مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات

شورِ لثاراتی...

چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۲۱ ب.ظ


بسم الله الرحمن الرحیم

قربة الی الله

زیر پل، از تاکسی پیاده میشدم،

چندلحظه بعد محمود هم رسیده بود

دستی میدادیم و خوش و بشی و آغوشی...

بعد پله های پل رو یکی یکی میرفتیم بالا، باهم

سرِ کیانشهر اون سالها حال و هوا و حس و حال قشنگی داشت،

صدمتری که شونه به شونه هم میرفتیم میرسیدیم به پارچه های عزای جلو درِ هیئت،

کفشها رو میکندیم و راهروی کوتاه و باریک رو رد میکردیم و وارد پارکینگ میشدیم که حالا به حرمت اباعبدالله لباس سیاه تن کرده بود و شده بود بیت الله،

امید با اون قد رعناش لبخندی حواله مون میکرد و میومد سمتمون، محمودهم به رسم ادب لگدی سمتش ول میداد یا مُشتی میزد به بازو یا شکمش و همدیگه رو بغل میکردن،

بچه های هیئت با خوشحالی محمود رو دوره میکردن و سلام و احوالپرسیا شروع میشد ، صدقه سری محمود منو هم تحویل میگرفتن...

نوبتی هم که باشه نوبت اکبر بود .آروم و باصلابت مثل همیشه، با لب خندون و اون حیای همیشگیش میومد جلو و...

.

صدای مخملی و نازی داشت اکبر

با تلاوت قرآن اکبر، مجلس شروع میشد. امید هم که مجری مجلس بود چند بیتی شعری میخوند و دعوتمون میکرد به استماع سخنان شیخ هابیل.

شیخ هم رو صندلی مینشست و بسم الله... آخر سخنرانی باب روضه ی اون شب محرم رو باز میکرد و میکروفن تحویل مهدی میشد.

مهدی هم روضه میخوند و سینه زنی شروع میشد،

.

محمود از روضه به بعد اخم به ابروهای مردونه اش مینشست و میرفت تو حال خودش...

گاهی شونه هاش از هق هقی که داشت تکون میخورد و گاهی اشکاش رو با شال مشکیش پاک میکرد.

هیئت بلند میشد، نوبت واحد خونیِ اکبر بود.

اگه بگم هیئتِ "لثارات الحسین" رو به عشق و شوق صدای گرم اکبر میرفتم‌ دروغ نگفتم.

حلقه ماتم با صدای اکبر دور هیئت میچرخید و به سینه میزد و من...

و من گاه و بیگاه و ناخودآگاه همه حواسم پیِ سینه زدن محمود میرفت...

پیِ محمود می رفت...

پیِ اشکای سید علی...

دنبال صدایِ اکبر...

و شورِ لثاراتی...

هادی میونداری میکرد و صدای حسین حسین همه ی حجم بیت الله رو میگرفت...همه حجم وجودمون رو.

شیخ هابیل که سلام میداد و دعا میخوند چراغا یکی یکی روشن میشد و همزمان با اون سفره های اکرام حسین بود که پهن میشد.

و خنده ها و گپ و گفت های آخر مجلس... مگه زمانی شادتر و سرخوشتر از آخر هیئت داریم؟

آخرین نفرها ما از هیئت خارج میشدیم،با بدرقه ی بچه های هیئتِ"لثارات الحسین".

با دلخوشی می‌رفتیم؛

با محمود....

.

اما 

محمود می‌دونی چند ساله که دیگه نرفتم لثارات ؟؟؟

میدونی داداش؟؟؟؟

محمودرضا  دلم برای لثارات و بچه هاش تنگه ولی،  ولی دیگه دلخوشی ندارم ...

دیگه صدای گرم و قشنگ و خداییِ اکبر رو ندارم...

دیگه تورو ندارم 

از اون روزی که تو و‌ اکبر پرکشیدید،گرمی جونم هم پرکشید 

سردِ سردِ سردم

مثل همون روز سرد

که خبر شهادت رو بهم دادن

مثل همون روز سرد 

که تو تبریز بدرقه ات کردیم تا بهشت

محمودرضا سَردَمه.... سَردمه...

کاش دوباره حضورت گرمم کنه... کاش دوباره خندت گرم کنه...

کاش دوباره دستات گرمم کنه...

کاش دوباره آغوشت گرمم کنه...

کاش برگردم پیشت رفیق. 

دستم و بگیر و برم گردون پیش خودت...

نذار اینجا بمونم

اینجا سردِ

محمود سردمِ

رفیق

محمود 

هیئت لثارات الحسین

شهیداکبرشهریاری

شهیدمحمودرضابیضایی

@bi_to_be_sar_nemishavadd

  • خادم اهل بیت (ع)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">