برشى از وصیتنامه شهید مدافع حرم محمدرضا شیبانى مجد
برشى از وصیتنامه شهید مدافع حرم محمدرضا شیبانى مجد؛
نگذارید پرچمی که از سالار شهیدان دست به دست رسیده به زمین بیافتد و آنهم زنده نگه داشتن اسلام و قرآن و فرهنگ شهادت است ...
@labbaykeyazeinab
برشى از وصیتنامه شهید مدافع حرم محمدرضا شیبانى مجد؛
نگذارید پرچمی که از سالار شهیدان دست به دست رسیده به زمین بیافتد و آنهم زنده نگه داشتن اسلام و قرآن و فرهنگ شهادت است ...
@labbaykeyazeinab
دکتر احمدرضا بیضائی :
چقدر غبطه خورده بودم به محمودرضا بخاطر پاسدار شدنش و چقدر حالش خوب شده بود از اینکه پاسدار شده بود.
بارها پیش آمد که به او گفتم:
"توى این لباس از ما به شهادت نزدیکترى؛ خوش به حالت".
وقتى این را مى گفتم مى خندید.
وقتى پاسدار شد، مثل این بود که به همه چیز رسیده و دیگر هیچ آرزویى در این دنیا ندارد.
محمودرضا لباس پاسدارى را با عشق پوشید.
گاهى که افتخار مى دهد و به خوابم مى آید توى همین لباس مى بینمش.
آنطرف هم مشغول پاسدارى از انقلاب است!
@Agamahmoodreza
۱۳ اردیبهشت سالروز شهادت جستجـــوگــر نـــــــور
فرمانده پیشکسوت دوران دفاعمقدس
درجریان تفحص شهدایعملیات والفجر۴
انفجار مین والمرا/پنجوینعراق ۱۳۹۵
شهیـد علیرضا شمسی پور
@jamondegan
همسر شهید مدافع حرم علی کنعانی:
وقتی تصمیم به رفتن گرفت من سعی کردم مانع او شوم، اما قبول نکرد.
گفتم حداقل صبر کن و مدتی دیگر برو، چون قرار بود تا مدت کوتاهی دیگر فرزند دوممان به دنیا بیاید؛
اما علی به هیچ وجه کوتاه نیامد و حرف هایی به من زد که هر منطق و استدلالی در مقابل آن رنگ می باخت؛
بـه مـن گـفـت واقـعـه ی عـاشـورا را فراموش نکن که خیلی ها بهانه ها آوردند و زمانی که باید شتاب می کردند وظیفه ی خود را به بعد موکول کردند و گفتند بعدا اقدام می کنیم اما آن ها بعدا هرگز فرصت پیوستن به قافله ی کربلا را پیدا نکردند؛ درواقع همین بهانه ها زمین گیرشان کرد.
حدیث و محمد علی دو یادگار به جا مانده از شهید هستند.
شادی روح پرفتوح شهید مدافع حرم علی کنعانی صلوات
شهادت:۱۳۹۲/۲/۹سوریه
شهید علی کنعانی
@jamondegan
نحــوه شـهـادت شـهـیـد مـدافـع حرم سـیـاوشـے به روایـت هـمـرزم شـهـیـد:
ساعت تقریبا، پنج ونیم یا شش صبح بودڪه هواروشن شده بود.یڪ کیلومتر، دو ڪیلومتر پیاده رفتیم تا رسیدیم به اونجایی ڪه بچهها [درحال] درگیرے بودند، تپه تپه بود.
یک تپه مثلا بالاش یڪ خونه بود،
و در ڪنار اون چندین تپه دیگه وجود داشت
همین جورے این خونه روبگیر پاڪ
سازی کن، این یڪی رو بگیر،اون یکی رو بگیر. رفتیم جلو و دونه دونه خونه هارو پاڪسازی کردیم
حالا خواست خدا بود، چے بود، با اون همه خستگے، با اون همه داستان. رفتیم هفت ڪیلومتر جلو.
رسیدیم به شهر "خان طومان"
یڪی از گروههای عراقے که همرزم ما بودند، اونجا از صبح درگیر بودند.
تعدادےبرگشته بودند. یڪ تعداد درگیرے هنوز تو شهر سر و صدا میاومد.
ما هم زدیم تو اون شهر. حدود سے، سے وپنج نفرزدیم تواون شهرشهر رو گرفتیم. رفتیم بالاتر. یڪ شهر ڪوچڪتر از اون بود اون شهر رو هم گرفتیم. رسیدیم به صد مترے هدف
یڪدفعه یڪ بارون آتیشی از روبرو
مون شروع شد ڪه ما حتے نفهمیدیم از ڪجا داریم میخوریم،از چپمون داریم میخوریم،از راستمون داریم میخوریم.
بالاخره هر ڪسی یڪجا پناه گرفت،یڪ سرےها، امیر و دو سه نفر دیگر سمت چپشون دیوار بود سمت راستشون خونه ما هنوز موقعیتمون را پیدا نڪرده بودیم که از ڪجا داریم تیر میخوریم،من ڪه داشتم چپ و راست میدویدم. برگشتم یه ذره عقبترتودهنه یڪ مغازه ایستادم
امیرهم پشت یڪ ماشینے، پشت یڪ ماشین ... بود. فڪر کنم پناه گرفته بود. دوید اومد پیش من تا اومد سمت من که گفت میلاد چےشده؟ پاش تیر خورد
امیر خورد زمین.
گفتم چی شده؟ گفت: تیر خوردم. شروع ڪرد لی لی ڪردن به سمت بچهها بیاد ڪمک کنه.
چون تیر بار هم دستش بود و آتیش سنگینی هم رو سر داعشی ها داشت میریخت ، تڪ تیر اندازهای اونا زدنش
تڪ تیر اندازها با قناسه زدنش
امیر همون جا آسمانی شد...
برگرفته از برنامه از آسمان
ڪانال جاماندگان قافله شهدا
@jamondegan
عمار حلب
محمد علی جعفری
بریده ای از کتاب
تا جایی که میتوانست از خواب و استراحتش میگذاشت که حتما خودش در خط حضور داشته باشد.
فرمانده بارها بهش میگفت:« شما وقتی فرمانده هستی، حق نداری بری خطِ اول و بجنگی.
اگه اتفاقی برای شما بیفته، شیرازهٔ کار از هم می پاشه! » اما قبول نمی کرد. میخواست حتماً کنار نیروهایش وسط معرکه حاضر باشد.
خیلی راحت می توانست بیاید عقب خط بنشیند، بی سیم دستش بگیرد و با بیسیم نیروها را کنترل و مدیریت کند؛ ولی این کار را نمی کرد.
اسلحه به دست میگرفت و می رفت خطِ اول جبهه.
@Q_HajAmmar
شهید مدافع حرم قاسم غریب به روایت همسر گرامى شهید؛
بسم رب الشهداء و الصدیقین
قاسم در همان جلسه [آشنایی] از احتمال شهادتش برایم گفت. میگفت: که عاشق شهادت است و من در جواب گفتم من دوست دارم عرض زندگیام قشنگ باشد. طولش مهم نیست. منظورم این است که غنای یک زندگی مشترک بیشتر برایم اهمیت داشت. در اطرافم میدیدم افرادی را که فقط در کنار هم زندگی میکنند و هیچ عشقی در میان نیست. دوست داشتم زندگیام با عشق همراه باشد، هر چند کوتاه. به خاطر همین وقتی همسرم از شهادت صحبت میکرد میگفتم ارزش دارد آدم کنار یک نفر خوب زندگی کند هر چند کوتاه باشد.
قبل از مراسم عقد با خودم میگفتم همسرم شهادت را دوست دارد اما کو جنگ! جنگی در میان نیست که او شهید شود. اما بعد از عقد وقتی آلبوم عکسهای همسرم را ورق میزدم تازه متوجه شرایط کاری و حساسیتهای شغلیشان شدم.
من و قاسم روز دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۴ عقد کردیم و بعد از عقد به حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) رفتیم. چون شب مبعث بود، همسرم برای من مداحی خواند. او نذر کرده بود اگر پسردار شدیم اسمش را عباس بگذاریم. فردای عقد به او گفتم شما به حضرت عباس (سلام الله علیها) ارادت داری. من هم ارادت خاصی به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه شریف) دارم. میتوانم شما را مهدی صدا کنم؟ ایشان فکر کرد و گفت: مهدی غریب! خیلی قشنگ است و از آن روز به بعد من ایشان را مهدی صدا کردم.
@labbaykeyazeinab
شهید مدافع حرم مرتضی حسین پور شهیدی که هیچ وقت کودکش را بغل نکرد
تو زندگیش هرچی داشت بخشید به کسایی که نیاز داشتن ماشینشو فروخت برا کمک به یه خانواده وتهیه جهیزیه
از حقوقش همه رو میبخشید اگر میفهمید کسی از نیروهاش نیاز داره اگر خودش نداشت قرض میکرد و به دیگران کمک میکرد وقتی بهش اعتراض میشد که تو که خودت نداری صبر کن پولی گیرت اومد اونوقت کمک میکنی میگفت شایدبه من قرض بدن ولی به اون نه
کمک که میکرد هیچ وقت انتظار برگشت اون پولو نداشت
با اینکه تو سوریه عراق و حتی بین حزب الله همه به خوبی مرتضی رو میشناختن وروی فرمانده جوان ٣٢ ساله حساب ویژه باز میکردن
ولی اینجا کسی مرتضی رو نمیشناخت حتی کسی نمیدونست مرتضی فرمانده هست
یه لبخند ملایم همیشه رو لباش بود
خستگی ناپذیر تو هرچی که فکرشو میشه کرد از ماموریت که میامد در اوج خستگی حتی یک لحظه رو از خانواده دریغ نمیکرد
مرتضی دلم برات تنگ شده
حیف که خیلی کم پیش ما بود
حیف که لیاقتشو نداشتیم
بهش گفتم مرتضی بسه دیگه تا کی میخوای بری هر دفعه فقط یه لبحند میزد
گفتم تو یدونه هستیا فکر مادرت رو کن میگفت من نباشم یکی باید باشه که اونجا اون یه نفر هم مادر داره فرقی نمیکنه
ما ساده بودیم آقا مرتضی اونجا همه کاره بود و اونقدر مرد بود که اینجا حتی به یک نفر هم نگفته بود اونجا فرمانده تمام نیروهای حیدریون هست
بارها و بارها مجروح شد و جز همسرش وبرادر همسرش که همرزمش بود هیچ کس خبر نداشت
آدمو یه سری حرفا داغون میکنه که میگن برا پول رفتن برا حق ماموریت
کسی نمیدونه شنیدم تو حسابش وقتی شهید شد فقط ١٠٠ هزار تومان بود نه خونه ای نه ماشینی
چقدر بعضی ها کم لطفاً
یه روز تو یه عملیات مجبور به عقب نشینی شد همه افراد تحت امرشو به سلامت به عقب برگردوند
بهش گفتن به ایران برگرده درصورتی که لباسی نداشت برا برگشت یکی از بچه ها پولی بهش میده که لباسی تهیه کنه و برگرده یه پیراهن یه شلوار خرید با یه کفش کهنه برگشت
چه جوری یه سری از آدما میخوان جواب پس بدن که میگن اینا برا پول رفتن
گرامیباد سالروز شهادت
شهید مدافع حرم لشکر
فاطمیون حسین فیاض
شهادتت مبارک...
✌️مُجاٰوِراٰنِ ڪَریٖمِہ ... مُداٰفِعاٰنِ عَقیٰلِہ"
http://eitaa.com/joinchat/2463432705Cb8ebdcd964
اخلاق شهید
بسیار امانتدار بود...
شهید مدافع حرم
عباس کردانی
@jamondegan
روی سنگ قبر من این جمله را افشا کنید
عاقبت این جان ناقابل فدای زینب است
لبیک یا زینب
مزار یادبود شهیدعلی بیات
@jamondegan
همسرشهیدمحمدجنتے
محمدآقادوتاآرزو داشت ڪه به این دوتاآرزوش رسید
یڪےاینکهشهیدبشوددومےاینڪه پیڪرش به ایران برنگردد...
که به این دوتاآرزوش درسوریه رسید.
@jamondegan