مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه


من تا قبل از ماموریت ندیده بودمش ، فقط می دونستم که از بسیجی های 210 هستش ، تا اینکه دو تامون توی یک گروهان افتادیم ، و جالب تر توی یک تیم ، یک ماهی می شد که با هم در یک سنگر در جنوب حلب بودیم ،تا اونجا که یادمه آدمی کم حرف ، آروم، و مطیع فرمانده بود ، یعنی هر موقع و هر جایی که شلوغ بود و بچه ها شوخی می کردن زیاد جلو نمی اومد و فقط می خندید ، نماز هاشو دو بار می خوند ، برام سوال شده بود که چرا نمازاشو دوبار می خونه ، دلمو زدم به دریا و ازش پرسیدم ، گفت بجای پدرم می خونم ، متوجه شدم که پدرشون تازه  رفته رحمت خدا ، و در وعده ادای نمازاش برای مرحوم پدرشون هم نماز قضا بجا  میاره ، یه مدت دنبال تماس با ایران بود و مدام زنگ میزد با اینکه از خودش چیزی بروز نمیداد ولی فهمیدم که بچش مریضه  و تو فکر خونوادشه ، برگشتیم حلب و با هم در یک سوله مدتی ماندگار شدیم ، بعد جابه جایی یادمه که یه روزی الک دولک بازی می کردیم که آخر بازی حسین اومد و خیلی هم خوب بازی کرد و همه مون رو متعجب کرد ، عصر همون روز بهمون گفتن که باید بریم مقر اصلی و متوجه شدیم که عملیاته همون شب مداح معروف آقای مطیعی اومد و برامون مداحی کرد ، روز عملیات از اون جمعی که در مراسم بودیم سه نفر شهید شدند ، گروهان ما یکی بود و نیمه شب از مقر  به محل عملیات اعزام شدیم ، شب رو در یک مغازه به صبح کردیم ، اون شب چقد بچه ها رو خندوندم ، هیچ غم و غصه ای نبود ، فقط منتظر انجام امری که بهمون محول شده بود ، بودیم ،دو یا سه شب بود که حرک کردیم و اذون و نماز رو پشت دروازه شهر حردتنین با پوتین خوندیم . یکدفعه بهمون گفتن بزنین به شهر ، تا روشن شدن هوا با هم بودیم و بعدش بینمون فاصله افتاد ، نمی دونم چی شد ولی یک لحظه حس کردم چیزی کنارم خورد ، بله خمپاره بود و موج انفجار منو گیج کرد و منو بردن عقب دیگه هیچی نفهمیدم ،دم ظهر توی اون گیجی و موجی که از خمپاره هنوز اذیتم می کرد متوجه شدم که سه نفر از بچه ها شهید شدن ، یکی شون همسنگر و هم نفس خودم شهید حسین بود ، اصلا باورم نمی شد چند روز بود که با هم توی یک سنگر و با هم بودیم با کلی خاطره ، حسرتش و غبطه اش برای ما موند و عاشقی و عاقبت بخیریش  نصیب حسین شد.

خاطره از همرزم و همسنگر مدافع حرم شهید محمد حسین سراجی 

  • خادم اهل بیت (ع)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">