مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

گفت‌وگو با عکاس مزار ۳۰ هزار شهید تهرانی2

چهارشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۲۰ ب.ظ

صلاً پولی در کار نبود!

 از سختی های عکاسی در آن شرایط بگو!

شرایط سختی بود.بعضی وقت‌ها عنکبوت و حشرات آزار می‌دادند یا شاخه درختان روی سرم می‌افتاد یا سرم به آلومینیوم قاب عکس شهدا برخورد می‌کرد, ولی همۀ اینها لذت‌­بخش بود و لذت­‌بخشی آن هم این است که شما می‌­بینید کسی که عاشق شهیدش است نام شهیدش را داخل سایت می‌­زند و نام و عکس شهیدش را برایش می‌­آورد, حالا شاید به ظاهر سنگ مزار باشد ولی آن شخص با آن سنگ مزار ارتباط برقرار می‌­کند و این خیلی برای ما جالب است.

شده بود در بعضی قطعات یا مزار شهدا حس‌وحال خاصی برایت به‌وجود بیاید؟

بله!خیلی جالب بود. مثلاً در قطعه 53 که کار می­‌کردم, یک شب خواب دیدم من دارم آنجا کار می­‌کنم آنها برای من چای آوردند و با آنها شروع کردم به چای خوردن، گفتند «بیا خسته شدی با ما چایی بخور!» من از این دست خواب­‌ها زیاد دیدم. مثلاً شهید رامین عبقری که من با او آشنا شدم. یک روز خانه شهید بودم و به آقای جوزی گفتم «این عکس کدام شهید است؟» گفت «شهید عبقری است اتفاقاً بچه محله­‌تان هم است». این صحبت برای 85/9/24است، شهید عبقری 66/2/26 در ماهوت عراق شهید شده است و از شهدای لشکر 10 و بچه سعادت­‌آباد هم است.

من شب خواب این شهید را دیدم که رفتم خانۀ آنها این شهید از جبهه برگشته است، روی یک کاناپۀ قرمز با لباس خاکی و ریش بلند، دراز کشیده است، من در خانۀ آنها می‌­چرخیدم رفتم داخل اتاقش، یکدفعه از پنجره که به ماه نگاه کردم عکس این شهید را روی ماه دیدم، آمدم این خواب را برای آقای جوزی تعریف کردم گفت «من فردا که سالگرد اوست می­‌خواهم بروم خانه­‌شان تو هم بیا»، وقتی که وارد خانه­‌شان شدم همان کاناپۀ قرمز را دیدم، وقتی مادر این شهید من را دید طوری با من ارتباط برقرار کرد انگار من رامینم، چون رامین در 19 سالگی شهید شد و من هم دقیقاً آن زمان 19 سالم بود و از لحاظ ظاهری خیلی به هم شبیه هستیم.

بعد از سال 85، 86 به مدت 10، 11 سال است من مادر این شهید را می‌­برم سر مزارش پسر شهیدش و برمی‌­گردانم چون 3 پسر بودند، رامین شهید شد، برادر دیگرش رفت کانادا و برادر کوچک او هم زیاد در این وادی نیست. یعنی من دیگر پسر این مادر شدم و خیلی هم من را دوست دارد و می­گوید تو مثل رامینی برای من!

آن زمان من عکس­­ها را گرفتم دادم به آقای سلیمیان و بعد آقای سلیمیان از سال 90 شروع کردند به بارگزاری این عکس­ها و الان هم هر چند وقت یکبار که شهید می‌­آورند من می­‌روم عکس مزار آن شهید را می­‌گیرم و می‌­برم.


 با دید پول اصلاً کار نکردی؟

اصلاً پولی در کار نبود! حتی سال 85 من را فرستادند شهرداری که شهرداری برای من سفر کربلا را فراهم کند که من نرفتم گفتم «اگر قرار باشد با پول شهرداری بروم کربلا نمی­‌روم, می­‌مانم هر وقت نوبتم شد با پول خودم می­‌روم؛» نه پولی در کار نبود، چون برای این نوع کارها اگر به خاطر پول بروی نمی­‌توانی کار کنی و جلوی شما را می­‌گیرند, اما اگر به دل بروید به شما کمک می­‌کنند. شده بود روزهایی که من می­‌خواستم بروم ولی به من اجازه نداده بودند، روزهایی بود که شاید من شبش یک ساعت بیشتر نخوابیده بود و خیلی خسته بودم و خودشان من را می­‌بردند و من کار را انجام می­دادم.

پس با این اوصاف اولین نفری بودی که سنگ مزار گلزار شهدای تهران را عکاسی کردی!

بله! بعد از آن هم کسی نیامد, بعد هم بنیاد شهید می­‌خواست چنین کاری بکند, نزدیک 200 نیرو می­­‌خواستند در گلزار شهدا بگذارند که این کار را انجام بدهند. البته من فقط جسم آنجا بود و روح من وجود داشت به جرات می‌­توانم بگویم روح شهید در من وجود داشت و الان که دارم فکر می­‌کنم می­‌گویم این کار از من بعید بوده است. من آن زمان احساس کردم می­توانم کاری کنم و برای این مملکت موثر باشم و برای خانواده شهدا کاری بکنم. خلاصه هر عکسی که گرفته شد و هر اتفاقی افتاد به واسطۀ کمک شهدا بود و من هیچ نقشی آنجا نداشتم و فقط از لحاظ فیزیکی آنجا حضور داشتم.

مثلاً در این مدت ما مشهد هم عکاسی کردیم و به کمک دوستان این کار را انجام دادیم ولی گلزار شهدای شهر اصفهان که نامش گلستان شهدا است را خودم عکاسی کردم، نزدیک 7 هزار شهید دارد، برای این 7 هزار شهید من سه بار از تهران، صبح از تهران می­‌رفتم و شب برمی­‌گشتم، ساعت 5 صبح حرکت می­‌کردم و ساعت 10 می­رسیدم، ساعت 12 شروع می­‌کردم تا ساعت 6 و بعد 7 هم برمی‌­گشتم تهران و ساعت 12 به خانه می‌رسیدم که یکبار بهمن­‌ماه، یکبار اسفند و یکبار هم فروردین­ که رفتم و از کل شهدا را عکس گرفتم، یعنی از هر سنگ مزار دوبار عکس می­گرفتم یکبار سنگ مزار و یکبار حجله­‌ای که بالای سرش است. نزدیک 13 هزار عکس شد.

شهرستان­های اطراف تهران چطور؟

مثلاً یک گلزار شهید است سمت غرب تهران به نام «وردیج وواریج» در دل کوه بود، سمت کن سولقان، یکی 6 تا شهید داشت، یکی 4 تا شهید شد، آنها را انجام دادم، همه شهرستان­های اطراف تهران تا جایی که توانستم انجام دادم مثلاً در بوستان نهج‌­البلاغه 5 شهید گمنام هستند که یک نفر از آنها شناسایی شد, من حتی عکس­های آنها را هم گرفتم. تا جایی که در توانم بوده و امکانات هم فراهم بوده عکاسی کردم.

همۀ  تجهیزات عکاسی برای خودت بوده؟

بله! همه وسیلۀ شخصی خودم بود، دوربین خودم بود و در این میان هم آقای سلیمیان تا جایی که می­‌توانست به من کمک می­‌کرد.

بازخوردهایش چه بوده است؟

یک نمونه­‌اش این مدلی است که وقتی شما وارد سایت شفیق فکه  به نشانیwww.shafighefakeh.ir که می‌شوید, یک قسمتی دارد به نام «دل­نوشته با شهید» با آن شهید صحبت می­­‌کنند خیلی آمدند تشکر و قدردانی کردند از بابت این کار و خیلی هم گفتند ما شهیدمان را پیدا نکردیم، ما با آنها مکاتبه کردیم یا اشتباه تایپی در وارد کردن نام شهید بوده یا شاید اگر عکس گرفته نشده باشد که احتمالش خیلی کم است, من به خاطر آن یک عکس رفتم بهشت ­زهرا(س) رفتم و عکس را گرفتم بارگذاری کردیم و لینکش را برای آن شخص فرستادیم.

یک مقدار درباره شفیق فکه و فعالیت‌هایش توضیح بده!

شفیق فکه جایی است که منیت در آن نیست و همه با جان و دل برای شهید کار می‌کنند و البته خود شهدا هم کمک می­‌کنند و بارها به من و آقای سلیمیان ثابت شده است که به ما گفتند شما هیچ کاره هستید, اگر این کار دارد جلو می­‌رود به واسطۀ وجود ماست و ما می­‌خواهیم کار جلو برود، گاهی وقت­‌ها هم کار پیش نمی­رفت و روی زمین می­­‌ماند، ما می­‌گفتیم خدایا چه کنیم شهدا برای شماست، اگر صلاح می­‌دانید کمک کنید و واقعاً کار راه می­‌افتاد!

شخص آقای سلیمیان یک پاسدار بی­‌ادعا، کاربلد و مومن به معنای واقعی است، خیلی آدم دوست­‌داشتنی­‌ای است، در زندگی من برای من مانند پدر بوده و خیلی جاها هوای من را داشته است. شفیق فکه چراغ خاموش است و شاید خیلی آن را نشناسند و خیلی­‌ها شاید بشناسند و نگذارند شناخته شود مثلاً الان بنیاد شهید می­خواسته چنین کاری انجام بدهد نتوانسته است، چرا نتوانسته انجام بدهد؟ به خاطر اینکه عِرقی در کار نبوده، طرف کارمند بوده گفته می­روم عکس می‌گیرم و می­‌روم عشق در کار نبوده، شما وقتی می­‌روید سر مزار یک شهید ممکن است کثیف باشد, من سنگ مزارهایی که کثیف بود را می­شستم و شاید 3 دقیقه زمان می­‌برد و در تابستان که هوا گرم بود هنوز آب نریخته خشک می­‌شد، در گرمای 44 درجه در مرداد ماه! کسی هم اطراف من نبود، من بودم و شهدا و کسی نبود خود سیدمحمد جوزی می­‌گفت من از این پنجره دارم تو را نگاه می­‌کنم من زیر کولر اینجا وا رفتم، تو چطور آنجا کاری می­کنی؟! گفتم به خدا سید من نیستم! اصلاً برای شهید کار کردن شرایط خاصی است و باید بخواهند.

برای رفتن به عراق به شهدا متوسل شدم

الان بنیاد شهید دیده چنین کاری انجام شده ولی اصلاً حمایت نمی­‌کند, توی سرمان هم می­زند, ایرادهای بنی­‌اسرائیلی می­‌گیرد. این کار مانند یک ساختمانی است که ما آمدیم پی آن را ریختیم و ستون­‌هایش را درست کردیم و ساختیم و حالا می‌خواهد زیبا شود بسم­‌الله کسانی که کار بلد هستند باید بیایند ولی به ما نیرو ندادند من هم تخصصش نداشتم و آقای سلیمیان هم وقتش را نداشت کلاً شفیق فکه یکی خودش بود، یکی خانمش بود که واقعاً خانم آقای سلیمیان خیلی پای شفیق فکه زحمت کشید. این دو نفر بودند و من هم اگر لیاقت داشته باشم و سه نفر بودیم.

 گویا به عنوان مدافع حرم هم به عراق رفته‌ای, در این خصوص برایمان بگو!

سال 94 بود. آن زمان بود که من می‌­خواستم بروم ولی نمی­‌دانستم چگونه بروم، یکی از کسانی که نمی­‌گذاشت من بروم آقای سلیمیان بود, می‌­گفت «نه تو نباید بروی اینجا بیشتر به درد می­‌خوری»، یادم نمی­‌رود زمانی که داشتم حجله­‌های شهدا را عکاسی می­‌کردم آنها را قسم می­‌دادم می­‌گفتم تو را به قرآن کار من را ردیف کنید بروم، نمی­دانم هیچ کسی را نمی‌­شناسم و واقعاً طوری وسیله‌­اش برای من فراهم شد و رفتم و خیلی چیزها دیدم، دوستان خوبی پیدا کردم و خدا را شکر از آن زمان راهش برای من باز شد. من دو بار رفتم. یکبار برای منطقۀ آزادسازی فلوجه بوده و دومی هم برای آزادسازی حویجه بود. فقط عراق رفتم سوریه نرفتم. رفتن به آمریکا راحت‌­تر از رفتن به سوریه است !!!! یکی از دوستان عمویش در سپاه بدر فرمانده گردان است و من از آن طریق رفتم.

رفتن به آمریکا راحت‌­تر از رفتن به سوریه است!

جالب است هر دفعه که به عراق رفتم,  همۀ هزینه ­ها پای خودمان بود، برای رفتن به عراق پول قرض کردم چون چیزی به ما نمی‌­دادند. فقط می‌­خواستیم به ایران برگردیم 50 هزار دینار که به پول ما صدهزار تومان می شد را به عنوان کرایه تاکسی دادند تا با آن به فرودگاه برویم. در آن‌جا هم با شهدایی مانند محمد اسدی آشنا شدم.من خیلی از آنها هم عکس می‌گرفتم.

الان که نگاه می­‌کنم واقعاً یک حسرتی در دلم است که می­‌گویم «خدایا من را در این دنیا آوردی فقط عکس بگیرم، همیشه آرزویم این است و می­‌گویم خدایا یک کسی پیدا شود عکس من را بگیرد!» این همیشه در دلم است و واقعاً به مادرم گفتم، مادرم کلاً با رفتن من هم راضی است، می­‌گوید «برو فدای امام حسین(ع) بشو، من هیچ مشکلی ندارم» با اینکه به من خیلی علاقه دارد ولی می­‌گوید «چون در این راه هستی من جلوی تو را نمی­‌گیرم, هر چه خدا بخواهد.» شاید قسمت این است که بمانم بار گناهم زیاد شود تا ببینیم چه می­‌شود. شاید باید بمانم و عکس­‌ها را بگیریم و به دیگران نشان بدهیم ان‌شاءالله خدا یک جایگزین برای من پیدا کند و نامۀ من را سریع امضاء کند.

 از اتفاقاتی که آنجا می‌افتاد, بگو!

مثلاً داعش آن روستاها را که می­‌گرفت, زن و دختر را به غنیمت می‌­گرفت و مردها را هم می­‌کشت، جنازه هم دیدم. مثلاً شاید 10، 15 روز آن جنازه زیر آفتاب بود ولی مثلاً جایی که ما سال 94 بودیم سمت صقلاویه خانه‌­ای که مقر ما شده بود و ما رفته بودیم وقتی وارد آن شدیم کالسکه بچه دیدم، عروسک و لباس دیدم، حتی کشوهای تخت­شان که داخلش لباس بود, هنوز آنجا بود.چیزی که خیلی آدم را ناراحت می­‌کرد, این بود که خیانت شده بود و بین مردم عراق همدلی نبود. اگر می­‌ایستادند دفاع می­‌کردند این بلا سرشان نمی­‌آمد.

 در پایان چه توصیه برای کسانی که این راه و مسیر را گم کردند داری؟

من هر چه در زندگی‌­ام دارم از شهدا دارم, یعنی واقعاً بروند بهشت­‌زهرا(س) سر مزار شهدا، بروند ارتباط برقرار بکنند. مطمئن باشند شهید دست رد به سینۀ کسی نمی­‌زد، و چه پسرها و دخترهایی که من دیدم آمدند آنجا و واقعاً شهدا را دوست داشتند. برای شهید معرفت و صداقت مهم است, اینکه از دل و جان برای آنها مایه بگذاریم و واقعاً 10 برابر بیشتر از آن جواب می­‌دهد. خیلی جاها دست شما را می­‌گیرند و به شما کمک می­‌کنند!در زندگی من که همین بود. اگر این مسیر را جلو بروید رستگار می­‌شوید همین این دنیا را دارید و همین آن دنیا چیزی که این شهدا به ما دادند آبرو است، شاید خیلی افراد من را بخواهند بزنند زمین ولی باور کنید همین شهدا نمی‌­گذارند چون سر مزارشان بودم و عکاسی می‌کردم سرم به جایی می­‌خورد نگاه­شان می­‌کردم, می­گفتم بابا عیب ندارد شما هوای من را داشته باشید، خیلی وقت­ها می­‌دیدم شیر آبی که می­خواستم بروم آب را بیاورم خیلی دور است با دست تمیز می­کردم و بعد عکسش را می­‌گرفتم.

هر کسی هر کاری بکند جوابش را می­‌گیرد، خوبی کنید جواب خوبی را می­‌بینید بدی هم بکنید جواب بدی را می­‌بینید، فقط می­­‌خواهم به هم سن و سال­های خودم بگویم کسانی که روزی شاید صدای من را بشنوند دنبال این شهدا بروید باور کنید این راهِ میانبُر شما را می­‌برند، خوب راهِ میان­بُر را به شما نشان می‌­دهد. چون خودشان ره صد ساله را یک شبه رفتند, اینها وقتی رفیق شما شوند، رفیق دست رفیق را می­‌گیرد, نمی­‌گذارد تنها باشید.

منبع: تسنیم

  • خادم اهل بیت (ع)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">