مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات

"ابوعلى کجاست؟"۴

شنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۳۹ ب.ظ


"ابوعلى کجاست؟" زندگى نامه خودگفته شهید مدافع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى)؛

بسم رب الشهداء و الصدیقین

دیگر کار هر شبم این شده بود که به آن مسجد بروم و بگویم مى خواهم به سوریه بروم و آنها هم بگویند نمى شود. آنجا تقریباً ٢٥ کیلومتر تا خانه ما فاصله داشت و تا یک هفته، هر شب موقع نماز مغرب و عشا خودم را به آنجا مى رساندم.

آن بنده خدا مى گفت: "با این رفتن و آمدن ها خودت اذیت مى شوى." من هم مى گفتم: "حالا مى آییم، ببینیم چه مى شود." بچه هاى افغانستانى مى آمدند و ثبت نام مى کردند و من با آنها صحبت مى کردم. از طرفى مدارکم را هم به ستاد بازسازى داده بودم تا با توجه به شغلم که تأسیسات بود، به آنجا بروم. آنها هم گفته بودند: "براى کار تأسیسات در حرم حضرت سیدالشهداء [علیه السلام] خبرتان مى کنیم." قبلاً یکبار با ستاد بازسازى به کربلا رفته بودم و آنها از من راضى بودند.

به خانمم هم گفته بودم در ستاد بازسازى براى کار تأسیسات ثبت نام کردم و احتمال دارد که امروز و فردا بروم. این را گفته بودم که اگر رفتن به سوریه هماهنگ شد، متوجه نشود و از طرفى هم مخالفت نکند.

یک هفته اى گذشت و دیدم هیچ اتفاقى نیفتاد. نه از گلشهر خبرى شد نه از ستاد بازسازى. از آنجا که من در مجموعه بسیج فعال بودم، یک دستگاه بیسیم داشتم که با آن مى شد شماره موبایل هم گرفت. ما در مأموریت ها از آن استفاده مى کردیم و شماره مان براى طرف مقابل نمى افتاد. وقتى هم که صحبت مى کردیم. باید شاسى را مى گرفتیم. دقیقاً مثل بیسیم هاى معمولى بود و طرف مقابل متوجه مى شد که با بیسیم با او صحبت مى کنیم.

یک روز در خانه بودم و به سرم زد که با مسئول ثبت نام که تقریباً شصت ساله بود، با بیسیم تماس بگیرم. من لو رفته بودم و فهمیده بود ایرانى هستم و دیگر نمى شد با مدرک جعلى هم کار کرد.

با بیسیم به شماره موبایلش زنگ زدم. پارچه اى روى بیسیم گذاشتم تا صدایم تغییر کند و مرا نشناسد. یکى دو بار زنگ زدم اما بیسیم آنتن نمى داد و خش خش مى کرد. او هم گوشى را قطع مى کرد. دفعه سوم موفق شدم با او صحبت کنم. گفتم: "سلام." گفت: "سلام. بفرمایید." نمى دانم از کجا به فکرم افتاد و گفتم: "بنده خدایى را جایت فرستادم براى ثبت نام. ثبت نامش کردید؟" اول گفت شما؟ اما خودش یک دفعه حرف را عوض کرد و گفت: "حاج آقا شما هستید؟!" من هم که منتظر چنین چیزى بودم گفتم: "بله." گفت: "حاج آقا فامیلى اش چیست؟" گفتم: "مرتضى عطایى." گفت: "حاج آقا شما این را فرستادید؟! نگفته بود که از طرف شماست. من فکر کردم که خودش همین طورى آمده است. زحمت بکشید و بگویید امشب بیاید. من حتماً کارش را راه مى اندازم."

من هم از خداخواسته سریع تلفن را قطع کردم. دقیقه شمارى مى کردم که شب شود و براى نماز مغرب و عشاء به آنجا بروم. موقع نماز به مسجد رفتم. تا از در اتاق ثبت نام وارد شدم. او از پشت میزش بلند شد. جلو آمد و گفت: "چرا نگفتى از طرف حاج آقا آمدى؟!" کلى به من عزت و احترام گذاشت. صندلى گذاشت و مرا نشاند. چاى هم برایم آورد و گفت: "مدارکت را بده." من هم مدارکم را به او دادم. فرم هایى داد که آنها را پُر کردم. گفت: "دو روز دیگر به مسجد فلان بیا که اعزام است."

خیلى خوشحال بودم. ساکم را بستم و به همسرم هم گفتم دارم به کربلا مى روم؛ اما به آن مسجد براى اعزام به سوریه رفتم. هوا خیلى سرد بود و آب حوضچه هاى مسجد یخ زده بود.

دو سه ساعتى طول کشید تا همه بچه ها آمدند و حدود دویست نفر آنجا به خط شدند. سه نفر هم بودند که بعداً آنها را شناختم. این سه نفر، مسئول سازماندهى و ثبت نام و اعزام بودند. همان دقیقه اولى که ما را به خط کردند، یکى از آنها جلو آمد و نگاهى به بچه ها انداخت. با اشاره به برخى افراد گفت: "شما، شما، بفرمایید این طرف بنشینید." حدود بیست نفر را جدا کرد که من نفر دوم بودم.

ما بلند شدیم و در طرف دیگر نشستیم. او دوباره نگاه کرد و دو سه نفر دیگر را هم بیرون کشید. ما اول فکر کردیم به خاطر قیافه و تیپِمان که به بسیجى ها مى خورد، مى خواهد ما را فرمانده دسته یا چیزى مثل آن کند. هزارتا فکر این طورى کردیم. نگو ماجرا چیز دیگرى است. آن شخص گفت: "این آقایانى که جدا کردیم، به خانه هایشان بروند. شما ایرانى هستید." طرف کارش این بود. ما فکر مى کردیم کسى را که قیافه اش به بسیجى ها مى خورد براى فرماندهى دسته انتخاب مى کند، نگو براى بیرون انداختن انتخاب مى کرد.

در این هیرو ویر یک دفعه مصطفى را دیدم. من در حوزه مسئولیت داشتم و مصطفى هم مسئول عملیات یکى از پایگاه هایمان بود و همدیگر را مى شناختیم. مصطفى افغانستانى بود و خیلى دوست داشت بسیجى شود. یک کپى شناسنامه ایرانى را آورده بود و با لاک غلط گیر اسم صاحب آن را پاک کرده بود. به جاى آن، اسم خودش را نوشته بود و با آن در پایگاه بسیج ثبت نام کرده بود. خیلى بچه کاردرست و فعالى بود.

گفتم: "مصطفاى نامرد! تو اینجا چه کار مى کنى؟" گفت: "خودِ تو اینجا چه کار مى کنى!" گفتم: "تو در بسیج مى خواستىى ایرانى شوى، حالا من آمده ام تا افغانستانى شوم!" خلاصه قضیه را به مصطفى گفتم و اینکه مرا مدام سنگ قلاب مى کنند. مصطفى هم گفت: "اینها با هم هماهنگ کرده اند. اگر یک وقت ازت پرسیدند که بچه کجا هستى، بگو بچه هرات هستم. ممکن است که سین جیمَت کنند. اگر گفتند کجاى هرات؟ بگو دولت خانه." کمى با او صحبت کردم و مرا توجیه کرد.

من مدام پاپیچ آن سه نفر مى شدم. حاشا کردم که ایرانى هستم و به این طرف و آن طرف زدم، اما فایده اى نداشت. گفتند: "وقت ما را نگیرید، بفرمایید."

همه رفتند اما من پیله شدم و ایستادیم. هرچه التماس کردم و گفتم من مادرم ایرانى و پدرم افغانستانى است، فایده اى نداشت که نداشت. یک دفعه یادم آمد که یک گذرنامه افغانستانى دارم؛ گذرنامه اى که سیزده سال پیش گرفته بودم تا با آن به حج تمتع بروم. متاسفانه موقع ثبت نام نمى توانستم از آن استفاده کنم، چون مسئول ثبت نام کاملاً مى دانست که من ایرانى هستم؛ اما اینجا شرایط فرق مى کرد. آنها مدام من را به هم پاس مى دادند و مى گفتند: "مشخص است که تو ایرانى هستى. مدرک هم که ندارى، پس مزاحم نشو و دنبال کارت برو." وقتى یاد گذرنامه افتادم، دیگر نفهمیدم چه شد. ساک را به سر شانه ام زدم. از محل مسجد، هفتصدمترى تا سر خیابان دویدم و یک دربست تا مغازه گرفتم و گذرنامه را برداشتم.

سه تا اتوبوس آمده بود تا بچه ها را سوار کند و به پادگان آموزشى ببرد. خداخدا مى کردم تا وقتى برمى گردم، اتوبوس ها نرفته باشند. وقتى رسیدم، دیدم اتوبوس ها هنوز هستند. رفتم جلو. صدایم را محکم کردم و گفتم: "آقا این هم مدرک." خیلى خونسرد نگاه کرد و گفت: "برو بابا، از این مدارک هرکسى مى تواند جعل کند." گفتم: "مرد حسابى، تو گفتى مدرک ندارى و من رفتم آوردم، نیم ساعته که نمى شود جعل کرد. من افغانستانى هستم و این هم مدرک من است." گفت: "حالا برو سرى بعدى بیا." گفتم: "سرى بعدى هم معلوم نیست چه پیش بیاید." دیدم مدام دارد مرا سنگ قلاب مى کند.

ادامه دارد ...

 @labbaykeyazeinab

  • خادم اهل بیت (ع)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">