مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات

۲۷۰ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

دلنوشته ای برای ابوعلی

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۴:۱۵ ب.ظ

هر شب به عکس تو خیره میشوم شاید نگاهم کنی

و شاید حرفی بزنی 

و شاید بخواهی برگردی....

آری امروز را هم به انتظار نشستم

و باز هم در نجواهای دعای شبانگاهی ...

راستی چندمین روز است که نیستی؟؟!! چندمین روز است که رفته ای؟!!!

روزها را از پس هم می شمارم

یک...دو...سه...پنج... خدایا به حق پنج تن به دل ما آرامش ده

هفت...هشت...ده...چهارده...خدایا به حق چهارده معصوم صبر و شکیبایی عطایمان کن

بیست....بیست و پنج...سی... خدایا نکند بشود چهل! نکند در پایان این چله نشینی باز هم در هجر و فراق یاران بسوزیم 

شماره ها ادامه دارد... ای کاش بیش از این شمارش نمی دانستم ....

آه از درد نبودنت .... آه که در بی تابی های غم فراقت اشک هایمان هم چنان جاریست...

به راستی چند روز است که رفته ای؟!! شاید من هر روز را چندبار شمرده ام... شاید در حال شمارش ساعت های نبودنت هستیم ... نه! من هر ثانیه را می شمارم شاید که بازآیی...

اما افسوس... به گمانم دیگر نمی آیی ...

حالا من به التماس به تو می گویم فرمانده خوبی ها... دلتنگ تو هستیم

ما را به دعا کاش فراموش نسازی...

S saveji:

بی انصاف چمدانی که بی تو بازگشت

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۴:۱۲ ب.ظ


چمدان و صاحبش را با هم روانه ساختم

بی انصاف چمدانی که بی تو بازگشت

چمدان وسایل شهید روح الله قربانی

 آقا محمودرضا

نماز شب شهید طهاسبی

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۴:۱۱ ب.ظ


هروقت آقامهدی به خانه ما میومد نماز شبش ترک نمی شد،

ودرآخرهم درحالی که عباء برسرکشیده بودساعتهادر سجده باقی میماند.

بگونه ایی که هرکس تو تاریکی نگاهش می کرد فکر می کرد نکنه آقامهدی خوابش برده،

بعدازلحظاتی میدیدم که شانه هایش تکان میخورد،اونوقت متوجه میشدم که بیداره و در حال #مناجات با معبوده.

کانال‌شهیدمهدی‌طهماسبی 

 @oshrieh_tahmasbi

بانک اطلاعات شهدای مدافع حــــــرم

@Haram69

شهید علی منیف اشمر حزب الله

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۶ ب.ظ

شهید علی منیف اشمر 

شهادت طلب حزب الله لبنان

تولد 1976 کویت

شهرک العدیسة 

شهادت : 1996/3/20

 طی یک عملیات شهادت طلبانه خودروی نظامی دشمن صهیونیستی را منفجر کرد و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

فرازے از وصیت نامه شهید علی منیف اشمر:

عکس‌های‌ شهدا را همیشه‌ مقابل‌ چشمانتان‌ قرار دهید و برای‌ محقق ‌شدن‌ اهدافی‌ که‌ آنها به‌ خاطرش‌ به‌ شهادت‌ رسیدند، سعی‌ و تلاش‌ کنید و درخط‌ آنها باقی‌ بمانید.

قبل‌ از این‌که‌ در جنگ‌ شرکت‌ کنید، همان‌ طور که‌ برداشتن‌ اسلحه‌ را ضروری‌ می‌دانید، وضو گرفتن‌ را لازم‌ بدانید؛ چون‌ دستی‌ که‌ با وضو ست‌ و می‌جنگد، ممکن‌ نیست‌ شکست‌ بخورد.

خانواده‌های‌ عزیزی‌ که‌ در نوار مرزی‌ و تحت‌ اشغال‌، همچنان‌ مقاومت‌ می‌کنید!

مولای‌ من‌، یا صاحب‌ الزمان‌(عج‌)!

چقدر آروز داشتم‌ که‌ شهادتم‌ در مقابل‌ دیدگان‌ و وجود مبارک‌ شما باشد؛

ولی‌ طولانی‌ بودن‌ غیبت‌ شما و اشتیاق‌ من‌ به‌ مولا و سرورانم‌ و اجداد پاکت‌،

موجب‌ شد که‌ نتوانم‌ بیش‌ از این‌ در انتظار بمانم‌.

از خداوند می‌خواهم‌ که‌ با این‌ شهادت‌،

اجر شهادت‌ در رکاب‌ شریف‌ شما را به‌ من‌ عطا فرماید.

آقا محمودرضا

خاطره ای از شهید قلی پور

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۱ ب.ظ

سال دوم دبیرستان، کلاس ما طبقه دوم بود و ما به جای میز و نیمکت صندلی داشتیم. 

چون تعداد دانش آموزان زیاد بود، همیشه صندلی کم میاوردیم. 

من به دلیل معلولیت جسمی و حرکتی ام، همیشه دغدغه این را داشتم که مبادا صندلی برای من نماند. 

ولی همیشه وجود یک قهرمان، باعث امیدواری من بود.با وجود اون خیالم راحت بود که اگه هیچ کس هم صندلی نداشته باشه، من خواهم داشت. 

اون یه نفر، شهید علیرضا قلی پور بود که به من میگفت: داداش خیالت راحت!  از زیرِ زمین هم که شده برات صندلی جورمیکنم!!

و میرفت ازطبقه پایین صندلی میاورد.

وقتی من مینشستم، میرفت برای خودش صندلی پیدا میکرد.

شهید علیرضا قلی پور   

اولین شهید مدافع حرم  نیروی دریایی سپاه

  خواهران مدافع حرممدافع حرم 

@molazemaneharam

http://8pic.ir/images/m7ms6t27zbvhh3hdplr6.jpg

خیلی صبـــور و مهربون بودن

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۵۷ ب.ظ


شهید مدافع‌حرمـ مصطفی بختی 

خیلی صبـــور و مهربون بودن، اززمانی که بچه ها نوزاد بودند میگفتند که هر جـــــایی برای عزاداری آقا امام حســین علیه السلام میرید این بچه ها رو هم با خودتون ببرید،

چون بچه وقتی بدنیا میاد از روز اول متوجه همه چیزهستش ومن خیلی دوست دارم بچه ها ازهمین الان بادین ومذهب خودشون آشناباشندوخوب درکش کنند.

همیشه احترام همه رونگه میداشتن براشون بزرگ و کوچیک نداشت میگفتند همه دارای شخصیت هستند وباید احترامشون رونگه داریم.

بچه هاروخیلی دوست داشت میگفت بچه هاروح پاکی دارندکه آدم روبه خدانزدیگترمیکنن.

من هیچوقت ندیدم درمقابل پدرومادرشون پاهاشون رودرازکنندخیلی مودب وبااحترام باهاشون صحبت میکرد.

نقل ازهمسر شهید

بانڪ‌اطلاعات‌شهداےمدافع‌حرمـ 

@haram69 

انگشتر عقیقی که حلقه ازدواج شد...

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۵۵ ب.ظ


الگو برداری‌از ساد زیستی شهدا

سر سفره عقد به من گفت: من که نمی تونم از حلقه طلا استفاده کنم؛

سریع انگشتر عقیقی که در دستش بود را به من داد و گفت: لطفأ این رو برام بذارید.

انگشتر عقیقش رو به عنوان حلقه براش گذاشتم.

می‌گفت: طلا برای مرد حرام است و حاضر نیستم که برای لحظه ای هم تو دستم بذارم.

راوی‌همسرشهید

شهادت اردیبهشت۹۵

کانال‌شهیدسیدرضاطاهر  @shahid_taher

بانڪ‌اطلاعات‌شهداےمدافع‌حرمـ 

@Haram69

فاصله ما از کیلومتر ها به فرسنگ ها رسید

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۴۶ ب.ظ


بسم رب الشهدا و الصدیقین 

بعد از شهادت سید ابراهیم (مصطفی صدر زاده) تمام دغدغه ام این بود که چه کسی جانشین بر حق گردان عمار میشود؟گردانی که حالا اسم و رسمی برای خودش پیدا کرده بود. 

گذشت تا اینکه یک روز در بهداری نشسته بودم،یکی از بچه های بهداری که مشهدی هم بود گفت :"ابوعلی"جانشین سید ابراهیم شد. 

ابو علی را نمیشناختم؛خیلی دوست داشتم ببینم ابوعلی کیست؟کجاست؟و چه میکند؟...درذهن خود تصویری از او ساختم. 

تا اینکه یک روز ابوعلی آمد."خوشرو و خوشبرخوردبود،با ظاهری ساده و خاکی.اولین عکس های یادگاری را همان روز با مرتضی(ابوعلی)گرفتیم. 

زمان میگذشت؛و روز به روز رابطه ما با ابوعلی بهتر و بهتر میشد.با او خیلی صمیمی شده بودم؛با هم صحبت میکردیم؛گاهی هم دردودل. 

مرتضی کم کم دوست عزیز وبرادر من شد. 

اما ابوعلی فقط یک دوست و برادر نبود،مدیری مدبر هم بود.این را میشد به خوبی در شکست حرامیان مهاجم در 14 بهمن 94 به خان طومان دید.

در آن روز ها مرتضی فقط تعداد کمی از بچه های فاطمی را در دست داشت.اما توکل قوی او به خدا،توسل عجیبش به شهدا،و درایت اوباعث شد جلوی هجوم دشمن گرفته شود و نه تنهاشهر سقوط نکرد بلکه آنقدر از دو منطقه ی انبارکاه و سوله فلزی کشته گرفت که حتی حرامیان توانایی عقب کشیدن کشته هایشان را نداشتند. 

سلوک خاصی در رفتار مرتضی دیده میشد؛توسل عجیبی به شهدا داشت،مخصوصا دوست شهید و عزیزش سید ابراهیم(مصطفی صدر زاده).آنقدر مصطفی را دوست داشت که این ذکر از زبانش نمی افتاد:سید ابراهیم این را میگفت،این را میخاست... 

هرچند که او قول و قرارهایش را با سید ابراهیم گذاشته بود.برای خودش خط کشی و مرزبندی داشت؛و تمام کارهایش حول محور رضای خدا و شهادت میچرخید. 

و همیشه میشد حس جاماندن از غافله شهدا را در رفتارش خواند.آنقدر دوستش داشتیم که وقتی مرخصی می رفت به شدت دلتنگ او بودیم،با او تماس گرفته و احوالش را میپرسیدیم،و گاه اخبار منطقه را به او میرساندیم. 

حدود چهار،پنچ ماه ؛ابوعلی درگیر اعزام شدن به منطقه بود. 

کارش درست نمیشد،ناراحت بود. 

به من پیام داد گفت:حبیب؛نمیدانم چرا گره کارم باز نمیشود؟ 

تا اینکه یک روز پیام داد و گفت:من پنچ شنبه میپرم،و مطمئنم این دفعه آخرین دفعه است.سربه سرش گذاشتم و کمی با هم صحبت کردیم... 

همین اسنا خدا خواست من هم با فاصله چند روز اعزام شدم. 

بعد از اینکه وارد حلب شدم،در به در دنبال ابوعلی میگشتم.با خودم گفتم جدای از دوستانی که آنجا دارم،یک رفیق با مرام خواهم داشت...سراغش را از همه میگرفتم؛مجروحان،مراجعان،دوستان.

بعد از اینکه وارد حلب شدم،در به در دنبال ابوعلی میگشتم.با خودم گفتم جدای از دوستانی که آنجا دارم،یک رفیق با مرام خواهم داشت...سراغش را از همه میگرفتم؛مجروحان،مراجعان،دوستان... 

به مرتضی پیام دادم؛ 

-کجایی برادرم؟ 

-موقعیت زیتون 

-متوجه نشدم دلاور! 

-ح ل ب 

خیلی دوست داشتم مرتضی را ببینم،اما نمیشد.تا اینکه یک روز عملیات سنگینی برگزار شد.همه سخت مشغول بودند،به شدت خسته بودیم،حدود 31 ساعت بود که نخوابیده بودم.تند و تند و با تمام قوا به مجروحان رسیدگی میکردیم.ناگهان مردی با لباس خاکی مجروح آورد.پشتش به من بود ،رو به روی مجروح نشسته بود.به سمتش رفتم.نزدیکش که شدم برگشت.خدای من....ابوعلی بود ...چند ثانیه نگاهمان در هم گره خورد.با دیدن صورتش تمام خستگی از تنم در رفت.خسته بود،خیلی.از شدت بیخوابی چشمانش کاسه خون شده بود.هر دو از دیدن هم مسرور شدیم.بلافاصله شروع به درمان مجروحش کردم 

با خودش 2 اسیر آورده بود...یکی از دیگری جوانتر به نظر می آمد ...موبایل اسیر جوان دست ابوعلی بود...قفل نداشت...مرتضی صدایم کرد و عکس و فیلم های گوشی را نشانم داد...دردناک بود..فیلم شکنجه بچه های فاطمی بود. مرتضی امانش داده بود تا از او اطلاعات بگیرد.کمی راجع به عملیات،مجروحان و آن دو اسیر حرف زدیم... 

.بهسمتدیگربهداریرفتمتاکمیآببیاورم،وقتیبرگشتمابوعلیازشدتخستگیروییکیازتختهابیهوششدهبود.خواستندبیدارشکنند؛نگذاشتم،رویشپتوزدیم...خیلیهافکرمیکردندشهیدشده.بعدازچنددقیقهبواسطهشیطانیبچههابیدارشد.بلند شدو 

به سمت ماشینش رفت تا به موقعیت خود برگردد،تا کنار ماشین همراهیش کردم،همان لحظه شهید آوردند...صورتش سوخته بود...مرتضی با دیدنش حالش دگرگون شد...خداحافظی کردیم و رفت...با نگاهم رفتنش را دنبال کردم،غافل از اینکه آخرین بار است که فرمانده را میبینم. 

چند روز بعد پیام داد و گفت : 

-دارم میرم لاذقیه حبیب جان 

پیام ها بین ما جا به جا،و تبدیل به آخرین پیام های من و مرتضی میشد. 

تا اینکه خبر ابوعلی را شنیدم...و فاصله ما از کیلومتر ها به فرسنگ ها رسید.

.. همه به رنگ نور ... از نژاد آسمان

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۴۵ ب.ظ


‎صدای هَل من ناصر که از دمــــــشق به آسمان بلنــــد شد ... تنها مردمانی از جنس همان آسمان شنیـــــــــــــدند ندا را ... در قــــــــافله‌ی عشــــــق همه یکسان می شوند ... سوری ... افغانستانی ... پاکستانی ... ایرانی ... عراقی ... لبنانی ... و ... همه یکسان می شوند و جغرافیا رنگ میبازد ... همه به رنگ نور ... از نژاد آسمان ...

"دم عشق،دمشق" 

@labbaykeyazeinab

واقعا برای اسلام دغدغه داشت

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۴۲ ب.ظ


الگوبرداری‌ازشهدا جهاد فرهنگی

شهید جاویدالاثر محمد بلباسی 

واقعا برای اسلام دغدغه داشت، کار فرهنگی میکرد، همیشه می گفتن جنگ نرم یعنی همین! میگفت وقتی حضرت آقا میگن جنگ نرم مگه شوخی دارن!؟ وقتی میگن ما هنوز توی جنگ هستیم، مگه شوخی میکنن؟!

میگفت ما واقعا تو جنگ هستیم،اگر من نباشم، اگر بقیه نباشن،کی باید به داد این بچه ها و جوونا برسه؟؟

حتی یه بار بهش گفتم چقدر این دانشجوها زنگ میزنن؟ گفت وای اصلا درمورد اینا نگو اینا نفسای من هستن!! اینقدر که علاقه داشت به کارش، اعتقاد داشت به کاری که انجام میداد، حتی به افرادی که باهاشون کار میکرد هم علاقه داشت . واقعا جای تحسین داشت که اینقدر روی کارش حساس بود و پیگیر بود .

خیلی کارا اصلا وظیفه ایشون نبود از لحاظ اداری،  اما ایشون از بابت دلسوزی انجام میداد. میگفت دلم میسوزه ما که امکاناتش رو داریم، ظرفیتش رو داریم چرا نباید این کارو بکنیم؟

راوی همسر شهید

شهادت اردیبهشت۹۵

سردار غریب بادعای خیر یک شهید آسمانی شد۴

پنجشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۴۷ ب.ظ

دیر آمد و زود رفت

سیفی، دوست شهید

من و سجاد از همان سال 1381که نوجوان بود و جذب برنامه‌های بسیج دانش‌آموزی شده بود با هم آشنا شدیم. یک نوجوان محجوب و کم‌حرف اما سرشار از انرژی. بسیار بامحبت و مهربان بود. از آنجایی که سجاد بسیار با‌انرژی بود و به لحاظ زمان زیادی که در مسجد، پایگاه و هیئت می‌گذاشت در قسمت‌های مختلف پایگاه بکارگیری شد. سجاد در بخش‌های اردویی و فرهنگی فعال بود. یکی از فعالان و برگزارکنندگان اردوی راهیان نور بود.

سجاد برای آموزش راپل به بچه‌های پایگاه زحمات زیادی کشید. بچه‌ها خیلی خاطرات خوشی از این آموزش‌ها دارند. سجاد مسئول عملیات پایگاه کمیل بود. جوان مخلصی بود که دیر آمد ولی زود بارش را بست و آسمانی شد. جزو سینه‌زنان و گریه‌کنان باصفای اباعبدالله بود. سجاد ارادت خاصی به حضرت مهدی (عج) داشت به نحوی که همیشه وقتی پیامی هم می‌گذاشت آخرش عدد 59 را می‌نوشت که به ابجد می‌شود «مهدی» حتی اگر این پیام کوتاه بود.

قرار بود تشییع پیکر شهید زبرجدی روز شنبه باشد ولی با اصرار و پیگیری زیاد دوستان و خانواده شهید تشییع به روز جمعه موکول شد. یعنی روزی که متعلق به حضرت صاحب‌الزمان است و اینکه مسیر تشییع قرار بود از مقابل ناحیه ابوذر به سمت پایگاه کمیل باشد و حتی خبررسانی هم شد ولی با اصرار برخی مبنی بر اینکه فاصله زیاد است تشییع از مقابل مسجد امام زمان (عج) شروع شد و مردم آنجا از شهید استقبال کردند.

در وصیتنامه‌اش هم عدد59 را نوشته و سفارشش هم به دوستان دعا برای امام زمان (عج) است. به سفارش شهید یکی از دوستانش سه شب در کنار مزار ایشان ماند. شهید به دوستش گفته بود من را تنها نگذارید.

سه شب سر مزارش ماندم

مجتبی قاسمی- دوست  شهید

مجتبی قاسمی طلبه جوان و بسیجی پایگاه کمیل از تعهد و قراری می‌گوید که با شهید مدافع حرم سجاد زبرجدی داشتند.

سجاد دوست صمیمی من بود. از 10 سالگی تا روز شهادت همراه و دوست هم بودیم. ما با هم بچه محل، هم‌پایگاهی، هم‌مسجدی، هم‌هیئتی و هم‌مدرسه‌ای بودیم. سجاد به عنوان بسیجی نمونه پایگاه مقاومت کمیل، تکاور نیروی ویژه تیپ صابرین هم بود. من طبق قرار با سجاد بعد از شهادتش سه شب بر سر مزارش ماندم.

قرار این همراهی هم از روزهای دبیرستان و قول و قراری آغاز شد که به هم دادیم. من و سجاد در دوران دبیرستان سه‌شنبه‌ها یا پنج‌شنبه‌ها به قم و جمکران می‌رفتیم. در یکی از این سفرها صحبت از مرگ و شب اول قبر پیش آمد و اینکه چه مراحلی دارد و چقدر سخت است. سجاد به من گفت قول بده اگر من از دنیا رفتم تو سه شب تا صبح سر قبرم بیایی و تنهایم نگذاری. من هم گفتم که اگر من زودتر از تو مردم تو باید بیایی. آقاسجاد قبول کرد و با هم قول و قرار گذاشتیم. در سال‌های گذشته چند بار صحبت این قول شد. این اواخر باز هم قول‌مان را یادآور شد. گفتم حاجی بی‌خیال سه شب زیاد است، چیزی نگفت ولی معلوم بود ناراحت شده است. تا اینکه خبر شهادتش را شنیدم. سه شب تا صبح رفتم سر مزارش. قرآن و دعا و ذکر و صلوات و فاتحه و... خواندم.

جالب است شب اول تنها نماندم. یکی دیگر از دوستانمان که با سجاد عهد کرده بود هرکس زودتر شهید شد آن یکی باید شب اول سر مزارش برود و بخوابد، آمد پیش من. البته او هم با یکی دیگر از دوستانش آمده بود. شب اول (شب شنبه) قبل اذان مغرب سر مزار بودیم با چند تا از بچه‌ها. نماز مغرب و عشا را خواندیم و حدود ساعت 11 بچه‌ها رفتند و من می‌خواستم بخوابم که یکی از بچه‌ها آمد.

صبح هم که شد رفتیم. شب دوم یعنی شنبه شب بعد از کلاس با مترو آمدم حدودهای ساعت 9 و نیم بود. دو نفر از بچه‌ها منتظر بودند تا بیایم و بعد رفتند. لحظه ورود به قطعه 50، صلی الله علیکم یا اولیاء الله، صلی الله علیکم یا شهداء الله..... صلی الله علیک یا شهید، صلی الله علی روحک و بدنک... خواندم.

آن شب خیلی خوب بود تا رسیدم شروع کردم خطبه غدیر را خواندم، شهید حول موضوع امیرالمؤمنین (ع) سیر مطالعاتی داشت. شب سوم خلوت بود بین من و سردار غریب شب عشاق بود. زیبا، دلچسب و طولانی سردار غریب لقبی بود که به سجاد دادیم. سجاد خیلی مظلوم بود. صبح که شد موقع رفتن به سجاد گفتم من به قولی که به تو دادم وفا کردم. الان دلم می‌سوزد که چه کسی را از دست دادم.

سردار غریب با دعای خیر یک شهید آسمانی شد۳

پنجشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۳۹ ب.ظ


برادر شهید از قول کتک زدن برادر هم می‌گوید: قبل از تشییع پیکرش از حال رفته بودم و در بیمارستان خواب سجاد را دیدم. سجاد به طرف من آمد و گفت آمدم از تو خداحافظی کنم.

گفتم کجا؟ گفت باید بروم. گفتم تو قول دادی زود برگردی زود هم برگشتی، اما نباید بروی دیگر. تو مادر داری، خواهر داری، من هم می‌خواهم به تو تکیه کنم. گفت دیگر نمی‌توانم بمانم، باید بروم. هر کاری کردم نگهش دارم نتوانستم و او رفت. روز تشییع پیکرش سر مزار وقتی روی سجاد را برداشتم تا آن کتکی که قولش را داده بودم بزنم، دیدم جایی برای زدنش نیست. ترکش خمپاره نیمی از صورتش را برده بود. مراسم بسیار باشکوهی بود. بیش از 3500 نفر مهمان داشتیم. تشییعی که من خودم باورم نمی‌شد. وقتی جمعیت را دیدم قوت قلب گرفتم. با خودم گفتم اگر چه سجاد مظلوم شهید شد، اما هستند کسانی که سجاد و راه سجاد را بشناسند. سجاد دل نترسی داشت و با پای قرص در میدان حاضر می‌شد. در شرایط سخت خانوادگی هرگز ندیدم که زبان به اعتراض باز کند. هیچ گاه ندیدم مقابل ما حرف زشت بزند. سجاد واقعاً شاخص بود.

سجاد در حلب سوریه شهید شده بود. نحوه شهادتش را اینطور برایمان روایت کرده‌اند که سجاد جانشین یکی از گروهان‌های فاطمیون بود. شب قبل شهادت سجاد، دشمن تک کرده بود و در حین درگیری نیروهای اسلام با تکفیری‌ها شهید الوانی با اصابت تیر مستقیم دشمن به شهادت می‌رسد. عملیات تا فردا ساعت 7صبح ادامه پیدا کرده بود.

سجاد و تعدادی از بچه‌ها در عملیات عقب راندن دشمن شرکت داشتند تا خط تثبیت شد. بعد از اینکه منطقه به دست بچه‌های خودمان افتاد، ساعت 12و نیم ظهر بود که سجاد همراه با تعدادی از نیرو‌های تازه‌نفس برای تقویت قوا به بالای خاکریز می‌رود و در حین دیدبانی با اصابت خمپاره به خاکریز ترکشی از میان بشکه‌هایی که در روی خاکریز قرار داشت به صورت و سمت چپ سر سجاد اصابت می‌کند که همین امر باعث آسمانی شدن سجاد می‌شود.

ارادت قلبی به شهدا

برادر شهید در خصوص خلقیات برادرش نیز می‌گوید: سجاد ارادت عجیبی به شهدا داشت. دایی‌های‌مان مرتضی و داود کمانی از شهدای دفاع مقدس هستند. سجاد عاشق شهادت بود.

از همان بچگی از لحاظ چهره هم خیلی شبیه دایی داود بود. وقتی بستگان او را شهید داود صدا می‌کردند انگار که قند در دلش آب می‌شد. سجاد ارادت خاصی به یکی از شهدای آرمیده در بهشت زهرای تهران داشت و همراه من و دوستانش به این شهید بزرگوار سر می‌زد.

برادرم علاقه عجیبی به شهید حمیدرضا باقری داشت که در قطعه 24 ردیف 25 شماره 28 به خاک سپرده شده است. هفت سالی می‌شد که این ارتباط بین سجاد و شهید باقری وجود داشت. من و دوستانش نمی‌دانیم چرا سجاد این شهید را انتخاب کرده بود! اما به گفته خود سجاد همه حوائج و خواسته‌هایش را از برکت وجود شهید باقری گرفته بود. به نظر من آمین‌گوی دعای شهادت سجاد شهید حمیدرضا باقری بود شهید باقری در سال 1359 به شهادت رسیده است.

بار اول برادرم از سوریه برگشته بود، می‌گفت تیرها از کنار صورتم رد می‌شدند اما به من آسیبی نمی‌رساندند. می‌گفت من آنها را حس می‌کردم اما به من اصابت نمی‌کردند. خواهرم می‌گفت من دعا کردم که تو سالم بر‌گردی و اتفاقی برایت نیفتد. سجاد در جوابش گفت دعای شما بود که من برگشتم اما کاش این دعا را نمی‌کردید و اجازه می‌دادید به آرزویم برسم. برادرم به سفر کربلا هم که رفته بود از امام حسین(ع) شهادتش را طلب کرده بود. ارادت او به حرم عبدالعظیم حسنی باعث شده بود که هر پنج‌شنبه به زیارت ایشان برود.


سردار غریب با دعای خیر یک شهید آسمانی شد ۲

پنجشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۳۵ ب.ظ

برادر شهید

با توجه به شرایطی که مادر شهید داشت، بیشتر همکلامی‌مان با علی زبرجدی برادر شهید صورت می‌گیرد. علی در خصوص برادرش و خانواده‌ای که در آن پرورش یافته می‌گوید: 

برادرم سجاد متولد 1370 است. ما دو برادر و یک خواهر هستیم. مادرمان قدرت تکلم و شنوایی‌اش مشکل داشت و پدر کارگر ساده‌ای بود که دو سال آخر عمرش خانه‌نشین شد و بعد هم به رحمت خدا رفت. همه تلاشش کسب رزق حلال برای اهل خانه بود. سجاد آخرین فرزند خانواده بود. دوران سربازی‌اش را در سپاه گذراند و بعد از اتمام دوران سربازی‌اش چند مورد کار برایش فراهم شد اما چون روحیاتش با آنها سازگار نبود با راهنمایی و معرفی یکی از دوستانش به سپاه رفت. سجاد بسیار علاقه‌مند به برنامه‌های بسیج و مسجد بود. از همه کارهایش می‌زد تا به مسجد و هیئت و پایگاه کمیل مسجد حضرت ابوالفضل(ع) خانی‌آبادنو برسد.

همیشه هستم!

برادر شهید زبرجدی در ادامه می‌گوید: همان طور که مادرم گفتند، اولین بار که سجاد به سوریه رفت اواخر خرداد ماه سال 1395 بود. پنج، شش روز از ماه رمضان گذشته بود که سجاد برای اولین بار به سوریه رفت. با توجه به شرایط مادر و تنهایی من و خواهرم حرفی از مکان مأموریت و راهی شدنش به عنوان مدافع حرم به میان نیاورد چراکه ما خیلی به او وابسته بودیم.

مرتبه اول به من گفت که عازم کردستان است. بعد از بازگشت از مأموریت، به من گفت داداشی حقیقتش این است که من به سوریه رفته بودم. خیلی از دستش ناراحت شدم و گفتم تو چرا به من نگفتی؟ گفت به خاطر اینکه ناراحت و نگران نشوی نگفتم و بعد هم دلیل ندارد که فکر کنید هر کسی می‌رود سوریه شهید می‌شود. گفتم من می‌دانم هر کسی به سوریه برود، حتماً نباید شهید شود، اما من ازدواج کردم و تو تنها کسی هستی که تکیه‌گاه مادر و خواهرمان هستی و باید مراقب آنها باشی. سجاد در جواب می‌خندید و می‌گفت خیالت راحت من همیشه هستم. الان که به این جمله سجاد فکر می‌کنم می‌بینم بله همیشه هست. سجاد با شهادتش جاودانه شد. بعد از مأموریت اولش 25 روز به مرخصی آمد که اواخر مرخصی به من گفت دارم برای مأموریتی به اصفهان می‌روم و هشت ماهی آنجا هستم. با خودم گفتم اینطوری سجاد تا هشت ماه دور و بر ما ماندگار است و به سوریه نمی‌رود اما دو روز قبل از اینکه به اصفهان برود. مأموریت پیش می‌آید و سجاد مجدداً داوطلبانه راهی سوریه می‌شود.

برادر شهید از اعزام دوم شهید نیز می‌گوید: 20 شهریور 95 بود. من رفتم به مادر و خواهرم سر بزنم که از زبان خواهرم شنیدم سجاد به سوریه رفته است. باز هم به من نگفته بود و از دستش خیلی ناراحت بودم که چرا حقیقت را به من نگفته و راهی شده است. با خودم عهد کردم بعد از بازگشت   کتک مفصلی به سجاد بزنم. چهار، پنج روز بعد از رسیدنش به حلب سوریه اول مهر ماه بود که به من زنگ زد. خیلی ناراحت بودم. گفتم من که با رفتنت مخالفتی نداشتم اما چرا به من نگفتی؟ گفت داداشی من دروغ نگفتم، قرار بود بروم اصفهان که مأموریت داوطلبانه خورد و به سوریه رفتم. روز پرواز هم تو سرکار بودی و من نمی‌توانستم به شما اطلاع بدهم. من گفتم سجاد ما که یک خواهر و یک مادر بیشتر نداریم مراقب خودت باش. خندید و گفت چشم. بعد از آن هم یک بار دیگر با هم تماس داشتیم و گفت خبری نیست و آتش‌بس است و هیچ اتفاقی نمی‌افتد. گفتم فقط زود برگرد. خندید و گفت حتماً زود برمی‌گردم. بعد من را دلداری داد و آرام شدم و خداحافظی کرد.

و خبر شهادت

علی زبرجدی در ادامه از شنیدن خبر شهادت برادر می‌گوید: هفتم مهرماه روز چهارشنبه بود که من از سر کار برمی‌گشتم. سه تا از دوستانش را در کوچه‌مان دیدم، صدایم کردند و گفتند سجاد تیر خورده است. قرار شد فردا صبحش برویم بیمارستان تا سجاد را به بیمارستان منتقل کنند. گفته بودم اگر برسد یک کتکی از من دارد چون قول داده بود مراقب خودش باشد. فردا صبح خبر شهادتش را به من دادند. برادرم 7 مهرماه 1395 به شهادت رسیده بود.

وقتی خبر شهادتش را شنیدم، گفتم سجادجان شهادت گوارای وجودت. راهی بود که خودش انتخاب کرده بود. سجاد رفت برای دفاع از اسلام و دفاع از ناموس‌مان. سجاد می‌گفت سوریه خط مقدم ماست. آرزوی بزرگ سجاد شهادت بود که اگر خانم حضرت زینب(س) قبول کند به آرزویش رسید. من برای سجاد خیلی خوشحالم اما برای خودم ناراحتم که برادرم را از دست دادم و دلیل این همه بی‌تابی من دلتنگی برای اوست.

سردار غریب با دعای خیر یک شهید آسمانی شد ۱

پنجشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۲۹ ب.ظ


گفت‌وگو با خانواده، دوستان و مادر ناشنوای شهید مدافع حرم سجاد زبرجدی

سردار غریب با دعای خیر یک شهید آسمانی شد

نیمه‌های شب اوایل مهرماه بود که صدای پیامک تلفن همراه، خبر شهادت شهید مدافع حرم سجاد زبرجدی را منتشر کرد.

به گزارش مشرق، نیمه‌های شب اوایل مهرماه بود که صدای پیامک تلفن همراه، خبر شهادت شهید مدافع حرم سجاد زبرجدی را منتشر کرد. با خودم گفتم چه می‌کنند این جوانان عاشورایی که در ایام عزاداری سالار شهیدان خود را به قافله کربلائیان می‌رسانند.

کمی که پرس‌وجو کردم متوجه شدم شهید سجاد زبرجدی همه داشته مادری بود که بعد از فوت همسرش با وجود مشکل شنوایی و عدم قدرت تکلم، فرزندانش را با حب اهل بیت(ع) پرورش داده تا اینکه یکی از دست‌پرورده‌هایش شهید مدافع حرم شده است.

شهید سجاد زبرجدی سهراب اهل تهران و محله خانی‌آبادنو بود. از بسیجیان دهه هفتادی که حالا خلف شایسته‌ای برای رزمندگان دفاع مقدس شده‌اند. از همان سربازان امام زمانی که با شنیدن صوت هل من معین امام زمان‌شان خود را به قافله زینبیون می‌رسانند.

برای آشنایی با زندگی و شهادت این شهید مدافع حرم روزنامه جوان با علی زبرجدی برادر شهید، صفیه کمانی مادر شهید، آقایان قاسمی و سیفی از دوستان شهید همکلام شده‌ایم که از نظرتان می‌گذرد.

دنباله‌روی دایی‌هایش شد

 مادر شهید

همکلامی‌مان با مادر شهید سجاد زبرجدی شرایط خاصی داشت. مادری که سعی می‌کرد با زبان بی‌زبانی برایمان از دردانه شهیدش بگوید. صفیه کمانی همه صحبت‌هایش را با بغض‌های ترک‌خورده‌اش درهم می‌آمیخت و اگر نمی‌توانست منظورش را بفهماند، نوشتاری به دستم می‌داد تا به این ترتیب بتواند روایتگر زندگی تا شهادت فرزند شهیدش باشد.

صفیه کمانی سخنانش را از دردانه‌اش اینگونه آغاز می‌کند: سجاد در یک خانواده شهیدپرور رشد پیدا کرد. دایی‌هایش داود و مرتضی کمانی هر دو از شهدای دفاع مقدس هستند. پسرم دوست داشت سپاهی شود و ما هم مشوقش بودیم. از خصوصیات بارز پسرم می‌توانم به محجوب بودن، داشتن ایمان قوی، حب رهبری، پاکدامنی، شجاعت، صداقت، مهربانی، احترام به بزرگ‌تر‌ها، ساعی، ورزشکار و بسیار مسئولیت‌پذیر اشاره کنم. سجاد اهل صله رحم بود و تمامی خصوصیات خوب یک انسان واقعی را دارا بود. پسرم با ایمان قوی و علاقه شدید قلبی به اسلام و ائمه اطهار، از میهن و اسلام و کشورش دفاع می‌کرد و همواره گوش به فرمان رهبر بود. به نظر من همه این خوب بودن‌ها و خالص بودن‌هایش، به خاطر علاقه‌اش به سرگذشت دایی‌های شهیدش داود و مرتضی کمانی بود. او مسیر شهادت را از دایی‌هایش آموخته بود.

از مادر شهید می‌خواهم در مورد تربیت فرزندانش بگوید. اینکه چطور بعد از فوت همسرش دست تنها بچه‌ها را بزرگ کرده است. می‌گوید: من با تمام سختی‌های پیش رو در زندگی که عمده‌ترین آنها از دست دادن همسرم و نداشتن مسکن و نبود منبع درآمد و مشکل تکلم و شنوایی‌ام بود، سه فرزندم را با حب ائمه اطهار بزرگ کردم. سجاد در اولین اعزامش به سوریه بسیار خوشحال بود و با شوق تمام روزشماری می‌کرد تا اینکه در اواخر خرداد ماه سال 1395 برای اولین بار عازم سوریه شد. پسرم سفارش‌هایی برای خانواده‌ داشت که پیروی از خط رهبری و اتحاد و همبستگی‌، خواندن زیارت عاشورا، نافله، زیارت جامعه کبیره، دعا برای ظهور حضرت حجت، نماز اول وقت، امر به معروف و نهی از منکر، حفظ حجاب و پاکدامنی از جمله آنها بود. سجاد هر موقع که می‌توانست زنگ می‌زد و از احوال خانواده باخبر می‌شد. اعزام دوم سجادم در تاریخ 20/6/1395 بود و نهایتاً بعد از گذشت 18 روز، چهارشنبه 7/7/95 به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

از مادر می‌پرسم به نظر شما چه لزومی برای حضور سجادها در جبهه مقاومت اسلامی وجود دارد، پاسخ می‌دهد: به نظر من حضور رزمندگان مدافع حرم برای دفاع و پاسداری از اسلام و میهن‌مان و همین طور حرم مطهر اهل بیت(ع) است. ادامه دادن راه شهدا و بیداری اسلامی و تلاش برای ظهور آقا امام زمان(عج) از کارهایی است که می‌توانیم با آن یاد شهدا را زنده نگه داریم. اقوام نزدیک شهید شب قبل از شهادت ایشان در خواب دیده‌اند که پدربزرگ مرحوم شهید و دو تن از دایی‌های شهید در کنار هم بودند. پدربزرگ شهید ناگهان می‌گوید می‌خواهم به سوریه بروم. به ایشان می‌گویند در سوریه جنگ است، می‌گوید من حتماً باید به آنجا بروم. تعبیر این خواب چشم‌انتظاری پدر‌بزرگ برای به آغوش کشیدن فرزند غیور و رشید خودش بود. سجادم رفت پیش برادران شهیدم.


خاطره ای از شهید اسداللهی

پنجشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۲۷ ب.ظ


شب شهادت امام حسن عسگری(ع) چنان دعای توسلی خواند که همه ی دل ها را منقلب کرد انگار می دانست که می خواهد برود. 

به فراز مربوط به امام حسین(ع) که رسید این جمله را گفت: "تموم زندگیم مال حسینه" 

به فراز مربوط به امام رضا(ع) که رسید عرض کرد: یا امام رضا زن و فرزندم را به تو می سپارم. 

نیم ساعت قبل از حرکت برای عملیات توی ماشین آماده بودیم دیدیم همه به جز حمید هستند. 

گشتم حمید را پیدا کنم دیدم به حمام رفته. 

داد زدم حمید دیر شده گفت: دارم غسل شهادت می کنم.

همرزم شهید اسدالهی

 آقا محمودرضا