiddarabi

سالگرد شهادت آقامحمودرضا

پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۸ ب.ظ

 ولادت حضرت محمد(ص) پیامبر بزرگ اسلام و امام صادق علیه السلام 

به تاریخ قمری

در سالگرد شهادت آقامحمودرضا

سالروز تولد شهید مدافع حرم احمد مکیان

پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۵ ب.ظ


https://t.me/joinchat/C9nfRDyiUT9Ge3dS7KO61g 

شھداے مدافع حرم قم

زینب جان فرشته شدنت مبارک‌ ...

پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۳ ب.ظ



زینب خانم دختر مدافع حرم

شهید روح الله مهرابی

@jamondegan

سالروز تولد شهید سید عبدالصمد امام پناه

پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۱ ب.ظ


سالروز تولد شهید سید عبدالصمد امام پناه. منزل پدرى، تبریز.

شهید امام پناه در سال ٧٥ همراه جمعى از رزمندگان حزب الله لبنان روى جاده صور-صیدا به شهادت رسید.

@to_shahid_nemishavi

زندگی نامه شهید سروان پاسدار حسین جمال

سه شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۲۷ ب.ظ


شهید سروان پاسدار حسین جمالی مورخ۱۳۶۵/۷/۱مصادف با۱۸محرم الحرام سال ۱۴۰۷ در روستای شهید پرور و ولایت مدار خورنگان شهرستان فسا دیده به جهان گشود .

 وی که از خادمان آقا اباعبدالله(ع) و ابالفضل العباس(ع) بود در خانواده ای شهید پرور و بعد از شهادت دایی به دنیا آمد ودر جوار خانواده ای مذهبی ، متدین و عموزاده های شهیدش تربیت گردید. این شهید بزرگوار مقطع ابتدایی را در دبستان عمار ، مقطع راهنمایی را در مدرسه شهید مرادزاده ، مقطع متوسطه را در دبیرستان امام سجاد (ع) روستای خورنگان در رشته علوم انسانی گذراند و مقطع پیش دانشگاهی را در مدرسه شهید فلاحی شهرستان فسا سپری کرد.

 باتوجه به علاقه وافر این شهید در دفاع از ولایت فقیه و امامت و ادامه راه شهیدان به زمره پاسداران نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران در سال ۱۳۸۵ با مراجعه به سپاه پاسداران درمرکز گزینش سپاه فجر استان فارس در آزمون ورودی استخدامی شرکت کردوتا مشخص شدن نتیجه گزینش جهت انجام خدمت مقدس سربازی وارد پادگان آموزشی۰۷ نیروی زمینی ارتش کازرون شدوبعد از گذراندن دوران آموزشی جهت ادامه خدمت به لشکر ۸۲ زرهی کرمانشاه اعزام و بعد از گذشت ۲ ماه جهت ادامه خدمت به مرکز پشتیبانی منطقه دوم نزاجا شیراز انتقال یافت ، بعد از گذشت ۳ ماه خدمت در آن یگان به علت قبولی در گزینش سپاه به این ارگان ولایت مدار ملحق شد. وی پس از گذراندن مراحل گزینش به عنوان سهمیه گروه توپخانه۵۶ یونس(ع) جذب و جهت فراگیری آموزش های مورد نیاز وارد دانشگاه امام حسین (ع) سپاه تهران شد.شهید بزرگوار در حین گذراندن دوران تحصیلی به علت علاقه وافربه تیپ ویژه صابرین نزسا تهران ملحق شد . بعد از پایان دوران تحصیلی اقدام به گذراندن دوره های تخصصی رزمی جهت رویارویی با دشمنان در صحنه نبردرا فرا گرفت.

این شهید بزرگوار در جریان درگیری در شمال غرب با گروهک پژاک از ناحیه پا مورد اصابت ترکش قرار گرفتند و به درجه رفیع جانبازی نائل گردید. این شهید بزگوار آن قدر از دنیا و وابستگی های آن دل کنده بود که جانبازی خود را مخفی نگه داشت چون معتقد بود ارزش جانبازی در مخفی بودن آن است . عشق به خدا ، اهل بیت ، مقام معظم رهبری و دفاع از اسلام پای شهید را به حضور در عملیات های مختلف در غرب، شمال غرب، جنوب شرق کشور وکشورهای عراق و سوریه بازکرده بود . شهید بزرگوار در نهایت ندای هل من ناصر ینصرنی مولایش امام حسین (ع) را لبیک گفت ودر صبح تاسوعای حسینی ۱۴۳۷ هجری قمری(۱۳۹۴ هجری شمسی) با سر بند یا فاطمه الزهرا(س) در جنوب حومه شهر حلب با اصابت تیر در پهلو به جمع علمداران حضرت زینب (س) پیوست وشهد شیرین شهادت را نوشید و به آرزوی دیرینه و همیشگی خود رسید . و به سیمرغ محرم شهدای عملیات محرم ملقب گردید .

 سرانجام این شهید والامقام در روز شنبه مورخ ۱۳۹۴/۸/۹ابتدا در شهرستان فسا سپس با حضور پرشور مردم شهید پرور و لایت مدار روستای خورنگان در کنار دایی شهیدش امیر سرتیپ عبدلرزاق جمالی به خاک سپرده شد

شهید مدافع حرم حسین جمالی

تاریخ شهادت:۹۴/۸/

محل شهادت:سوریه حلب

شادی روحش صلوات

کانال جاماندگان قافله شهدا

 @jamondega

شهید مدافع حرم ثاقب حیدر

سه شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۵ ب.ظ

https://t.me/joinchat/C9nfRDyiUT9Ge3dS7KO61g 

شھداے مدافع حرم قم

وقتى در سال ٢٠١١ موج بیدارى اسلامى منطقه را فراگرفت و حُسنى مبارک در مصر، بن على در تونس و قذافى در لیبى سرنگون شدند، یادم هست که محمودرضا مى گفت: "این دست خداست که از آستین مردم منطقه بیرون آمده و دارد این دیکتاتورها را یکى یکى از سر راه  ظهور برمیدارد."

 کشته شدن على عبدالله صالح، دیکتاتور سابق یمن، که دستش در ظلم علیه مردم فقیر و تحت ستم یمن با سعودى ها در یک کاسه بود، دوباره حرف محمودرضا را به یادم آورد. به امید رهایى امت اسلامى از شر همه مزدوران استکبار در منطقه.

خاطره

شهید محمودرضا بیضائى

یمن 

احمدرضا بیضائى 

@Barayekosar

@Agamahmoodreza

@to_shahid_nemishavi

سالروزشهادت شهیدمدافع حرم محمد احمدی جوان

سه شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۵۳ ب.ظ



@jamondegan

سالگرد شهید مرافع حرم علی اکبر زوار

سه شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۴۸ ب.ظ



ڪانال جاماندگان قافله شهدا

 @jamondegan

تو باعث افتخار من شدی."

دوشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۵ ب.ظ


پدر بزرگوار شهید بابک نوری هریس :

بابک، به طور مستقیم با من موضوع اعزامش را مطرح نکرد اما می دانستیم که شش ماه است در سپاه بست نشسته و هر روز می رود و می آید و اصرار می کند که من را اعزام کنید. تا اینکه بالاخره با اعزامش موافقت شد و فکر می کنم واقعا این موافقت هم کار خدا بود. بابک یک روز قبل از اعزامش ، در مسجد باب الحوائج بلوار شهید انصاری رشت که مسجد آذری های مقیم رشت است و همه بابک را آنجا می شناسند، از همه نمازگزاران مسجد بعد از نماز خداحافظی کرده بود، به همه گفته بود که من یک مدتی نیستم می خواهم بروم خارج از کشور. آن موقع همه فکر می کردند می خواهد برود آلمان.

چون من و برادرانش خیلی اصرار داشتیم که برود آلمان ادامه تحصیل بدهد،حتی موقعیتش را هم برایش فراهم کرده بودیم اما خودش قبول نمی کرد برود. آن روز مردم فکر کرده بودند که بالاخره اصرار های ما جواب داده و بابک راضی شده به آلمان برود.

اما به جای آلمان از سوریه سردرآورد.

بابک همه را شوکه کرد.

ما در جریان بودیم که می خواهد به سوریه اعزام شود.

روزی که می خواست برود، من داشتم تلویزیون نگاه می کردم که بابک آمد خانه رفت اتاقش و بعد با یک کوله پشتی رفت بیرون و چند دقیقه بعد بی کوله پشتی برگشت. بعد هم به مادرش گفت که با اعزامم موافقت شده. او هم از روی احساسات مادرانه خیلی گریه کرد شاید که بابک منصرف بشود اما بابک تصمیمش را گرفته بود،

گفت :من حضرت زینب (س) را خواب دیدم دیگر نمی توانم اینجا بمانم باید بروم سوریه. این قضیه رفتنم هم مال امروز و دیروز نیست ، من چند ماه است که تصمیمم را گرفته ام. حتی شنیدم که به او گفته اند که چطور می خواهی مادرت را تنها بگذاری و بروی،بابک هم گفته مادر همه ما آنجا در سوریه است، من بروم سوریه که بی مادر نمی مانم، می روم پیش مادر اصلی مان حضرت زینب (س).

با من خداحافظی نکرد، چیزی به من نگفت. از همان دور به من نگاه کرد، من هم به او نگاه کردم و این شد آخرین دیدار مان.

دوم یا سوم آبان بود که اعزام شد فاصله اعزام تا شهادتش ۲۶ روز بود.برای شهادت عجله داشت،

من ۵۰ ماه سابقه جبهه دارم اما شهید نشدم، ولی این پسر آنقدر با همه وجودش شهادت را می خواست که به یک ماه نکشیده طلبیده شد و رفت.

اوائل فقط به مادر و خواهر هایش زنگ می زد، با من صحبت نمی کرد. اما یک روز دیدم موبایلم زنگ خورد وشماره ای هم که افتاد ناشناس بود، فکر کردم بابک است، وقتی تلفن را جواب دادم دیدم آن طرف خط یکی از دوستان و همرزمان خودم در زمان جنگ است. سلام و علیک کردیم و من پرسیدم حاج حسن کجایی؟ گفت سوریه ام.

بیشتر بچه های گردان میثم هم الان اینجا هستند. بعد هم گفت : پسرت هم اینجاست چرا به من نگفته بودی پسرت مدافع حرم است؟! 

بعد هم گوشی را داد به بابک و با هم صحبت کردیم. از آن به بعد در این مدت کوتاهی که سوریه بود بابک دیگر به من زنگ می زد. حتی آخرین مکالمه هم بین من و او بود.

آن روز وقتی بابک تماس گرفت من از تهران داشتم برمی گشتم رشت که بروم مشهد. بابک تا شنید من می خواهم بروم مشهد گفت آقا جان قول بده من را دعا کنی.گفتم : پسرم ، قربانت بروم ، قربان صدایت بشوم تو باید من را دعا کنی

گفت نه آقا جان قول بده

هردو از هم التماس دعا داشتیم و این شد آخرین حرف های بین من و بابک. نکته جالب اینجاست که بابک همان روز از من خواست که از دوستان شهیدم بخواهم شفاعتش را بکنند و این اتفاق یک جور عجیبی افتاد و بعد از شهادتش من اصلا خبر نداشتم که مزارش را کجا در نظر گرفته اند اما وقتی که برای تشییع او رفتیم دیدم که خانه جدید بابک درست کنار بچه های عملیات کربلای دو و کربلای پنج است که همگی دوستان و همرزمان من بودند و در جبهه شهید شدند . دیدم بابک با دوستان من همجوار شده. همان موقع به او گفتم 

"بابک جان، بابک زیبای من دیدی خدا خودش تو را به خواسته ات رساند…

خودش آرزویت را برآورده کرد

 تو باعث افتخار من شدی."

 @Agamahmoodreza

دلنوشته همسر شهید مصطفی نبی لو

دوشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۳ ب.ظ


بسم الله

سلام بر تو ای شهید والامقام...

سلام بر تو ای شتافته به عرش الهی...

و سلام بر تو ای همسر عزیز تر از جانم...

زبان قلم نتواند حال دلم را شرح دهد از فراق و دوری یار ...

همان یاری که در چنین شبی با من پیمانی ابدی و آسمانی بست،

و چندی نگذشت که خود نیز به اوج آسمان اروج کرد.

امشب بیا و دستانم را در دستانت بگیر و مرا این بار تا خانه ی آسمانی خود بالا ببر

تا بازهم ببینم آن چشمانی که افق نگاهش روحم را پرواز میداد...

در آن روز ها که آماده ی رفتن میشدی حالی داشتی که از آن میترسیدم،حالت برایت بال میساخت و من از پرواز تو در حراس بودم،وتو بی قرار پرواز....

آخرش رزق شهادت را از عمه جان زینب(سلام الله علیها) گرفتی و

به آرزوی پروازت رسیدی...

گوارای وجودت ، آرام جانم...

تو مرا برای زندگیت انتخاب کردی 

و خداوند تورا برای خودش...

دل خوشم میان این انتخاب ها که تو این یار جامانده ی عاشق را فراموش نخواهی کرد...

‍ و ای کاش می شد راز چشمهای تورا خواند...

مهربانم در کنارم نیستی 

اما دائم در کوچه پس کوچه های

 ذهنم قدم میزنی،ویادت مدام به قلبم ضربه میزند...

شاید دوست داشتن یعنی همین که

نباشی اما یادت همیشه همه جا باشد.

دوستت دارم

جانا در پناه حرم بمان

https://telegram.me/shahidmostafanabilou

دلنوشته ای از زبان خواهر یک شهید...

دوشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۲ ب.ظ


جانانم آسوده خاطر برو خدا پشتو پناهت 

صبر میکنم در این رهی که بانویم زینب صبر کرد

همچون کوه پشتو پناهت میمامنم و خم به ابرو نخواهم آورد 

این بزم خواهرانه ام را از عمه جان به ارث برده ام 

به یاد دارم عمه جان بر رگ های بریده بوسه زد

بیاد دارم عمه جان پیکر بیجان را نظاره کرد 

و به یاد دارم که عمه جان از بالای تل چگونه تاب آورد و درس ایستادگی را بر ما ارزانی داشت....

این ها میراث من هستند و آغشته با گوشت و پوست و خون من شده اند

اما...

یک جای داستان را نیاموختم چگونه تاب آورم؟!...

باشد ، اگر سر برادرم را عمه جان برای خود کنار گذاشته باشد حرفی نیست ، من بر رگ های حنجر بوسه خواهم زد

اگر برادرم را اربن اربا کرده باشند حرفی نیست ، اورا در عبای مولایمان خواهم گذاشت

اگر سه شعبه به او زده اند ناز نفس های علی اصغرش باشد سر افراز شدیم برابر 6 ماهه ی رباب...

اگر گمنام هم میخواهد باشد حرفی نیست لااقل پدری برادری مادری خواهری یه نفر فقط نشانی اورا داشته باشد اورا با دستان خود به خاک سپرده باشد که شود مرحمی بر دل چشم انتظارمان 

ولی این بار سفرنامه ی کوچ برادرم فرق میکند 

کسی اورا از بالای تل نظاره نکرد 

هیچ کس در قتلگاه بالای سر او حاضر نشد 

و در اربعینش کسی به سوی او پا در این ره نگداشت

و اینک قریب به دوسال است که پرواز کرده ای و خواهرت بازهم صبر پیشه ی این فراق میکند و الم  عباس را برداشته و این بار نوای لبیک یا مهدی سر میدهد تا نفس در سینه دارد نامت و راهت را بر جهانیان فریاد میزند  تا باری دیگر به دشمنان خدا تحقق بابی انت و امی را در هر بازه ای از تاریخ که درحال گذر است آشکارا نشان دهد.......


لباس شهید نوید صفری

دوشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۹ ب.ظ

منصور عباسی هم اسمانی شد

دوشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۳ ق.ظ

بسم رب الشهدا و الصدیقین 

منصور عباسی اعزامی از شهرکرد در راه دفاع از حرم حضرت زینب (س) به شهادت رسید.

https://t.me/joinchat/C9nfRDyiUT9Ge3dS7KO61g 

شھداے مدافع حرم قم