مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات
  • ۱۳ شهریور ۹۷، ۱۴:۱۹ - علی علیزاده
    دنبال کن

"ابوعلى کجاست؟"5

چهارشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۷:۲۲ ب.ظ


"ابوعلى کجاست؟" زندگى نامه خودگفته شهید مدافع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى)؛

بسم رب الشهداء و الصدیقین

سه نفر بودند. پیش هر کدام که مى رفتم، مرا به دیگرى حواله مى کرد. فهمیدم که اصلاً نمى خواهند مرا ببرند. حقیقتاً دلم خیلى شکست. همان جا به حرم حضرت رضا [علیه السلام] رو کردم. اشکم هم درآمده بود. گفتم: "آقاجان چند سال است که نوکرى درِ خانه ات را مى کنم. حاشا به کرمت که اینجا کار را راه نیندازى."😭 شاید ده دقیقه بیشتر نگذشت که یک سمند سفید آمد. با اینکه افراد داخل ماشین را نمى شناختم، اما با گذرنامه پیش یکى از آنها رفتم و گفتم اگر کسى بخواهد کارى کند، همین بنده خدا است. گفتم: "حاج آقا ما مدرک داریم و ثبت نام هم کرده ایم، اما اینها مى گویند شما ایرانى هستید." گفت: "لابد ایرانى هستید دیگر!"

من با لهجه مشهدى صحبت کردم، براى همین برایشان سخت بود که بپذیرند من افغانستانى هستم. گفتم: "حقیقتش مادرم ایرانى و پدرم افغانستانى است. خودم در مشهد به دنیا آمدم و تا حالا هم از مشهد پایم را بیرون نگذاشته ام. ما از همان اول در مشهد بزرگ شدیم و پدرم از مادرم جدا شده است. الان پدرم در افغانستان است. این هم مدرکم." گذرنامه را نگاه کرد و گفت: "گذرنامه را کى گرفتى؟" گفتم: "تقریباً سیزده سال پیش." گفت: "چرا عکس گذرنامه با الانت فرق نمى کند؟" گفتم: "به خدا من الان نزدیک به چهل سال سنم است و آن موقع بیست و هفت سالم بود. خب معلوم است که هیچ فرقى در ظاهر و قیافه پیدا نمى شود. براى این که دیگر من مقصر نیستم." گفت: "چرا داخلش مهر خروج نخورده؟" گفتم: "پدرم سیزده سال پیش آن را گرفته، ولى من با آن هیچ جایى نرفتم." یک نگاهى به من کرد. گذرنامه را ورق زد و عکس خانمم را دید. گفتم: "زنم است." گذرنامه را به دستم داد و گفت: "برو سوار شو."

خیلى خوشحال سوار اتوبوس شدم و دلم قرص بود که دقیقه نود حضرت رضا [علیه السلام] به ما حال داد و امضا کرد. مطمئن بودم که دیگر پیچى در کار نیست.

اتوبوس مى خواست حرکت کند و من آخرین نفرى بودم که برگه اعزام را به دستش دادند. تهِ اتوبوس در قسمت بوفه چپیدم و سرم را هم پایین گذاشتم که کسى دوباره گیر ندهد. موقع حرکت اتوبوس، یکى از آن سه نفر بالا آمد و گفت: " آن آقایى که حاجى او را سفارش کرده کجاست؟ بیا جلو." به جلوى اتوبوس رفتم. دیدم صندلى کنارش اش را خالى کرده است. مرا کنارش نشاند و با هم رفیق شش دانگ شدیم. آن بنده خدا مطمئن بود که من ایرانى هستم، ولى چون حاجى گفته بود، دیگر حرفى نداشت.

در پادگان آموزشى هم تا آخر دوره، هفت هشت مرتبه من را بیرون کشیدند. مى گفتند: "مشخص شده است که شما ایرانى هستید. وسایل و مدارکتان را بردارید و به مشهد برگردید"؛ اما هر بار خدا به خیر مى گذراند و مى ماندم.

من هر زمان که به کربلا مى رفتم، هر دو سه روز به خانه زنگ مى زدم و با خانمم صحبت مى کردم، اما این بار بیست روز طول کشیده بود و من هیچ تماسى با خانه نگرفته بودم. پادگان آموزشى حالت قرنطینه داشت. نه تلفن داشتیم، نه مى توانستیم به بیرون زنگ بزنیم. گوشى ها را در مشهد گرفتن بودند و راه ارتباطى کاملاً قطع شده بود. بعد از بیست روز که اجازه دادند تلفن بزنیم، به خانه زنگ زدم. گفتم: "براى آموزش در تهران هستم و مى خواهم به سوریه بروم." دروغ نگفتم چون نمى خواستم خانواده ام بى خبر باشند. خانمم قانع نشده بود و پشت تلفن دعوا مى کرد، اما من تنها همین قدر که خیالش راحت شود حالم خوب است، صحبت کردم و سریع تلفن را قطع کردم.

روز آخر پلاک ها را دادند و مى خواستیم سوار اتوبوس شویم که پاى پرواز برویم. دوباره من را خواستند. گفتند: "آقاى فلانى، ساکت را بردار که باید برگردى. شما ایرانى هستى." گفتم: "آقا به کى، به کى قسم من افغانستانى هستم. این هم گذرنامه ام!" گذرنامه همراهم بود اما آنها ول کُن ماجرا نبودند.

قبل از من هم ده بیست نفرى را برگردانده بودند و چشمم ترسیده بود؛ براى همین در پادگان با کسى دوست نمى شدم تا لو نروم، اما به خاطر قیافه و لهجه ام گاو پیشانى سفید بودم. قبل از آن چند نفر از بچه ها، از جمله شهید نجفى گفته بودند: "آنها هرچه گفتند که ایرانى هستى، قبول نکن و سوتى نده که بَرَت مى گردانند." گفتند: "ما استعلام مى گیریم و اگر گذرنامه ات جعلى باشد، زندانى داردها! برایت پرونده مى شود." گفتم: "باشه. حساب که پاکه از محاسبه چه باکه. هر کار که مى خواهى بکن." هر چه گفتند، من گفتم نه.

آخر سر گفتند: "پس شما باید امروز را اینجا باشید. الان بعد از ظهر است و نمى توانیم استعلام کنیم. فردا صبح باید استعلام شود." به هر دلیلى مى خواستند مرا نگه دارند و از این پرواز بیندازند. گفتم: "نه آقا، الان استعلام کنید." گفتند: "الان ساعت ادارى نیست و باید در ساعت ادارى باشد." گفتم: "شما اگر بخواهید، از هر جایى مى توانید استعلام بگیرید و برایتان مشکلى ندارد." وقتى دیدند من سفت و محکم سر این قضیه ایستاده ام، گفتند: "اگر بعد مشخص شود، از آنجا شما را برمى گردانیم." گفتم: "هر کارى مى خواهید بکنید. از همان جا برگردانید، مشکلى ندارد. اصلاً این گذرنامه براى شما. بروید و استعلام بگیرید." گذرنامه را گرفتند و گفتند: "اگر مشخص شد ایرانى هستى، از پاى پرواز تو را برمى گردانیم." به سر پرواز آمدیم و هیچ خبرى از آنها نشد. مى دانستم که استعلام نمى گیرند. اگر هم استعلام مى گرفتند، گذرنامه اصلى بود و سیدمحمد آن را از خودِ سفارت گرفته بود.

هواپیما نزدیک دمشق که رسید، چراغ هایش را خاموش کرد تا نتوانند آن را هدف بگیرند و در فرودگاه به زمین نشست. خیلى کنجکاو بودم که ببینم وضعیت شهر چطور است و فرودگاه در چه موقعیتى قرار دارد، اما اتوبوس ها در فرودگاه منتظر ما بودند و ما را سریع سوار اتوبوس کردند. در تاریکى حدود نیم ساعتى ما را بردند تا به مقرّى رسیدیم. مقرّ ما در حومه دمشق بود و خانه هاى اطرافش بر اثر بمباران تخریب شده بود.

آنجا چند گردان مستقر بودند. یک قسمت براى سورى ها بود که فرماندهان ایرانى به آنها آموزش مى دادند. یک قسمتش هم براى بچه هاى فاطمیون بود و قسمتى هم مقرّ تک تیراندازها بود که در آنجا آموزش تئورى مى دیدند.

وقتى به آنجا رسیدیم، ما را به خط کردند و گفتند چون شب است و شما دیروقت رسیده اید، استراحت کنید تا فردا درباره وضعیت اینجا توجیه شوید. هوا سرد بود. به هر نفر به اندازه یک بطرىِ نیم لیترى گازوئیل دادند تا از آن در بخارى هاى گازوئیلى که در اتاق ها بود، استفاده کنیم. بعد هر دوازده نفر را به یک اتاق فرستادند.

با گروه ٣٠ فاطمیون به دمشق رفتم. بعد از یکى دو روز براى بار دوم به خانه زنگ زدم. آن موقع نمى دانستم که وقتى از سوریه زنگ بزنم، کد تهران براى مخاطب مى افتد.

به موبایل خانمم زنگ زدم. یک دفعه قاط زد و شروع کرد به داد و بیداد کردن. گفتم: "خانم چى شده؟ چرا عصبانى هستى؟" گفت: "تو الان کجایى؟" گفتم: "دمشق." گفت: "تو بیخود کردى! تو الان تهران هستى. چرا دروغ مى گویى؟!" فکر کرده بود من داماد شدم و به او دروغ مى گویم. من حدود یک ماه، نه زنگى زده بودم، نه خبرى به او رسانده بودم. گفتم: "تهران نیستم. چرا باور نمى کنى؟"

گفت: "تو نمى توانستى یک زنگ بزنى؟ الان هم چرا دروغ مى گویى؟ دروغگو!" هر چه مى گفتم در پادگان قرنطینه بودیم و نمى توانستم زنگ بزنم، توى کَتش نمى رفت. گفتم: "به خدا دروغ نمى گویم. من الان دمشق هستم." گفت: "شماره تهران افتاده است." گفتم: "یعنى چى شماره تهران افتاده؟ چرا دروغ مى گویى؟" آنجا دیگر حسابى داغ کردم و کمى از کوره دررفتم. بالاخره چندتا عکس از منطقه برایش فرستادم اما او مى گفت: "آدرس بده. بابام مى خواهد تهران پیش تو بیاید و ببیند کجا هستى." کلى طول کشید تا باور کرد.

 

  • خادم اهل بیت (ع)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">