مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات

مدافع حرم حضرت زینب (س) شهید سیدحسن حسینی

سه شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۴، ۰۵:۴۳ ب.ظ


روای  ابو علی:

شب عملیات قرار شد ماشینها رو بزاریم نقطه ی رهایی.. و بعد از اینکه به دشمن تک زدیم  و خط شکسته شد ماشینها رو هم بیاریم.

من هم چون ماشین تحویلم بود دنبال یک نفر می گشتم که ماشین را تحویلش بدم و خودم بچها را همراهی کنم؛ دنبال کسی بودم که بتونه عملیاتی رانندگی کنه و زیر دید و تیر دشمن کم نیاره.

بعداز کمی پرس و جو متوجه شدم سید حسن راننده ی قابلی هست و شب عملیات چند ساعتی مونده بود به حمله ازش تست گرفتم و بعداز کلی صحبت ماشین رو تحویلش دادم.

حدودا نیم ساعتی مونده بود به حمله که سیدحسن اومد پیشم و بهم گفت :حاجی من نمیتونم ماشینو تحویل بگیرم…

گفتم چرا؟

بهونه های مختلفی آورد که من قبول نکردم بعد به جد شهیدش امام حسین(ع) قسمم داد که منم ببرین..

گفتم: سید جان شما بعد ، با بچه های  دیگه، پیش ما میاید.

گفت: نه میخوام خط شکن باشم…  

خوب چهره اش یادمه به حالت التماس گفت: ترو به امام حسین قسم منم ببر.

دیگه مونده بودم چی بگم, اون هم با ما اومد و فردا صبح دیگه ندیدمش.

سید حسن حسینی هم به جد شهیدش امام حسین (ع)  پیوست ؛ پیکر پاک و مطهرش دست تکفیری های  افتاد……

شهادت: ۱۳۹۴/۱/۳۱

نوشته ای برای شهید جوانی

سه شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۴، ۰۵:۴۰ ب.ظ

کلیپ ارسالی از دوستداران شهدا و شهید حامد جوانی برای شرکت درفراخوان  مسابقه کانال 

بسم رب الشهدا...

وقتی خواستم کلیپ رو تهیه و تنظیم کنم رفتم سر مزار حامد جان تا ازش اجازه بگیرم . اونجا بعد از خوندن فاتحه به شهدای مدافع حرم 

بی اختیار سر مزار حامد که بودم به شدت گریستم نه برای شهید شدن حامد . اون که عاقبت به خیر شد اونم در عالی ترین مرتبه . بلکه به خاطر خودم که حامد کجاست و من کجا و افسوس خودم که چرا همرزم حامد و دیگر حامدهای شهید دیگر نبودم. وقتی که خواستم از سر مزار بلند بشم پدر حامد جان را دیدم که ایستاده بالای سر مزار . بی اختیار باز گریستم . با پدر حامد سلام و احوال پرسی کردم.خیلی چیزها تو دلم بود که بگم و یا بپرسم ولی وقتی می دیدم مثل کوه ایستاده بالای سر پسر شهید جوانش نمیتونستم چیز زیادی بگم . ازشون التماس دعا طلب کردم و اومدم منزل . همون روز تو خواب حامد به خوابم آمد . صحرایی رو دیدم که شبیه به میدان جنگ بود و اون کلمه از حامد به یادم میاد که گفت:معجر!

وقتی از خواب بیدار شدم برای روح حامد فاتحه ای خواندم و باز بغض کردم . حامد با به خوابم آمدنش یقین کردم که اجازه ساخت کلیپش رو به من داد و اون کلیپ و نحوه شهادت او و  خواست خودش از خدا در مورد چگونه شهید شدنش را در دانشگاه ارائه کردم و همه بچه های دانشگاه اشک در چشمانشون حلقه زده بود و بغض کنان برای شادی روح حامد جان فاتحه خواندن و صلوات فرستادن

باشد که ره رو راه پاک امامان و شهدای گرامیان باشیم.

التماس دعا

@alamdar13

وصیت نامه شهید حمید سیاهکلی

سه شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۴، ۰۵:۳۶ ب.ظ


وصیت نامه شهید بزرگوار حمید سیاهکالی مرادی جمعی تیپ 82 لشگر سیدالشهداء علیه السلام: با سلام و صلوات بر محد و آل محمد(ص) اینجانب حمید سیاهکالی مرادی فرزند حشمت الله، لازم دیدم تا چند جمله ای را از باب درد و دل در چند سطر مکتوب نمایم. ابتدا لازم است بگویم دفاع از حرم حضرت زینب(س) را بر خود واجب می‌دانم و سعادت خود را خط مشی این خانواده دانسته و از خداوند میخواهم تا مرا در این راه ثابت قدم بدارد. آنچه این حقیر تاکنون در زندگی خویش از کج فهمی‌ها و بی بصیرتی‌های برخی از انسانها فهمیده ام این است که یا این خانواده اهل بیت را درک نکرده اند و در هیچ برهه ای در کنارشان قرار نگرفته اند و یا درکنارشان بوده اند ولی در صحنه‌های حساس میدان را خالی کرده اند و یا مانعی بوده اند در این مسیر . وای از آن روزی که آنان ولایت دارند ولی قدر آن را ندانسته و به بی راهه رفته اند زیرا مادامی که پشت سر ولی فقیه باشیم و مطیع ولایت باشیم و در راه و مسیر همیشه سرافراز حضرت ولی عصر(عج) قرار بگیریم پیروز خواهیم بود چرا که نقطه قوت ما ولایت است. اما من می‌نویسم تا هر آن کس که میخواند یا می‌شنود بداند شرمنده ام از این که یک جان بیشتر ندارم تا در راه ولی عصر(عج) و نایب برحقش امام خامنه‌ای (مدظله العالی) فدا کنم. اگر در حال حاضر تعدادی از برادران در جبهه های سخت در حال جهادند دلخوش هستند که جبهه فرهنگی تداوم جبهه سخت است که توسط شما جوانان رعایت می شود و امید است که خواهران در این زمینه با حفظ حجابشان پیشگام این جبهه باشند. به نظر این جانب در عموم جامعه خصوصا بین نظامیان و پاسداران حریم ولایت هیچ چیز بالاتر از حسن خلق در رفتار نیست و در خاتمه از همه التماس دعا دارم. والسلام

@modafehhh


شهادت در تاریخ 2 ابان 93 در منطقه جرف الصخر 30 کیلومتری کربلا عمیلیات عاشورا به شهادت رسیدند

گوشه ای ازخصوصیت اخلاقی شهید: 

 ویژگی بارز شهید گره گشایی از کار دیگران بود هرجا هر چقدر که میتوانست بعضا بیش از توانش مسال دیگران را حل میکرد اعم از کار یدی به خاطر تخصصش در کارهای تعمیراتی و کمک فکری حس ششم بسیار قوی داشت در خانواده دوستان همکاران هم محله ایها به عنوان یک مشاور زبده قبول داشتن در الویت رسیدگی به کارهای پدر و مادر نفر اول خانوادهاش بود همه راهها به نظر اقا روح الله تمام میشد دهه فاطمیه اول در منزل پدریشون روضه خوانی حضرت زهرا بود بنا به قول پدر گرامیشون که ایشان هم از رزمندههای دوران دفاع مقدس بودن 80 درصد کارهای روضه به عهده اقا روح الله بود و چه خوب مادرمان حضرت زهرا خریدار جانشون در سرزمین کربلا شدند

نقل از همسر بزرگوار شهید

بانک اطلاعات شهدای مدافع حــــــــرم 

@Shohadaye_Modafe_Haram

قسمتی آموزنده از خصوصیت اخلاقی شهید(خلیلی)

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۰۹ ب.ظ


نقل از مادر شهید بزرگوار 

از همان کودکی،به بچه‌ها یاد داده بودیم که به شدت از گناه دوری کنند.

مثلا اگر قرار بود به مجلس عروسی برویم و مجبور بودیم در آن عروسی برویم به خاطر صله‌رحم،موقع شام میرفتیم که تمام شده باشد.

در رادیو و تلویزیون هم اگر احساس میکردیم که موسیقی پخش میشود که شرعاً گوش دادنش صحیح نیست،صدا را قطع میکردیم و اینها باعث میشد که رسول،مسایل دینی را بیاموزد...

یادم می‌آید یکبار زمانی که بچه بود،سوار تاکسی شدم و راننده موسیقی حرام گذاشته بود،یکهو دیدم رسول گوش‌هایش را گرفته و سرش را بین دستانش پنهان کرده و انداخته پایین!

گفتم:چیه مامان؟

گفت:گناه دارد نمیخواهم بشنوم...

کانال شهید رسول خیلی

 @rasoulkhalili

@Shohadaye_Modafe_Haram

گفتگو با خانواده شهید حمیدرضا زمانی (3)

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۴۹ ق.ظ


چه کسی خبر شهادت حمیدرضا را به شما اطلاع داد؟

مادر شهید: 5 بعد از ظهر، روز اول محرم بود. با سرو صدایی که از انتهای کوچه می‌آمد به بیرون از خانه رفتم. گمان می‌کردم که برای فرارسیدن ماه محرم مراسم گرفته‌اند. به سمت جمعیت رفتم که متوجه سنگینی نگاه‌ها شدم. به جمعیت که رسیدم پسرم امیر را دیدم که با صدای بلند گریه می‌کند. گفتم "چه اتفاقی افتاده؟" در آن لحظه به ذهنم خطور نکرد که ممکن است برای حمیدرضا اتفاقی افتاده باشد.

از هرطرف صدایی را می‌شنیدم. یک نفرمی‌گفت "اتفاقی نیافتاده است". یک نفر می‌گفت "حمیدرضا مجروح شده است". یک نفر می‌گفت "حمیدرضا شهید شده".

اگر دیگر پسرانتان هم بخواهند به سوریه برود، رضایت می‌دهید؟

مادر شهید: بله. تک تک ما وظیفه حفظ حرم حضرت زینب (س) را داریم و دیگر فرزندانم هم بخواهند بروند، مانعشان نخواهم شد. اگر شرایط حضور زنان هم در جنگ مهیا بود، خودم هم می‌رفتم. اگر برای رفتن حمیدرضا ناراضی بودم به خاطر شرایط زندگی‌اش بود و معتقد بودم که در شرایط فعلی نباید خانواده‌اش را رها کند و برود.

حمیدرضا پسرش را ندید و شهید شد. برای اینکه همیشه به یادش باشیم نام پسرش را "حمیدرضا" گذاشتیم و آنها را به منزلمان آوردیم تا بیشتر مراقبشان باشیم و از طرفی به وصیت پسرم هم عمل کرده باشیم.فته طول کشید تا پیکر حمیدرضا را آوردند آن مدت سخت‌ترین لحظات عمرم را گذراندم. زمان به کندی می‌گذشت.

از چه طریقی به سوریه و عراق اعزام شد؟

رسول، برادر شهید: از طرف سپاه بدر عراق در جنگ با داعش شرکت کرد. در آخرین باری که به سوریه رفت، متوجه شد که دوستانش قصد دارند به کربلا بروند. تصمیم گرفت با آنها به کربلا برود.

در آخرین اعزامش که 45 روز طول کشید با دوستانش که برخی از آنها هم محلی ما هستند به کربلا رفت.

عاشقان شهادت

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۴۷ ق.ظ

ﺁﻥ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺷﺮﺯﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺷﺐ ﻧﺰﯾﺴﺘﻨﺪ

ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺷﻬﺮ ﺧﻔﺘﻪ ﻧﺪﺍﻧﺴﺖ ﮐﯿﺴﺘﻨﺪ

ﻓﺮﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﺗﻤﻮﺝ ﺷﻂ ﺣﯿﺎﺕ ﺑﻮﺩ

ﭼﻮﻥ ﺁﺫﺭﺧﺶ ﺩﺭ ﺳﺨﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺯﯾﺴﺘﻨﺪ

ﻣﺮﻏﺎﻥ ﭘﺮ ﮔﺸﻮﺩﻩ ﯼ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﮐﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﺮﮒ

ﺩﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﻮﺝ ﻭ ﺻﺨﺮﻩ ﺑﺮ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﮔﺮﯾﺴﺘﻨﺪ

ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ ﺍﯼ ﻋﺰﯾﺰ! ﺳﺘﺮﻭﻥ ﺷﺪﻩ ﺳﺖ ﺧﺎﮎ

ﺍﯾﻨﮏ ﺑﺒﯿﻦ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﭼﯿﺴﺘﻨﺪ

ﻫﺮ ﺻﺒﺢ ﻭ ﺷﺐ ﺑﻪ ﻏﺎﺭﺕ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺭﻭﻧﺪ ﻭ ﺑﺎﺯ

ﺑﺎﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻍ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ

@kamali_modvari

آخرین صحبتهای شهید با فرزندش پشت بی سیم

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۳۹ ق.ظ

سینا سینا عباس

سینا سینا عباس

وداع جانسوز شهید مدافع حرم عباسعلی علیزاده اهل جویبار مازندران با فرزندانش از خط مقدم عملیات در سوریه ، هنگامی که در محاصره ی  تکفیری ها قرار گرفت از پشت بیسیم بافرزندانش  درد و دل میکند:

سینا جان دنیا برام کوچیک شده بابا

سینا جان اسلحه ی من زمین نمونه بابا

ندا جان دخترم شب عروسیت میام پیشت باباجان

نداجان چادر مادرمون حضرت زهرا رو سرتون نگه دارین...

شهیدی که پیکر ندارد در «قبر»

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۳۷ ق.ظ

پیکر «مرتضی کریمی» هنوز به کشور بازنگشته و گفته می شود بر اثر آتش سنگین دشمن، اثری از جسم پاکش برجا نمانده است.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «مرتضی کریمی» از بسیجیان پاک باخته‌ی کشورمان، به تاریخ 21 دی ماه 1394 شمسی، طی نبرد با «مزدوران سعودی» و «پیروان اسلام آمریکایی» برای دفاع از حرم «بانوی مقاومت» حضرت زینب کبری(سلام الله علیها)»، در «سوریه» خلعت شهادت پوشید. پیکر وی هنوز به کشور بازنگشته و گفته می شود بر اثر آتش سنگین دشمن، اثری از جسم پاکش برجا نمانده است.

«مرتضی کریمی» هنگام حضور در تهران، جانشین «گردان امام حسن(ع)» از ناحیه «مسلم بن عقیل» در «منطقه‌ی ۱۸» بود.

تصویری که پیش رو دارید، نمایی است از «مرتضی کریمی»، فرمانده محبوب بسیجیان منطقه 18:

شهید علیخانی

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۳۵ ق.ظ

شهید محمدرضا علیخانی سومین شهید مدافع حرم باغملک در تاریخ سوم خرداد ماه سال ۱۳۴۴ در روستای طلاور این شهرستان دیده به جهان گشود.

وی چهارمین فرزند خانواده هفت نفره‌ای است که بعد از ۲ خواهر و یک برادر به نام غلامحسین شادی را دوباره میهمان جمع صمیمی خانواده روستایی خود کرد.

شهید علیخانی پس از مدت‌ها نبرد با تکفیری‌ها در سوریه، روز یکشنبه ۲۹ آذر ماه سال ۱۳۹۴ همزمان با هشتم ربیع‌الاول سال ۱۴۳۷ هجری قمری و سالروز شهادت امام حسن عسکری (ع) در استان حلب سوریه مجروح و چند روز بستری شدن در بیمارستان بستری می‌شود.

شهید محمدرضا علیخانی نیز چند روز بعد یعنی در روز چهارشنبه دوم دی ماه سال ۱۳۹۴ مقارن با ۱۱ ربیع الاول سال ۱۴۳۷ هجری قمری در شهر خان طومان استان حلب سوریه شربت شهادت می‌نوشد و به دوست خود می‌پیوندد.

در روز مجروحیت شهید علیخانی یکی از دوستان صمیمی و همرزمان دیرینه‌اش یعنی شهید فرامرز رضا زاده مظلومانه به شهادت رسید.

شهید علیخانی در سال ۱۳۶۵ با یکی از بستگان خود ازدواج کرد که حاصل این پیوند آسمانی ۳ فرزند پسر به نام‌های ابوذر، نوذر و ایوب و ۲ فرزند دختر است.

شهید مهدی قاضی خانی

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۲۴ ق.ظ

روزی که خبر شهادتش پخش شده بود من هنوز نمی دانستم.

در خانه مشغول تدارک مراسم فردا بودم. همان مراسمی که نذر برگشتنش کرده بودم.

خانم رمضانی از دوستان مان با عروسش بعد از شنیدن خبر آقا مهدی آمدند منزل ما که متوجه شده بودند من اطلاع ندارم.

حبوبات وسط خانه بود و داشتم برای آش سفره پاک می کردم، در همین حال از حاج خانم پرسیدم آیا حبوبات کمه یا کافیه؟

ایشان من را یکجوری نگاه کرد. گفتم خب اگر کمه بگید اضافه می کنم اما حرفی نزد.

بعد هم گفت عروسم یک بسته شکر نذر دارد اگر می شود برای حلوایتان استفاده کنید من هم قبول کردم.

خانم رمضانی دوباره پرسید اگر شوهرت این بار برگردد باز هم اجازه می دی بره سوریه؟

گفتم راستش نه حاج خانم. وقتی آقا مهدی نیست خیلی تنها می‌شوم بعد با خنده ادامه دادم البته او زبان گول زدن من را بلده.

خاطره ای از شهید صدرزاده درباره شهید صابری

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۱۱ ق.ظ

سید تعریف می کرد و می گفت داشتیم به منطقه عملیاتی اعزام می شدیم در راه یک نوار نوحه سینه زنی گذاشته بودم این نوار را با مهدی زیاد گوش کرده بودم و کاملا برامون تکراری بود. برای همه معمول اینه که وقتی یک نواری تکراری می شه دیگه اون حس و حال و اشتیاق اولیه برای گریه کردن به وجود نمی یاد خصوصا اینکه اون نوار مداحی "نوحه" باشه نه "روضه".

شهید مهدی صابری فرمانده گروهان ویژه خط شکن تیپ فاطمیون

 اما اونروز با روزهای دیگه فرق می کرد یک نواری که قبلا بیش از ده ها بار انرو گوش کرده بودیم در ماشین گذاشته بودم و به راهمون ادامه می دادیم همینکه داشتم رانندگی می کردم متوجه شدم مهدی به پهنای صورتش داره اشک می ریزه و گریه می کنه تو حال و هوای خودش بود بعد دیدم یک ورقه کاغذ برداشت و شروع کرد به نوشتن. در حال نوشتن بود که به مقصد رسیدیم و وقتی ماشین ترمز کرد مهدی هم سرش را از اون برگه بلند کرد و اون رو روی داشبورت ماشین گذاشت و رفتیم برای عملیات... بعد از عملیات ایندفعه تنها بسوی ماشین برگشتم چون مهدی آسمانی شده بود در حال روشن کردن ماشین بودم که یک دفعه دیدم برگه ای کف ماشین افتاده اون رو برداشتم و نگاهش کردم بله همون برگه ای بود که مهدی در حال نوشتن مطالبی روی اون بود آخرین نوشته آقا مهدی! قطعه شعری در وصف حضرت علی اکبر علیه السلام! مهدی عاشق حضرت علی اکبر(علیه السلام) بود وقتی ازش پرسیدم اسم گروهان ویژه خط شکنت رو چی بذاریم فوری گفت بگذارید گروهان حضرت علی اکبر(علیه السلام) حتی اسم هیات عزاداری محله اشون هم به اسم علی اکبر(علیه السلام) هست وقتی می خواست آقا رو صدا بزنه می گفت علی اکبر لیلا! ابتدای شعرش هم همین رو گفته.

«بسم‌ الله الرحمن الرحیم»

یا علی اکبر لیلا؛

عشقت میان سینه من پا گرفته  شکر خدا که چشم تو ما را گرفته

دریاب دلها را تو با گوشه نگاهی  حالا که کار عاشقی بالا گرفته

عمریست آقاجان دلم از دست رفته  پایین پای مرقدت ماوا گرفته

گیسو کمند خوش قد و بالای ارباب  شش گوشه هم با نور تو ماوا ...

شعری که با رسیدن ماشین به مقصد نتونست کلمه آخرش رو کامل کنه! حالا فهمیدم آنروز گریه جانسوز مهدی برای کدام یک از اولیای خدا بود! کسی که مهدی به او علاقه زیادی داشت و همین علاقه هم باعث شد حضرت علی اکبرعلیه السلام او را به مهمانی خود قبول کنه. مهدی جان سلام ما رو به آقا برسون...

 نوشته شده توسط علی تمام زاده 

خاطره ای از برادران بختی

دوشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۰۳ ق.ظ

یه شب به دعوت برادر شهید قاسمی دعوت شدم برا سخنرانی تو یه مسجد حلقه صالحین بود .

بعد از پایان مجلس دو تا جوون پیله شدن که حاجی ما رو هم با خودت ببر و کلی اسرار و التماس گفتم راهی نداره بازم ول کن نشدن گفتم چه نسبتی با هم دارین شماها گفتن پسر خاله هستیم خلاصه به اصرار شمارمو گرفتن و تلفنی پیگیر رفتن بودن از من انکار و از اونا اصرار گفتم صبر کنین برم اگه شد خبرتون میکنم اگه نشد هم برین دنبال افغان شدن ..(لهجه و مدرکداشته باشین)

نمیدونم این موجودات غیر زمینی از کجا شماره سوریه مو هم پیدا کردن و بعد رفتن بازم پیگیر بودن اینقدر که بلاخره فرماندهان رو متقاعد کردم که بیان اما خبری دیگه ازشون نشد...

تا اینکه بعد از دو ماه تو تدمر وقتی گردان جدید اومد تو مسجد یکی با لهجه غلیظ افغانستانی از پشت صدام کرد و حال و احوال کرد گفتم کجا همو دیدیم ؟

گفت از ما فراموش کردی در مسجد برایمان خطابه کردی! بعد که پسرخالشو نشونم داد تازه فهمیدم عهههه اینا که همون دو تا هستن !

جا خوردم اخه یکیشون مشهدی حرف میزد تو مسجد دومی تهرونی! گفتم دمتون گرم پس بلاخره اومدین گفت ۴۵ روزه سوریه هستیم مرخصیمون هم رسیده اما شنیدیم عملیاته نرفتیم.

بعد چند روز برا سرکشی به خط و توجیه فرماندهان دفاع وطنی رفتم رو ابرویی ۲ که اسم یه تپه بود پر از گرد و خاک از سنگر بیرون اومدن و یه احوال پرسی سریع کردن زود رفتن.

فکر کردم از من دلخور شدن که بهشون سر نمیزنم.رفتم پیش فرماندشون درخواست کنم بدنشون به یه واحد دیگه که دم دستم باشن.

فرمانده گروه تک تیراندازها, مخالفت کرد و گفت این دو تا پسر خاله بهترین نیروهام هستن به هیچ کس نمیدمشون.

 فرداش رفتم سراغشون گفتم از من دلخورین؟

گفتن نه آقا ابوزهرا ما سر پستمون بودیم نمیشد ترک پست کنیم گناه بود.

تا اینکه یه روز داعش به اون تپه حمله کرد...تپه سقوط کرد و چند ساعتی هم دست دشمن بود با حاج مهدی حرکت کردیم به سمت تپه ماشینهاشون بالای تپه بود و با توپ ۲۳ داشتن به سمتون شلیک میکردن وقتی به تپه رسیدیم ماشینمون پر از سوراخ تیر و ترکش بود حتی لباس تنم سوراخ شده بود اما حتی یه خراش کوچک هم بر نداشتم حاج مهدی شروع کرد به توپخانه دستور شلیک داد گلوله های توپ رو سر خودمون و دشمن پایین میومد یه گروه پشتیبانی هم از راه رسید و دشمن وا به فرار گذاشت به بالای تپه که رسیدیم دو تا پسرخاله کنار هم یا بهتره بگم تو بغل هم لبخند زنان شهید شده بودن .

ابو علی و چند تا از بچه های فرهنگی رسیدن و شهدا رو به عقب بردن دو تا پسرخاله ها کسی نبودند جز برادران شهید مجتبی و مصطفی بختی.

که چون میدونستند دو تا برادر همزمان نمیشه کارکنن خودشونو پسرخاله معرفی کرده بودند.عصر اون روز خیلی دمق بودم بغض تو گلوم بود منتظر بودم یه جا خالیش کنم تا اینکه سید ابراهیم رسید با چشمان اشک آلود عکسهای سر متلاشی شده و جسم پاره پارشونو نشونش دادم.

با یه خنده ای گفت جووون چه خوشگل شهید شدن کفری شدم و افتادم دنبال سید ابراهیم و اونم تو خاکا میدوید و میگفت انشالله تو از این بدتر شهید بشی.

هیچ وقت یادم نمیشه مادر بزرگوارشونو که بعد از مجلس با لبخند متینی میگفت مجلس عقیقه بچه هام حتما بیاین وگرنه دلخور میشم. میگفت ما شیرینی و میوه به مهمونا میدیم ما عزادار نیستیم.

روحشان شاد راهشان پر رهرو

@nabjahadi2

آخرین خداحافظی شهید میردوستی با فرزندش

يكشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۴، ۰۴:۳۳ ب.ظ

این لحظه ها در تاریخ ماندگار است خداحافظی پدر با فرزندش خداحافظی فرزند با پدرش فرزندی که دیگر فقط باید از پدر یک اسم و یک عکس به  خاطر داشته باشد پدری که برای دفاع ا زحریم اهل بیت و نابودی دشمنان اسلام از همه چیزش به خاطر خدا گذشت و شهادت را انتخاب کرد.    

اوایل با فاتح خیلی سنگ و شیشه بودم

يكشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۴، ۰۴:۳۰ ب.ظ



قصه از جایی شروع شد که تازه رسیده بودم زینبیه به این در و اون در میزدم که یه جا مشغول بشم به پست معلم خوردم و افتادم به التماس که برم تو فاطمیون اونم بعد از کلی تحقیق و تفتیش وقتی ازم مطمئن شد گفت باید با ابو حامد و فاتح صحبت کنم. 

حالا مگه میشد اینا رو پیدا کرد دائم تو خط بودن تا اینکه یه شب گفت بیا جلو در بیمارستان بهمن جانشین ابوحامد حاج فاتح اینجاست.

منم با سرعت دو کیلومتر دویدم تا رسیدم دیدم یه بنده خدا مسن و یه جوون با ریش پروفسوری وایسادن بعد از سلام خودم رو معرفی کردم رو به اونکه سنش بالا بود و شروع کردم به التماس درخواست آخرش که رسید گفت خب بگین اقا فاتح درست کنه کارتونو تازه فهمیدم این فاتح نیست اون یکیه.

فاتح هم خیلی جدی و خشک گفت نه نمیشه بیای این کدورت ادامه داشت تا عملیات ازاد سازی ملیحه که بعد از سه بار فرار از دست دوستان سبزپوش بلاخره قانع کردمشون که بذارن کار کنم.

سه روز بچه ها میرفتن خط اما فاتح نمیذاشت من برم این شده بود برام مثل بنزین رو آتیش تا روز هجوم آخر که 

بلاخره با هر فیلم و کلکی بود سبزها رو راضی کردم برم جلو باز فاتح رسید گفت نه اگرهم ابوزهرا میره جلو فقط پشتیبانی.

خلاصه هر طوری بود رفتیم صبح با شناسایی رفتم ظهر مسول دسته شدم شب مسول محور و آخرشب هم دو تا گلوله مشتی نوش جان کردم.

صبح روز بعد اولین کسی که اومد تو همون بیمارستان بهمن ملاقاتم فاتح بود با لبهای خندون گفت حالا دیدی چرا نمیذاشتم بری جلو بازم میخوای بیای با ما؟ گفتم آره حتما.

گفت حقا که بچه مشهدی پررو هستی و کلی باهام شوخی کرد درد گلوله رو فراموش کرده بودم و از اون روز فهمیدم پشت اون چهره جدی و خشک فرمانده یک قلب مهربان و دوست داشتنی هست با کلی شوخی و خنده

فاتح بعدها درتل قرین درعا بشهادت رسید...

روحش شاد راهش پر رهرو

کانال شهید مهدی صابری

 @Shahid_Saberi