مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۵۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

روایت زندگی شهید «مصطفی عارفی» از زبان همسرش؛

آدم زرنگ خودش را به قافله یاران حسین(ع) می‌رساند

شهید مصطفی عارفی  

همسر شهید عارفی گفت: «مصطفی» خودش را به عنوان افغانستانی معرفی کرد تا به سوریه برود، همیشه می‌گفت «آدم زرنگ خودش را هر طور شده به قافله یاران حسین (ع) می‌رساند».

گروه جهاد و مقاومت مشرق - مصطفی عارفی که متولد سال 1359 در تربت جام و ساکن مشهد بود، یکی از شهدایی است که در کسوت فرماندهی گروهان امام رضا (ع) در 12 اردیبهشت ماه سال 95 در سوریه به شهادت رسید. زینب عارفی همسر شهید مصطفی عارفی که از سال 81 همسفر زندگی شهید شده است روایت های جالبی از زندگی مشترک دارد 

آمادگی برای شهادت

بعد از اولین باری که به عراق رفت و جنایات داعشی ها را به عینه دید، مخصوصا بعد از شهادت دوست و همرزمش شهید کوهساری در تیر ماه ۹۴ دیگر حال و هوایش عوض شد.

انگار زمینی نبود. آرام و قرار نداشت، با شهید قرارهایی گذاشته بودند، انگار باور کرده بودم که به زودی بهترین و بالاترین هدیه الهی زندگیم را از دست می دهم. قرار گذاشته بودیم که به خاطر بچه ها که وابسته مصطفی نشوند تا دوری از پدر اذیتشان نکند. قرارمان این بود که تربیت و سخت گیری در مسائل تربیتی با مصطفی و محبت و جذب عاطفی بچه ها با من باشد.

هیچ وقت فراموش نمی کنم آن شب هایی که بچه ها می خوابیدند و مصطفی مثل پروانه دورشان می گشت، می بوسیدشان و ناز و نوازششان می کرد. وقتی باهم بیرون می رفتیم امیر علی را بغل ایشان نمی دادم. دوران سختی برای من و همسرم بود. کسانی که از قرارمان اطلاعی نداشتند، به ایشان تهمت سنگ دلی و بی رحمی می زدند.

بعضی ها می گفتند انقدر در زندگی با مصطفی راه آمدی که الان مرد سالاری در زندگیتان حاکم شده. حتی یک بار به خودش گفته بودند انقد ظالم نباش، به زنت رحم نمی کنی به بچه هایت رحم کن.

بعضی ها به من می گفتند: «زندگی مردم را ببین. ببین هر روز با خریدن لوازم لوکس تر، زندگی بهتری برای همسرشان مهیا می کنند. چقدر خوش و خرم هستند، آخر این چه تصمیمی هست که مصطفی گرفته؟ اگر خودت نمی توانی از پسش بر بیایی به بزرگترهای فامیل بگو. بگو که به حرفایت بها بدهد.»

با این حرفا می خواستند احساساتم جریحه دار شود و مصطفی را از این راه برگردانده و پشیمان کنند. غافل از اینکه ما با هم این راه را انتخاب کرده بودیم و به قول مصطفی باهم کمر همت بستیم و سختی های راه و نیش و کنایه ها را به عشق اهل بیت (ع) به جان خریدیم تا مبادا در ‌پیشگاه صاحب الزمان (عج) شرمنده باشیم.

من و همسرم نیش و کنایه دوستان و اقوام را به خاطر راهی که در آن خشنودی خدا و ائمه بود، تحمل می کردیم. او می گفت: «نمی دانم بعضی ها چطور چشمانشان را به این همه محبت و علاقه به همسر و فرزندانم بسته اند. چطور می توانند تهمت بزنند؟ مگر حال ما را وقت وداع نمی بینند؟» من بهشان دلداری می دادم و می گفتم: «این حرف ها زمان جنگ تحمیلی هم بوده مگه یادتان نیست دوست جانبازتان می گفت تنها نگرانی اش برا بعد رفتنش همین بود که باید همسرش درد تنهایی را با بچه ها زیر فشار طعنه ها و کنایه ها تحمل کند؟ اصلا مگر حضرت زینب (س) کم زخم زبان شنیدند؟ سختی های ما در مقابل زجر و مصیبت ایشان هیچ است.»