مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات

گفت‌وگو با عکاس مزار ۳۰ هزار شهید تهرانی1

چهارشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۰۷ ب.ظ


گفت‌وگو با عکاس مزار ۳۰ هزار شهید تهرانی؛

برای مدافع حرم شدن پول قرض کردم! 

محمد اصفهانی 

برای رفتن به عراق پول قرض کردم چون چیزی به ما نمی‌­دادند. فقط می‌­خواستیم به ایران برگردیم 50 هزار دینار که به پول ما صدهزار تومان می شد را به عنوان کرایه تاکسی دادند تا با آن به فرودگاه برویم.

گروه جهاد و مقاومت مشرق - «محمد اصفهانی» متولد سال 1365 است که در محله «دروس» یکی از محلات بالاشهر تهران به دنیا آمد. او آخرین فرزند خانواده است؛ زمانی که 3 سالش شد, جنگ عراق بر علیه ایران تمام شد. چیزی از شهدا و آن دوران را ندیده است اما در سن 11 سالگی سرنوشت او چنان رقم می‌خورد که یک سریال دفاع مقدسی او را شیفته شهدا کند. پس از آن بود که او دلبسته شهدا شد و پس از آن طی یک حادثه‌ای عکاس سنگ مزار شهدای گلزار شهدای بهشت زهرا(سلام الله علیها) تهران می‌شود و به تنهایی در مدت 6 ماه از 30 هزار سنگ مزار شهید عکس می‌گیرد. سال 94 هم او به جمع مدافعان حرم می‌پیوندد و به عراق می‌رود. برهمین اساس در یکی از روزهای فصل بهار میزبان او شدیم تا خاطرات او از وقایع جالبی که بر او گذشته را بشنویم. در ادامه این مصاحبه تفصیلی را بخوانید:

رابطه شما با شهدا از کجا شروع شد؟

کلاً رابطۀ با شهید اینطوری شد که در سن 11 سالگی به واسطۀ دیدن فیلم سیمرغ که در مورد شهید شیرودی و شهید کشوری, دل‌بسته شهدا شدم.


سریال سیمرغ مرا شیفته شهدا کرد

 در خانواده شهدا کسی هم شهید شده است؟

نه حتی یک رزمنده هم وجود ندارد، کسی که جبهه رفته باشد هم اصلاً وجود ندارد. بعد از اینکه این فیلم را دیدم یک شب خواب دیدم شهید کشوری و شهید شیرودی و حضرت امام(رحمه الله علیه) به خواب من آمدند و من خیلی خوشحال شدم رفتم پیش آنها و آنها به من گفتند «محمد ما از این به بعد با تو هستیم، تو هم با ما و با هم دوست هستیم»، دیگر زمانی که این خواب را برای مادرم تعریف کردم هفته بعد از آن رفتیم بهشت زهرا(سلام الله علیها). سال 75 بود! رفتیم مزار شهید کشوری را پیدا کردیم, شاید از آن زمان به بعد در ماه دو یا یکبار حتماً با مادرم بهشت زهرا، سر مزار شهدا می­‌رفتم، جالب اینجاست وقتی پدربزرگ من سال 58 که فوت می­‌کند او را در قطعه 24 دفن می­‌کنند و قطعه 24 هم قطعه­‌ای است که بیشتر سرداران و فرماندهان شهید آنجا هستند، به واسطۀ پدربزرگم می­‌رفتم آنجا و نوع رفتم جالب بود! سوار اتوبوس می­‌شدیم می­‌رفتیم هفت تیر و بعد توپخانه و بعد هم از آنجا سوار اتوبوس می­‌شدیم و می­‌رفتیم و تنها کسی که در این قضیه هوای من را داشت و خیلی خوشحال بود مادرم بود و بعد شروع شد و همین‌طوری خواب­‌های سریالی از شهدا می­‌دیدم و هر دفعه می­‌گفتند ما مواظب تو هستیم با ما باش و به تو کمک می­‌کنیم مثلاً شهید شیرودی، شهید کشوری، شهید همت، شهید احمد کاظمی.


 یعنی از قبل هیچ قرابتی با این موضوع نداشتی؟

نه آن سریال باعث شد. من از بچگی خیلی به کارهای نظامی علاقه داشتم و این سریال را هم خیلی دوست داشتم به واسطۀ اینکه دوست داشتم خلبان شوم و این سریال طوری بود که من عاشق آن بودم و یادم است هر چهارشنبه هم پخش می­‌شد, آن شبی که من این خواب را دیدم، شبی بود که سر یک قضیه‌­ای ناراحت بودم و این سریال را ندیدم و با چشم گریان خوابیدم. از سال 75 تا 84 من کارم این بود که مرتب سر مزار شهدا می­‌رفتم و با آنها نجوا می‌کردم.

 زندگی­نامه­ شهدا را هم می‌خواندی؟

بله دقیقاً! خیلی علاقه داشتم حالا آن زمان که اینترنت نبود، داخل اتاقم عکس شهدا را نصب کرده بودم, یکسری کتاب راجع به زندگینامه و وصیت­‌نامه آنها بود می­‌خواندم و خیلی به این موضوع علاقه داشتم. این ارتباط و رفت و آمد تا سال 84 ادامه داشت تا در بهمن ماه همان سال روزی که به بهشت زهرا(س) رفتم، در گلزار شهدا آنجا شخصی به نام سیدمحمد جوزی، رئیس وقت خانه شهید بهشت زهرا(س) آشنا شدم، او به گفت «اینجا چه می­‌کنی؟» گفتم «هر هفته می­‌آیم اینجا!»، گفت «بچۀ کجایی؟» گفتم «فلان جا»، جا خورد!، گفت «بیا داخل با هم صحبت کنیم». وقتی رفتم داخل اتاق و صحبت کردیم, من گفتم «دوست دارم کاری برای شهدا انجام بدهم»، گفت«قرار است شهرداری بیاید تمام سنگ قبر شهدا را عوض کند، همین کاری که الان با مزار شهدای گمنام کردند قرار بود با کل شهدا بکنند»،گفت «می­‌خواهیم از اینها عکس بگیریم»، گفتم «چقدر است؟» گفت «30 هزار شهید است، 4 هزار گمنام و 26 هزار شهید هم شناسایی شدند و ما می­خواهیم عکس مزار اینها را داشته باشیم.»


کارم را با یک دوربین پانا­سونیک 5 مگاپیکسلی شروع کردم

عکاسی بلد نبودی؟

اصلاً! هیچی نمی­‌دانستم فقط دوربین را داد دست من!من از 20 فروردین سال 85، تاریخ شهادت شهید آوینی کارم را با یک دوربین پانا­سونیک 5 مگاپیکسلی شروع کردم. یعنی هر روز از خانه به گلزار شهدای بهشت زهرا(س) می‌رفتم و عکس می‌گرفتم. هر روز صبح­‌ها ساعت 9 از خانه راه می‌افتادم, ساعت 10 آنجا بودم تا11:30کارم را انجام می‌­دادم و ساعت 1 خانه بودم و با باطری دوربین می­توانستم روزی 200 تا 250 عکس فقط از سنگ مزار شهدا عکس بگیرم. این عکس گرفتن من 6 ماه طول کشید، همۀ قطعه‌­ها را عکاسی کردم به غیر از قطعه 50 که سخت­­‌ترین و از لحاظ شکل ظاهری بهم‌­­ریخته‌­ترین قطعه است. الان نیز شهدای مدافع حرم و فاطمیون در این قطعه مدفون هستند.

بعد سال 86 خدمت سربازی رفتم، حدود 18 ماه خدمت بودم که با آقای سلیمیان آشنا شدم، سالروز عملیات بازی دراز بوده که آقای سلیمیان آقای جوزی  را می­­‌بیند و می­­‌گوید من می­‌خواهم چنین کاری بکنم و از مزار شهدا عکس بگیرم و می­‌خواهم سایت درست کنم، آقای جوزی به او می­‌گوید ما این عکس­ها را داریم، می­‌گوید چه کسی عکس­ها را گرفته؟ می­‌گوید یک بنده­‌خدایی عکاسی کرده که الان هم سرباز است، او پیگیر می­‌شود ببیند چه کسی بوده، بعد شماره تلفن من را به او می­‌دهند و بعد با هم آشنا می­‌شویم و آقای سیلمیان کارهای انتقالی من را با زحمات فراوانی انجام می­‌دهد.

زمانی که عکاسی مزار شهدا تمام شد, فهمیدم 20 روز بیشتر خدمت کردم و متوجه نشدم!

بعد, من ادامۀ سربازی آمدم گلزار شهدا. حدود 20 روز من مرخصی استحقاقی داشتم، هیچ کدام را نرفتم! همه را ماندم و قطعۀ 50 را عکاسی کردم. یک روز رفتم آنجا دیدم نمی­‌توانم عکاسی کنم, خیلی ناراحت شدم. سر مزار یک شهیدی اتفاقی نشستم گفتم من نمی­توانم! مزار همۀ شهدا کثیف است، همان شب خواب دیدم یک شهیدی آمد گفت «تا الان هم هرکاری می­­‌کردی تو نبودی ما بودیم که می­‌آمدیم در وجود تو آن کار را انجام می­‌دادیم! نگران نباش».

خدا را شاهد می­‌گیرم از فردا که رفتم آن کار را انجام دادم با دو دبه 4 لیتری، نزدیک 8، 9 مزار را تنهایی می­‌شستم و عکس می­‌گرفتم و بین آن هم کسانی می­‌آمدند و کمکم می­‌کردند. یکی به نام اسماعیل معروفی که جانباز بود، از لحاظ تکلم مشکل دارد نمی­‌تواند صحبت کند، زمان جنگ هم فرمانده گردان بود, او هم می­‌آمد و کمک من می­‌کرد.

زمانی که عکاسی مزار شهدا تمام شد, من رفتم با سپاه تسویه کنم فهمیدم 20 روز بیشتر خدمت کردم و حواسم نبوده خدمتم تمام شده است و همه می­‌خندیدند می­‌گفتند همه یک ماه جلوتر می­‌آیند دنبال تسویه­‌شان تو 20 روز گذشته تازه الان آمدی!




ا

  • خادم اهل بیت (ع)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">