مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

"ابوعلى کجاست؟ 23

دوشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۳۸ ق.ظ


"ابوعلى کجاست؟" زندگى نامه خودگفته شهید مدافع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى)؛

بسم رب الشهداء و الدیقین

یک روز دوباره به فرمانده‌ام گفتم: "اگر اجازه بدهید به عملیات بروم." گاهى اجازه مى‌گرفتم و گاهى هم مى‌پیچاندم، چون ممکن بود بگویند شما از فرماندهى حرف‌شنوى ندارید و بعداً دردسر شود. در ماه محرم با سیدابراهیم به عملیات آزادسازى القراصى رفتم که موقعیتى استراتژیک بود.

قبل از عملیات یکى از بچه‌ها مشغول فیلم‌گرفتن بود و به سیدابراهیم گفت: "سیدابراهیم اگر وصیتى دارى بگو." شب تاسوعا بود. سیدابراهیم گفت: "امشب شب تاسوعاست و درهاى رحمت خدا به روى همه باز است و خیلى حال مى‌دهد آدم روز تاسوعا شهید شود." سید صحبت مى‌کرد که یک دفعه از راه رسیدم. یک مقدار حبه‌هاى درشت انگور با خودم آوردم. سید چند حبه انگور خورد و به من تعارف کرد. من نخوردم. گفت: "اى کلک، بازهم روزه هستى؟"

🔺آن کسى که فیلم مى‌گرفت، به سید گفت: "رفیق شما هم که آمد. اگر وصیتى دارید، بگویید." سید گفت: "من فلان مقدار قرض به بچه‌ها داده‌ام و برنگرداندند و قَدرى وصیت کرد. بعد من جلوى دوربین او را بوسیدم و رفتیم که بخوابیم.

سحر بیدار شدیم و براى شرکت در عملیات حرکت کردیم. در تاریکى، در باغ‌هاى زیتون جلو رفتیم. دیوارهاى سنگى به ارتفاع تقریباً یک بود. بچه‌ها پشت آن سنگر گرفتند. هوا هنوز گرگ‌ومیش بود که آتش تهیه ما شروع شد. با ١٠٧ و ادوات دیگر، القراصى را مى‌زدند تا شرایط مهیا شود و ما جلو برویم.

قرار بود با حدود ٤٥ نفر از بچه‌ها، از شهر سابقیه راه بیفتیم و القراصى را آزاد کنیم. در فاصله دو کیلومترىِ شهر، منطقه‌اى بود به نام باغ مثلثى. آنجا باغ زیتونى بود که چند سنگر در آن تعبیه شده بود. بچه‌ها در آنجا مستقر شدند.

یکى دو روز بود که کلاً سیستم سیدابراهیم عوض شده بود. یعنى حالت خاصى پیدا کرده بود. به قول یکى از بچه‌ها: "اینهایى که پروازى مى‌شوند، حالت‌هایشان تغییر مى‌کند." سیدابراهیم این اواخر خیلى دغدغه داشت و فکرش کاملاً مشغول بود. وقتى مى‌خواستیم به دل دشمن بزنیم، به او گفتم: "سیدابراهیم فکرت مشغوله. جریان چیه؟" اما چیزى نگفت.

در القراصى شرایط خاصى پیش آمد و مشخص نشد که دشمن از کدام طرف دارد به ما فشار مى‌آورد. از دو سه جهت به ما فشار مى‌آورد و روى سر بچه‌ها آتش مى‌ریخت. بچه‌ها توى سنگرها زمین‌گیر شده بودند و منتظر فرمان حمله بودند که به سمت جلو حرکت بکنند.

هوا تازه روشن شده بود. مصطفى تا قبل از این هر ذکرى که مى خواست بگوید فقط روى زبانش بود و این کار را علنى انجام نمى‌داد؛ اما در آن روز، زیارت عاشورا را از جیبش درآورد و گفت: "بچه‌ها بیایید زیارت عاشورا بخوانیم." در این یک سال و خرده‌اى که با هم بودیم، چنین چیزی سابقه نداشت که سید خودش زیارت عاشورا براى جمع بخواند.

در اوج آتش تهیه و انفجارها، از زیارت عاشورا خواندن او در صبح تاسوعا، در حالى که سربند آبىِ یاسیدالشهداء به سر داشت، فیلم گرفتم. یک مقدارى که خواند، حالت خاصى به او دست داد و اشکش درآمد. بعد به بچه‌هاى دیگر داد تا بخوانند.

بعد از اینکه زیارت عاشورا خواندیم، کمى حجم آتش تهیه هم کم شد و به سمت القراصى حرکت کردیم. عملیات القراصى، عملیات خیلى بزرگى بود و فرماندهان بزرگى، از جمله خودِ حاج قاسم بر آن نظارت داشتند.

در این عملیات، به حالت خط دشت‌بان حرکت مى‌کردیم و با هم جلو مى‌رفتیم. یک مقدار کار چریکى نیاز داشت و شرایط منطقه کار را سخت کرده بود.

در زمین‌هاى کشاورزى که پیشِ روى ما بود، دشمن تیرتراش مى‌زد و دیگر نمى‌توانستیم جلوتر برویم و زمین‌گیر شدیم. شهر القراصى از لحاظ استراتژیک، در یک گودى قرار گرفته بود که دورتادورش بلندى و تپه بود. خانه‌اى سر یکى از همین ارتفاعات قرار داشت و به شهر القراصى مسلط بود. ما رفتیم آن خانه را پاک‌سازى کردیم و داخلش مستقر شدیم. حدود بیست نفر در حیاط آن خانه بودیم و بقیه بچه‌ها دورتادور پخش شده بودند. منتظر این بودیم که راه نفوذى پیدا کنیم تا وارد شهر شویم.

به سید گفتم: "بگذار عقب بکشیم و از شیار پایین دستِ دشمن به القراصى وصل شویم." گفت: "اگر دیر بجنبید دشمن ابتکار عمل را دست مى‌گیرد. باید سریع کارى را که مى‌خواهید، انجام بدهید و نگذارید دشمن فکر کند. اگر فرصت جاگیرى پیدا کند، به شما مسلط مى‌شود. سریع حرکت کنید و به دیوارهاى شهر بچسبید." ما با خانه‌هاى ابتدایى ورودى شهر تقریباً دویست متر فاصله داشتیم. سیدابراهیم مى‌خواست خود را به خانه‌هاى ورودى برساند. صدایش زدم و گفتم: "سیدابراهیم، دارى کجا مى‌روى؟ مگر نمى‌بینى تیراندازى مى‌کنند؟ قناص مى‌زند، تیربار مى‌زند." مانع او شدم و ایستاد. یکى دوبار مى‌خواست همین‌طورى حرکت کند. گفتم: "سید! نمى‌شود این جورى حرکت کنیم. فایده ندارد. شما فرمانده گردانى و باید بچه‌ها را هدایت کنى."

بعد از آن یکى دوتا از بچه‌ها حرکت کردند. به خاطر آتش شدیدى که بود، موفق به نفوذ نشدیم. زمین صاف و در تیررس دشمن بود و نمى‌شد نفوذ کرد. تا اینکه یکى از بچه‌ها بدون هماهنگى با سیدابراهیم، حرکت کرد. چون مطمئن بود که اگر به سیدابراهیم بگوید، او مانعش مى‌شود؛ با سرعت حرکت کرد. دشمن هم تیربار را به سمتش گرفت، اما الحمدالله مشکلى پیش نیامد. چندتا گلوله دور و بَرَش خورد اما خودش را به دیوار خانه‌هاى شهر رساند.

سیدابراهیم خیلى مضطرب شد که او تنهایى رفته است و گفت: "اگر ما الان نرویم به او کمک کنیم، ممکن است او را اسیر کنند یا بالاخره با تیر بزنندش." به بچه‌ها سپردم مراقب باشند تا دشمن به او نزدیک نشود و او را دور نزنند، چون دید ما بهتر بود و به منطقه مسلط‌تر بودیم. سیدابراهیم طاقت نداشت و مى‌خواست هرطور شده، خودش را به خانه‌ها برساند. گفتم: "شما فرمانده هستید. اگر براى شما اتفاقى بیفتد بچه‌ها روحیه‌شان را از دست مى‌دهند."







سالروز شهادت مدافع حرم افشین ذورقی

دوشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۳۵ ق.ظ

یاد شهدا باید همیشه در فضاى جامعه زنده باشد

امام خامنه ای

سالروز شهادت مدافع حرم افشین ذورقی

 @jamondegan


نوشته‌ای زیبا از جانباز لشکر فاطمیون

دوشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۳۲ ق.ظ

قدر داشته‌هایمان را بدانیم.....

نوشته‌ای زیبا از جانباز لشکر فاطمیون

کانال شهید فاتح

@Shahidfateh

تو را عاشقانه می ستایم بابا، کافیست صدای قلبم را گوش کنی که به عشق تو می تپد و تو را صدا می زند. سایه ی تو سایه ی مهربان خداست در خانه نور خدا، سایه ات که باشد دیگر غمی برایمان نمی ماند.

 جانباز سید نورخدا موسوی دلنوشته یک دختری برای پدری که هم شهید است و هم جانباز +عکس

به گزارش جام نیوز، «سیده زهرا موسوی» فرزند شهید زنده «سید نور خدا موسوی» به مناسبت ایام ولات حضرت ابالفضل العباس (ع) و روز جانباز دلنوشته ای را تقدیم پدر خود کرد که به شرح زیر است:

به نام خدای علمدار و علمدارها

سلام بابا

سلام عزیز دل زهرا

سلام پدر جانبازم

قبل از اینکه روزت را بخواهم تبریک بگویم می خواهم برایت کمی از ایام جانبازی ات بگویم.

می بینی بابا، مادر این روزها بیشتر از همیشه برایت خانه داری می کند، شب ها کنار تختت بیداری می کشد و تو را می نگرد که آرام آرام پیش نگاه هایش ذره ذره آب می شوی.

روزها برایت در قیام است و آرام ندارد از عشق بی پایانت، خستگی هایش را در بغض فرو خفته اش به جان می ریزد و باز نوازشت می کند. با تمام حسرت هایی که در دلش مانده از روز های عمرش اما باز هم قربان صدقه ات می رود و با درد کشیدن هایت درد می کشد.

ای زیباترین جلوه ی عشق خدا، ای پاکترین محبت آسمانی و زمینی من، زبان حال مادرم را می خواهم برایت بگویم، او که کم ندارد از مقام جانبازی ات، انگار او هم سهیم شده است و اما من در میانه راه ازل و ابدم، از تو دل بریدن نتوانم و جز تو را تا ابدیت نمی طلبم.

بابا جسمم را تو به عشق گروگان گرفته ای و روحم همچون مادر، پروانه وار گرد تو می چرخد، ای باوفاترین ترانه ی عشق، ای همدم صبور و مقاوم، نور خدایت با تو به پایان نمی رسد و تا ابد جاریست، دستهایت را سلول سلول تنم عاشقست، کمی صبر کن صحن و سرای عاشقانه مان را ملائک با مرمرین ترین دعاها در حال ساختنند، آنها توان را از چرخش نگاهت بر وجودم و نوازش دستانت بر جسمم می گیرند.

تو را عاشقانه می ستایم بابا، کافیست صدای قلبم را گوش کنی که به عشق تو می تپد و تو را صدا می زند. سایه ی تو سایه ی مهربان خداست در خانه نور خدا، سایه ات که باشد دیگر غمی برایمان نمی ماند.

بابا بگذار تا برایت اینگونه بگویم، مانده ام میان اینهمه جانبازی ات، نه تنها فقط تو، مادر هم انگار خودش را سهیم دردهایت کرده و گهگاهی دردهایش را به دور از چشم مان می برد و مخفی می کند، جانبازی حالا سهم هر دوی شما شده است و من می بالم به هر دوی شما و با افتخار می گویم روز جانباز بر شما مبارک.

دفاع پرس

عشـق تـو عـنوان ســرمقــالــه‌ی مـاسـت

يكشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۰۸ ب.ظ

هـزار قصـه نـوشتیـم 

بــر صـحیفـــــه‌ی دل

هـنوز عشـق تـو عـنوان

ســرمقــالــه‌ی مـاسـت

شهید صادق عدالت اکبری

سالروز ولادت

 @jamondegan


فداکاران

شنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۱۲ ب.ظ

خانمهائی رفتند همسر جانبازان شدند. یک مرد [با مشکلات فراوان] را انسان به عنوان یک متعهد و مسئول، داوطلبانه پذیرائیاش را به عهده بگیرد، خیلی فداکاری کرده است.

 یک وقت شما میگوئید من می‌آیم روزی دو ساعت از شما پذیرائی میکنم. خب او از شما تشکر میکند. یک وقت هست که نخیر، شما خودتان را به عنوان همسر او توی خانه‌ی او میگذارید... اینها این فداکاری را کردند. 

اصلاً نمیشود نقش زنان را محاسبه کرد. 

۱۳۹۰/۱۰/۱۴

@Sardaranebimarz

yon.ir/smqeq

شیرزنی همانند ام وهب؛ بر سر پیکر فرزندش سوره والعصر را می خواند.

می گفت:

مرا نزد بی بی زینب(سلام‌الله‌علیها) رو سفید کردی.

شهید مدافع حرم محمد تقی حسینی


@Shahidfateh

همسر شهید: لازم باشد پسرم را نیز فدا می‌کنم

شنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۶:۱۸ ب.ظ


گفت‌وگو با همسر شهید مدافع حرم اکبر زوار جنتی از شهدای پایگاه هواییT4؛

همسر شهید: لازم باشد پسرم را نیز فدا می‌کنم 

پیامی برای تروریست‌های تکفیری دارم که: همسرم اکبر زوار جنتی فدا شد. اگر لازم باشد امیرعلی را هم در این راه فدا می‌کنم تا ادامه‌دهنده راه پدر شهیدش باشد. او را در راه اسلام و رضای خدا قربانی می کنم.

گروه جهاد و مقاومت مشرق - بعد از شنیدن خبر شهادت رزمندگان مدافع حرم حاضر در پایگاه هوایی T4، تصاویر شهدا یکی بعد از دیگری منتشر می‌شد. میان آن تصاویر، عکس فرزند شهید اکبر زوار جنتی انعکاس ویژه‌ای داشت. تصویری که دنیایی حرف در خود داشت. در این عکس، امیرعلی تنها فرزند شهید اکبر زوار جنتی کودکی 20ماهه است که با لباس فرم نظامی در مقابل صفوف همرزمان پدر ایستاده و با نگاه کودکانه‌اش بغض‌ها و هق‌هق گریه‌های دوستان پدر را به نظاره نشسته است. امیرعلی نه کلامی گفت و نه حرفی زد، فقط نگاه می‌کرد. نگاهش اما یک دنیا حرف داشت. یک دنیا انتظار کودکانه. دیدن این تصویر بهانه‌ای شد تا به کمک فرزند شهید رضازاده به خانواده شهید برسم و لحظاتی با مادر و همسر شهید سیما صدیق‌پور به گفت‌وگو بنشینم. مادر شهید آذری‌زبان است و با همان زبان شیرین آذری با نرگس نقی‌زاده نیز همکلام می‌شویم.

خانم صدیق‌پور تنها دو روز بعد از شهادت همسرتان تصویری از فرزند شهید منتشر شد که مقابل صفوف منسجم پاسداران و همرزمان پدرش ایستاده است. به نظر شما دیدن این تصویر چه پیام خاصی را منتقل می‌کند؟

تنها یادگار همسر شهیدم امیرعلی است. امیرعلی 20ماه بیشتر ندارد اما آن روز لباس فرم نظامی‌اش را پوشید و مقابل چشمان گریان همرزمان و دوستان پدر شهیدش ایستاد تا با زبان کودکانه به آنها بگوید ادامه‌دهنده راه پدرش و شهدای مدافع حرم باشند و نگذارند اسلحه پدرش بر زمین بماند. همسرم خیلی سفارش امیرعلی را می‌کرد. به من می‌گفت من و تو باید الگوی عملی برای فرزندمان باشیم. باید طوری تربیت شود که لیاقت سربازی امام زمان (عج) نصیبش شود. باید نماز خواندن، قرآن خواندن و ارادتش به اهل بیت را از ما الگو بگیرد. شاید با شهادت همسرم مأموریتش در این دنیا پایان یافته باشد اما مأموریت من و همسران شهدای مدافع حرم در جبهه فرهنگی تازه شروع شده است. از همین فرصت و از رسانه شما پیامی برای دشمنان و تروریست‌های تکفیری دارم که: همسرم اکبر زوار جنتی فدا شد. اگر لازم باشد امیرعلی را هم در این راه فدا می‌کنم تا ادامه‌دهنده راه پدر شهیدش باشد. او را در راه اسلام و رضای خدا قربانی می‌کنم. صهیونیست‌ها بدانند وعده امام خامنه‌ای در نابودی اسرائیل نه با تأخیر بلکه با تعجیل عملی خواهد شد و در این مسیر از هیچ چیز نمی‌ترسیم.

همسرتان کی به جمع مدافعان حرم پیوست؟

من و اکبر به واسطه معرفی یکی از بستگان با هم آشنا شدیم و سال 89 ازدواج کردیم. ازدواجی کاملاً ساده و سنتی. اکبر سال 86 وارد سپاه شده بود. اولین بار سال 92 برای دفاع از حرم رفت. من مانعش نمی‌شدم، چون اشتیاق به رفتن داشت. همیشه به حال شهدا غبطه می‌خورد. چه شهدای دفاع مقدس، چه شهدای مدافع حرم. هر بار که شهیدی می‌دید یا به تشییع شهدا می‌رفت می‌گفت خوش به حالشان. حتی به بستگان شهید هم غبطه می‌خورد، می‌گفت خوش به حالشان که نسبتی با شهید دارند. وقتی این ذوق و اشتیاقش را می‌دیدم چیزی نمی‌گفتم، راضی کردن من کار سختی نبود. عقاید و باورهای‌مان یکسان بود و هر دو دغدغه اسلام را داشتیم. نمی‌خواستیم دست دشمن به خاک و ناموس کشورمان بیفتد. رفت تا شیعه تنها و بی‌یار نماند. هر چند نبودن‌هایش برایم سخت بوده اما خانواده‌اش آن‌قدر بزرگوار هستند که در نبودن‌های اکبر خیلی هوای من و امیرعلی را داشتند و جای خالی‌اش را با محبت‌های مادرانه و پدرانه‌شان پر می‌کردند.

از آخرین مأموریت‌شان برایمان بگویید.

اکبر اسفند 96 به مأموریت رفت و سوم عید بود که با من تماس گرفت و گفت در راه خانه است. خیلی خوشحال شدم. گفتم شاید به خاطر عید آمده تا کنارمان باشد اما وقتی آمد به من گفت که شب راهی می‌شود. آمده بود وسایلش را بردارد. گفت می‌روم سوریه. من وقتی دیدم خوشحال است، اصلاً به ماندنش اصرار نکردم. بعد رفت و برای خانه وسایل مورد نیاز را تهیه کرد. مبلغی هم پول به من داد تا در مواقع نیاز استفاده کنم. خیلی عجله داشت، شادی و شوق پرواز را در لحظات آخر دیدارمان حس می‌کردم. در همان لحظات سفارش پسرمان امیرعلی را می‌کرد. می‌گفت خیلی مراقب امیرعلی باش. ناراحت بودم و نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم، بعد از اینکه رفت به من زنگ زد. گفت چرا ناراحت بودی؟ گفتم نمی‌دانم همین طوری! گفت حلال کن و من هم گفتم به سلامت و خداحافظی کردیم. آن روز که خبر شهادتش را به من دادند متوجه شدم آن همه شور و شادی در لحظات آخر دیدارمان بی‌دلیل نبود. اکبر منتظر تحقق وعده الهی بود. سوم فروردین 97 راهی سوریه شد. وقتی به سوریه رسید هر بار که می‌توانست با خانه تماس می‌گرفت و احوالپرسی می‌کرد. هیچ وقت از منطقه حرفی نمی‌زد. عادتش بود. به ما هم می‌گفت چیزی نپرسید.


فکرش را می‌کردید یک روز همسر شهید مدافع حرم شوید؟

اکبر آرزوی شهادت داشت. از همان ابتدای ازدواج‌مان همیشه از من می‌خواست برایش دعای شهادت کنم. ایشان شهادت را به معنای واقعی دوست داشت اما من نمی‌خواستم باور کنم که اکبرم یک روزی در میان ما نباشد. به لطف خدا همسرم به خواسته و آرزوی قلبی‌اش رسید.

خانم نقی‌زاده چند فرزند دارید؟

دو پسر و یک دختر دارم. اکبر پاسدار بود و پسر دیگرم دانشجوی افسری ارتش است. همه فرزندانم فدای اسلام و ولایت باشند. زمان فرقی برای ما ندارد. از همان ابتدا در دوران انقلاب تا امروز بوده‌ایم و تا آخر هم ایستاده‌ایم. تا جان در بدن داریم پای آرمان‌های انقلاب و نظام ایستاده‌ایم. همسرم در دفاع مقدس حضور داشت. عموهای شهید همگی بسیجی‌وار حضور داشتند. انشاءالله نوه‌ام امیرعلی مثل پدرش اکبر و همان طور که پسرم دوست داشت تربیت شود و راه پدرش را ادامه دهد.

همسر شهید از اشتیاق اکبرآقا به شهادت می‌گفت، فکر می‌کردید روزی شاهد شهادتش باشید؟

رفتار و منش اکبر طوری بود که به همه ما فهماند شهادت دیر یا زود نصیبش می‌شود. من عظمت و عاقبت به‌خیری‌اش را می‌دیدم. بلاتشبیه نشانه‌های علی‌اکبر امام حسین (ع) ‌در وجودش بود. اکبر خیلی خوب بود. از کودکی مهربان بود. دست‌گیر بود. نه فقط نسبت به من و پدرش، نسبت به همه این طور بود. در همین یکی دو روز بعد شهادتش همه می‌آیند و از کارهای خیری برایمان می‌گویند که به واسطه اکبر انجام شده است. وقتی مشکل یا مسئله‌ای برای‌مان پیش می‌آمد می‌گفت مادر نکند گله کنی، این‌ها امتحان خداست. صبوری کن. دلم برای خوبی‌ها و مهربانی‌هایش تنگ می‌شود. هر بار که دلم می‌گرفت می‌آمد و من را بیرون می‌برد. هوای ما را خیلی داشت.

گویا شهید جنتی بار آخر فقط نصف روز در خانه مانده بود؟

بله، آن روز خیلی کم ماند. پسرم همیشه قبل از مأموریت پیش من می‌آمد و می‌گفت دارم می‌روم مادرجان، خانواده‌ام را اول به خدا بعد به شما می‌سپارم. ما و اکبر در یک ساختمان زندگی می‌کردیم. سوم فروردین آمد و بعد رفت. مقداری وسیله برا ی خانه خرید و آورد. آمد و گفت: مامان خداحافظ! بعد دستش را انداخت دور گردنم و محکم من را گرفت. گفتم: اکبرجان تو الان از راه رسیده‌ای، کجا می‌روی؟ گفت من دارم به زیارت بی‌بی زینب(س) می‌روم. رویش را بوسیدم و راهی‌اش کردم. خوب یادم است کفش‌ها و لباس‌های نویش را پوشیده بود. گفتم بیا این قدیمی‌هایت را بپوش پسرم، گفت نه مادر من بهترین جای دنیا می‌روم زیارت بی‌بی. اجازه بده با کفش‌های نو و لباس تازه‌ام بروم. رفت و با پیراهن خونین بازگشت.

چه کسی خبر شهادت ایشان را به شما داد؟

من همیشه اخبار را از شبکه خبر پیگیری می‌کنم. خبر حمله هوایی به پایگاه T4 را هم از زیرنویس شبکه خبر خواندم اما نزدیکی‌های صبح بود. عمویش که در ناجا است به خانه آمد و با همسرم بیرون از خانه صحبت کردند. همسرم به من گفت خانم فکر کنم که اکبر کار دستمان داده! گفتم شهید شده؟ گفت: بله. شروع کردم به گفتن الله‌اکبر، الله‌اکبر... فقط همین ذکر را تکرار می‌کردم. به همسرم گفتم تو چیزی به بچه‌ها و عروس‌مان نگو اجازه بده خودم به عروس‌مان خبر بدهم. از پدر شهید خواستم بیرون بماند تا بچه‌ها با دیدن ناراحتی‌اش متوجه چیزی نشوند. ناهار را آماده کردم. عروسم با امیرعلی آمدند. ناهار بچه‌ها را دادم. بعد خبر شهادت را به عروسم دادم و مهمان‌ها یکی بعد از دیگری برای عرض تبریک و تسلیت آمدند. وقتی پیکر خونین پسرم را دیدم گفتم شهادت مبارکت باشد. تو به آرزویت رسیدی. به عهدت به امام حسین(ع) عمل کردی. از خدا برای ما هم شفاعت بخواه. بعد از تشییع، پیکر پسرم را در گلزار شهدای شنبه‌غاز به خاک سپردیم.

در پایان اگر صحبت خاصی دارید، بفرمایید.

می‌دانم بعد از مدت کمی، حرف‌ها و حدیث‌های زیادی خواهیم شنید. همان‌طور که قبلاً شنیده‌ایم. پدر اکبر هشت سال در جبهه بود و از همان ابتدا حرف‌ها و کنایه برخی را می‌شنیدیم که می‌گفتند جبهه می‌روند تا روغن و برنج بگیرند. باز هم هر چه می‌خواهند بگویند. در این راه حق و صراط منیر باید فدا شد و ما همه فدا خواهیم شد تا ان‌شاءالله مملکت به دست امام زمان (عج) برسد. هر زمان رهبر امر کند پسر دیگرم که ارتشی است را راهی می‌کنم. همه خانواده را راهی خواهم کرد. ما اجازه نخواهیم داد کسی خون شهدا را لگدمال کند. اکبر 12سال خدمت کرد و از جانش گذشت. در آخر جان ناقابلش را در 34 سالگی در راه خدا هدیه کرد.

منبع: روزنامه جوان

میلاد حضرت ابالفضل (ع) و روز جـــــانباز مبارک

شنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۶:۱۳ ب.ظ

 اے جـــــانباز !

 زخم تـــــنت ستارہ دنباله دارے است که

 یادآور نادیده هاے آسمان کـــــربلاست ..

 میلاد حضرت ابالفضل (ع) 

و روز جـــــانباز مبارک

شهید مجروح احمد مشلب

جراحت از ناحیه دست

بیمارستان نبطیه لبنان

و دوستش رامی وهبی

https://telegram.me/AHMADMASHLAB1995

فراتِ جان تو، سقّای لب‌تشنگان بود ...

شنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۶:۱۱ ب.ظ

فراتِ جان تو، سقّای لب‌تشنگان بود ...

 جانبازان شهید حاج رجب محمدزاده و مرتضى عطایى (ابوعلى)

 sapp.ir/labbaykeyazeinabs

تجلیل از مقام رزمندگان و جانبازان لشکر فاطمیون

شنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۶:۰۸ ب.ظ

در روز میلاد سالار شهیدان و مقارن با شام ولادت حضرت عباس، 

علیهما السلام مجلس تجلیل از مقام رزمندگان و جانبازان لشکر فاطمیون 

در تالار شیخ صدوق حرم حضرت عبدالعظیم سلام الله برگزار گردید.

روز پاسدار مبارڪ

جمعه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۳۳ ب.ظ

می گفت

دلتونو بدید

بہ پاسداریتون

و سر دلهــاتون باقی بمونید

پاسدار شهـید احمد ڪاظمی

روز پاسدار مبارڪ

 @jamondegan


«جمعى چنین میان شهیدانم آرزوست» ...

جمعه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۴:۲۶ ب.ظ

«جمعى چنین میان شهیدانم آرزوست» ...

 شهداى فاطمیون، قبل از عملیات بصرالحریر ١٣٩٤

۳۰ فروردین سالروز عملیات بصرالحریر و شهادت مظلومانه دلاورمردان فاطمیون گرامى باد.

 sapp.ir/labbaykeyazeinabs

بارفتنت عزیزم قامت من شکسته

جمعه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۴:۲۳ ب.ظ

تولدت مبارک ای توبه دل نشسته

بارفتنت عزیزم قامت من شکسته

تولدت مبارک ای توعزیزرفته

کاشی می شدکه امشب تکرار بشه گذشته

شهیدمدافع حرم عبدالله باقری

تولدت مبارک

@jamondegan

سردار شهید هادی کجباف سالروز شهادت

جمعه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۴:۱۹ ب.ظ

 امام خامنـه‌ ای :

 شهــادت دُر گران ‌بهــــایی است 

که بعد از جنگ به هرکسی نمی‌دهند "

رزمنده دیروز مدافع امروز

سردار شهید هادی کجباف

سالروز شهادت

 @jamondegan

┄┅═✼🍃🌺🍃✼═┅┄