مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

مدافعان حرم (پروانه های شهر دمشق)

در این وبلاگ شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) معرفی می شوند.

در این وبلاگ سعی می شود با معرفی شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س)، گوشه ای از رشادت های این غیور مردان به تصویر کشیده شود.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

داغ حاج حیدر !!

يكشنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۶:۵۹ ب.ظ


داغ حاج حیدر !!

 به روایت دوست و همرزم فرمانده حسین 

شبی که حاج حیدر (محمد جنتی) با شهید مراد عباسی فر، شهید شدند حسین خیلی سعی می کرد به روی خودش نیاره چون میدونست ناراحتیش تو روحیه بچه ها خیلی اثر داره، ولی میدونستم چقدر داره از درون میسوزه، بنده خدا یکی از بچه ها که همیشه پشت بیسیم منبع تامین خنده ما بود کلاه پاکستانی ای که حاج حیدر بهش هدیه داده بود رو جلو چشماش گرفته بود و گریه می کرد. میگفت بچه ها بنظرتون حاج حیدر مارو شفاعت میکنه؟  بعدش دوباره میزد زیر گریه، خیلی شب سختی بود هرکدوم گوشه ای کز کرده بودیم و زانوی غم بغل.

 با بچه ها  به حسین گفتیم بریم جنازه حاج حیدر و حاج مراد رو بیاریم، با وجود اینکه هیچ کدوم از ما مثل حسین شوق این کارو نداشتیم اما حسین مخالفت کرد، میگفت منطقه آلودست دست دشمنه نمی خوام بقیه رو هم از دست بدم.

 عقیده داشت شهادت هر کدام از بچه ها پیروزی بزرگی برای دشمنه.

@farmandeh_hossein64

انس زیبا و دلنشینی با قرآن داشتند

يكشنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۶:۵۳ ب.ظ


شهید مدافع حرم سید فاضل (مهدى) موسوى امین به روایت همسر گرامى شهید؛

بسم رب الشهداء و الصدیقین

[در باب تقوا] همین بس که در ایشان هیچ حب دنیا و دلبستگی به تعلقات دنیوی ندیدم. هرگز از او نشنیدم که به چیز خاصی علاقه داشته باشند یا بخواهند ابراز علاقه بکنند و در صدد کسب و رسیدن به آن چیز باشند.

مناعت طبع‌شان مرا به وجد می‌آورد. در سیرت‌شان قناعت شدیدی به هر آنچه داشتند بیداد می‌کرد.

صله رحم را به معنای کامل ادا می‌کردند. صله رحم کردن‌شان فراتر از مرز محدد بود، از خویشان، دوستان و آشنایان گرفته تا اموات قبرستان‌ها، نه فقط قبرستان شهر خود را بلکه قبرستان سه شهر را ...

انس زیبا و دلنشینی با قرآن داشتند. همیشه خانه را با صدای دلنشین تلاوت قرآن منور می‌‌کردند. با صدای قرآن‌شان سر به بالین می‌گذاشتم و با همان صدای بهشتی برای نماز صبح از خواب بیدار می‌شدم.

چه بگویم که صحبت از بهشتیان قلم توانایی می‌خواهد که بتواند زیبایی‌هایی را تعبیر کند که غیر قابل وصف بودند.

اللهم ثبت اقدامنا علىٰ دینک

اللهم ارزقنا الشهاده و الشفاعه

اللهم عجل لولیک الفرج

کلنا فداک یا زینب

 sapp.ir/labbaykeyazeinabs

https://t.me/Labbaykeyazeinab

استخاره شهادت

يكشنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۶:۵۳ ب.ظ

استخاره شهادت 

دست نوشته

 شهید لطفی نیاسر

و پیش بینی نوع شهادت ...

 در تاریخ ۶ آبان ماه ...

شهید راه نابودی اسرائیل



برایش درست کنار محمودرضا  قبر آماده کرده بودند. پیکر حامد که رسید وادی رحمت ، طوفان به پا شد و باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و خاک را برداشت و پاشید روی سر و صورت مردم. پیکر را گذاشتند کنار قبر. دسته‌ی موزیک به صف شد که مارش عزا بزند. حامد توی وصیتش نوشته بود که توی مراسمش گروه موزیک سپاه بیایند و مارش بزنند؛ نتوانستند. تاب نیاوردند... . یاد حرف حامد افتاده بودند که روز آخر قبل رفتن به‌شان گفته بود: « توی مراسم تشییع من، حق رفاقتی که با من داشتید و حق فرماندهی‌ای که بر گردن‌تان دارم را خوب ادا کنید و درست و حسابی مارش بزنید. خودم هم حواسم به‌تان هست. آبروداری کنید. هرچه باشد، شما زیر دست من کار یاد گرفته‌اید و کار شما را به حساب من می‌نویسند. حواس‌تان باشد خارج نزنید! که آن‌وقت می‌آیم و حساب تک به تک‌تان را می‌رسم.

https://telegram.me/joinchat/BpYW0DvpaSbEtZubJJeklg

دو جلد کلام‌الله مجیدِ اهدایی از سوی رهبر انقلاب اسلامی، به مادر شهید جاویدالأثر اکبر گلباشی و پدر شهید مدافع حرم اهل بیت علیهم‌السلام مهدی ایمانی تقدیم شد.

 @Rajanews_com

بازیکےیکےجوانه میزند ازدامان زنان زینبے

جمعه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۰۰ ب.ظ

یکے‌یکےشهیدمیشوند...
وبازیکےیکےجوانه میزند
این شجره‌ےشهادت
ازدامان زنان زینبے
سلام بر شهدا
سلام بر علی‌اکبرهای زمانه
روز جوان مبارک
شهیدمدافع حرم محسن قوطاسلو
@modafeonha

خاطره ای از شهید مدافع حرم ناصر مسلمی سواری

جمعه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۴۸ ب.ظ

همرزم شهید مدافع حرم ناصر مسلمی سواری:

ناصر مدام در نماز هایش گریه میکرد:وقتی علت را از او پرسیدم گفت:من میدونم که شهید نمیشم یکی از بچه ها گفت:چرا این قدر ناراحتی؟ناصر گفت:من زن،بچه و زندگی و همه چیز دنیا رو طلاق دادم؛فقط یه چیز هنوز تو دلم مونده که اگه این رو هم طلاق بدم صددرصد شهید میشم.هرچه اصرار کردیم قبول نکرد در موردش با ما حرف بزند تا شب عاشورا که ناصر با حالت خندان آمد و گفت:به خون امام حسین (ع)من فردا شهید میشم.این در حالتی بود که عملیاتی در پیش نبود.گفتیم:چی شده ناصر خواب دیدی؟گفت:خواب هم دیدم ولی اون چیزی که تو دلم بود رو طلاق دادم .گفتیم:چی تو دلت بود؟گفت :پسر آخرم بنیامین.

 @Agamahmoodreza

این گل فاطمیون را نگه دارید

جمعه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۴۷ ب.ظ


حاج قاسم از فاتح خیلی خوشش می‌آمد، دو سه باری به ابوحامد گفته بود، این گل فاطمیون را نگه دارید، برای نسل‌های بعدی و نگذارید به خط مقدم بیاید.

راوی:

دوست شهید فاتح

@shahidfateh

شهید مدافع حرم امیر عباس الصاروط

جمعه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۴۳ ب.ظ

مادر شهید مدافع حرم امیر عباس الصاروط:

🌷پسرم در شب شهادتش،به همراه گروهی از رزمندگان در یکی از منطقه های نظامی بود.به شوخی به یکی از آنها گفته بود که فلانی،برو کنار بایست!خانواده ی شما شهید داده است.میدان را برای بقیه کنار بگذار.سپس رو به همه کرده و گفته بود:امشب شب مبارکی است؛شب شهادت حضرت زینب کبری (سلام الله علیها). از خداوند به بزرگواری آن حضرت،شهادت بخواهید و انشاالله من اولینِ شما خواهم بود.اندک زمانی از این سخن امیر نگذشته بوده که گلوله ای به نزدیکی قلب پاکش برخورد میکند.او به سمت هیچ کس بر نمی گردد تا کمکی بخواهد،بلکه یا زهرا گویان به سجده می افتد تا این، آخرین کلمه ای باشد که بر زبان می آورد و زندگی دنیایی اش با آن پایان پذیرد.سلام بر آن عاشق تا زمانی که روزگار پابرجاست.

@Agamahmoodr

تولدت مبارک شیر مرد حیدری

جمعه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۴۹ ب.ظ

بابا جان 

سلام 

امروزتولدم است 

روزےبراےتجدیدپیمان چرایےآمدنم به دنیا

آمدم تامدافع ولایت شوم 

وخارچشم دشمنان🍃

محمدعلےفرزندشھیدمدافع حریم" مصطفےصدرزاده"

تولدت مبارک

 @jamondegan

میدانستم علی اگر یک راه را برود تا ته اش میرود

جمعه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۴۹ ب.ظ


پدر شهید مدافع حرم علی آقا عبداللهی:

وقتی من شنیدم که میخواهد برود سوریه اولش مخالفت کردم.آن هم نه به خاطر خودش،به خاطر زن بچه اش.آن موقع پسر علی تازه ۱۶ ماهه شده بود.من به علی گفتم:تو که این نیت را داشتی بهتر بود ازدواج نمی کردی بچه نداشتی،بچه پدر میخواهد البته این را به خاطر این گفتم که میدانستم علی اگر یک راه را برود تا ته اش میرود میدانستم که رفتنش به سوریه برگشتی ندارد.اما علی همان موقع اسم چنتا از دوستانش را که شهید شده بودند آورد گفت:این یکی سه تا بچه دارد،این یکی دوتا،همه زن و بچه دار بودند.من با آنها چه فرقی دارم؟! این را که گفت دیگر زبانم بسته شد.

https://eitaa.com/agamahmoodr

ســالـــروز ولادتـــت مــبـارک قــهــرمــان

چهارشنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۲۳ ب.ظ

روز تولــد تو 

روز نگاه باران

بر شوره زار تشنه

بر این دل بیابان . . .

شهید حمید  سیاهکالی مرادی

ســالـــروز ولادتـــت

مــبـارک قــهــرمــان

 @jamondegan

شهید مدافع حرم حمیدرضا ضیایی

دوشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۵۲ ق.ظ

همرزم شهید مدافع حرم حمیدرضا ضیایی

شهید از وضعیت مالی خوبی برخوردار بود.برخی از مردم از وضعیت سوریه و عمق خطر داعش بی خبر هستند و از سوی دیگر تبلیغات دشمن باعث ایجاد شایعاتی شد.این در حالی است که حمیدرضا به رزمندگان پاکستانی کمک های مالی میکرد.رزمندگان پاکستانی را همچون برادران خودش میدانست و به قومیت ملیت رزمندگان توجه نمی کرد. مدافعان حرم تیپ زینبیون بسیار مظلوم هستند.حمیدرضا فرمانده قرارگاه نبود بلکه در کنار همین رزمندگان در گرما و سرما می خوابید و در میدان نبرد در صف اول بود.با وجود اینکه رابطه صمیمی بین رزمندگان پاکستانی و حمیدرضا برقرار بود اما در خصوص آموزش بسیار رابطه جدی داشتند.زمانی هم که حمیدرضا به تهران آمد،از حال نیروهایش بی اطلاع نبود و به آنها سر میزد و در صورتی که نیاز به کمک داشتند،کمک شان میکرد.

https://eitaa.com/agamahmoodr

رمز محبوبیت سیدالشهدائی ها...

دوشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۴۸ ق.ظ

بسم الله

قربة الی الله

گفت:

دشمن رسیده بود بیخ گوششون. شبونه بهمون گفتن خودتون رو برسونید بهشون. تو دلِ تاریکی زدیم به دلِ جاده و وارد راهی شدیم که هیچ چیز ازش نمیدونستیم، فقط اینو میدونستیم که دورتا دور دشمن بود.

گفت:

روز که شد به خطها سر زدیم، وقتی شنیدن ما برای کمک رفتیم پیششون جون تازه گرفته بودن. روحیه شون هزار برابر شده بود. اما تویِ شهر غیر چندتا پیرمرد و پیرزن خبری از کسی نبود. یا از شهر رفته بودن، یا از ترس حمله های خمپاره ای و راکتی دشمن به پناهگاهها خزیده بودن.

گفت:

خبر تو شهر پیچید که نیروهای مقاومت برای کمکشون اومدن. بچه شیعه های عراقی و رزمنده های ایرانی. خبر عین باد تو شهر پیچیده بود. صدای ناقوس کلیساها از شادی به صدا در اومده بود. باور نمیکردن بچه هایِ سیدالشهدائی برای کمک به یه شهر مسیحی نشین بیان تو دل دشمن. کم کم شهر داشت شلوغ میشد.

گفت:

هر کی ما رو میدید از خوشحالی برامون دستی تکون میداد و لبخندی حواله میکرد. شهر مرده زنده شده بود.

گفت:

تو شهر میچرخیدیم که به یه کلیسای کوچک رسیدیم. پیاده شدیم و به تمثال حضرت مریم سلام الله علیها عرض ارادت نظامی کردیم. یکی از اهالی شهر هم عکس گرفت...

اون عکس، اون روزا، مثل یه خبر داغ دست به دست میشد.

بچه شیعه های سیدالشهدائی برای کمک به مسیحی نشینا از راه دلای مردم، وارد شهر شدن...

گفت:

و این رمز پیروزیِ ما بود...

رمز محبوبیت سیدالشهدائی ها...

اینجا تیپ سیدالشهداء

حرکة النجباء

سربازان آخرالزمانی امام زمان عج 

فداییان حضرت زینب سلام الله علیها

شهیدمحمدمهدی کامل الحیدری

شهیدمحمدحسن عبدالزهرة حمیداوی

شهیدنجم عبدالله اسماعیل الحنی

@bi_to_be_sar_nemishavadd

"ابوعلى کجاست؟" 24

دوشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۴۳ ق.ظ


"ابوعلى کجاست؟" زندگى نامه خودگفته شهید مدافع حرم مرتضى عطایى (ابوعلى)؛

بسم رب الشهداء و الدیقین

بالاخره از کنار لوله‌هاى آب، شیارى را پیدا کردیم. از طریق آن به ورودى شهر رسیدیم و دو خانه را هم تصرف کردیم. فاصله آنها با هم بیست متر بود و دشمن هم روبه‌روى ما قرار داشت. مسیر تردد بین دو خانه را دشمن در تیررس خود داشت و به سمت ما شلیک مى‌کرد. شهر هم پاک‌سازى نشده بود. نمى‌دانستیم دشمن در کدام خانه‌ها حضور دارد، براى همین بااحتیاط عمل مى‌کردیم.

حدود یک‌ربع علاف شدیم و دنبال راهى براى نفوذ بودیم. از خط‌الرأسِ ارتفاع و از پشت شهر حرکت کردیم. بچه‌ها را از زمین‌هاى کشاورزى چغندر و بادمجان و بستر رودخانه‌اى که در گودى بود، حرکت دادیم و به داخل شهر نفوذ کردیم. دیوار اول شهر را تصرف کردیم.

تقریباً حدود بیست تا خانه پاک‌سازى شد. با سیدابراهیم و تعدادى از بچه‌ها پشت یک خانه مستقر شدیم. حدود پنج شش نفر از بچه‌ها هم پشت خانه دیگر با فاصله پانزده متر از ما مستقر شدند. دشمن از روبه‌رو به سمت ما تیراندازى مى‌کرد و نمى‌توانستیم جلوتر برویم. سیدابراهیم چند بار پشت این خانه حرکت کرد تا راه نفوذى پیدا کند. تردد بین این دو خانه ممکن نبود چون از روبه‌رو تیراندازى مى‌شد. یا باید با سرعت حرکت مى‌کردیم، یا باید به سمت بلندى و بعد به سمت خانه دیگر مى‌رفتیم.

کار به کندى پیش مى‌رفت. خستگى و تشنگى به بچه‌ها فشار آورده بود. کمى پایین‌تر از ما در خانه‌اى یک منبع آب بود. روز تاسوعا هم بود. با خودم گفتم: "بگذار در این روز من هم ساقى شوم." بعد هم به سید گفتم: "بگذار من به یکى از همین خانه‌ها بروم و با دوربین ببینم کدام خانه‌ها آلوده است و از آنها به سمت ما تیراندازى مى‌کنند." مخفیانه از پنجره یکى از خانه‌ها داخل رفتم و منطقه را رصد کردم تا محل سنگر تیربار دشمن را پیدا کنیم؛ اما چیزى پیدا نکردم. ناامید شدم و برگشتم.

🔸خواستم به سمت جایى که سیدابراهیم بود حرکت کنم. کمیل داد زد: "نرو! نرو!" وقتى دید به حرف او گوش نمى‌کنم، گفت: "سیدابراهیم را زدند." متوجه نشدم. اصلاً به چنین مسئله‌اى فکر هم نمى‌کردم. با تعجب گفتم: "چى مى‌گى؟!" گفت: "سیدابراهیم آنجاست. او را با تیر زدند." اصلاً نمى‌توانستم باور کنم. نگاه کردم، دیدم روى زمین دراز کشیده و یک چفیه روى صورتش است. ناخودآگاه به سمت او دویدم. تا چفیه را برداشتم، دنیا براى من تیره و تار شد.

ظهر تاسوعا بود. آنجا فهمیدم: "ألانَ اِنکَسَرَ ظَهرِى" یعنى چه. واقعاً پشتم شکست و زانوهایم شل شد. سیدابراهیم براى من مثل برادر بود. روى بدن او افتادم و صورتش را غرق بوسه کردم.

اوضاع به هم ریخته بود و بچه‌ها روحیه خود را از دست داده بودند. بر فشار دشمن هم هر لحظه افزوده مى‌شد. پیکر سیدابراهیم خیلى غریبانه زیر آفتاب افتاده بود و نمى‌شد آن را به عقب برد. به فکر این بودم که چطور بچه‌ها را عقب بکشم. کار سنگین شده بود. اگر بچه‌ها عقب مى‌کشیدند، احتمال اینکه پیکر سیدابراهیم دست دشمن بیفتد زیاد بود. من هم دیگر نمى‌توانستم خودم را جمع‌وجور کنم، براى همین شیخ آمد و به من گفت: "ابوعلى بلند شو. نگاه بچه‌ها الان به شماست. سیدابراهیم هم وصیت کرده بعد از او شما کار را به دست بگیرید." هر چقدر شیخ مى‌گفت، فایده نداشت و اصلاً در زانوهاى من توانى براى بلند شدن نبود. شیخ نهیبى زد و گفت: "این طورى روحیه بچه‌ها را ضعیف تر مى‌کنى. خودت را جمع‌وجور کن. سید هم راضى نیست که شما این طور باشى." به هر زحمتى بود، سید را بلند کردم و به عقب بردم.

سینه او را روى پشتم انداختم و پاهاى او روى زمین کشیده مى‌شد. ده‌بیست مترى آمدم. تنهاى تنها بودم. گریه مى‌کردم. شیخ هم پیش بچه‌ها بود و آنها را جمع‌وجور مى‌کرد. همه‌اش جوش این را مى‌زدم که سیدابراهیم دست دشمن نیفتد. سعى کردم او را از زاویه‌اى بیاورم که کمتر در دید باشد. هفتادهشتاد مترى که آوردم، خیلى خسته شدم. دیدم اگر او را روى زمین بگذارم، دیگر نمى‌توانم بلندش کنم؛ براى همین به دیوار تکیه دادم و نفس گرفتم و هر طور بود، او را به ساختمان لجستیک که اولین خانه‌اى بود که در القراصى تصرّف کردیم، رساندم. بچه‌ها آمدند و کمک کردند و همان جا مداحى و گریه کردند.

تا غروب صبر کردیم، چون نمى‌شد در روشنایى او را منتقل کرد. یکى‌دو ساعتى گذشت. بچه‌ها در خانه‌اى که پیکر سیدابراهیم بود، خیلى رفت‌وآمد مى‌کردند. دشمن شروع کرد به کوبیدن خانه با گلوله‌هاى انفجارى ٢٣ دیوانه‌وار به سمت خانه شلیک مى‌کردند. پنج‌شش حفره روى دیوارهاى خانه ایجاد کرد. تیربارچى‌هایى هم که روى پشت‌بام گذاشته بودیم، از بس بر اثر شلیک دشمن، قلوه سنگ‌هاى متلاشى شده به صورتشان خورد، نتوانستند تحمل کنند و از بالا به پایین پریدند. سریع از آن خانه خارج شدیم و سنگر گرفتیم، تا شب شد و سیدابراهیم را در پتو پیچیدیم و به عقب فرستادیم؛ اما خودِ ما آنجا ماندیم

ادامه دارد ...

 برگرفته از کتاب:

"ابوعلىکجاست؟"؛ شهید مرتضى عطایى

به کوشش دفتر مطالعات جبهه فرهنگى انقلاب اسلامى

 @labbaykeyazeinab