مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۲۲۱ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

"اگه میخوای مارو ببینی اربعین کربلا باش...!"

سه شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۴۹ ب.ظ

یکی از رزمندگان فاطمی قدیما خواب شهید ابوحامد رو دیده بودند..

از شهید پرسیدند: در چه حالی هستید؟

شهید ابوحامد فرمودند: "داریم با رفقا آماده میشیم اربعین پیاده از نجف بریم کربلا..."

جالب اینجاست که شبیه همچین خوابی هم دررمورد شهید فاتح دیده بودند که شهید در خواب به اون رزمنده فرمودند:

"اگه میخوای مارو ببینی اربعین کربلا باش...!"

چطور همسرش را راضی کرده بود

سه شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۴۷ ب.ظ

شهید علی عابدینی  

اولین باری که شهید به سوریه اعزام شدند ما برای سرکشی از خانواده های مدافعین حرم قرارشد به منزلشان برویم که جویای احوال همسر و فرزندش بشیم و اگر کاری داشتند براشون انجام بدیم.

اما همسرشهید خانه پدرشوهرشان بودند برای همین پاسدارها همه به منزل پدر شهید رفتیم.

وقتی وارد شدیم با استقبال گرم پدر و مادر بزرگوار شهید رو به رو شدیم،اما همسرشهید انگار نگرانی خاصی داشتند. شاید فکر میکرد که ما خبرشهادت علی آقا رو آوردیم، بنده خدا حق داشت آخر همه با یونیفورم نظامی رفتیم به دیدار.ما که متوجه نگرانیشان شدیم هدفمون ازاین دیدار رو بیان کردیم که کمی آروم شدند.ولی هنوز نگران بودند.ازما پرسیدن: ‼️چرا علی آقا چند روزی تماس نمیگیرن.نکنه براش اتفاقی افتاده و شما به ما نمیگین.

 بعضی از خانمهای پاسدار میگن که ماموریتشون بیشتر از 2ماه و... 

که ما گفتیم حالشون خوبه و 45روزه برمیگردن. که کمی آروم شدند.این داستان قبل از مجروحیت علی جان بود.

حالا من موندم با این نگرانی همسرشهید بعد از اینکه در مرحله اول ایشان بشدت از ناحیه دست آسیب دیدن چطور همسر خودشان رو راضی کردند و در مرحله دوم هم شرکت کردند و در نهایت به آرزوی خودشان رسیدند.روحش شآد، یادش گرامی

راوی: همرزم شهید

خاطره ای از زخمی شدن آقا جواد

سه شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۴۵ ب.ظ


خاطره ای از یک دوست.....

سلام

پاییز 94 بود...یه سری از بچه ها رفته بودن سوریه و ما فقط چند روز یک بار از اونا خبر داشتیم،یه شب به طور اتفاقی یکی از رفقا زنگ زد و گفت ماشین آقا جواد رفته رو مین ضد تانک....یک لحظه دنیا دور سرم چرخید!گفتم خود آقا جواد چطوره؟گفت زخمی شده فردا میارنش ایران...واقعا تعجب کرده بودم!عجیب بود ماشین روی مین ضد تاک بره و کسی که تو ماشین بوده زنده مونده باشه...خلاصه خدارو شکر کردم و منتظر شدم تا برم ملاقات آقا جواد...

وقتی چند روز بعد رفتم ملاقات آقا جواد دیدم خیلی ناراحته...گفتم حاجی چی شده؟

بغضی کرد و حرفی زد که دلم لرزید...گفت:اون همه مواد انفجاری که تونست ماشین مارو پودر کنه نتونست منو به جمع رفیقای شهیدم برسونه...

نمیدونستم چی بگم...گفتم حاجی شما باید بمونی و خدمت کنی...اما میدونستم که آقا جواد موندنی نیست...

 شهید جواد الله کرم

شهید مدافع حرم ساوه

کانال رسمی شهداء مدافع حرم ساوه

 @Modafean_saveh


دیدار خانواده و دوستان 

  با پیڪرمطهر مدافع حـرم

  شهید هـــادی زاهـد

 معراج شهدا

 هنیئا لڪ یا شهید الله

بیسیم چی

@bisimchi1

خوش به سعادتت آقا جواد

دوشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۴۶ ب.ظ

شهید مدافع حرم جواد الله کرم همرزم فرمانده میرتقی که قبل شهادت جانباز شد بعد بهبودی سری به معرکه دفاع از حریم آل الله شتافت و در آخر آسمانی شد.

خوش به سعادتت آقا جواد 

 مدافعان حرم 

https://telegram.me/modafain41

محمودرضا وقتی رفت سپاه، همه چیزش رفت کنار.

دوشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۴۴ ب.ظ


 سال آخر دبیرستان بود. یکروز توی حیاط خانه یک توپ پلاستیکی کاشت جلوی من و گفت: بایست میخواهم دریبلت بزنم سعی کن دریبل نخوری.

گفتم: بزن ببینیم! ایستادم و براحتی دریبلم زد.

گفت: دوباره. دوباره آماده شدم و باز هم دریبل خوردم. توپ را برداشت و گفت: این دریبل مال زین الدین زیدان بود! بعد گفت: زیدان دو سه تا حرکت دیگر هم دارد، بایست میخواهم روی تو اجرا کنم. سه تا دریبل عجیب و غریب زد و من نتوانستم کاری بکنم و فقط ایستادم و نگاهش کردم. فوتبال، عشقش بود. مرتب برای تمرین با بچه های پایگاه می رفت زمین چمن بیمارستان شهدا که نزدیک خانه مان بود. معلوماتش هم در مورد دنیای فوتبال خوب بود. همه چیز را در مورد بازیکنان داخلی و خارجی تعقیب می کرد. حتی می دانست فلان بازیکن اروپایی چه غذایی دوست دارد.

 بارها می شد که از مدرسه می زد و برای دیدن بازیکنان تیمهای لیگ که برای مسابقه به تبریز می آمدند، 

می رفت هتل محل اقامتشان. از خیلی هاشان امضا گرفته بود و با بعضی هایشان هم عکس یادگاری. وقتی یکی از بازیکنان مورد علاقه اش از ایران رفت، آنروز گریه کرد.

دفتری مخصوص ثبت وقایع دنیای فوتبال داشت که توی آن، عکسهایی را که از مجلات و روزنامه های ورزشی از فوتبالیستها بریده بود، می چسباند و زیرش یادداشتی می نوشت. آنروزها آنقدر در فوتبال غرق بود که درسش کاملا به حاشیه رفته بود و بالاخره صدای پدر را هم در آورد. وقتی رفت سپاه، تعلقی که به فوتبال داشت به یکباره چنان از زندگیش ناپدید شد که انگار قبل از آن هیچ علاقه ای به فوتبال نداشته.

بعد از سپاه رفتنش، من حتی یکبار هم فوتبال تماشا کردنش را ندیدم یا نشنیدم اسمی از بازیکنی یا تیمی بیاورد.

 محمودرضا وقتی رفت سپاه، همه چیزش رفت کنار. همه تعلقات و علایقش محو شد. سپاه برای محمودرضا نقطه عطف بود و محمودرضای قبل از سپاه با محمودرضای بعد از سپاه قابل مقایسه نیست.

یکبار تعریف پاسدار و ویژگیهای پاسداری را از زبان شهید مهدی باکری میخواندم گفته بود: چیزهایی که برای خیلی ها مباح است برای یک پاسدار حرام است. هیچوقت نخواسته ام در حرف زدن از برادرم اغراق کنم اما محمودرضا وقتی رفت سپاه، خیلی چیزها را براحتی بوسید و گذاشت کنار.

برای  محمودرضا 




.


سلام بر همسران صبور شهدا  

به عزیزانی که عازم زیارت اربعین هستند پیشنهاد میکنم که اگر میخواهند شعاری بر کوله پشتی شان بنویسند این شعار را بنویسند:

مهمترین انگیزه قیام حسینی امر به معروف ونهی از منکر بود ودر این زمان مهمترین معروف اطاعت از ولی فقیه سید علی خامنه ای است

کانال شهید مدافع حرم حاج حمید مختاربند (ابوزهرا)

@shahid_mokhtarband

طلبه شهید سعید بیاضی زاده در یک نگاه

دوشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۰۷ ب.ظ


نام جهادی: شیخ احمد

متولد 5 تیر 1373

محل تولد: حجت آباد انار استان کرمان

سال ورود به حوزه: 1387

تحصیلات حوزوی: پایه 10 اتمام سطح دوم

افتخارات علمی:

1. اتمام دوره مقدمات و سطوح عالی در مدت هشت سال

2. عضو استعدادهای برتر نخبگان حوزه

سوابق تبلیغی:

1. تبلیغ در دانشگاه باهنر کرمان

2. تبلیغ در دانشگاه پزشکی شیراز

3. اردوهای راهیان نور

4. حضور مکرر در اردوهای جهادی

5. تبلیغ در مناطق محروم

سوابق حضور در میادین جهاد:

1. جبهه عملیاتی بیجی در عراق

2. جبهه عملیاتی حلب در سوریه

3. جبهه عملیاتی حماه در سوریه 

کانال رسمی شهداء مدافع حرم ساوه

https://telegram.me/Modafean_saveh

برادر رشیدم میگویند باور کنم که دیگر نیستی

يكشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۳۸ ب.ظ

بسم رب الشهدا والصدیقین 

برادر رشیدم میگویند باور کنم که دیگر نیستی 

 باور کنم که دیگر رفته ای 

اما باتمام 

ناباورانه ام حساب ندیدنت رانمیدانم 

نمیدانم چند ماه است به آغوش نکشیدمت 

نمیدانم آخرین باری که دستای مردانه ات را بوسیده ام کی بود 

هیچ کدام را هنوز بعد از یکسال بخاطر نیاوردم 

اسمش شد ه یکسال ولی تو بیشتر از اینها مدافع شده بودی ومن ندیدمت ....

انگار حافظه ام را بعد از پر کشیدنت ازدست داده ام فقط یادم مانده که هنوز منتظرت هستم 

هنوز دستان مردانه ات را میخواهم تا باز به مزاح به سمت من دراز کنی تا ببوسمش 

هنوز منتظرم تابیایی وباز رفتنت را به رسم آمدنت به تآخیر بیاندازم 

گاهی از شوق آمدنت 

به در خیره میشوم ...

نمیدانم چرا ....

ولی امید دارم 

فقط یادم مانده تو میایی 

اما نمیدانم .....

کی...

کاش همه بگویند که تو می آیی ....

دلنوشته خواهر شهید قدیر سرلک

بمناسب سالروز آسمانی شدن برادر

@bisimchi1

چقدر این آدم مرد بود

يكشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۳۶ ب.ظ


شهید عباس کردانی 

تاریخ تولد:19/12/58

تاریخ شهادت:20/11/94

محل شهادت:سوریه،نبل و الزهرا 

محل تولد :اهواز

محل دفن :اهواز 

به نقل از دوست شهید 

نزدیک ظهر بود، من گفتم خوب است یک چیزی برای نهار دست و پا کنیم .یک مغازه فلافل فروشی خوب در آن نزدیکی ها سراغ داشتم، رفتم و چهار تا ساندویچ فلافل سفارش دادم.

میز و صندلی های مغازه بیرون چیده شده بودند. من و مسعود و محمد کیهانی رفتیم و توی فضای باز روی صندلی ها نشستیم ، ولی عباس ماند در ساندویچ فروشی. هر چه از عباس خواستیم بیرون بیاید قبول نکرد و همانجا ماند و نهارش را تمام کرد بعد آمد پیش ما و نگاهی به ما سه نفر انداخت و گفت غدا خوردن در ملأ عام و معرض دید مردم کار درستی نیست. من از این همه نکته سنجی و دقت عباس تعجب کردم و هنوز که به یاد خاطراتش می افتم با خودم میگویم چقدر این آدم مرد بود!

تلاوت آسمانی

هادی عاشق زیارت شب جمعه در کربلا بود

يكشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۳۳ ب.ظ


هادی عاشق زیارت شب جمعه در کربلا بود.

وقتی هم که شهید شد چهار روز پیکرش گم شده بود.

البته این حرف ها بهانه است. 

هادی دوست داشت یک شب جمعه ی دیگر به کربلا برود که خدا دعایش را مستجاب کرد.

روز یکشنبه شهید شد و شب جمعه در کربلا و نجف تشییع شد.

 درست در اولین روز فاطمیه.

آقا محمودرضا


در جامعه ما در ایران این حرف‌ها زده می‌شود، چرا ما رفتیم سوریه؟ وقتی ما رفتیم در جلساتی که مسئولان هم بودند از ما سؤال کردند که چرا رفتیم آنجا؟ 

سوریه اولین کشوری بود که به محض پیروزی انقلاب ما را به رسمیت شناخت و در دیپلماسی باید قدرش را دانست. 

در جنگی که صدام علیه ما آغاز کرد، علیرغم اینکه «حافظ اسد» ابوذر حزب بعث بود، آمد در اردوگاه انقلاب اسلامی و در کنار ایران قرار گرفت. نه با شعار و حرف، نه! آمد توی میدان و محکوم کرد، برخورد کرد.

نفت عراق که از سوریه به دریای مدیترانه می‌رفت، لوله‌های نفت را بست، لوله‌ها را قطع کرد؛ با این کار منافع خودش را هم کم کرد.

سوریه به ما موشک داد زمانی که هیچ کشوری حتی فشنگ هم به ما نمی‌داد.

حالا ما نباید به کمک او برویم؟ احتیاج دارد، نباید کمک کنیم؟ اگر همسایه شما خانه‌اش آتش بگیرد نباید بروید کمک کنید؟

حضرت آقا می‌فرماید هر کسی، هر کشوری، هر شخصیتی، هر جمعیتی که امروز در جبهه ضد استکباری باشد با او هستیم؛ کمک می‌کنیم چه مسلمان یا غیر مسلمان، با او هستیم، در جبهه ضداستکباری باشد او را کمک می‌کنیم.

حافظ اسد به بشار و حزب بعث وصیت کرده تا زمانی که با ایران اسلامی هستید، هستید! 

در سوریه بعضی مواقع ناملایماتی و مشکلی که از ما می‌بینند خوب تشخیص می‌دهند، می‌گویند رهبری ایران اینطور به ما نگاه نمی‌کند.

من به خاطر این رفتم سوریه، ما بنا به تکلیف رفتیم سوریه، همان تکلیفی که برای دفاع مقدس بود، زمین سوریه با کربلای ۵، مهران، دشت عباس، قصرشیرین با عملیات الی بیت‌المقدس فرق نمی‌کند.

مگر ما برای سرزمین رفتیم؟ شهدا را ببینید چه می‌گویند؟ می‌گویند ما برای خاک نیامدیم. من برای پیروزی نیامدم. نیامدم، نیامدم برای رضای خدا آمدم، ما رفتیم چون خدا از ما راضی باشد.

در شورای امنیت عرض کردم اگر مراقبت نکنیم انفجارات عراق و سوریه در ایران اتفاق می‌افتد./ فارس

 آقا محمودرضا

fna.ir/QLOHFC

@farsna


سلام ای برادرم 

ای شهیدان سبک بالان عاشق 

این روزا هوای دلم ارومی نداره 

خسته ام خسته از زندگی 

تنهایی نفس برام نزاشته 

هوای الوده ی گناه زجرم میده 

نفس تازه بده 

یکم از سبک بال شدنت برام بگو 

از خدایی شدنت 

تنهارفتی تنها شدم 

بیکس 

بی برادر 

ای تنها امید زندگیم تنها برادرم 

حمیدجان 

امسال بی تو تولدتوچه جوری 

بگیرم 

عکس دونفرمون یه نفره شده 

تو کجایی من کجا 

درگیر دنیای خاکی خودم 

تو کجا پیش ارباب 

تو رو جووون خواهرت قسم 

سبک بالم کن 

نبود تو زجرم داد 

دعاکردم صبرم داد 

هدیه تولدمو بده 

این تن بمیره 

گمنام نباش 

بهترین هدیه منه 

دعاکن برام 

سبک بال بشم 

پر پرواز بده 

دوست دارم حمید جان 

تولدشهید۱۷/۸/۱۳۷۲  

@Nagofteha94

اهل شوخی بود؛ آنهم زیاد.

يكشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۲۵ ب.ظ

اهل شوخی بود؛ آنهم زیاد. حتی خیلی زیاد. اما می دانست با چه کسی و کجا شوخی بکند و حدود آنرا با بعضی هم نگه می داشت.

با کسانی همیشه شوخی داشت و با کسانی، هیچوقت. سهیل کریمی از مستندسازانی است که محمودرضا را در سوریه دیده است. وقتی برای مراسم تشییع به تبریز آمده بود، شب در منزل هنرمند بسیجی و عکاس جنگ، حاج بهزاد پروین قدس، تعریف می کرد: محمودرضا شیطنت داشت اما وقتی توی کار می رفت خیلی جدی می شد. یکبار من کنارش ایستاده بودم، برگشت خیلی با تندی گفت اینها را از دور و بر من ببر کنار من کار دارم. من هم یقه یکی را گرفتم و کشیدم کنار و با او دعوا کردم که کنار بایستد بعد متوجه شدم یقه محمد دبوق _ کارگردان لبنانی مستند “امام روح الله” را گرفته ام!

 محمودرضا گاهی با اهلش بقدری شوخ بود که تا سر کار گذاشتن وحشتناک طرف پیش میرفت، گاهی هم اینطور جدی بود.

 من بعنوان برادرش هیچوقت طرف شوخی او قرار نگرفتم. این از چیزهایی است که هنوز هم یادآوریش مرا شرمنده می کند. محمودرضا ادب بسیار زیادی با بزرگتر داشت و حق ادب را ادا می کرد. با هم زیاد می خندیدیم. خیلی پیش می آمد که چیزی از اتفاقات کارش یا مسائل روزمره یا حتی سر کار گذاشتن دوستانش تعریف می کرد و می خندیدیم اما هیچوقت نشد من طرف شوخی کوچکی از او قرار بگیرم.

برای محمودرضا 




.

خاطره ای ار دو شهید ابوعلی و جواد محمدی

يكشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۰۸ ب.ظ


در شهرک خانطومان ...بودیم که ابوعلی محور تحویل گرفته بود و شهید جواد محمدی جانشینش بود.

من هم بنا به تخصصم خدمتگذار رزمندگان در گردان تخریب بودم و مقر ما روستای خلصه بود و مقر ابوعلی در خانطومان.

ابوعلی هروقت بیکار بود یا گذرش به طرف ما می افتد سری هم به من میزد و احوالپرس ما هم بود یا من هرزمان به سمت خانطومان میرفتم غیر ممکن بود به جواد محمدی و ابوعلی سرنزنم و سری هم به موادغذایی شان نزنم

یادمه یک روز در مقر تخریب با رفقا نشسته بودیم و مشغول باز اموزی تجربیات بودیم که متوجه شدم کسی در را به شدت میکوبد به یکی از بچه ها گفتم درب راباز کند و سریع رفت .....ساختمان مقرما ساختمانی دوطبقه بود ....درب را باز کرد ...دیدم دوست عزیزم شهید جواد محمدی هست به همراه یک برادر دیگری وارد شدن من به استقبالشان رفتم و جواد را درآغوش گرفتم ‌و خوش وبشی کردیم.

جواد با همان لهجه غلیظ مشهدی گفت .....حاجیی خودته مسخره که ردی .گفتم‌ برای چی داداش ....گفت همچی 

در ربستی که فقط مگی اینجه گنج قایم کردی جمع کن کاسه و کوزت ره .......

کلی خندیدیم جواد را به داخل هدایت کردم و چای را آماده کردم .و پذیرایی از دوست عزیزم ....جواد به کمد اتاق نگاهی انداخت گفت حاجی همین کیف من را بیار پیش خودت ......گفتم برای چی

گفت مو که شهید موشوم اما ای ایثارگران لامصب کیف موره بالا مکشن به دست زن و بچم هیچی نمرسه.

گفتم‌ نه اینجوری نیست گفت کیف شهیدان بختی هنوز تو راه برگشته کسی خبر نداره کجاییه.

خندیدیم و به مزاح میگفت البته و من قبول کردم ....سراغ ابو علی را از او گرفتم گفت رفته آرایشگاه .....یک ارایشگاه صلواتی کنار مسجد داشتیم که رفته بود اونجا .....

به جواد گفتم داداش مواظب این ابوعلی باش خیلی نورانی شده یم وقتی شهیدش نکنن ...تو اینجا راحت نشستی فرماندتو نکشن ..

تند جواب دادغلط کرده کسی بخه ابوعلی ر بکوشه ....اون الان شهید نمشه اول مو شهید موشوم. بعد از مو ابوعلی شهید مشه.   بعد از ابوعلی هم ................شهید مشه

و گذشت این جریان تا اینکه دوروز بعد از عملیات آزادسازی نبل والزهرا دشمن هجوم سنگینی را شکل داد

که البته شکست خوردند با درایت فرماندهان از جمله ابو علی ....اما در این جریان دوست عزیزم جواد محمدی بال در بال ملائک گشود و آسمانی شد و حسرتش را برای ما گذاشت.

این جریان گذشت و من به یاد حرف جواد می افتادم و میگفتم ابوعلی شهید میشه ......من یک بار رفتم و برگشتم اما ابو علی اینبار بیشتر در مشهد ماند من در مشهد و در مراسم تشییع سید حکیم دوباره دیدمش من سوار بر ویلچر بودم که به پیشم آمد و همدیگر را در آغوش گرفتیم و بعد به کناری نشستیم و مشغول صحبت و از ماجرای خط از من پرسید .....من کامل منطقه و جریانات را برایش توضیح دادم و بعد از اتمام صحبت به ابوعلی جریان صحبت جواد را گفتم و‌گفتم نرو منطقه اگه بری شهید میشی.

خندید و گفت من دلاور ...شهادت ....؟؟؟؟

اما من مطمئن بودم که این بار دیگر میرود که برود وگذشت تا اینکه به خط رفت و انروز ....رسید یکی از دوستان به من زنگ زد از سوریه و گریه میکرد ...گفتم مصطفی چی شده ...گفت مرتضی .......ابوعلی ....گفتم ابوعلی چی شده گفت شهید شد .....دنیا دور سرم میچرخید نشستم و بی اختیار گریه کردم و نمیدانم اون روزها چطور گذشت و چه سخت گذشت.

یکی از همرزمان شهید