مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات
  • ۲۲ ارديبهشت ۹۶، ۲۰:۵۳ - قالب رضا
    عالی

۲۹۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

خاطره جالب برادر شهید عباس دانشگراز شهید

دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۰۹ ق.ظ


یکبار صحبت از شهید و شهادت شد. عباس می‌گفت ما کجا و شهدای جنگ کجا. آنها از لحظه شهادتشان خبر داشتند. بعد حرف جالبی زد و گفت این همه شبکه‌های ماهواره‌ای و اینترنت و شبکه‌های اجتماعی فضای شهر را پر کرد‌ه‌اند، اما خودمان باید دیندار باشیم. اینکه توانستیم دیندار بمانیم یعنی به مرز شهادت رسیدیم و شهیدیم. پس باید مراقب باشیم ایمانمان را از دست ندهیم. برایم جالب بود عباس همان کلام امام علی(ع) را می‌گفت که «پاداش مجاهد شهید، برتر از عفیف پاکدامنی نیست که قدرت بر گناه دارد اما آلوده دامن نمی‌گردد.» عباس هم با تأسی و اشاره به این کلام مولا مثال می‌زد و می‌گفت اگر بخواهیم خودمان را به شهدا نزدیک کنیم کافی است در فضای مجازی، نگاه‌ها، غیبت، تهمت و همه اینها را رعایت کنیم و این چیز پیچیده‌ای نیست. عباس توصیه‌ می‌کرد قانون هفت ساعت را فراموش نکنیم. ما بنده‌ایم و گاهی پیش می‌آید تندی و غیبت کنیم و تهمتی بزنیم اما خدا هفت ساعت اجازه داد انسان توبه کند. عباس می‌گفت: علیرضا قانون هفت ساعت یادت باشد. به فرموده امام معصوم هر جا اشتباه کردیم خدا اجازه داده سریع بگوییم استغفرالله. این قانون هفت ساعت خیلی گره‌گشاست.

 ارواح طیبه شهدا صلوات

شهید رضا علیداد فاطمیون

دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۰۶ ق.ظ


شهید عزیز شهید رضا علیداد از شهدای فاطمیون ...شهیدی که وقتی شهید شد نوزادش چهل روزه ش بود ..و هیچ وقت ندیدش.دومین بچه ش بود...

خیلی خیلی هم نوزاد ناز و دوست داشتنی داره..


وقت وداع دوست داشتم صورتش را ببوسم‌

مادر بودم و این آرزوی من  بود اما اجازه ندادند و من فقط پاهایش را بوسیدم‌.

ڪانال شـ‌هید«فاتح»

@Shahidfateh

شبهای سوریه خیلی قشنگه مخصوصا آسمونش پر از ستاره و عین کارتونها که میلیمتر به میلیمتر ستاره میچینن که شب رو زیبا تصویر کنن همونطور زیبا و رویایی... در تاریکی دل شب گاهی صداهایی میشنیدی از جنس نجوا... از جنس درد دل و اشک تضرع . گاهی میدیدیم که بعضیها چه عاشقانه با معبودشان در حال گفت و گو و راز و نیاز بودن ... به یکی گفتم حاجی این وقت شب از صبح تا حالا کم دوییدی ؟! برو استراحت کن بتونی باز برای خدا جهاد کنی .باید مرد عمل باشی نه مرد حرف ... به اصطلاح خواستم شوخی کنم و جو رو عوض کنم ولی یک نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت سید خدا ، وقتی یارت رو عاشق نباشی چجوری میخوای براش بجنگی ؟! باید بشناستت و بشناسیش .

اعتقاد داشت و ایمان داشت که بخواد میگیره و گرفت.

دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۵۳ ق.ظ

شهید محمد آژند در مراسم خاکسپاری شهید مصطفی صدرزاده . 

مصظفی سلام به بی بی جان برسون...سلام به حضرت زهرا برسون ....

سلامت رسید داداش تو رو هم خریدن ...حالا تو سلام ما رو به حضرت زهرا برسون.

جالب بود که وقتی تو نجف بودم دیدم یکی از در حرم مشرف شد با حالت جدی و عصبانی رو به ضریح وایساد نگاه کرد دست راستش رو با انگشت اشاره آورد بالا و گفت .

یابالحسن ماعرف ای شی بس ارید اخذ منک . ما ارجع حتی اخذه....

بعد از چند دقیقه هم خوشحال رفت ... برام سوال بود و از یکی خدام پرسیدم چون دیدم موقع رفتن با اون حرف زد گفتم قضیه چی بود؟؟؟

گفت هیچی نپرس و فقط بدون حاجتش رو گرفت ....

همیشه با خودم کلنجار میرفتم که خدایا من و امثال من با اشک و تضرع و خواهش نمیگیریم اون چرا طلبکارانه اومد و گرفت؟!!!!

الان میفهمم طلبکار و گستاخ نبود بلکه اعتقاد داشت و ایمان داشت که بخواد میگیره و گرفت.

شاید تا الان که خدمت شما هستم عاشق نبودم که نگرفتم ازشون .

یک مثال قدیمی داریم میگه از در بیرونم کنین از پنجره میام . پنجره رو ببندین از ناودون میام اونم کور کنین اونقدر میشینم نونتون تموم شه در و باز کنین بخواین نون بخرین...



ما تا آخر ایستاده ایم

دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۴۸ ق.ظ

خاطره ای کوتاه ازشهید صدر زاده

ارسالی توسط یکی از دوستان شهید

داشتیم برای حمله آماده میشدیم با سید راه افتادیم ، شب عملیات هم همان چهره همیشگیش را داشت آرام بود (همیشه انگار با نگاش دنبال چیزی میگشت)،کم کم  که درگیریها بالا گرفت ،منم گرم درگیری شدم،  اما یه لحظه وسط  درگیری  انگار صدای ماننداصابت گلوله به بدن شنیدم ،برگشتم سید و  دیدم که ترکش به قسمتی از پاش خورد و از قسمتی دیگه بیرون زد.خودمو بالا سرش رسوندم .گفتم سید جان بزار برگردونیمت عقب ؛دیدم حالت چهرش عوض شد گفت چی؟من برم عقب و بچه هامو تنها بزارم؟؟؟با چفیه زخمشو بست و بلند شد  و تا آخر موند و عقب نرفت.

اینقدر بچه ها رو دوست داشت وقتی وارد جمع میشدی تشخیص اینکه فرمانده الان تو جمع هست سخت بود.

دوستات سید الان چقدر تو راه و اهدافش ،اقا سید و همراهی کردن و موندن باهاش.

ramazan sohad aslam

گفت مامان از من دِل بکَن، آخرتت رو آباد میکنم.

دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۴۶ ق.ظ


گفتم دنیا رو بدون تو نمیخوام. گفت مامان از من دِل بکَن، آخرتت رو آباد میکنم. گفتم از این حرفها نزن. گفت اون دنیا جواب حضرت زینب رو میدی؟ دیگه جوابی نداشتم...

سید مصطفی موسوی دانشجوی شهید مدافع حرم

پیش بینی شهید قربانی درباره دوستش

دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۴۳ ق.ظ


شهید روح الله قربانی قبل از شهادت پیش بینی کرده بودند امیر حسین (حاج اسماعیل) جانباز خواهد شد  ویلچر نشین

روحشون شاد.

در ره "عشق" جگر دارتراز صد مَردیم

دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۴۱ ق.ظ

‌ ماهمان نسل "جوانیم "که ثابت کردیم

در ره "عشق" جگر دارتراز صد مَردیم

هر زمان یاد خمینی به سَر اُفتد مارا

دورسیّدعلی خامنه ای می گردیم

شهید حمید سیاهکالی

آنقدر باشما می گردم تا شبیه تان شوم

دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۳۵ ق.ظ

سمت چب پروفایل شهیدمحمدامین کریمیان سمت راست خود شهید کریمیان

تو جمع رفقای روحانی از همه کم سن و سال تر بود

برا همین بهش میگفتیم شیخ کوچک...

"دم عشق،دمشق"

https://telegram.me/Labbaykeyazeinab/870

چک نویس همسر سردار شهید سید حکیم

يكشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۴۱ ب.ظ

امروز پنجمین صبح است که سیدم مشهده 

و من دو باره مثل هر صبح میرم به پا بوسش

وقتی در راه بهشت رضا(ع) هستم حال عجیبی دارم، انگار سیدم منتظر من است. من با تمام وجودم لحظه شماری میکنم که برسم.

 سرم رو به پنجره ی ماشین میزارم و به خیابون نگاه میکنم، ناخودآگاه اشکم جاری میشود. 

 نمیدانم باید خوشحال باشم که به دیدار یار میروم یا ناراحت ....

وقتی میرسم، حال عجیبی دارم. خدایا این چه حالی است، نمیدانم چگونه حالش را بپرسم...

شاید باور نکنید، هر زمان که سیدم خانه بود، وقتی میرفتم بیرون و بر می گشتم، از جا بلند می شد و با مهربانی دو سه قدم می آمد جلو و میگفت: خوش اومدی و میگفت تو خسته ای، بنشین تا برات چای بریزم ...

نمی دانم چرا به فکر آن ها افتادم.

توی این فکرم که الان که در کنار مرقد پاکش، خانه اش آیا  دو باره به من خوش آمد می گوید؟ ...

وقتی مینشینم کنار مزارش و قرآن میخوانم، خیلی حس عجیب و زیبایی دارم. فکر میکنم کنارم نشسته و به من نگاه میکند سخترین لحظه وقتی است که میخوام باهاش خدا حافظی کنم حس میکنم من رو تا درب بهشت رضا (ع) بدرقه میکنه

حسن جان، خیلی دوست دارم،

شفاعت یادت نره عزیز دلم.


بخشی از وصیت شهید فرامرزی به فرزندانش

يكشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۳۷ ب.ظ

‌شهید محسن فرامرزی 

 از جمله شایستگی های به ثبت رسیده از ایشان: برگرداندن پیکر 4 شهید و یک زخمی.و شناسایی انبار موشک های حرارتی وسه هزار  کرنت داعشی ها و فتح احرار الشام که سه سال سپاه  موفق به فتح آن نشده بودند

محل شهادت:حلب

نحوه ی شهادت:اصابت گلوله به پهلو ایشان همانند مادرش حضرت زهرا(سلام الله علیها)

خاطره 

قبل از رفتنش روحیه خیلی خوبی داشت من و خواهر و برادرم رو برد تو اتاق گفت بچه ها من یه سفر دارم شاید برنگشتم اگه برنگشتم مطیع  ولایت فقیه باشید همیشه  نماز هایتون رو بخونید فاطمه! 

حجابت را همیشه حفظ کن محمدرضا! به حفظ قرانتون ادامه بدید تا حافظ کل شدید بچه ها شما بدونید که من هیچ وقت شما رو تنها نمیزارم اگه سه توحید یک  حمد بخونید و سه بار اسممو صدا کنید مطمن باشید کمکتون میکنم هیچ وقت سرتون رو جلوی کسی پایین نندازید و محمدرضا! تو مرد خونه ای با کمک من میتونی جایگزین من باشی...

بعد گفت به مادرتون چیزی نگید....

سعی کنید در گمنامی تشییع و تدفینم کنید."

يكشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۲۹ ب.ظ

 

شهید مکیان گفته بود پیکرم را در قطعه شهدای افغانستانی مدافع حرم دفن کنید.

"مادرش می‌گفت یک روز در قم من را به قطعه 31 بهشت معصومه برد و دو جای قبر را به من نشان داد. گفت مادرجان یکی برای من و دیگری برای دوست خوبم مهدی (رحیم) است. دوست داریم در کنار شهدای افغانستانی دفن شویم.  وصیت کرده بود، سعی کنید در گمنامی تشییع و تدفینم کنید.

حتی گفته که رو سنگ قبرش چیزی ننویسن تا شرمنده ی شهدای گمنام نباشه...

گفته اگه خواستین چیزی هم بنویسین فقط بنویسید: پر کاهی تقدیم به درگاه خدا

تقریبا چند ماه پیش بود که خواب شهید سخندان رو دیدم.

 توی خواب هم مثل همیشه با انرژی و هیجانی که داشت اومده بود داخل پایگاه بسیج محل و داشت نحوه شهادتش رو توضیح می داد از آخر زخم های دست و بدنش رو نشون داد بهمون....  موقعی که میخواست بره برگشت رو به ما و دو تا عکس به ما نشون داد و گفت خیلی برای اینها دعا کنید یکی از اون عکسها، عکس شهید مفقود الاثر مهدی حیدری بود که تا اونموقع من ندیده بودمش... بعد خواب توی عکس شهدا گشتم و اون تصویر که شهید سخندان بهم نشون داده بود رو پیدا کردم و عکسی بود که شهید حیدری با لباس نظامی معصومانه بچه اش رو بغل کرده....  امروز وقتی اخبار منتشر شده مربوط به بازگشت پیکر شهید مهدی حیدری رو شنیدم یاد این خواب افتادم و اینکه شهدا چقدر به فکر زمینی ها و خانواده های شهدا هستن... و اینکه چه رازی بود بین محمد سخندان از مشهد و شهید حیدری از تهران .....

الحمدلله که پیکر این شهید بازگشت  

شادی روح شهدای مدافع حرم صلوات

شهید سید هادی حسینی معروف به سید تقی فاطمی

يكشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۱۳ ب.ظ

 شهید سید هادی همچون پدران دلسوز دیگر دخترش را خیلی دوست می داشت ودر میان فامیل در بین هم سن وسالان خود از همه باوفاتر ومتین تر بود اما لحظه ای نا خوشی وگریه دخترش را تحمل نمی داشت سریع خود را اقدام به آرام کردن دخترش می پرداخت حتی اگر دریک جمع دوستان وآشنیان هم می بود دخترش را بغل میکرد و برایش شعر میخواند راه می بردو آرامش میکرد وقتی که بار اول به سوریه اعزام میشد تأکید زیادی می کرد که اگر من شهید شدم عکس دخترم را هم کنار عکس من هر جا که لازم است بگذارید وصطلاح ایشان همیشه این بود که حنانه برای من نگین زیبایی است همچون الماس در دستان من که خدا وند برای من لطف کرده است وهمیشه تأکید می کردند که پس از من بسیار بکوشید بر تربیت دخترم وقدرش را بدانید و براستی که خداوند چه بسیار یادگاری خوبی برایمان گذاشت.

شهید سید هادی حسینی معروف به سید تقی گروه ۱۵پدرایشان رادرافغانستان طالبان بردند به همراه مادرش سر پرستی برادران وخواهر خودرا بر عهده داشت سید هادی به پدرش خیلی علاقه داشت .هنیشه یاد ایشان را به خوبی میکرد وقتی خواب ایشان زا می دید خوشحال میشد بار اول که به سوریه اعزام شد زمانی که به مرخصی آمده بودند خیلی عوض شده بودند اخلاقشان عوض شده بود خیلی صبور تر شده بودند از خاطراتشان تعریف میکردند میگفت یک بار خواب دیدم که به یک قریه رفتیم پدرم را دیدم که به بچه های خودمان یعنی گروه فاطمیون آب می دهداز خواب بیدار شدم با خود گفتم چطور شده که من پدرم را خواب دیدم زمانی زیادیست که پدرم را در خواب ندیده ام همان روز به یک قریه رفتیم مکان برایم آشنا بود دیدم همان جای بود که پدرم به بچه ها آب می داد تانگ آب آمد و من سریع رفتم وآب را برای بچه ها تقسیم کردم فهمیدم که پدرم از آمدن من به سوریه خوشحال شده است.‌

(http://axnegar.fahares.com/axnegar/Yq9upVIzmHKCVg/679994.jpg)