مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات
  • ۱۳ شهریور ۹۷، ۱۴:۱۹ - علی علیزاده
    دنبال کن

مزد سالها تلاشتون رو از دست حضرت زهرا گرفتید

سه شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۲۲ ب.ظ

بسم الله

قربة الی الله

گفت:

توی دیدگاه داشتن کار بچه ها رو رصد میکردن.

کار گره خورده بود. به احتیاط گفتن وارد عمل بشه. یگان احتیاط داشت کارشو خوب پیش میبرد. تا اینکه اعلام کردن خاکریز فتح شد.

گفت:

همه با خوشحالی یه نفس راحتی کشیدن. مراد شاید از همه خوشحالتر بود. تا خاکریز فتح شد اومد و به حاجی گفت من برم تو خط به بچه ها سربزنم و خط رو چک کنم. ان شاءالله بتونیم سریع یه گام دیگه هم هول بدیم بریم جلو.

گفت:

فرمانده حرف مراد رو قبول کرد. مراد داشت میرفت که حاجی گفت حیدر تو هم باهاش برو. تو احتیاط بچه هایی اگه قرار باشه شب همینجا بمونن باید بچه هات بیان خط رو تحویل بگیرن.

گفت:

حیدر کلاهش رو گذاشت سرش و حرکت کرد. چند قدمی که رفت برگشت و با خنده گفت، تا شما شهیدم نکنید ول کنم نیستید. و با همون لبخند به طرف پایین حرکت کرد.

گفت:

حاجی بهشون گفت با ماشین نرید خطر داره. با موتور برید...

.


گفت:

از پشت بیسیم داشتیم اتفاقات رو رصد میکردیم. معلوم بود خبری شده. آخه تا یه ربع بیست دقیقه پیش که اعلام کردن خاکریز فتح شده اوضاع خوب بود ولی الان مثل اینکه خبری شده...

گفت:

چند نفر داشتن از اونور خاکریز به سمت ما میومدن. مراد سریع خودشو رو به ما رسوند و گفت نزنید نزنید بچه های خودمونن؛ و رفت رو خاکریز و به نشونه ی اینکه به اونا بگه اینجا امنِ تا بیان سمت ما چند بار دستش رو تکون داد و یا زینب گفت.

ولی یکی از اونا اسحله رو به سمت مراد گرفت و شلیک کرد.

تیر به سینه ی مراد نشست.

مراد سینه اش رو گرفت یه یازهرا گفت و افتاد زمین.

مسلحین دورمون زده بودن...

گفت:

از حیدر خبری نبود. میگفتن شهید شده ولی کسی باهاش نبود که دقیق بگه چی شده تا اینکه فرداش تو کانالای مسلحین عکس شهدا رو گذاشته بودن.

یکی از اون عکسا عکس حیدر بود...به پشت افتاده بود و تیر تو صورتش مثل یه سیلی نشسته بود.

البته عکس واید بود و حیدر گوشه ی تصویر بود.

معلوم بود که هنوز نمیدونستن حیدر ایرانیه...

گفت:

چند بار تصمیم گرفتن که برن و جنازه های حیدر و مراد رو بیارن ولی نشد.

منطقه آلوده بود و دست دشمن...

اما در واقع نمیدونستن که آرزوی خود حیدر این بود که جنازه اش به ایران برنگرده...

میگم:

....بگذریم

چی دارم بگم...

خوش به حالت مراد

خوش به حالت حیدر

مزد سالها تلاشتون رو از دست حضرت زهرا گرفتید.

دست مریزاد بچه ها.

ولی حالا که دستتون به جایی میرسه،

ما رو فراموش نکنیدااا

دست ما رو هم بگیرید

ما که زمین خوردیم

ما که تو گل موندیم.

حیدر

مراد

شهیدمرادعباسی

شهیدمحمدجنتی

@bi_to_be_sar_nemishavadd

  • خادم اهل بیت (ع)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">